زن شده بودم. ديگر از آن ريش و موهاي بلند چيزي باقي نمانده بود. قلممو به دست گرفته بودم و نقاشي مي كردم. نمي دانم نقاشي كشيدن را از چه زماني شروع كردم. اصلا نمي دانم توي اين اتاق پر از تابلو چهكار مي كنم و چرا لباسي به تن دارم كه پر از لكه هاي رنگ است. قلممو را برداشتم و سر آن را در ظرف كوچك پر آب فرو بردم. تكاندمش. به رنگ هاي قرمز، آبي، سبز، زرد، مشكي و سفيد نگاه كردم. قلممو را در رنگ مشكي فرو بردم و روي بوم سفيد كشيدم. تصاويري نامعلوم، از مخلوط دو رنگ سياه و سفيد روي بوم متولد شدند. ديگر صداي زمزمه ي دعاي پوجا به گوش نمي رسيد و به جاي آن سمفوني شماره يك موزارت را مي شنيدم. اين چيزها را از كجا مي دانم؟ قلمو با ريتم تند و آرام موسيقي بالا و پايين مي رفت. به بوم سفيد نگاه مي كنم. ديگر فضايي خالي براي نفس كشيدن نداشت. آرام گفتم: «اين تابلو هم تمام شد.» چه صداي ظريف زنانه اي. به چه زباني حرف زده بودم. كاش آينه اي اينجا بود تا مي ديدم چه شكلي هستم. ادامه دادم:«حيف، آخرين تابلو بايد خيس به نمايشگاه برود.» كاغذي برداشتم و روي آن نوشتم « لطفا دست نزنيد، اين تابلو خيس است.» چه دستخط خوانايي. اما به چه زباني نوشته بودم. زمزمه صدايم را شنيدم كه موسيقي را همراهي ميكرد. با اوج موسيقي صدايم را بالا بردم و داد كشيدم:« بايد به صاحب گالري بگويم اين يكي فروشي نيست، مطلقاً فروشي نيست.» به تابلو نگاه مي كنم. مرد درون تابلو چه آشناست.
زن شده بودم. ديگر به آن كشور سفر نكرده بودم؛ توي معبد زندگي نمي كردم و كنار رود گنگ با خود خلوتي نداشتم. حالا زن بودم و به اين همه آدم كه براي ديدن كارهايم به گالري آمده بودند خوشامد مي گفتم و حتي به سوالات تماشاچيان پاسخ مي دادم. اين همه چيز ناشناخته را از كجا مي دانستم. حتي با زباني حرف مي زدم كه برايم نا آشنا بود و چقدر مسلط بودم. از من مي پرسيدند در اين فضاي طوسي رنگ مي خواهي چه چيزي را نشان دهي؟ مي گفتم اگر دقت كنيد حتما چيزهايي مي بينيد. آنان به تابلو نگاه مي كردند. از آن فاصله مي گرفتند. چشمانشان را تنگ مي كردند بعد دوباره به تابلو نزديك مي شدند و انگار به كشفي بزرگ مي رسيدند؛ مي گفتند:« آه، يك رودخانه . . . و . . . يك . . . مرد.»
آن دو نفر را ديدم كه به ته سالن رفتند و خودشان را به تابلوي خيس رساندند. چرا برچسب گرد قرمز دستشان بود؟ مگر مدير گالري نگفته بود كه اين تابلو فروشي نيست. از ميان مهمانان طوري رد شدم كه به كسي تنه نزنم. بايد هرچه زودتر به آن دو مرد مي رسيدم. كسي صدايم كرد. برگشتم. اسم من چه بود؟ اين نام را تابه حال نشنيده بودم. توي جمعيت دنبال كسي گشتم كه صدايم كرده بود. مردي با لبخند و گلي در دست گوشه گالري ايستاده بود و برايم دست تكان مي داد. لبخند توي صورتم پخش شد. ضربان قلبم تند شد. آرام گفتم:«بالاخره آمد.» اما آن مرد كه بود؟ نمي شناختمش. من فقط آن دختر مو مشكي با چشمان سياه و مورب را مي خواستم. او بود كه قلب مرا مي لرزاند. فقط او را مي خواستم.با اشاره گفتم:"صبر کن الان
مي آيم.» به طرف تابلوي خيس رفتم. اما آنها برچسب قرمز خريد تابلو را كنار شماره 23 تابلو زده و رفته بودند. ديگر تنه زدن به ديگران برايم مهم نبود. با زمزمه ببخشيد مردم را كنار زدم و خودم را به در ورودي گالري رساندم. كسي آنجا نبود. رفته بودند. چرخيدم به طرف سالن گالري، آينه اي قدي روبرويم بود. در آن زني ايستاده بود كه انگار من بودم. با موهايي بلند خرمايي كه از زير روسري قرمز بيرون آمده بود، چشماني درشت و مشكي، صورت و هيكلي ظريف كه نگاه آشنايي داشت. اين نگاه را در همه نقاشي هاي نمايشگاه ديده بودم. همان نگاه آشنايي كه عكسش را بارها در چشمان زني كه سالها پيش دوست داشتم ديده بودم. شايد مال سالها قبل بود. مال زماني كه از پله هاي معبد لكشمن جولا بالا مي رفتم و زنگ هاي بزرگ چودني كنار پله ها و تمام طبقات را به صدا در مي آوردم تا خدايان را از خواب بيدار كنم و صدايم را به آنان برسانم. متعلق به سال ها قبل بود كه در كوه هاي سبز هيماليا نام آن دختر جوان را صدا مي زدم.
در آن زمان هاي دور من مرد بودم. يك مهاجر ناآشنا كه به هندوستان سفر كرده و در يكي از معابد كنار رود گنگ اتاقي داشت. ريش و موهايي بلند و لباس هايي گشاد و سفيد رنگ داشتم و هر روز به كنار رود گنگ مي رفتم. چشمانم را مي بستم. دستانم را روي زانو هايم مي گذاشتم و به حركت خروشان گنگ گوش مي سپردم تا هر آنچه را كه تا به حال بر من گذشته بود فراموش كنم. هر آنچه را كه در گذشته ام نفس مي كشيد در جريان رود گنگ غرق مي كردم. آن سالها من هر روز از پله هاي معبد بالا مي رفتم تا به طبقه آخر برسم. جايي كه صداي باد بود، سبزي هيماليا و آبي زلال گنگ. آن وقت پشت ميز كوچكي كه گوشه معبد بود مي نشستم و بر پيشاني زيارت كنندگاني كه به آنجا مي آمدند خال قرمز مي زدم تا متبرك شوند و هديه هايشان را با خاطري آسوده به خداي شيوا تقديم كنند. آن سالها من مردي پنجاه ساله بودم. مردي ميانسال كه به دختري جوان دلبسته بود. دوست داشتم چشمانش را ببندد تا قوس پشت پلك هايش را ببينم. مي خواستم برآمدگي كوچك لب پايينش مرا سيراب كند و نجواي صدايش لالايي شبهايم باشد. سال ها قبل بود. يادم نيست او را چه زماني ديدم. وقتي داشت براي خداي شيوا عود روشن مي كرد و يا زماني كه به طرفم آمد و روبرويم نشست. انگشتم درون پودر قرمز رفت و ميان ابروهايش خالي قرمز حك كرد. دختر چشمانش را بست، دو دستش را به هم چسباند و صورتش را جلو آورد و آرام به سوي من خم شد.
نمي دانم قوس پشت پلكش بود يا آن برآمدگي كوچك لب پايينش كه تمام زنگ هاي وجودم را به صدا در آورد. آمده بودم به كناره گنگ تا سردي آن كشور نزديك قطب را فراموش كنم. از آن سالهاي سختي كه بر من گذشته بود خسته بودم. و حالا هر روز كنار رود گنگ مي نشستم تا همه چيز حتي خودم را فراموش كنم. اما آتش زندگي برگشته بود. زندگي آتش بود؛ سوزنده و نابود كننده، اما گرم. انگشتم ميان دو ابروي كشيده و كماني دختر آنقدر ثابت ماند تا چشمانش را باز كرد. نگاهم كرد. لبخند زد. من مردي ميانسال بودم. او زني جوان. پس از آن غروب نارنجي، هر روز منتظر آمدنش بودم و او مي آمد. بدون كلامي جلوي من مي نشست تا برايش خال قرمز بگذارم. از تك صداي زنگها كه از دور، نزديك و نزديك تر مي شد مي دانستم دارد مي آيد. ديدار ما هر روز در طبقه هشتم معبد بود. در ميان دعاهاي پوجا كه زنان زيارت كننده زمزمه مي كردند، در ميان صداي زنگ هاي معبد، بوي عودي كه توي فضا پخش مي شد و روغن هايي كه در جا شمعي هاي طلايي مي سوختند. جايي كه مجسمه آبي رنگ شيوا با آن موهاي مشكي بلند و پوست ببري كه به خودش پيچيده، به ما لبخند مي زد.
آن روز هم آمد. مثل هميشه ميان دو ابرويش خالي قرمز گذاشتم. در آن روز شلوغ ، زيارت كننده ها در يك صف طولاني كه به پله هاي معبد مي رسيد، ايستاده بودند تا ميان دو ابرويشان خال قرمز بگذارم. اما او همانطور روبرويم نشسته بود و تكان نمي خورد. نگاهم مي كرد. زني از ميان صف فرياد زد:«دختر چرا همينطور نشستي؟» انگار چيزي نمي شنيد و به من نگاه مي كرد. لبخندي زد و گفت:« پارواتي براي رسيدن به شيوا دو سال تمام روزه گرفت تا توانست به او برسد.»
در آن سالها من مرد بودم و نبايد چيزي مي گفتم، پس سكوت كردم و منتظر شدم. هيچ كداممان صداي اعتراض زيارت كننده ها را نمي شنيديم. ادامه داد:« براي پيدا كردن شيواي خود سال ها ست كه روزهاي دوشنبه روزه مي گيرم و به معبد مي آيم.» لبخند زدم و گفتم:« من خيلي پيرم.» نگاهش را پايين انداخت. به قوس پشت پلك هايش نگاه كردم. من مرد بودم. نمي توانستم در مقابلش ايستادگي كنم. نمي توانستم بگويم مسافري هستم كه روزي از اينجا مي رود، نمي توانستم بگويم گذشته اي دارم كه از آن فراري نيست و براي فراموش كردن آن سرما به اين سرزمين سوزان آمده ام. نمي توانستم بگويم هيچ آينده اي براي ما نيست. من مرد بودم و او را مي خواستم. يادم نيست بعد از آن غروب شلوغ، در ميان داد و فرياد مردم زيارت كننده چه اتفاقي افتاد. فقط مي توانم طعم شيرين او را به ياد بياورم. در ميان نجواهاي او هميشه سكوت مي كردم. شبها و روزها با حرفهاي او مي گذشت. گذر زمان در كنار او چقدر سريع بود. همه اين چيزها را مي توانم به ياد بياورم حتي يادم هست كه خيلي سعي كرد تا مهر سكوت مرا بشكند. سكوتي كه درمقابل گذشته ام داشتم و نمي توانستم از آن فرار كنم. نمي خواستم او را غمگين كنم. مي دانستم غم دختر از سكوت من بود شايد همين باعث شد تا ناگهاني و بي خبر برود. حسرت از دست دادن او را بيشتر از هر چيز ديگري به ياد دارم. هر روز از پله هاي معبد بالا مي رفتم و زنگ ها را به صدا در مي آوردم. خوابش را مي ديدم. نمي دانستم كجاست تا پيدايش كنم و مهر سكوت سالهاي گذشته ام را در برابرش بشكنم. بعد از رفتن دختر، ديگر صداي زنگ هاي معبد نمي توانست خواب خدايان را بشكند. او ديگر هيچ وقت برنگشت. ديگر نمي توانستم به طبقه هشتم بروم. زانوهايم توان كشيدن جسمم را نداشتند. ديگر بر روي هيچ پيشاني خال قرمز نمي زدم. فقط كنار گنگ مي نشستم و او را با صداي بلند صدا مي زدم. فقط كوه هيماليا بود كه با من همدردي مي كرد و طنين صدايم را پخش مي كرد. به ياد مي آورم كه ديگر نمي توانستم از اتاق نمور كنار رود گنگ بيرون بيايم. مريض بودم و توي تب مي سوختم. حتي به ياد دارم كه آن جسم تكيده اي را كه پس از ماه ها سوختن از من باقي مانده بود، آتش زدند و خاكسترش را به رود گنگ دادند. كاش آنجا نبودم و خاكسترم به گنگ نمي رسيد. آنوقت بعد از اين همه سال دوباره برنمي گشتم و يك زن نمي شدم. زني كه هر شب خواب مردي را مي بيند. مردي كه كنار گنگ مي نالد. اگر برنمي گشتم ديگر آن خواب ها را نقاشي نمي كردم. شايد به خاطر همان تصاوير خاكستري بود كه فهميدم زن شدم. در آن تابلوي خيس، يك معبد بود. و يك مرد، كه دستش بر روي پيشاني دختري ثابت مانده بود.
28 مهر 1386