و به میدان نبرد درآمدهام
مارک استنلی بیوباین
و به میدان نبرد درآمدهام. در آن هنگام كه در میان خطوط رژه میروم، گلولههایند كه چون تازیانه فرود میآیند، موشكها در آسمان شعلهور میشوند، و تانكها به سوی یكدیگر گلوله میپراكنند.
و من در نبردگاه درنگ میكنم. باد ملایمی وزیدن میگیرد، پوشک سفیدش را آشفته میكند، و در این هیاهوست كه گذر خرامان نسیم را محو خود میكند. و منم كه از پوشکش بند میگشایم. اوست كه در میان بهترین گهوارهی خویش؛ آغوش پدر، آرام گرفته؛ كوچكترین است از نوع خود، تنها سه ماه است كه به دنیای ماست.
با او انتظار میكشم. توپها، موشكها، تانكها؛ آنهایند كه ایستادهاند، خاموش ماندهاند، آرام گرفتهاند، و تا به هنگام كه نسیم به سخن درآید، حمله ور شده و دامان كودك برهنهام را لكهدار میكنند.
و او را، دختركم را، بر میدارم. نرمی صدای آرامش به گوش میرسد، اما با تماس انگشتانم به نازگاه گلویش، كه ظریف است و حساس، صدایش رفته رفته توان میگیرد، شدت مییابد، نور میگیرد، و با موسیقی آن زنگ میدان نبرد به صدا درمیآید.
چرا كه دخترم میخندد.
و سربازان تفنگ به دست، از این سو تا به آن سو، سرها را بالا گرفتهاند.
چرا كه دخترم بلندتر میخندد.
و سربازان با چشمانی گشوده و روشن، از این سو تا به آن سو موشك میپرانند.
چرا كه او باز هم بلندتر میخندد.
و سربازان تانكها را میرانند و دریچهها را میگشایند، از این سو تا به آن سو.
نخست سختگیرند و پر كار، اما آ رام میگیرند و در بیهودهكاریشان، در آرزوهاشان، بیقید میشوند؛ و آنها هم شادان به اتفاق میخندند. چرا كه به یاد میآورند: برانگیختن شادی كودكانشان را، و دیگر از آنان، پاك كردن اشك چشمان كودكانشان را؛ و بعضی دیگر خود كودكانی بیش نیستند.
قیل وقال خاموش میشود، و صداها، یكی پس از دیگری به كناری میروند، دور میشوند، و به زندگی به جای مانده از خود باز میگردند.
با دخترم تنها هستم. در سرزمین نبرد زانو میزنم.
چرا كه او میخندد، خندهای سحرآمیز.
من هم میخندم.
فِرِد
جنی ماتیس
فِرِد خوشبخت ترین مرد گاردن گرو (1) نبود. او ماشینش را كه در بزرگراه شماره22 (2) خراب شده بود، به امان خدا رها كرده بود، و دو مایل باقیمانده تا خانه را پای پیاده آمده بود. آن روز صبح سگش گم شده بود، و گویا ماهیاش، آقا بلاب، داشت زكام میشد. او در راه خانه ناهار خریده بود، و وقتی به بورِتویش (3) گاز زده بود، پی برده بود كه آنها به خواستهاش مبنی بر اینكه به غذایش پیاز نزنند، بی توجهی كردهاند. فرد از پیاز بیزار بود.
فرد میدانست كه در چنین روزهایی، فقط یك كار میشود كرد. در زندگی هر كس روزهایی هست كه جانش به لبش میرسد. او گوشی تلفن را برداشته و شماره گرفته بود. پیش از آنكه آن صدای آشنا بگوید بله، تلفن سه بار زنگ زده بود. فِرِد صدایش را صاف کرده بود.
«مامان؟»
1. گاردن گرو شهری است در اُرنج کانتیِ شمالی در ایالت کالیفرنیا.
2. بزرگراهی است که شرق گاردن گرو را به غرب آن وصل میکند.
3. نوعی غذای مکزیکی که در نان مکزیکی(تورتیا) میپیچند.
دو پای راست
پاتریشیا كریگن
دعوای سختی بود. كلمات دردآور به اهداف تعیین شده پرتاب شدند. حقایق دردناكی كه نقاط سست را نشانه رفته بودند.
حالا دست و پایم را روی تخت میزنم، خشمم را برمیانگیزم تا مانع اشكم شود. او به طرز مضحكی خاموش و بی حركت خوابیده است، موازنهای به احساسات جریحهدار شدهام، توازن نغمههای مركّب.
تختخواب بزرگ دو نفره دهان دره میكند. كمتر از یك متر از هم فاصله داریم. خواب فرارمان خواهد داد.
درست. غلط. مهم است؟ بنبستی دیگر. سالها ممارست، سالها غافلگیری. ما داوران ناشایست دوراهیهای مخطوریم. دقیقهها میگذرند. یك عمر.
و بعد جنبشی سكوت را پر میكند. اول با احتیاط. من به روی شكمم، شوهر به پشت. انگشتان پای مان همدیگر را لمس میكنند. درنگ میكنیم، آن گاه پای راستمان به هم قلاب میشود. دوستان صمیمی.
در سكون لحظهها، در صداقتی خودانگیخته، دنیایمان خویشتن را اصلاح میكند.
دردآور است
دنیس هوارد
نوزادم را در آغوش گرفتم و آرام شد، طوری نگاهم میكرد كه گویی در تمام دنیا، تنها كسی كه میتواند ساكتش كند، من هستم.
نوزادم را برای اولین بار كه راه افتاده بود، تماشا كردم و به خود یادآور شدم، این قدمها از من دورش نمیكنند، این اتفاقی ست كه باید بیفتد.
نوزادم را در حالی تماشا كردم كه كیف كوچك مدرسه اش را كه رنگ زرد آن با ساك ناهارش جور بود به دنبال خود میكشید. روز اول مدرسه اش بود و دیگر احتیاج نداشت روزها سرگرمش كنم.
نوزادم را به هنگام درس خواندن همراهی كردم. او دیگر احتیاج نداشت واژههای دشوار را برایش هجی كنم.
نوزادم را تماشا كردم، درحالی كه برای رسیدن به قرار ملاقات با رفیقهاش، از خانه بیرون میرفت. به خودم گفتم این یك ملاقات ساده است، چیز خیلی مهمی نیست.
نوزادم را تماشا كردم، در حالی كه مدرسه را تمام كرده بود. او كلاهی به سر داشت و ردایی به تن. خیلی سرش میشد و من دیگر از پسش بر نمیآمدم.
نوزادم را در روز اول دانشكده همراهی كردم. او دیگر زیر سقف من زندگی نمی كرد.
نوزادم عروسی كرد و من در عروسیاش اشك ریختم. با خودم گفتم، او برای خودش تشكیل خانواده داده است. این رسم زندگیست. هر چند كه خیلی دردآور است، هرچند كه انصاف نیست... فریاد زدم و گریه كردم...
***
اشكها واقعی بودند، درد واقعی بود، اما نوزاد دیگر واقعی نبود. تخت سرد معاینه را حس میكنم. پرستار روی دستم میزند كه بگوید به خیر گذشت. میگوید:«خوشبین باش. تا صبح حالت كاملا خوب میشود و تا چند هفته دیگر، از آن شكم برآمده دیگر اثری نمیماند.»
در هر صورت، تصورنمیكنم كه واقعا میخواستم آنقدر درد بكشم.
روزهای رویایی
الین كلولند
جنی كانگورویی را تماشا میكرد كه درخلیج روی یك كلك شناور مانده بود. او هر وقت به ساحل مقابل خانه تابستانی پدربزرگ و مادربزرگش میآمد، مطمئن بود كه برایش ماجرای شگفتانگیزی اتفاق خواهد افتاد.
كلبه درنظرش یخ زده آمد. آسمان، دریا و آن خلیج كوچك، لایتناهی.
جنی نمی ترسید.
كانگورویی كه میگفت: «روزخوش» عادی ترین چیز جهان به نظر میرسید.
آواز دریا
مارک استنلی بیوباین
معلوم نیست چی باعث شد امروز صبح که از کلیسا برمیگشتیم تصمیم گرفتم پسر شش سالهام جیمز را با خود کنار دریا ببرم. به جای آن معمولا کیک دونات میپختیم. شاید به این خاطر که امروز اولین روز هفته بود که هوا صاف بود، یا شاید هر دو تنها بودیم و به آوازی احتیاج داشتیم.
همین که به نردههایی که تخته سنگهای موج شکن را از ما جدا کرده بود تکیه دادیم، جیمز شروع کرد به پرسیدن:"بابا یه سوال دارم."
صدای تالاپ موجی آمد و قطرههای ریز آب به صورتم پاشید. نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه و نمکین را تو دادم، و در این حال به صدای فس فس کف دریا گوش دادم که پیش از این که عقب برود لحظه ای میجوشید و غل میزد. جریان آب هزاران قلوه سنگ را روی هم خوابانده بود و آنچنان آنها را به هم میزد که گویی در دوردست جمعیتی یک صدا هلهله میکردند. سر و صدا بیشتر میشد تا این که موج دیگری تالاپی به کرانه میخورد.
"چی میخوای بپرسی جیمز؟"
" صدای خدا رو نمی شنوم. چطوری میتونم صدای خدا رو بشنوم؟"
به امتداد ساحل که بزرگراه 101 را دور زده بود چشم دوختم. طوفانهای اخیر پهنه ساحل را که معمولا پر از شنهای براق و خوش ترکیب بود خالی کرده بود و فقط جای درهم و برهمی از قلوه سنگها و خرده چوبهای شناور به جا گذاشته بود. با وجود این همه به هم ریختگی، و با اینکه اینجا زیر آت و آشغال دفن شده بود، هنوز برای من مامن بود، چرا که در خلال سالهای پس از مرگ همسرم، اینجا، آواز دریا همیشه آرامش بخش بود و تسلیام میداد.
قلوه سنگها که دوباره به صدا افتادند پرسیدم: "میخوای صدای خدا رو بشنوی؟"
جیمز با حرکت سر تصدیق کرد. به طرفش خم شدم و در گوشش زمزمه کردم:"در این صورت باید حسابی گوش کنی."
موج دیگری روی تخت سنگها شکست و دیدم جیمز در حالی که نفس عمیقی میکشید، قطرههای ریز و نمکین آب را تو میداد.
کور از غصه
مارک استنلی بیوباین
احساس کرختی میکنم، اما از دارو نیست.
پرستار میپرسد: "به چیزی احتیاج نداری؟"
فقط خیره نگاهش میکنم.
تا پیش از آنکه به نیایشم بازگردم، سوالش در ذهنم باقی میماند، "خدای من، به خیلی چیزها احتیاج دارم، اما از دست او هیچ کاری برنمی آید. هیچ."
هنگام نیایش، فکرم از این سو به آن سو میرود. به تصویر آن شب اجازه میدهم بیاید... به استقبالش نمی روم، اما اجازه میدهم بیاید.
آنجا در صندلی عقب، مُلی نشسته بود و کتابش را که درباره دایناسورها بود میخواند. او درباره "تیرانوزوروس رکس" پرسید. مادرش برگشت جوابش را بدهد. لسلی فقط لحظهای چشمش را از خیابان گرفت. او هرگز کامیون را ندید.
اما من دیدم.
"پدر، همه چیز در آن لحظه پیش آمد. همه زندگیام پیش آمد؛ همه زندگیام تکه تکه شد. احساس کوری میکنم. ای خدا، باز هم میبینم؟ بیناییام را چه کسی به من برمیگرداند؟"
در حالی که روی صندلی مسافر نشسته بودم، به طور غریزی پایم را کف اتومبیل فشار دادم، اما ترمز آنجا نبود. بیپناه، به کامیونی که به سوی ما میشتافت نگاه کردم. آخرین چیزی که یادم میآید شیشههای شکستهای ست که به صورتم پاشید. فکر این که در لحظات آخر لسلی و ملی به چه فکر میکردهاند دست از سرم برنخواهد داشت. شاید دایناسور عظیمالجثهای که قربانی غافل را میخورَد. درست شبیه چیزی که آن دو را خورد.
آهی کشیدم، "آه پدر، در نبودشان هیچم. دیگر چطور خود را پیدا کنم؟"
چند سوزن را در بازویم حس میکنم، هوای پر سر و صدا میان سوراخهای بینیام است، و به دستگاهی که علایم حیاتی بدنم را نمایش میدهد نگاه میکنم. اینها همه زنده نگهم داشتهاند، اما هیچ یک به من زندگی نمیدهند.
"آه خدای من، چه کسی زندگیام را پس میدهد؟ آه پدر... پدر عزیزم..."
آرزوی خوب
سی اچ کلمن
از ترس ازدواجهای ناموفق ترجیح دادند دلداده بمانند، اما از هم جدا نشدند چرا که هیچ یک نمی خواست در تقاضای متارکه پیش دستی کرده باشد. هر یک سکهای پرتاب و برای دیگری آرزوی خوب کرد. آن گاه ناهار خوردند و به متلی رفتند و تا توانستند عشقبازی کردند. بعدا، در راه خانه اتومبیل شان یکدفعه به سوی درختی منحرف شد و هر دو کشته شدند.
بیهیچ دشمنی در جهان
مارک استنلی بیوباین
آخرین بازمانده دشمنانم را فراخواندم: "تو به من بد كردی".
جوابی نیامد.
دشمنم باهوش بود. اما كند و بسیار بی جنب و جوش. تنها عیبش همین بود. من از آن بهره میجستم.
گفتهام را تكرار كردم:"تو به من بد كردی، و من به دنبالت آمدهام!" طنین صدایم در شهر خالی از سكنه محو شد.
صدای دشمنم از پشت سر آ مد: "تو هم به من بد كردی!"
در یك حركت چرخیدم. دیدم تفنگش را به سینهام نشانه رفته، آتش کردم. بی آنكه انگشتی بجنبانم، دشمنم در هم شكست. از پا در آمد. به پایم افتاد.
بر او كه ایستادم و بر صورتش كه خیره شدم، وقوف آمد. كند كند همچون تنها عیب آخرین دشمنم.
برده بودم.
چند وقت بود؟ سالها. چند تن را كشته بودم؟ شهرهای پر از تودهها. سرم را تكان دادم. مهم نبود. نه. فقط یك چیز مهم بود.
برده بودم.
هر دشمنی، هر آنكه به من بد كرده بود، به مرگ افتاد. اگر نه زیر پایم، جایی، جایی از پا در آمد و به خاک افتاد. عاقبت، عدالت از آن من شد.
فریاد زدم، «بردم».
از شهر پیش از این خاموش صدایم برگشت، منعكس شد: "بردم... بردم... بردم"
نعره زدم: "پیروزی"، و بازتاب صدایم در این برهوت تنهایی تنها جوابم بود.
وزش تندی كاغذهای رو به زوال را به پایم فشرد. خاک بیحاصل كفشم را گرفته بود. این باد ملایم سرد و خشك تنها باقی ماندهای بود كه فریادم را میشنید.
همه مردهاند. یك یك آنها. اما مهم نیست. نه دیگر. حالا فقط یك چیز مهم است.
من هستم، که بی هیچ دشمنی، پیروزمندانه در جهان ایستادهام.
پینوشت: بیشتر قصهها تابستان 81 ترجمه و اواخر دسامبر 2007 بازبینی شدند.
12/11/86