والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مجید تیموری

مهریه عندالمطالبه است

 

1    

 

آن‌جا دراز كشیده بود. مدام زخم‌های جذام صورتش را می‌خراشید  و خون آن را با تمام ولع می‌بلعید. با مزه خون روی زبانش حرف می‌زد. می‌خواست دستش را به سمت چیزی، چیزی كه توی این اتاق درونش را پر از وحشت می‌كرد، دراز كند. بعد دست انداخت توی حلقش، روده‌اش را بیرون آورد. تا خواستم تكان بخورم چاقو از دستش افتاد. داشتم دل‌وروده‌اش را جمع می‌كردم. چیزی سیاه مثل پاندول ساعت حركت می‌كرد. سرعتش كمتر می‌شد. سرعت تاكسی كمتر شده بود. پشت چراغ قرمز ناگهان در را باز كردم. دویدم به سمت پارك. یارو دنبالم كرده بود. صدای بوق باعث شد كه بفهمد چراغ سبز شده است. سریع برگشت. افتادم روی چمن‌ها. بشكه بالای سرم ایستاده بود. دستش را گرفتم و بلند شدم.

:خب، گلپسر، كارت حرف نداشت.

دهانی كه بوی گندش از چند متری چندش‌آور است و فضای اطراف را مسموم كرده، باز و بسته می‌شود. صدا از روی صندلی‌ها اوج می‌گیرد و یك‌راست می‌چسبد به یك طرف بدنم كه لمس شده یا بهتر بگویم از كار افتاده. اداره از كارافتادگی قول مساعدت داد كه سریعاً به موضوع رسیدگی كند. نظر به این‌كه پرونده كلاسه 441/81/98969 خارج از نوبت مقرر طی اعتراض خانواده خانم مه‌لقا مرتاض برگزار می‌شود. طی استماع دفاعیه طرفین و همچنین گزارش اداره كل مبارزه با مفاسد اجتماعی، گزارش بازجویی در محل وقوع جرم و با بررسی نوع جرم در انظار عمومی در ماه مبارك، دادگاه منطقه‌ای داخلی جرم‌‌های خیابانی خلاف شرع به اصدار حكم ذیل مبادرت نموده است.

 

 

2

شورای محترم پزشكان قوه قضاییه

احتراماً به استحضار می‌رساند از آن‌ جاییكه حكم دادگاه خانواده لازم‌الاجرا می‌باشد تصمیمی اتخاذ شود كه دقیقاً بدن محكوم‌علیه از وسط بریده شود. طبق دستور دیوان عالی كشور رعایت موارد ذیل الزامی است:

تبصره1ـ اندامی كه در هر دو طرف شكم موجود ‌باشد ــ در صورتی كه منجر به مرگ فوق‌الاشاره ‌نشود ــ یكی از آن عضوها بریده شود.

تبصره 2ـ عضوی كه دقیقاً در وسط یعنی در خط میانی قفسه سینه قرار دارد ــ با یك درجه تخفیف در اجرای حكم ــ به سمتی كه در دیون محكوم‌له نیست منتقل شود.

تبصره 3ـ اگر عضو مفردی در سمتی از بدن محكوم‌علیه باشد كه قرار است طبق اجراییه مهریه عندالمطالبه بریده شود كه  پس از اجرای حكم منجر به فوت ایشان شود ــ با دو درجه تخفیف در اجرای حكم ــ  به سمتی كه در دیون محكوم‌له نیست منتقل شود.

با توجه به تبصره‌های فوق گرفتن تصمیم‌های ذیل بلامانع است:

1ـ اجرای حكم در بهداری زندان، در صورت نیاز تجهیز آن با وسایل پزشكی و دارو.

2ـ انتقال به بیمارستانی مجهز با در نظرگرفتن مسائل امنیتی .

3ـ در صورت قادر نبودن در اجرای حكم طی درخواست كتبی پزشكی از كشورهای متعهد، هم‌پیمان، هم‌سو كه در دنیای پزشكی به مهارت‌های تخصصی رسیده‌اند، دعوت به همكاری می‌نمایید.

4ـ در صورت كمبود تجهیزات و نپذیرفتن پزشك معالج بند3 محكوم‌علیه به خارج از كشور اعزام شود.

تذكرمهم بند3و4 :

ملیت پزشكی كه از خارج دعوت می‌شود و همچنین اعزام محكوم‌علیه به كشوری در خارج نباید جزو كشورهایی باشد كه در داخل كشور در مراسم‌های مختلف، راهپیمایی‌ها و غیره به آن شعار مرگ بر می‌دهیم.

 

 

 

3

مهسا دراز كشیده بود. انگار از اسم شناسنامه‌اش فرار می‌كرد. همان مه‌لقا بیشتر به دماغش می‌آمد. دماغی كه سوراخ‌های آن به سمت بالا متمایل بود و من بهشدت از این موضوع رنج می‌بردم. دماغ شده بود مصیبت. به بیماری بدل شده بود. حتی از گفتنش خجالت می‌كشیدم. فكر از خرِ شیطان پایین نمی‌آید. یقه‌اش را گرفته بود. آن را چند برابر می‌كرد و مثل پاندول جلوی صورتم می‌چرخاند. هر وقت كه می‌خواستم بیدار شوم، حس می‌كردم دماغ گِلی بزرگی روی سینه‌ام سنگینی می‌كند. باید با او سروكله می‌زدم. متقاعدش می‌كردم كه پایین بیاید. همیشه با فین بزرگی كه همه صورتم را به لجن میكشید، بیدار می‌شدم. انگار بیدار شده‌ام. با لگد یارو به پهلویم فهمیدم كه بازداشتگاه جای مناسبی برای خواب ندارد. داشت توی خواب با خودش حرف می‌زد. یكدفعه یقه‌ام را گرفت.

: تو، تو قرارش، فنی نداره، فكشو، آقای قاضی دیه، تومونِشو، منو از پزشك قانونی، فیتیله داری فیتینا، تف به روت، منو از پاسگاه، خرت به چند، با یه باقالهفروش، پاپتی عوضی.

دوباره دراز كشید. خرناس عجیبی از دماغش بیرون می‌آید. دماغش  تفنگ ششلولی بود كه مدام شلیك می‌كرد. دماغ شده بود مصیبت. در خیابان، در كوچه، وقتی كه سوار اتوبوس بودم، زل می‌زدم به دماغ آدم‌ها. همیشه اولین چیزی بود كه نظرم را جلب می‌كرد. بعد فكر پدرم را در‌می‌آورد. شروع می‌شد. دماغ یارو از چه نوعی است. دماغ عقابی، خوكی، پله‌ای‌، لبپره‌ای، قوس‌دار، فندقی، گوشتالو، غضروفی، استخوانی، بالونی. فكر گیر می‌داد به متراژ. به اندازه‌اش و این‌كه چه ابعادی از صورت را اشغال كرده. روانكاو می‌شدم. نظریه‌‌های مختلفی در زمینه روانشناسی اختراع می‌كردم. اگر قسمت پایین بینی پهن یا گوشتی باشد نشانه علاقه زیاد به عشق‌های آتشین است. اگر بینی كوتاه و باریك دارید نشانه خود‌پسندی است. اگر بینی به سمت پایین متمایل باشد و پره‌های آن به سمت بیرون قوس‌دار باشد، در مرد‌ها دلیل نبود عاطفه و در زن‌ها حاكی از نا‌متعادل بودن وضعیت جنسی در شخصیت آن‌هاست. بعد سعی كردم رابطه بین بینی و سایر اعضا را دریابم كنم كه فعلاً حرفی در موردش نمی‌زنم. رابطه بین زیبایی و فرم دماغ. اگر كرم‌پودر تیره به نوك بینی بزنید یا به تمام بینی مالیده شود، بینی به ترتیب كوتاه‌تر و كوچك‌تر دیده می‌شود. رابطه بینی با بقیه اعضای صورت و دریافت نوع زیبایی آن‌. اگر پل بینی شما خیلی باریك است با مالیدن های‌لایتر در قسمت گوشه داخلی پلك‌ها، فاصله چشم‌ها را بیشتر و پل بینی را پهن‌تر نشان دهید. یا روژ‌گونه صورتی‌ـقهوه‌ای را به صورت یك نقطه زیر سوراخ‌های بینی بگذارید. درهرحال دماغ شده بود مصیبت. چیزی كه باعث شد دستم را به سمت مهسا دراز كنم. نفسم بریده بود، می‌خواستم از روی چمن‌ها كنده شوم.

 

 

 

 

4

جشن بدون هیچ مقدمه‌ای برگزار شد. بدون هیچ برنامه‌ای به ماه عسل رفتیم.  مقدمه برای این‌كه دست‌ها و پا‌ها بی‌اختیار روی تخت دو‌نفره بالا و پایین می‌رفت. بی‌اختیار این تنِ خسته در اماكن تفریحی شاد یا غمگین می‌زیست. بی‌اختیار این هیكل نحیف با بشكه‌ای به دوش وارد مغازه‌ای وارد پاساژی می‌شد. بی‌اختیار فراموشی را در آغوش می‌گرفتم. دست‌هایش را می‌فشردم. با صدای بلند می‌گفتم : از من جدا نشی یه موقع، یه موقع فك نكنی بی تو می‌تونم.    

 

یادم نیست چه حسی داشتم یا می‌توانستم داشته باشم. آیا صاحب این دقایقی كه در حال گذر است می‌توانست با من ارتباط برقرار كند. من متأهل شده بودم. این را وقتی فهمیدم كه در حال پركردن فرم اشتغال به‌كار بودم. تقویم چند برگ جلوتر رفته و من متوجه نشده‌ام كه صاحب پدر‌زن، مادر زن ، برادر‌ زن ، خواهر‌ زن و كلی كلمه با پسوند« زن » شده‌ام.

همیشه یك چیز اذیتم می‌كند: چرا قبل از ازدواج برایم كلاس‌های توجیهی ــ  همان‌طور كه معمول است ــ  نگذاشتند. چرا از ما تست‌های بیماری‌ خونی ، ژنتیك، تست اعتیاد، تست سلامتی فكری و روانی نگرفتند. چرا سفره عقدی با بادام و گردوی رنگشده و كالسكه پلاستیكی، كه عروس و داماد در حال راندن آن هستند، نداشتم. چرا خواهرم دو كلهقند را به هم نسایید. چرا فك‌وفامیل در هیچ مراسم خواستگاری، بله‌برون، عید مباركی، جهاز‌برون، شب حنابندون ، پاتختی  شركت نكردند. من بدون این‌كه خواسته باشم طبق حكم دادگاه، طبق عرف شرعی به جای زن بشكه گرفته‌ام.

 

 

 

5

از پله‌های در خروجی اداره پایین رفتم. زن بی‌اختیار به من زل زده بود. به پشت‌ِ سرم نگاه كردم. گفتم شاید كسی از پشت سرم می‌آید. كسی نبود. داشت می‌رفت. در آن چند لحظه فهمیدم كه چشم‌هایش سبز است. مادربزرگ همیشه این جمله وردِ زبانش بود.« گؤی گوزدن آدام گرك غورخا ». ترسیدم ولی نمی‌دانستم چرا دارم دنبالش می‌روم. به ایستگاه تاكسی نرسیده بودیم. دنبال بهانه‌ای می‌گشتم كه سر صحبت را باز كنم. توی صف اینپا و اونپا می‌كردم. دختر كنار پنجره نشست. زن وسط و من كنارش. انگار نصف زبانم را بریده‌اند و نصف بدنم لمس شده است. سعی كردم پاهایم را بچسبانم به پاهایش. نهایت این‌كه مثل همیشه جمله « خودت خار مادر نداری مرتیكه  » را می‌شنوم. این جمله را بارها در اتوبوس، مینی‌بوس، مترو حتی در قطار شنیده‌ام. این جمله آن‌قدر بین پسر نوجوان و دختر میان‌سال، مرد مسن و دختر دانشجو، مرد میان‌سال و پیر‌زن، كارمند متشخص و بیوه زن، تكرار شده كه اگر روزی به گوشمان نخورد مریض می‌شویم. « خودت خار مادر نداری مرتیكه  » در موقعیت‌های مختلف ردو‌بدل می‌شود. این جمله وقتی دست جوان‌ها، مردها، پیر‌مردها و غیره به دلایل گوناگون خیلی جلوتر از خودشان در صف‌های مختلف ، هنگام سوار شدن به مترو، در پل‌های عابر پیاده، پیاده‌روهای شلوغ، داخل اتوبوس‌ها و بین سرپا ایستاده‌ها به پاها و سینه‌ها و كفل‌های دخترها، زن‌ها و بیوه‌ها را  چند لحظه لمس می‌كند از دهان‌ها بیرون می‌آید. دقیقاً  وقتی پاها نیز بین جنس مخالف در موقعیت‌های مختلف و در مكان‌های متفاوت گره می‌خورد این جمله همیشگی شنیده می‌شود. البته همیشه به این‌جا ختم نمی‌شود. این شروع معركه است. فحش‌های آبدار، بگومگو‌های لفظی، ضربوشتم، پاسگاه، دادگاه، بازداشتگاه در انتظار آن‌هاست. پاهایش را كنار كشید. كیفم را طوری قرار دادم كه دستم از زیر آن بدن او را لمس كند. فهمیدم كه جیغ كشیده است. تاكسی پشت چراغ قرمز توقف كرده بود. از فرصت استفاده كردم در تاكسی را باز كردم و به سمت پارك دویدم.

 

 

 

6

بعد از ماه عسل فهمیده بود كه من زندگیكن نیستم. فهمید كه ترس عامل مهمی است برای پاگیر شدنم. ترس از شروط ضمن عقد نكاح میخكوبم كرده است. فهمید كه از پس این ترس برنمی‌آیم. از فرصت استفاده كرد و یاد گرفت كه در صورت عدم تأدیه كابین ( زمانی فارسیزبانان قدیم یا پارسی دری كهن یا فارسی پشتوی تاجیكی یا اصلاً سازمان معادل پیدا كن حاضر، كه در این زمینه استخوان خرد كرده‌اند به مهریه اطلاق می‌كردند ) می‌تواند این جسارت را به خودش بدهد كه در ایفای وظایف شوهرداری كوتاهی یا تمرد كند. معذالك فهمید مطالبه حقش، مهرالمثل منكراتی، حق طبیعی او محسوب می‌شود. ضمناً بههیچوجهمن‌الوجوه حال شوهر از حیث فقر و غنا ملاحظه نمی‌شود و من نمی‌دانستم كه اگر دست و پایم روی تخت با او گره نمی‌خورد، مقاربت معلوم صورت نمی‌گرفت. می‌توانستم مدعی این باشم كه ترس در نهایت به یك چهارم از بدنم الحاق می‌گردد. نمی‌دانستم ماده واحده حكم صادره از منكرات، در روزنامه رسمی، نقل از چه شماره‌ای شده است یا به استناد كدام تبصره مندرج در آیین‌نامه اجرایی قانون مدنی رسیده است. آیا در آن زمان نحوه محاسبه دقیقی از شاخص بهای نیمی از بدنم را بانك مركزی وزارت بهداشت در اختیار قوه قضاییه قرار داده  است؟ میزان وجه رایج مملكت طبق ضوابط و مقررات عقدنامه تا چه حدی معادلسازی شده است؟

 

 

 

7

از بیهودگی خیابان كه سیر می‌شوم به خودم مدام نهیب می‌زنم كه باید امشب وضعیت این دماغ، وضعیت مه‌لقایی كه مهسا شده است. مشكلی كه با یك بشكه پیدا كرده‌‌ام، روشن شود. اطمینان داشت از سر و كولم بالا می‌رفت. سرعت لحن عاشقانه‌ برای مجاب كردن  دست‌پرورده منكرات، آن هیكلی كه اكنون روبه‌رویم ایستاده است و صاحب اختیار نیمی از بدنم است، بیشتر شده است. لبخندی كه بین ما شكاف انداخته بود مرا از روی كاناپه جمع كرده است.

: مهسا جونم! یه چیز بگم؟

كمی صدایم كشیده‌تر و لوس‌تر شده بود.

: آره خوشگلم ! چرا كه نگی! خوبم بگی.

او هم صدای مرا در گلویش ضبط كرده است.

: فك می‌كنی كه هنوز وقتش نرسیده؟

: طلا جونی! مگه قراره وقت مثل هندونه برسه؟ مثلاً وقته چی؟

زیرچشمی كه نگاه می‌كند می‌فهمم كه دستپاچه‌ شده‌ام.

: خب چه جوری بگم. حالا كه تو به من اعتماد پیدا كردی، با هم بریم محضرو عقد‌نامهرو عوض كنیم.

: وایسا ببینم! مگه عقدنامه عیبی پیدا كرده؟

: آخه می‌دونی چیه، هیچ جا نمی‌تونیم نشونش بدیم.

: مگه قراره جایی نشونش بدیم؟

: كار دیگه، یهو پیش میاد. مثلاً امروز رئیس گف كه وام می‌دیم به اونایی كه تازه ازدواج كردن، به شرطی كه قباله‌رو با خودشون بیارن. از ترس نتونستم از جام جم بخورم.

مثل كسی كه توی بشكه خالی جیغ بزند، صدایش توی اتاق پیچید. داشتم مثل بید می‌لرزیدم.

: اُنقد مرد نیسی كه صافوپوسكنده بگی نمی‌خوامت. بگی ازت متنفرم؟ كورخوندی عمو، چند ماه آزگار منو زندونی كردی تو این چار دیواری برام فیلم بازی می‌كنی كه چی؟ بدبخ دمار از روزگارت در‌میارم. می‌فمی كه یه من ماس چقد كره داره. من واس تو خیلی مایه گذاشتم، ولی تو آدمش نبودی، حیف خدا حیف.

دارد گریه می‌كند. چند صد كیلو گوشت تكان می‌خورد.

 :عزیزم حرف بدی نزدم كه. یعنی میگم فقط اون شرطو برداریم به جاش سكه بندازیم. هر چه قد كه تو بگی.

 

 

 

8

قرار تأمین مهریه

 احتراماً به استحضار دادگاه خانواده می‌رساند طبق عقدنامه شماره ثبتی 7272 در دفتر ازدواج اجباری اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی بدواً نسبت به قرار مذكور كه همانا به استناد ماده 225222/22 الف آیین دادرسی مدنی ظرف مدت 10 روز دادخواست وصول مهریه را تقدیم می‌نماید. خواهان معروض می‌دارد كه از ایفای وظایف در مقابل شوهر امتناع كرده است.

 

تجدید نظر قضایی و مستشاران معظم

عمده استدلال خوانده بر اصدار رأی بر بطلان رأی دادگاه بدوی ناشی از بروز بی‌ایمانی و اعتراض بر قوانین جاری، الحاد ضمنی و كردار ناشایست و پافشاری در فساد اخلاقی محكوم علیه شمرده می‌شود.

 

با استعانت  از خداوند متعال در خصوص خواسته خواهان و دعاوی مطروحه علیه خوانده پس از استماع اظهارات طرفین در وقت فوق‌العاده جلسه دادگاه و ملاحظه جامع اوراق و محتویات پرونده منكراتی پرونده ختم رسیدگی اعلام و به شرح ذیل مبادرت به صدور رأی می‌نماید.

 

نظر به این‌كه علت طلاق عدم توافق اخلاقی است و زوج ادعای فوق را در جلسه اول اعتراف و قبول داشته و با آگاهی كامل نسبت به این‌كه مهریه عند‌المطالبه و در ذمه زوجه است  هم‌چنین طلاق مسقط نفقه نیز نخواهد بود و مضافاً اعتراض دوباره زوج ــ  انكار مطالب عنوانشده توسط ایشان در جلسات بعدی دلالت به صادق نبودن او محسوب می‌شود ــ‌ شمول هیچیك از شقوق ماده 10 تجدید نظر نمی‌باشد، حكم و تبصره درجشده در قباله ازدواج منكراتی عیناً تایید و اجرا می‌شود.

طبق حكم و تبصره مبارزه با مفاسد اجتماعی اگر یكی از طرفین خاطی قصد طلاق و ترك طرف مقابل خود را داشته باشد مهریه بدون هیچ‌گونه اعتراض از طریق مراجع قضایی اجرا می‌شود.

مهریه شامل یك كلام‌الله مجید ، آینه و شمعدان و همچنین طرف راست بدن شامل سینه راست، دست و پا می‌باشد.

تبصره و حكم ثانوی در خصوص مهریه شامل صورت، گردن، آلت جنسی و باسن نمی‌شود.

 

 

 

9

چند قدم بیشتر با مه‌لقا ــ البته او خودش را مهسا معرفی كرده بود ــ  برنداشته بودم. داشتم به خودم می‌گفتم كه بهتر از این است كه در تاكسی به یك نفر دیگر بچسبانی و بعد فحش و بد و بیراه بشنوی. لااقل می‌توانم خودم را خالی كنم. دماغش بدجوری توی ذوق می‌زد. شروع كردم به رودهدرازی كردن. از خودم دروغ‌های شاخداری تعریف می‌كردم طوری كه بعضی مواقع خودم خجالت می‌كشیدم. یكدفعه دست كرد توی جیب مانتواش. جعبه سیگار را در‌آورد. مثل حرفه‌ای‌ها دو نخ روشن كرد، یكی را گذاشت روی لبم. یك پك نزده بودم كه به سرفه افتادم.

: داشتی می‌بستی. یه خورده تعریفتو كردم، مث اینكه یابو برت داش. نكنه خودتم باورت شده؟

فهمیدم كه چه گهی خوردم. باید یكجوری كه خیلی هم ضایع نشوم ، فلنگو می‌بستم.

: ببین یه چیزایی شنیدی، ولی نه، معلومه كه این‌كاره نیستی.

سعی می‌كردم‌ كه گندهگوزی نكنم ولی انگار محكم می‌زدند پس كلها‌م تا باز ادامه دهم.

تا خواستم خودم را جمعوجور كنم محكم دست‌هایم را به هم قفل كردند. فقط یادم است موقعی كه می‌خواستم سوار پاترول شوم پیشانی‌ام به زوار در گیر كرد. هاج و واج مانده بودم. زبانم از ته گلویم بیرون نمی‌آمد. فقط لبخند مه‌لقا كه قاطی دماغش شده بود به من فهماند چه گهی خورده‌ام. 

نوبت به بازجویی من رسیده بود. حاجی برگه مهسا را جلویم گذاشته بود تا آن را با دقت بخوانم.

: یه فرصت طلایی بهت دادم كه دروغ نگی. اولاً روشنت كنم كه شانس آوردی كه شیفت منه. بعد، اگه این طفل معصوم همه‌رو راس نوشته باشه، چه فرصتی از این بهتر، نه دیگه پدر مادر تو می‌تونن مخالفت كنن نه پدر مادر اون. خب اونطور كه معلومه خیلی وقته كه همدیگه‌رو دوس دارید. اگه از من می‌شنوی قال قضیه‌رو بكن. مگه اینو نمی‌خواستی عوضی، یا این‌كه همه اون حرفایی كه تو این سال‌ها به این طفل معصوم زدی، بی‌عفتش كردی، تو محل انگش‌نماش كردی، واسه تو این همه كتك خورده، همش كشك بوده؟ د حرف بزن لعنتی.

داستان‌هایی كه سر هم كرده بود، همه آن كلمه‌های روی كاغذ، شكل دماغ شده بودند و داشتند از روی كاغذ بلند می‌شدند و می‌چسبیدند به دماغ بازجو. بی‌اختیار از روی صندلی بلند شدم، چانه و كله حاجی را گرفتم و سریع دهانم را چسباندم به سوراخ‌های دماغش، مدام هورت می‌كشیدم. زبانم چسبناك شده بود. دستم رفته بود به سمت خودكار كه گرفته بودش و داشت روی كاغذ خط می‌كشید. خیالم راحت شد. فكر می‌كردم همه صفحه را خط‌خطی كرده‌ام، ولی وقتی توی دادگاه دیدم كه امضای من زیر ورقه است دوباره به سمت قاضی شیرجه رفتم. چانه و كله‌اش را . 

  

فردا حكم اجرا می‌شود. چند بار خواستم قاچاقی از مرز خارج شوم، ولی هر دفعه پولم را بالا كشیدند و لب مرز میان كوه‌ها رهایم كردند. نه می‌توانم به زندگی ادامه دهم، نه می‌توانم دستیدستی بدهم نیمی از بدنم را ببرند. مثل خری كه توی گل مانده است و به حرف‌های صاحبش با دقت گوش می‌دهد و از آن سردر‌نمی‌آورد، دارم به حرف‌های بشكه‌ای كه گرفته‌ام گوش می‌دهم.

 

نقد داستان "مهریه عندالمطالبه است" در پنجمین نشست داستان‌خوانی والس

 

28 بهمن 1386

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.