والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






ح.م.ع.

سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی چهار یا جنگ صلیبی کودکان موطفاوط

 

 

اخلاق حرفه‌ای در همه‌ی مشاغل یک حرفی است، در ادبیات یک حرف دیگر. دلیلش هم به این صورت: شاغلان به ادبیات دو دسته‌اند؛ آن‌ها که «تعهد» دارند و آن‌ها که «تعهد ندارند». تعهد در ذات خود کلمه‌ی چندان جالبی نیست؛ خصوصا زمانی که با هنر تلفیقش کنند. اساسا هنرمند یا نویسنده‌ی متعهد تنها مفهومی را که به ذهن انسان آزاداندیش متبادر می‌کند وابستگی به «یک جایی» است یا شاید بهتر باشد در این مورد گفت به «هرجایی». تاریخ نشان داده «متعهدهای هرجایی» به حکومت ایدئولوژیک وابسته‌اند و نان‌شان از این راه درمی‌آید. عبارت تعهد ادبی چیزی جز وابستگی را به ذهن متبادر نمی‌کند.

با این همه این کلمه در کنه خودش یک‌جور معنای حمایت هم دارد؛ اما دقیقا برای نویسندگان ناوابسته. نویسندگان ناوابسته نه‌فقط هیچ نوع حمایتی (دست‌کم از قدرت حکومت) ندارند بلکه تحت فشارهای گوناگون هم هستند؛ از ممیزی گرفته تا قضایای عجیب ‌و غریبی مثل ماجرای یعقوب یادعلی. در واقع، خودشان هستند که هوای هم را دارند. این‌جا همان‌جایی است که پای اخلاق حرفه‌ای در ادبیات به میان می‌آید.

نویسنده‌های ناوابسته هر چقدر با هم‌دیگر اختلاف‌نظر و سلیقه داشته باشند از این جهت که تنها کسانی هستند که رودرروی قدرت و ادبیات متعهد نان‌درآور می‌ایستند یک جور وجه شباهت بین‌شان هست. من‌باب مثال، همان‌طور که هیچ نویسنده‌ی متعهدی برای یادعلی موضع نخواهد گرفت یا صدایش را بلند نخواهد کرد که مبادا به تریشه‌ی قبای حقوق جاری و ساری مملکت بربخورد نویسنده‌ی «نامتعهد» در جبهه‌ی یادعلی می‌ایستد، حتا اگر از کار او خوشش نیاید و اساسا با او مخالف باشد (دست‌کم به این دلیل که این آتش دیر یا زود گریبان خودش را هم ممکن است بگیرد).

البته غرضم پرداختن به بحث گروتسک جناب یادعلی نیست. فقط مثالی بود برای توضیح اخلاق حرفه‌ای در ادبیات مستقل؛ یعنی یک جور حمایتِ اشخاصی از هم‌دیگر که جبهه‌ی مقابل‌شان همه‌چیز اعم از تبلیغات و رسانه‌های دولتی و بودجه‌ی بیت‌المال و پشتیبانی قضایی را دارد.

تا این‌جای قضیه را داشته باشید.

حالا فرض بگیرید در یک‌جایی که چهارمین برنامه‌ی سالانه‌شان را برای اهدای جایزه‌ی بهترین رمان سال برگزار می‌کنند اعلام کنند که «ما ادبیات‌چی مستقل هستیم و هم‌جبهه با شما؛ حالا که کنار همیم و خیلی‌های شما هم رسانه‌ی تبلیغی دارید بجاست ما را فراموش نکنید و ضمنا از این‌که فلان موقع هم ما را فراموش کردید گِله داریم.» این جمله یک‌جور دعوت بقیه به رعایت «اخلاق حرفه‌ای» در ادبیات مستقل است و این‌که حمایت از ما هم یادتان نرود.

کمی که می‌گذرد نوبت رعایت اخلاق حرفه‌ای از طرف خودشان می‌شود: «قصد داریم برنده‌مان را با قرعه‌کشی انتخاب کنیم!» شرکت‌کننده‌ی مراسم این را به حساب شوخی می‌گذارد و با آن‌که ابرو بالا انداخته منتظر می‌ماند. به اقتراع برنده را انتخاب می‌کنند: «سالمرگی اثر اصغر الهی! تشویق!» که البته بیانیه‌ی هیئت داوران هم لای همان کتاب است. «بیانیه را بخوانیم: هیئت داوران چهارمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبیات داستانی متفاوت (واو) به این دلیل و آن دلیل جایزه‌ی خود را می‌دهد به کتاب... ببخشید اشتباه/شوخی کرده بودیم... عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک اثر مرتضی آبکنار!»

 

 

نامگذاری چنین رفتاری با یک کتاب/نویسنده (سالمرگی/الهی) چندان سخت نیست: ترکیبی از توهین و سرِ کار گذاشتن؛ آن هم در مورد نویسنده‌ای که سنی از او گذشته. اما نام بهتر، همان است که نام این نوشته را هم در خود دارد: سلاخی. این کار به‌نوعی سلاخی فعالیت‌های یک نویسنده بود و صحنه‌ی برگزاری هم سلاخ‌خانه. نام بهتر این کار، متضاد سوژه‌ی این مقاله است: «عدم رعایت اخلاق حرفه‌ای». اگر نیاز به تفاوت/طفاوط در اجرای برنامه هست چرا با توهین؟ کسانی که در ارائه‌ی جوایز، اخلاق حرفه‌ای را رعایت نمی‌کنند باید حواس‌شان باشد نمی‌توانند توقع رعایت آن را از کسانی داشته باشند که دوست دارند هم‌جبهه‌شان باشند. اخلاق حرفه‌ای نکته‌ای ظریف است؛ خیلی از کسانی که امسال در برنامه‌شان نشسته بودند شاید به این فکر کرده باشند مبادا فردا نوبت کتاب خودشان باشد که به این سرنوشت دچار شود. شاید خیلی‌ها بنا بر مصالح مراسم را ترک نکرده‌اند و عدم شرکت‌شان در سال بعد واکنش‌شان به رفتار امسال باشد. برپاکنندگان سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی چهار فقط بد نیست بر این نکته تأمل کنند چرا تعداد شرکت‌کنندگان مراسم‌شان کمتر از پارسال بود و چرا تعداد اخبار مراسم‌شان تا این اندازه کاهش یافت.

در تاریخ سنتی مسیحی آمده که در سال 1212 کودکی به نام نیکولاس رؤیایی می‌بیند و بر حسب این رؤیا می‌کوشد کودکان دیگر را به جنگ صلیبی با مسلمانان اورشلیم ببرد و در نهایت بسیاری‌شان یا می‌میرند یا به بردگی به افریقا برده می‌شوند و پای کسی به سرزمین موعود نمی‌رسد. داشتن رؤیا یک بحث است، برنامه‌ریزی برای رسیدن به آن بحثی دیگر.

سرنوشت برنامه‌ی کودکان موطفاوط را آینده بهتر معلوم خواهد کرد.

 

 

 

 

20 اسفند 1386



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.