فنجان قهوه نفس می کشد.
آه تلخی
به پنجره ی معصومی
که روبروی من است – می چسبد.
و فردا را
پشت حریر سفیدی
محو می کند.
رد فال ته فنجان را بگیر!
به "ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی"
که رسیدی،
دراز به دراز
هیس!
بخواب!
خواب خوشی در کمین این لحظه است.
معبّران را آزار مده!
دراز به دراز – به تُرکستان که نه
به همین یک قدم ِ بعد از این.
به مرگ.
مرگ
را
با
ور
کن!
1فروردین 1387