تمام شب ،
روی خطوط ِ سفید ِ کج ِ بی انتها نشسته بود
با خالی کوزه ی لاجوردی روی میز
تو هم ... اینجا
توهم اینجا ،
لمیده بر ماسه ها نرم
در کنار نشسته بودی مدام
# # #
بازار ماهی فروشان تاریک با خیل ِ بی جان ِ پراکنده
به کابوس ِ دکانها می کشاندد
با مزه ودکا
تو آن جا هیچ نبودی
حسرت فرسوده کنار لبهایت
با آن گلوبند روسی بلند
فرو می روم حجم کت پوستی را
با کشاله رانهایش در انتها
هیچ چیز در اتاق این تخت های خالی
جز حرکت مدام موج نیست
که روی پنجره ی پرتقال ها نمی ریزد
پهلو می گیرد کشتی هاشان در این ساحل
و سایه ها در اعماق هلاکت می کند
و باز ...
تهی ظرفی است که هر شب سگ فیلسوفی از آن ،
آب می خورد
و اینگونه جهان در وسعت سربی ،
پاهایش را تر می کند
و سایه هامان در باد
و سایه هامان در موج
و سایه هامان در اعماق . . .
1فروردین 1387