1)
کویری شده ای
که از غم هایش نمی پس نمی دهد
هر صبح
با چهره ای تازه بیدار می شوی و
هر غروب
با خط های زیادی بر پیشانی ات
به خواب می روی
2)
رادار ها رد ابرها را در آسمان می گیرند
رد باران از دست هایشان نمی آید
کسی که پشت درهای آهنی بسته می شود
دلش باز می شود مگر؟
جاده ها به تعزیت
سیاه پوشید ه اند
بیا این جنازه را
از دوش پا های من بردار
رادارها دهان مرا دور می زنند
می ترسم
نام تو را بگویم
که در کودکی به صدای تقه ی دری
تمام دالان تاریک را می دویدی
پا به پای من این قبرستان بزرگ شد
وتو هیچ وقت در را باز نکردی
جاده ها از حال می روندو
در سینه های ابریشان
باران به ایست قلبی می خورد
تلویزیون بوق می کشد
قطاری که ما بودیم
هوهو چی چی
دیگر نمی شود از تو سبقت گرفت
هو هو چی چی
از زیر سنگها قد می کشی
با لبخندی ترک خورده
وکوپه ای را در ریل جا می گذاری
1فروردین 1387