والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






خيام ظهيري

نگاهي به «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست»

 


يك سطر خواب

 

من فكر مي‌كنم                                          

ـ حتا ـ

صداي زنگي كه سعدي را

از «خواب نوشين بامداد رحيل»

بيدار مي‌كند

شيرين است

وقتي كه كارواني از اعداد آشنا

پشت خط رژه مي‌روند.

 

گوشي را بر مي‌دارم

سهراب مي‌شوم:

                    «صدا كن مرا

                      صداي تو خوب است.»

صداي تو خوب است(ص40)

 

 «تهران براي شعر شدن …» اولين مجموعه‌ي شعر داوود ملك‌زاده است. يكي ديگر از همان شهرستانيها كه رفته بالاي بلندي كه بگويد: ما هم آواز خودمان را ميخوانيم. آستارا اين سالها گويا آتش زير خاكستر بوده كه حالا از كناره به درآمده و همين‌طور دارد مجموعه صادر ميكند كه «تهران براي شعر شدن...» يكي از اخيرترين اين مجموعه‌هاست. شعرهاي اين مجموعه مثل بسياري از شعرهاي ديگر شاعران آستارايي، خصوصن شعرهاي اكبر اكسير از ويژگي مهم طنز برخوردار است. طنزي رايج در تقريبن همه شعرهاي مجموعه كه دوست دارد از هرجايي سرك بكشد و ديده شود.

 از طعنه و كنايه گرفته تا هجو و طنز موقعيت و گاه طنز زباني ...

«سردبير كله‌ي تاس‌اش را ويرايش ميكند / و خبر ندارد كه من / به تعداد موهاي سرش / پيراهن اتو كرده ميپوشم / […] / بگذاريد دل‌ام براي سردبير بسوزد / كه نمي‌داند / تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» ـ اولتيماتوم(صفحه7)

«سنگي ولو شده در زير پا / و پيكري تراشيده در روبه‌رو / مانده‌ام / حواسام را كجا پرت كنم؟» - (صفحه‌ي 17)

«هيچ اتفاقي نميافتد / حتا اگر چنگيزخان دوباره بميرد / يا… چه ميدانم / هر خيالي كه ميكنيد بيفتد؛ / چيزي نميشكند / تنها آب كمي تكان ميخورد در دريا» ـ هْمْ (صفحه‌ي 12)

«اين شوفرها / ـ با بسيار سفر ـ / هنوز خام مانده اند / آقاي شوفر! / نگه دار! / ما پختيم.» ـ در خط سعدي (صفحه‌ي 29)

«من هم منت بوي تو را ميكشم / و هاپو ميشوم / هاپويي كه گربهها را خيلي دوست دارد.» ـ ملوس (صفحه‌ي 48)

«يك سينه سرخ: "چَهْ چَ چَ چه چه چيوه چيوه" / آن سوي پرده است.» ـ كوچ جنگل (صفحه‌ي 71)

يكي ديگر از ويژگيهاي مجموعه كه مثل عنصر طنز محسوس و پررنگ به نظر ميرسد توجه شاعر به محيط در دست‌رس پيرامونيست. محيط به روز و البته بسيار تكراري (هر روز تكرار شونده) ملكزاده بستر اكثر قريب به اتفاق شعرها را لحظات و فضاهاي دم دستي و روزمره انتخاب كرده است. لحظاتي كه در زندگي روزمره آن‌قدر عادي به نظر مي‌‌رسند كه ورود آن‌ها به شعر و مقبول افتادن‌شان در جريان شعر محتاج به داشتن شاخكهاي قوي براي ادراك موقعيت‌هاي فروكاهيده‌ي پيراموني و استفاده از بياني مناسب براي اجراي آن‌ها در شعر است.

شاعر البته براي اجرايي كردن اين عاديات (روزمرگي‌ها) به دنبال ثبت لحظه نيست. در واقع او موقعيت را با روايت خود به مخاطب عرضه ميكند. روايتي كه شخصي شده‌ي موقعيت بيروني‌ست. موقعيتي كه از شواهد پيداست در هر شرايطي وسوسه‌ي شعر شدن را در شاعر برمي‌انگيزد. حتا هنگام بازي با آتاري (نوعي كنسول قديمي بازي‌هاي كامپيوتري) و يا در استرس شب قبل از امتحان:

«وقت و بي‌وقت / با ستون‌هايي كه شمالي مي‌آيند و / جنوبي مي‌روند / و بلوك‌هايي كه جا خالي مي‌كنند. / -مثل اين‌كه- / دارم براي خودم خانه مي‌سازم / آاي ... ! / از كار و زنده‌گي افتادم / يك نفر اين "آتاري" را / از "دست" من بگيرد!» ـ خانه‌سازي (صفحه‌ي 47)

«چرت بين فصل‌ها / مثل خواب اصحاب غار است / يك سطر مي‌خوابم / يك عمر مي‌گذرد.» ـ شب امتحان (صفحه‌ي 74)

اما زبان در «تهران براي شعر شدن ...» ـ به طور كلي نگاه شاعر به زبان در اين مجموعه را ميتوان ساده، متعارف و در جهت هر چه بي‌دست‌انداز كردن شعر دانست. زباني كه نيازي به حضور بازي‌هاي زباني رايج و مد روز نمي‌بيند. زباني كه با توجه به شعرها، پتانسيل‌ها و اجراهاي موسيقايي و با توجه به فضاهاي حاكم بر شعرها، به نظر مي‌رسد انتخاب مناسبي باشد. هر چند در بعضي جاها اصرار شاعر براي توضيح چيزي كه در ذهن دارد (و برخلاف شعرهاي موفق مجموعه، روايت شخصي شده‌ي شاعر را هم به همراه ندارد.) آن‌قدر زبان را آلت دست معنا ميكند كه شعر به نثر در ميغلطد:

«راستي شعر من چاپ شده / ـ خدا را شكرـ / اين دفعه اسم‌ام را درست نوشته‌اند / نديدي؟! ... كنار مقاله‌ي تو بود كه ...» - مخاطب اختياري (صفحه‌ي 56)

«مي‌نشينم جلوي روزنامه‌فروشي / شايد اين بار / سردبير كه تلفن را قطع نكرد / "به كوشش" من / ويژه‌نامه‌ي تو را در بياورد.» - بكشش! (صفحه‌ي 70)

پيش از اين گفتم كه شاعر اين مجموعه محيط اطراف را با روايت خود به مخاطب عرضه مي‌كند اما بايد اين را هم بگويم كه در همه اين روايت‌هاي اختصاصي (شخصي شده) نتوانسته بازگوكننده‌ي نگاه خود باشد. به عبارتي ملك‌زاده در لحظاتي نتوانسته تجربه‌هاي فردي را از حدود فردي گسترش داده، به ادراك مخاطب نزديك كند. البته شايد حضور موقعيت‌هاي ذهني به عينيت نرسيده در شعر را چندان مشكل‌ساز ندانيم و شايد بتوان گفت كه شاعر ملزم نيست در همه حال مخاطب را با خود همراه كند. حتا مي‌توانيم شاعراني را مثال آوريم كه فضاي حاكم بر اشعارشان اغلب به شدت ذهني‌ست. اما با همه اين اوصاف بايد يادمان باشد كه در شعرهايي كه قرار است حضور موقعيت‌هاي شاعرانه روزمره را به تصوير بكشد چنين فضاي كم‌تر عينيت يافته حظ كامل را از مخاطب مي‌گيرد و چشم‌اش هم‌چنان به فضاهاي آزاد نشده‌ي فردي مي‌ماند. مثل شعر «پايان دنيا» كه به نظر من از شعرهاي خوب مجموعه است اما در پايان شعر نمي‌دانم بر اساس چه ضرورتي شاعر مسير اتوبوسي را كه با سرعت غير مجاز مي‌راند به مريخ ختم مي‌كند؟ يا بهتر است  بگويم من به عنوان مخاطب ضرورت حضور مريخ در اين شعر را درك نكردم.

خلاصه اين‌كه اولين مجموعه‌ي شعر داوود ملك‌زاده در كل تصوير روشني از شاعر نشان مي‌دهد. شاعري كه در لحظات متعددي نشان داده كه در جست‌وجوي فضاهاي جديد ـ از همين روزمرگي‌ها ـ براي ورود به شعر است. هرچند چنين جست‌و‌جويي گاه به نتيجه مطلوب نمي‌رسد. از همين رو در كنار موقعيت‌هاي تازه شعري، به نمونه‌هايي هم برمي‌خوريم كه شاعر نتوانسته از پس مصادره ذهنيت خود به نفع شعر برآيد. مثل مثال‌هاي ذيل:

«اداي‌شعر» ـ صفحه‌ي 14

يا مثلن «عروض خواني» ـ صفحه‌ي 15

يا مثلن «رعايت» ـ صفحه‌ي50 كه در جهت آموزش درست‌نويسي رسم‌الخط ارايه‌شده! كه در واقع، شاعر كار مقاله‌اي را به عهده شعر گذاشته و طبيعي‌ست كه شعر قبول نمي‌كند.

و يا مثل «مدرك» ـ صفحه‌ي 85 كه خطاب به شفيعي كدكني محقق است!



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.