والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






سروش رهگذر

جبر نمناک

 

 

شانه به شانه شد و پتو را روی سرش کشید. اما خیلی زود احساس خفگی کرد. پتو را از جلوی دهانش همچون دهانه غاری بالا زد. در تاریکی چشمش به دستگاه پخش کوچکش افتاد؛ از همان دهانه غار دست برد و آن را از روی میز کنار تخت برداشت. با عجله گوشی‌ها را در گوشش گذاشت. اما تا دستگاه روشن شد و ترانه مورد نظرش را پیدا کرد باز هم ناخواسته چیزهای شنید. دندان‌هایش را به هم فشار داد و دکمه کوچک شروع را محکمتر. در زمینه ریز تک‌نوازی سه‌تار ناکوک باز هم می‌شد، صدایشان را شنید. ترانه را کمی جلو برد؛ همان‌جا که صدایی نه چندان زیبا اما دلچسب نعره می زد:  اینکه زاده آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی ... و صدای آه و ناله‌ها که با ضرباهنگ ترانه یکی شده بود. دمرو خوابید و چشم دوخت به صفحه  کوچک دستگاه؛ با فکر اینکه تمام فیلم‌های کوتاه را امروز یکجا خودش حذف کرده، غیظش گرفت؛ با صدای فرو خورده‌ای گفت: گه!

در همان حالت چندبار پایین تنه‌اش را روی تشک مالید که به یکباره بلند شد. گوشی ها را از گوشش بیرون آورد و دستگاه را محکم به طرف تاریکی زیر تخت پرت کرد. به طرف میز رفت و کتاب کوچکی را که میان پارچه سبز پیچیده بودند، برداشت. کف اتاق نشست. خیلی دوست داشت همچون صبح که ساعتی در یک سکوت دلنشین، کتاب را در آغوش گرفته و بعد از آن تمام عکس‌ها و فیلم‌هایش را یکجا از بین برده بود، گریه کند، اما گریه‌اش نمی‌آمد. در عوض چیز گرمی در درونش نرم نرمک زبانه می کشید و هر لحظه بر حرارتش افزوده می‌شد. چشمش به لیوان آب افتاد. یک جرعه نوشید. زیاد سرد نبود. یک جرعه دیگر و باز هم. همان‌طور که می‌نوشید متوجه صداهای پشت دیوار بود. بعد به لیوان خالی خیره شد.

در تاریکی اتاق، گوشش را به ته لیوانی روی دیوار چسبانده بود و به صداهای خانه همسایه گوش می داد:

ـ آخ، نکن ... دردم...!

دستش ناخواسته به میان پاهایش رفت؛ سفت بود و گرم.

صدای نفس‌هایش مانع از آن می‌شد که بعضی از کلمات را خوب بشنود. آب دهانش را به زحمت فرو داد. زن چیزی گفت که متوجه نشد. لیوان را به طرف متکایش پرت کرد. گوشش را چسباند به سینه سرد دیوار اما به جز ضربانی درهم چیزی متوجه نمی‌شد:

ـ آخ...  اوه...  اووف!

لب پایینش را گاز گرفت.

 

ماه در آسمان گم شده بود و تاریکی روی حیاط سنگینی می‌کرد. برگ‌های درخت گردو با اندک نسیم خنک شب‌های اول پاییز می‌لرزیدند. همچون پسرک که پابرهنه به آن‌ سر حیاط می‌رفت. به بالا نگاه کرد. چراغ‌ها خاموش بودند. با خودش فکر کرد که چطور می توانند با این همه سر و صدا بخوابند. اما بلافاصله همان تصویر مبهم کودکی به خاطرش آمد. آنجا که نیمه شب از شدت تشنگی بیدار شده بود. خواسته بود بگوید مامان آب که در تاریکی هیبت سایه سیاه بابا را دیده بود روی مامان و صدای مامان را شنیده بود که سنگین و آهسته می‌نالید. از ترس و تشنگی تا چند ساعتی نتوانسته بود بخوابد. و حالا باز هم بی خوابی...

صداهای وسوسه انگیز پشت دیوار حیاط او را به خود آورد. با عجله، روی پنجه پا زیر آلاچیق رفت و کنده بزرگ توتی را که خودش به سختی آنجا برده بود، بغل زد و عجیب این‌که امشب خیلی راحت بلندش کرد و آورد زیر دیوار گذاشت. دو سنگ ریزه، زیر قسمت قناسش گذاشت. دست به  لبه دیوار گرفت؛ اول پای راستش را گذاشت و خودش را بالا کشید. حالا با اینکه روی پنچه پا بلند شده بود اما به جز باریکه کم نور چراغ خواب همسایه چیز دیگری نمی‌دید.

به محض اینکه خودش را کاملا بالا کشید، کنده تلقی خورد و با صدای خفه‌ای افتاد. همان‌طور که روی دیوار دراز کشیده بود به اتاق مادر و پدرش نگاه کرد. همچنان تاریکی بود و سکوت. اما از خانه همسایه باز هم صدای نفس‌نفس زدن‌های مکرر به گوش می‌رسید. از دوستانش چند فیلم کوتاه داخلی گرفته بود که در اغلب آنها از حواس پرتی سوژه‌ها سوءاستفاده کرده بودند. گویا آنقدر سرگرم کارشان بودند که کاملا از اطرافشان غافل می‌شدند. تمام پرده‌ها را روی شیشه‌های بخار گرفته کشیده بودند و نور کمرنگ قرمزی از میان مرز نازک پرده‌ها بیرون می‌زد. نیم تنه‌اش را از روی لبه دیوار سرد سیمانی بلند کرد. با خودش فکر کرد شاید بتوان نزدیک‌تر رفت.  حیاط همسایه را نگاه کرد. در تاریکی می‌شد داربست فلزی را که برای تاک‌ها بسته بودند، تشخیص داد. چهاردست و پا خودش را به داربست رساند. دستش را به میله سرد گرفت و سعی کرد از آن آویزان شود. و تازه بعد از اینکه از میله آویزان شد، به تفاوت سطح حیاط خودشان با حیاط همسایه پی برد. همان‌طور که بین زمین و آسمان معلق مانده بود، صداها را می‌شنید:

ـ آخ جوونم، محکم‌تر... آخ!

دستش از روی میله داربست سرد سر خورد و محکم خورد زمین. احساس کرد چیزی در درونش شکست. صداها قطع شدند. نفسش را در سینه حبس کرد. در تاریکی خودش را به دیوار چسباند و پشت تاک‌ها پنهان شد. به محض این‌که صدای ناله ضعیف زن دوباره برخاست، نفس راحتی کشید. دست به دیوار بلند شد. زانویش زخمی شده بود؛ زخمی سطحی اما سوزناک. نوک پایش گرفت به چوب بلند و کلفتی. به کمک آن آرام در کنار دیوار چند قدمی به طرف در حرکت کرد. حالا فقط صدای نفس‌های دورگه‌ای می‌آمد و صدای خش دار یک مرد شاید سیگاری که آرام و واضح صحبت می‌کرد:

ـ خم شو عزیزم!...حالا چی؟... خوبه؟ این‌طوری دوست داری...؟!

به محض این‌که به پشت در رسید احساس سرگیجه غریبی زمین‌گیرش کرد. با زبان، لبان خشکش را خیس کرد. سر خواباند و از مسیر میان پرده‌ها نگاه کرد. تنها چراغ کوچکی با توری قرمز و... و دستانی استخوانی و برهنه که روی زمین ستون شده بودند. زن به جلو خم شده بود و می شد بدن پرموی مرد را دید که پشتش زانو زده بود. میان پرده‌ها از بالا بیشتر باز بود. با کمک چوب دستی بلند شد و روی شیشه خم شد. نفسش را حبس کرد. در پس زمینه نور قرمز صحنه‌ای را دید که بارها مشابه اش را دیده بود اما نه به این نزدیکی. زن با موهای آشفته برگشت رو به مرد که پشتش وحشتناک نفس نفس می‌زد و با صدای گرفته‌ای فریاد زد:

ـ یالا مجید جون، تمومش کن... منتظر چی هستی؟! محکمتر... محکمتر... 

 به یکباره خون به سرش دوید و چشمانش سیاهی رفتند. تکانی خورد و روی در افتاد.  در به یکباره باز شد و او با صدای بلند به درون اتاق پرت شد. تنها چشمان وحشت زده  مرد و موی کم پشت چسبیده به شقیقه‌اش را دید. همان‌جا که با چوب دستی‌اش محکم به آن ضربه زد؛ و مرد از شدت ضربه به آن طرف تخت پرت شد. به طرف زن دوید. با یک حرکت سریع پرتش کرد روی تخت و دستش را روی دهان زن گذاشت و صدای جیغ گوشخراشش را دردم خفه کرد. سر چوب دستی خورد به چراغ و آن‌ را روی زمین انداخت. همان‌طور که دستش روی دهان زن بود، روی او خوابید. بر بدن گرمش عرق سردی نشسته بود. زیر نور پریده چراغ چشمان وحشت زده زن را می شد دید؛ چشمانش را بست و سریع با دست دیگرش زیرشلواریش را پایین کشید و محکم به زن چسبید. زن تقلا می کرد. دست راستش را در دست چپ زن سخت قلاب کرد و با دست چپش با تمام قدرت دهان زن را گرفت. و دماغش را میان موهای انبوه زن فرو کرد. بوی عطری آشنا آمیخته به بوی عرق بی‌خودش کرد. ناگهان احساس کرد چیزی از پایین بدنش رو به بالا می آید و به یکباره تمام وجودش لرزید. چراغ خواب پت پتی کرد و خاموش شد و همه چیز در تاریکی محض فرو رفت...

 

ـ مجید جان، مجید...

پسرک در تخت‌خوابش غلتی خورد و به زحمت رو به پنجره نیمه روشن چشم باز کرد.

ـ پسرم! ... پاشو مادر، نمازت قضا شد.

 چند دقیقه‌ای همان ط‌ور دراز کشید و بالاخره بلند شد. روی لبه تخت که نشست، چیز سختی را زیر پاشنه پایش حس کرد. خم شد و گوشی متصل به دستگاه کوچک پخش را از زیر تخت بیرون کشید و روی کتاب کهنه‌پیچ شده سبز روی میز گذاشت. پتو را که کنار زد تازه متوجه نقشه نمناک آسیا روی زیرشلواریش شد.

سرش را به زیر انداخته بود، انگار جرات نداشت سربلند کند.

ـ بیدار شدی؟ ...مجید؟!

 

28 اردیبهشت 1387



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.