والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






علیرضا زرین

دو شعر

رفتم به بازارشام

 

 

رفتم بازار

چشم اولم به شراب بود

چشم دومم به زیبایی

چشم اولم را بستم و دوباره گشودم

به هشیاری

و چشم دومم را با آن میزان کردم

زشتی ها را دیدم

گوشت ِکبوتر مثقالی چهار ریال

کاپوت دست نخورده (Free of charge )

بازارشام  بود این یا سمرقند یا همدان

بازار لندن بود یا تورانتو یا  تایوان

چشم اولم را بستم

و از گوشۀ چشم دومم نگریستم

بین من و سایه ام حدّ فاصلی نبود

ما هر دو تشنۀ او بودیم

و دوره های جوانی را

درحوزه های قرمز سرکردیم

و در مکتب بزرگانی

 که بعدها خودفروش از آب در آمدند

من هم خودفروشی را امتحان کردم

مزایای آن بد نبود

اما ساعات کارش دهنم را می زد

بزرگان نگفته و هشدار نداده بودند

به حق اما یک امتیاز عالی داشت

می دانستم که خودفروشم

و هر وقت که در آینه به خود می نگریستم

از این اعتراف صادقانه

لذتی وافر می بردم

اینگونه صداقت در قاموس تعلیم و تربیت هزار ساله ام نبود

حالا نوبت به شگرد بازی های گوشم رسیده بود

یکی را بستم و یکی را گشودم

صدای زر زر خود را شنیدم

صدایی که منتقدی حق بجانب در می آورد

صدای فاخر خودم یا به قول شاملو

که به گوش چپ خودم گفت صدای فاکر

البته حرف او در بارۀ زبان انگلیسی بود و دست کم

از یک نظر درست می گفت

دیدم در شنوایی به حد یک خرگوش هم نیستم

و بهتر است در همین مقطع

از بینایی خود در مقایسه با قدرت بینایی عقاب

حرفی زده نشود

دستان خود را گشودم

به دنبال گرفتن و بردن بودند

تلفن زدم و از مرشدم مایکل پرسیدم

امروز چند اتوبوس سوار شده

و در طول چند خیابان قدم زده

و به چند کتابخانه رفته

و با چند زن و مرد ولگرد و معتاد و مست سخن گفته

تا من هم به دستانم دادن بیاموزم

و امان از این دهان و زبان بی چفت و در

که هر چه چرت و چرند بود

گفت و شنفت

و آنها نیز به آموزشی دقیق و نوین

نیازمند بودند

پس زندگی ِ امروز را از نو آغازیدم

و برای نخستین بار

چشمم به صفحۀ سپید باز شد.

 

14 دسامبر 2007  

 

 

 

 

 

 

 

کاروان سفرها

 

 

همیشه کاروان که به راه می افتد

کسی جا می ماند

کسی هم پیشاپیش به مقصد رسیده است

و در هر منزلگاه

از خود نشانی بجا گذاشته است

همچون اجاقی سرد "در مسیر خامش جنگل"

پرچمی کوچک که در باد می خواند

دفتری شعر که پاره پاره و پراکنده است

*

همیشه کاروان که به راه می افتد

کسی می گوید، "من نمی آیم

آماده نیستم"

یا که "فردا می آیم

با کاروان بعدی

روزی دیگر، با ساربانی دیگر"

و کاروان براه می افتد و می رود.

*

همیشه کاروان که به راه می افتد

کسی غیبش زده است

نه با ماست

و نه بجا مانده است یا پیشاپیش رفته

انگار، همان، غیبش زده است

و به هر طرف که می نگریم

چهره اش را می بینیم

در هر منزلگاه سراغش را می گیریم

و به مقصد که می رسیم، آنجا هم نیست

نامه می نویسیم و می پرسیم:" آیا آنجاست؟

 آیا بجا مانده است؟"

می نویسند که "فکر کردیم آنجاست

با شماست، با شما آمده است

در اینجا نیست"

*

همیشه کاروان که به راه می افتد

کسی که قرار نبود همراهمان بیاید

در اول صف ایستاده است

یا در وسط ِ صف وول می خورد

یا در پایان ِ صف خود را جا داده است

و حاضر نیست بهیچ قیمتی از این سفر منصرف شود

*

همیشه کاروان که به راه می افتد

کسی یادش می رود

 که کاروان یعنی سفر

یعنی ترک خانه

کسی یادش می رود

که خانه فراموشش شده

که خانه معنی اش را از دست داده است

که کاروان روزی به مقصد می رسد

اما می داند

 که در انتهای راه

مقصدی تازه و کاروانی دیگر منتظر اوست

 

27 ماه مه 2008 

 

 

 

 

22 خرداد 87 



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.