از وقتی وارد پارکینگ سوت و کور شد، حسش میکرد. همانطور که با کلافگی داشت دنبال پراید سبزی میگشت که زنش هر بار جای تازهای پارک میکرد؛ شاید هم کمی پیش از آن، وقتی جلوی آینه داشت سرسری به سر و وضعش میرسید و به حرفهای زنش گوش نمیداد. حالا هم که ترافیک تهران را پشت سر گذاشته بود. بر خلاف حدسش بیشتر و بیشتر حسش میکرد. توی ترافیک با خود گفته بود از این ترافیک که بیرون بیایم، گازش را میگیرم و هوایی تازه میکنم، چرا نگران باشم؟ توی جاده پنجره را باز کرد تا هوای سرد شب چرخی توی ماشین بزند. اما نگران بود، از همان اولش هم میترسید اینطوری شود. سال قبل هم چیزی شبیه این بود. زنش میان راه گیر داده بود که چرا از وقتی راه افتادیم یک کلمه هم حرف نزدهای. دو سال قبلش هم که دو هفته رفتند شمال همین بود و همینطور دفعههای پیش. اما این بار تنها و شبانه در این جاده هم هراسناک و هم دوستداشتنی بود. با خود گفت: تصویر آسمانه در حافظهام مثل شبحی است که شبانه از درهای بسته رد میشود!
توی عمرش فقط همان یکدفعه بود. چند سال پیش؟ درست نمیداند، باید حساب کند. یک دفعه دیگر هم بود که تکرار دفعه قبل بود. سر جمع میشود دو دفعه و تمام. و دیگر دل به دریا نزده بود. پشت تلفن گفته بود: ـ ـ باداباد! من تا نيم ساعت دیگر میآم دنبالت. با کلی ترس و عجله پا شدند بروند به ویلایی صد و پنجاه کیلومتر آنطرفتر که معلوم نبود کلیدی که در جیب دارند، قفلش را باز میکند یا نه.
- تا شب برمیگردیم حتماً؟
- معلومه، چرا اینقدر میپرسی؟!
- بابای من رو که میشناسی!
تندتر و تندتر رفته بود تا جایی که دیگر موتور کادیلاک پدرش نمیکشیده. هم کم وقت داشتند و هم اینطوری حال و هوای دیگری داشت. و بعد هم آن دستانداز! رفتند بالا آمدند پایین. هر دو دلشان هری ریخته بود پایین. آسمانه نترسیده بود. قهقهه زده بود. انگار شادی تند و تیزی با انگشتان باریکش دلش را قلقلک داده باشد.
کجای جاده بود؟ مطمئن بود هنوز نرسیده. شاید درستش کرده باشند. البته که درستش کردهاند. سال پیش هم که رفتیم شمال نبود. نبود؟ بله نبود، دستانداز زیاد بود ولی آن یکی نبود. خب، برای اینکه حواست نبود. حالا که داشت تک و تنها میرفت به ویلای یکی از کارخانهدارها برای یک مهمانی کوچک هم تفریحی و هم کاری، حواسش جمع جمع بود. وقت هم زیاد داشت.
آن روزها برای تمام قرارها وقت کم داشتند. یک بار هم که وقت شد – البته دو بار- هشت ساعت وقت بود که صد و پنجاه کیلومتر بروند خارج از تهران و برگردند. چهار ساعت توی راه و چهار ساعت توی باغ. توی همان چهار ساعت کلی تمشک چیدند. کلی خیالپردازی و کلی حرف و قول و قرار. بعدش هم وقتش شده بود که برگردند. خیلی خوب بود. آره خیلی خوش گذشت. آسمانه این را گفته بود و صندلی را خوابانده بود تا چرتی بزند. فقط نیم ساعت. موهای مشکردهاش در باد و رویاهای جوانی باز هم در باد. موی مشکرده و چهره استخوانی؟ آسمانه اصلاً این شکلی نبود. چرا همیشه با این چهره ظاهر میشود؟ به حافظه نمیشود اطمینان کرد. همانطور که به خیلی چیزهای دیگر. شاید با دختر دیگری اشتباه گرفته باشمش! البته که نه، فکرش را هم نکن.
آها! خودش بود. مطمئنم. کمی جلوتر ترمز کرد و آمد پایین. حالا یادش آمد. قبلش یک پیچ بود. برای همین سرعتش را آورده بود پایین. خودش بود؟ تا برسی به باغ صد تا دیگه از اینها میبینی. گفتم که! آن یکی سر پیچ بود. حتی دارم فکر میکنم که این تابلوی خطر هم اون وقتها بود. باور کن!
بذار ببینم چه شکلی بود. آسمانه موهایش مشکی بود و خیلی هم بلند. حتی یه بار هم رنگش نکرده بود. کوتاهش هم نکرده بود. مگر او نبود که عکس جوانی مادربزرگش را نشان داد و خندید: نه، من این نیستم، ولی خیلی شبیهم. مگر آسمانه گونههایش گرد و برجسته نبود و اصلاً مگر توی آن عکس نه چندان واضحی که جلوی دانشکده زیر آفتاب گرفته بودند، گونههای گرد و برجستهاش مشخص نبود؟ همان روزها در دانشکده آشنا شده بودند. کی بود؟ دقیقا کی بود؟ حدودا؟ شاید بیست سال پیش. روی گلگیر ضرب گرفت و گفت شاید هجده سال پیش. کمی تندتر ضرب گرفت و پکی به سیگار زد. دقیقاً نوزده سال پیش. به کوه بد ریختی که مقابلش آن طرف جاده بود خیره ماند. مثل زمانی که دو تا ابله دستپاچلفتی به هم میرسند و همانطور خیره میمانند. حافظه لعنتی! نوزده سال پیش میشد. سال شصت و دو. و مگر آن وقت خدمت نبودم؟ حافظهام مثل این کوه منجمد شده. مگر آسمانه این شکلی نبود؟ پس چرا آن شکلی دیدمش؟ با کی اشتباه گرفتمش؟ دارم پیر میشوم؟
سوار شد. راهنمای چپ را زد و با دقت دور زد. هیچ کس مزاحمش نبود. او بود و جاده بود و آسمانه. ته سیگارش را بیرون انداخت و گازش را گرفت. با سرعت از روی دستانداز گذشت. آسمانه از خواب پرید و لبخندی زد.
- همانی بود که موقع رفتن از روش رد شدیم.
خندهای کرد و دوباره سرش را تکیه داد و خوابید. آسمانه دقیقا این شکلی بود. دقیقا همین چهرهای که الان دارم میبینم. با آن دهان گشاد و دندانهای سفید خرگوشی که اول توی ذوق میزد و بعدها نشانه زیبایی و تفاوتش بود. دقیقا همین بود. راستی کجا داری میری، به سمت تهران؟ دور زد. این بار بیاحتیاطی کرد اما کامیونی که از روبرو میآمد حواسش را جمع کرد. مثل لاکپشت از کنارش گذشت، با اتاقکی که چراغی در آن روشن بود، همراه با زنی که کنار شوهر چاق خستهاش نشسته بود و هی از توی فلاسک برایش چای میریخت که خوابش نبرد. انگار نه توی کامیون، که در خانه به پشتی لمیده بودند. چه بیموقع!
دوباره گردش کرد و گازش را گرفت. کامیون هنوز همانجا بود. حداکثر دویست متر جلوتر. بدجوری سبقت گرفت. داد آن کامیون به ظاهر آرام و پیکان قراضهای که از روبرو میآمد درآمد. زهرمار!... آها! این هم دوباره. آسمانه بالاخره اعتراض کرد، اینقدر تند نرو! جلوتر نگه داشتند. پنج دقیقه که چیزی نمیشود. سبزی کوه و کمر چشمشان را میزد، همین کاری که الان سیاهی دارد میکند. آسمانه فلاسکش را آورد و چای ریخت. زود بخور راه بیفتیم. همان فلاسکی که همیشه همراهش بود و توی تریا برای خودش و سودابه و آن یکی دوستش که الان اسمش یادش نیست چای میریخت. خصوصا روزهای پنجشنبه که تریا بسته بود و عصرها که معمولا آبجوش تمام میشد. همان فلاسک نیملیتری مسخره کوچولو که دو تا لیوان هم نمیشد اما در عوض توی کولهاش جا میشد. همانی که بار اولی که قدم میزدند، بیرونش آورد و گفت نفری نیم استکان میرسه.
مگر فلاسکش دستش نبود و وقتی از روی دستانداز رد شدند، چای داغ نریخت روی مانتواش؟ پس حتماً چند تا دستانداز بوده و او بیاحتیاط میرانده. نه! فقط یکی بود. مگر وقتی مانتواش را خشک میکرد، نگفت امان از دست این دستانداز؟ مگر مشخصش نکرده بودند؟ و یک اسمی که الان یادش نیست رویش نگذاشته بودند؟ چه اسمی؟ پس حتما بار دومی بوده که میرفتیم ویلای عمو... احمق! مگر بار دومی که رفتیم از این قرار نبود که رفتم خانه خاله آسمانه دنبالش و او حتی کیفش هم همراهش نبود؟... عجب! پس کی بود؟
بوق عصبیترش کرد و وقتی نوربالای ماشین پشتسری مثل نیزه از آینه بیرون زد، سرش را بیرون برد و بد و بیراه گفت. دوست داشت همانجا جلوش ترمز کند، بکشدش از ماشین بیرون و حسابی کتکش بزند. تصمیمش را گرفت، بدجوری هم عملیاش کرد. صدای ترمز دو ماشین مثل تشنجی عصبی در کوه و کمر پیچید. پیاده نشد. دوباره دور زد و سرعت گرفت. از آن کامیون دیگر خبری نبود، یک پژو و سه تا ماشین دیگر، ردیف پشت سر هم میرفتند. سبقت گرفت و از روی دستانداز گذشت، سریعتر از دفعههای قبل. یوهو... یوهو... این مربوط میشد به راه برگشت دفعه دوم که آگاهانه از قبل حسابی سرعت گرفته بودند. حسابی حال داد، هری دلشان ریخته بود پایین. آسمانه روسریاش باز شده بود و باد تا صندلی عقب کشیده بودش. زیر فلز پشتی صندلی جلو گیر کرده بود و او هم نگه داشته بود و طوری با مهارت از زیر تیغه آزادش کرده بود که حتی یکی از نخهای آن روسری آبی حریری هم پاره نشده بود. این را خوب یادم است، هم رنگش را و هم طرحش. همانی که کمکم نخکش شد و آسمانه یادگاری دادش. همانی که روزهای اول همیشه میپوشیدش. همانی که وقتی داشتند جدا میشدند دودلی داشت دیوانهاش میکرد که باید پس بدهدش یا نه. الان که ندارمش. کی جدا شدیم؟ بذار ببینم کی بود، آخرین دفعه کجا بود؟ توی راهروی دانشکده عصر چهارشنبه، همان بود؟ بعد آن دیگر ندیدمش. بعد از یکی از آن عصر چهارشنبههایی که فقط بچههای آنها کلاس داشتند. همانطور که قرار بود این دفعه آسمانه حرفهایش را زد، تمامش را. همهاش پانزده دقیقه شد. اینُ دیگه همیشه یادمه: قرار نبود منطقی فکر کنی!
انگار فقط همین یک جمله را گفته بود. لحنش بیش از اینکه غمگین باشد تهاجمی اما آرام بود.
- باشه هوشنگ عزیز! پس رفتی نشستی منطقی فکرات رو کردی و با پدرت هم مشورت کردی. باشه هرطور که راحتتری. امیدوارم خوشبخت بشی.
- طعنه میزنی؟
- نه چرا طعنه؟!
قرار نبود قرار نبود قرار نبود اینطوری بشه. قرار هم نبود بشینیم طور دیگهای فکر کنیم. قرار نبود با کسی مشورت کنیم. قرار بود همیشه با هم باشیم. تمامش پیشنهاد خودم بود. آسمانه گفته بود:
ـ باشه هر جور برای آیندت بهتره، اگر فکر میکنی که به هم نمیخوریم... بهتره؟ چطوری بهتره؟... و دست آخر اینکه چکار میتوانست بکند. نابود شده بود. فکر نمیکرد اینقدر احساساتی شود. فکر میکرد سادهتر باشد خیلی سادهتر، با کمی ناراحتی فقط کمی.
از کنار ردیف کاجها راهش را گرفت و رفت و رفت و آنقدر فکر کرد و فکر کرد که دوباره به طور تمام و کمال به همان بنبستی رسید که قبلاً بارها رسیده بود. در خیابانهای شلوغ و کثیف پشت دانشکده یک ساندویچی پیدا کرد. از آنهایی که عقش میگرفت حتی از کنارش رد شود. رفت یک بندری سفارش داد و با حرص و ولع خورد. نظرش دستکم برای ساعتی عوض شده بود. با همین آسمانه با همین دختر معصوم زیبایی که هرگز نظیر ندارد ادامه میدهم. گور بابای این حسابهای دو دوتا چارتا! گور بابای بابام! حتی باهاش ازدواج میکنم. بندری دوم را که خورد، آنقدر شکمش سنگین شده بود که میخواست تمام آن ملغمه سوسیس و نان و رب و نوشابه را بالا بیاورد. باید منطقیتر فکر کنم. برای خود آسمانه هم اینطوری بهتر است. هرچند که هرچه توضیح بدهم نمیفهمد. آسمانه حتما میگوید قرار نبود خوشبخت شویم، فقط قرار بود صاف و ساده راهمان را برای همیشه و با تمام سختیها ادامه دهیم بدون هیچ چشمداشتی. آسمانه دارد چکار میكند؟ نکند رفته روی صندلی نشسته و دارد های های گریه میکند. نکند خودسوزی کند. نکند آنقدر توی خیابانها راه رفته و راه رفته که توی این شهر کثیف گم شده. نکند نکند، هیچ اتفاقی نمیافتد. حتی با لحنش میخواست دلسوزی مرا تحریک کند.
بعدش هم ناپدید شده بود. دیگر ندیدش، حتی تصادفا در دانشکده و کتابخانه دانشگاه و در خیابان ندیدش. حتی تصادفاً نامش را در صحبتهای بچههای دانشگاه نشنیده بود. چند بار هم که بیتابی کرد و تماس گرفت، مادرش که احتمالا بو برده بود میگفت:
ـ خیر، جناب آقایی که نامتونُ نمیدونم. تشریف ندارند. دیگه مزاحم نشین. و او با گامهایی شمرده و حساب شده به سمت این آیندهای آمده بود که الان هم بعد از بیست سال همچنان در چارچوبش است.
هوی... یک بار دیگر از روی دستانداز! و این بار هراسی صدچندان... هوی! و صدای زیر آسمانه که مثل جانور کوچک ترسویی که در اتاق تاریکی گیر افتاده جیغ میکشید. بیوقفه جیغ میکشد و ناله میکند! بیشتر گازش را گرفت و پشت سر هم سه سبقت جنونآمیز گرفت. دیگر از رویش رد نمیشوم. باز هم سرعت گرفت. به کدام سمت میرود؟ مهم نیست، دوباره از رویش رد نمیشوم. تهران پنجاه کیلومتر!
28 مهر 1387