والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






کاوه سلطانی

قرار نبود منطقی فکر کنیم

 

 

 

از وقتی وارد پارکینگ سوت و کور شد، حسش می‎کرد. همانطور که با کلافگی داشت دنبال پراید سبزی می‎گشت که زنش هر بار جای تازه‎ای پارک می‎کرد؛ شاید هم کمی پیش از آن، وقتی جلوی آینه داشت سرسری به سر و وضعش می‎رسید و به حرف‌های زنش گوش نمی‎داد. حالا هم که ترافیک تهران را پشت سر گذاشته بود. بر خلاف حدسش بیشتر و بیشتر حسش می‎کرد. توی ترافیک با خود گفته بود از این ترافیک که بیرون بیایم، گازش را می‎گیرم و هوایی تازه می‎کنم، چرا نگران باشم؟ توی جاده پنجره را باز کرد تا هوای سرد شب چرخی توی ماشین بزند. اما نگران بود، از همان اولش هم می‎ترسید اینطوری شود. سال قبل هم چیزی شبیه این بود. زنش میان راه گیر داده بود که چرا از وقتی راه افتادیم یک کلمه هم حرف نزده‎ای. دو سال قبلش هم که دو هفته رفتند شمال همین بود و همینطور دفعه‎های پیش. اما این بار تنها و شبانه در این جاده هم هراسناک و هم دوست‎داشتنی بود. با خود گفت: تصویر آسمانه در حافظه‎ام مثل شبحی است که شبانه از درهای بسته رد می‎شود!

   توی عمرش فقط همان یک‎دفعه بود. چند سال پیش؟ درست نمی‎داند، باید حساب کند. یک دفعه‎ دیگر هم بود که تکرار دفعه‎ قبل بود. سر جمع می‎شود دو دفعه و تمام. و دیگر دل به دریا نزده بود. پشت تلفن گفته بود: ـ ـ باداباد! من تا نيم ساعت دیگر می‎آم دنبالت. با کلی ترس و عجله پا شدند بروند به ویلایی صد و پنجاه کیلومتر آن‎طرف‎تر که معلوم نبود کلیدی که در جیب دارند، قفلش را باز می‎کند یا نه.

- تا شب برمی‎گردیم حتماً؟

- معلومه، چرا اینقدر می‎پرسی؟!

- بابای من رو که می‎شناسی!

تندتر و تندتر رفته بود تا جایی که دیگر موتور کادیلاک پدرش نمی‎کشیده. هم کم وقت داشتند و هم اینطوری حال و هوای دیگری داشت. و بعد هم آن دست‎انداز! رفتند بالا آمدند پایین. هر دو دلشان هری ریخته بود پایین. آسمانه نترسیده بود. قهقهه زده بود. انگار شادی تند و تیزی با انگشتان باریکش دلش را قلقلک داده باشد.

کجای جاده بود؟ مطمئن بود هنوز نرسیده. شاید درستش کرده باشند. البته که درستش کرده‎اند. سال پیش هم که رفتیم شمال نبود. نبود؟ بله نبود، دست‎انداز زیاد بود ولی آن یکی نبود. خب، برای اینکه حواست نبود. حالا که داشت تک و تنها می‎رفت به ویلای یکی از کارخانه‎دارها برای یک مهمانی کوچک هم تفریحی و هم کاری، حواسش جمع جمع بود. وقت هم زیاد داشت.

آن روزها برای تمام قرارها وقت کم داشتند. یک بار هم که وقت شد – البته دو بار- هشت ساعت وقت بود که صد و پنجاه کیلومتر بروند خارج از تهران و برگردند. چهار ساعت توی راه و چهار ساعت توی باغ. توی همان چهار ساعت کلی تمشک چیدند. کلی خیال‎پردازی و کلی حرف و قول و قرار. بعدش هم وقتش شده بود که برگردند. خیلی خوب بود. آره خیلی خوش گذشت. آسمانه این را گفته بود و صندلی را خوابانده بود تا چرتی بزند. فقط نیم ساعت. موهای مش‎کرده‎اش در باد و رویاهای جوانی باز هم در باد. موی مش‎کرده و چهره‎ استخوانی؟ آسمانه اصلاً این شکلی نبود. چرا همیشه با این چهره ظاهر می‎شود؟ به حافظه نمی‎شود اطمینان کرد. همانطور که به خیلی چیزهای دیگر. شاید با دختر دیگری اشتباه گرفته‎ باشمش! البته که نه، فکرش را هم نکن.

آها! خودش بود. مطمئنم. کمی جلوتر ترمز کرد و آمد پایین. حالا یادش آمد. قبلش یک پیچ بود. برای همین سرعتش را آورده بود پایین. خودش بود؟ تا برسی به باغ صد تا دیگه از اینها می‎بینی. گفتم که! آن یکی سر پیچ بود. حتی دارم فکر می‎کنم که این تابلوی خطر هم اون وقت‌ها بود. باور کن!

بذار ببینم چه شکلی بود. آسمانه موهایش مشکی بود و خیلی هم بلند. حتی یه بار هم رنگش نکرده بود. کوتاهش هم نکرده بود. مگر او نبود که عکس جوانی مادربزرگش را نشان داد و خندید: نه، من این نیستم، ولی خیلی شبیهم. مگر آسمانه گونه‎هایش گرد و برجسته نبود و اصلاً مگر توی آن عکس نه چندان واضحی که جلوی دانشکده زیر آفتاب گرفته بودند، گونه‎های گرد و برجسته‎اش مشخص نبود؟ همان روزها در دانشکده آشنا شده بودند. کی بود؟ دقیقا کی بود؟ حدودا؟ شاید بیست سال پیش. روی گلگیر ضرب گرفت و گفت شاید هجده سال پیش. کمی تندتر ضرب گرفت و پکی به سیگار زد. دقیقاً نوزده سال پیش. به کوه بد ریختی که مقابلش آن طرف جاده بود خیره ماند. مثل زمانی که دو تا ابله دست‎پاچلفتی به هم می‎رسند و همانطور خیره می‎مانند. حافظه‎ لعنتی! نوزده سال پیش می‎شد. سال شصت و دو. و مگر آن وقت خدمت نبودم؟ حافظه‎ام مثل این کوه منجمد شده. مگر آسمانه این شکلی نبود؟ پس چرا آن شکلی دیدمش؟ با کی اشتباه گرفتمش؟ دارم پیر می‎شوم؟

سوار شد. راهنمای چپ را زد و با دقت دور زد. هیچ کس مزاحمش نبود. او بود و جاده بود و آسمانه. ته سیگارش را بیرون انداخت و گازش را گرفت. با سرعت از روی دست‎انداز گذشت. آسمانه از خواب پرید و لبخندی زد.

- همانی بود که موقع رفتن از روش رد شدیم.

خنده‎ای کرد و دوباره سرش را تکیه داد و خوابید. آسمانه دقیقا این شکلی بود. دقیقا همین چهره‎ای که الان دارم می‎بینم. با آن دهان گشاد و دندان‌های سفید خرگوشی که اول توی ذوق می‎زد و بعدها نشانه‎ زیبایی و تفاوتش بود. دقیقا همین بود. راستی کجا داری می‎ری، به سمت تهران؟ دور زد. این بار بی‎احتیاطی کرد اما کامیونی که از روبرو می‎آمد حواسش را جمع کرد. مثل لاک‎پشت از کنارش گذشت، با اتاقکی که چراغی در آن روشن بود، همراه با زنی که کنار شوهر چاق خسته‎اش نشسته بود و هی از توی فلاسک برایش چای می‎ریخت که خوابش نبرد. انگار نه توی کامیون، که در خانه به پشتی لمیده بودند. چه بی‎موقع!

دوباره گردش کرد و گازش را گرفت. کامیون هنوز همانجا بود. حداکثر دویست متر جلوتر. بدجوری سبقت گرفت. داد آن کامیون به ظاهر آرام و پیکان قراضه‎ای که از روبرو می‎آمد درآمد. زهرمار!... آها! این هم دوباره. آسمانه بالاخره اعتراض کرد، اینقدر تند نرو! جلوتر نگه داشتند. پنج دقیقه که چیزی نمی‎شود. سبزی کوه و کمر چشمشان را می‎زد، همین کاری که الان سیاهی دارد می‎کند. آسمانه فلاسکش را آورد و چای ریخت. زود بخور راه بیفتیم. همان فلاسکی که همیشه همراهش بود و توی تریا برای خودش و سودابه و آن یکی دوستش که الان اسمش یادش نیست چای می‎ریخت. خصوصا روزهای پنج‎شنبه که تریا بسته بود و عصرها که معمولا آب‎جوش تمام می‎شد. همان فلاسک نیم‎لیتری مسخره‎ کوچولو که دو تا لیوان هم نمی‎شد اما در عوض توی کوله‎اش جا می‎شد. همانی که بار اولی که قدم می‎زدند، بیرونش آورد و گفت نفری نیم استکان می‎رسه.

مگر فلاسکش دستش نبود و وقتی از روی دست‎انداز رد شدند، چای داغ نریخت روی مانتو‎اش؟ پس حتماً چند تا دست‎انداز بوده و او بی‎احتیاط می‎رانده. نه! فقط یکی بود. مگر وقتی مانتواش را خشک می‎کرد، نگفت امان از دست این دست‎انداز؟ مگر مشخصش نکرده بودند؟ و یک اسمی که الان یادش نیست رویش نگذاشته بودند؟ چه اسمی؟ پس حتما بار دومی بوده که می‎رفتیم ویلای عمو... احمق! مگر بار دومی که رفتیم از این قرار نبود که رفتم خانه‎ خاله‎ آسمانه دنبالش و او حتی کیفش هم همراهش نبود؟... عجب! پس کی بود؟

بوق عصبی‎ترش کرد و وقتی نوربالای ماشین پشت‎سری مثل نیزه از آینه بیرون زد، سرش را بیرون برد و بد و بیراه گفت. دوست داشت همانجا جلو‎ش ترمز کند، بکشدش از ماشین بیرون و حسابی کتکش بزند. تصمیمش را گرفت، بدجوری هم عملی‎اش کرد. صدای ترمز دو ماشین مثل تشنجی عصبی در کوه و کمر پیچید. پیاده نشد. دوباره دور زد و سرعت گرفت. از آن کامیون دیگر خبری نبود، یک پژو و سه تا ماشین دیگر، ردیف پشت سر هم می‎رفتند. سبقت گرفت و از روی دست‎انداز گذشت، سریعتر از دفعه‎های قبل. یوهو... یوهو... این مربوط می‎شد به راه برگشت دفعه‎ دوم که آگاهانه از قبل حسابی سرعت گرفته بودند. حسابی حال داد، هری دلشان ریخته بود پایین. آسمانه روسری‎اش باز شده بود و باد تا صندلی عقب کشیده بودش. زیر فلز پشتی صندلی جلو گیر کرده بود و او هم نگه داشته بود و طوری با مهارت از زیر تیغه آزادش کرده بود که حتی یکی از نخ‌های آن روسری آبی حریری هم پاره نشده بود. این را خوب یادم است، هم رنگش را و هم طرحش. همانی که کم‎کم نخ‎کش شد و آسمانه یادگاری دادش. همانی که روزهای اول همیشه می‎پوشیدش. همانی که وقتی داشتند جدا می‎شدند دودلی داشت دیوانه‎اش می‎کرد که باید پس بدهدش یا نه. الان که ندارمش. کی جدا شدیم؟ بذار ببینم کی بود، آخرین دفعه کجا بود؟ توی راهروی دانشکده عصر چهارشنبه، همان بود؟ بعد آن دیگر ندیدمش. بعد از یکی از آن عصر چهارشنبه‎هایی که فقط بچه‎های آنها کلاس داشتند. همانطور که قرار بود این دفعه آسمانه حرف‌هایش را زد، تمامش را. همه‎اش پانزده دقیقه شد. اینُ دیگه همیشه یادمه: قرار نبود منطقی فکر کنی!

انگار فقط همین یک جمله را گفته بود. لحنش بیش از اینکه غمگین باشد تهاجمی اما آرام بود.

- باشه هوشنگ عزیز! پس رفتی نشستی منطقی فکرات رو کردی و با پدرت هم مشورت کردی. باشه هرطور که راحت‎تری. امیدوارم خوشبخت بشی.

- طعنه می‎زنی؟

- نه چرا طعنه؟!

قرار نبود قرار نبود قرار نبود اینطوری بشه. قرار هم نبود بشینیم طور دیگه‎ای فکر کنیم. قرار نبود با کسی مشورت کنیم. قرار بود همیشه با هم باشیم. تمامش پیشنهاد خودم بود. آسمانه گفته بود:

ـ باشه هر جور برای آیندت بهتره، اگر فکر می‎کنی که به هم نمی‎خوریم... بهتره؟ چطوری بهتره؟... و دست آخر اینکه چکار می‎توانست بکند. نابود شده بود. فکر نمی‎کرد اینقدر احساساتی شود. فکر می‎کرد ساده‎تر باشد خیلی ساده‎تر، با کمی ناراحتی فقط کمی.

از کنار ردیف کاج‌ها راهش را گرفت و رفت و رفت و آنقدر فکر کرد و فکر کرد که دوباره به طور تمام و کمال به همان بن‎بستی رسید که قبلاً بارها رسیده بود. در خیابان‌های شلوغ و کثیف پشت دانشکده یک ساندویچی پیدا کرد. از آنهایی که عقش می‎گرفت حتی از کنارش رد شود. رفت یک بندری سفارش داد و با حرص و ولع خورد. نظرش دست‎کم برای ساعتی عوض شده بود. با همین آسمانه با همین دختر معصوم زیبایی که هرگز نظیر ندارد ادامه می‎دهم. گور بابای این حساب‌های دو دوتا چارتا! گور بابای بابام! حتی باهاش ازدواج می‎کنم. بندری دوم را که خورد، آنقدر شکمش سنگین شده بود که می‎خواست تمام آن ملغمه‎ سوسیس و نان و رب و نوشابه را بالا بیاورد. باید منطقی‎تر فکر کنم. برای خود آسمانه هم اینطوری بهتر است. هرچند که هرچه توضیح بدهم نمی‎فهمد. آسمانه حتما می‎گوید قرار نبود خوشبخت شویم، فقط قرار بود صاف ‎و ساده راهمان را برای همیشه و با تمام سختی‎ها ادامه دهیم بدون هیچ چشمداشتی. آسمانه دارد چکار می‎كند؟ نکند رفته روی صندلی نشسته و دارد های های گریه می‎کند. نکند خودسوزی کند. نکند آنقدر توی خیابان‌ها راه رفته و راه رفته که توی این شهر کثیف گم شده. نکند نکند، هیچ اتفاقی نمی‎افتد. حتی با لحنش می‎خواست دلسوزی مرا تحریک کند.

بعدش هم ناپدید شده بود. دیگر ندیدش، حتی تصادفا در دانشکده و کتابخانه‎ دانشگاه و در خیابان ندیدش. حتی تصادفاً نامش را در صحبت‌های بچه‎های دانشگاه نشنیده بود. چند بار هم که بی‎تابی کرد و تماس گرفت، مادرش که احتمالا بو برده بود می‎گفت:

ـ خیر، جناب آقایی که نامتونُ نمی‎دونم. تشریف ندارند. دیگه مزاحم نشین. و او با گام‌هایی شمرده و حساب شده به سمت این آینده‎ای آمده بود که الان هم بعد از بیست سال همچنان در چارچوبش است.

هوی... یک بار دیگر از روی دست‎انداز! و این بار هراسی صد‎چندان... هوی! و صدای زیر آسمانه که مثل جانور کوچک ترسویی که در اتاق تاریکی گیر افتاده جیغ می‎کشید. بی‎وقفه جیغ می‎کشد و ناله می‎کند! بیشتر گازش را گرفت و پشت سر هم سه سبقت جنون‎آمیز گرفت. دیگر از رویش رد نمی‎شوم. باز هم سرعت گرفت. به کدام سمت می‎رود؟ مهم نیست، دوباره از رویش رد نمی‎شوم. تهران پنجاه کیلومتر!

 

28 مهر 1387



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.