والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






لیلا صادقی

چرا نویسنده به دنیا می‌آیند؟

 

 

 

برو از خانه گردون به در و نان مطلب      

كان سیه كاسه در آخر بكشد مهمان را

 

آیا نویسنده ایرانی دچار زودمرگی می‌شود؟ انگیزه‌ای كه باعث شد این مقاله را بنویسم، پیش‌فرض‌هایی بود كه سایت ادبی والس در سؤال‌های خود گنجانده بود. پیش‌فرض‌هایی از این جمله كه: نویسنده ایرانی خلاقیت كوتاه مدت دارد، خود را تكرار می‌كند، اوج او كوتاه مدت است، آثار قابل توجه نویسندگان بزرگ ایرانی اندك‌اند، برخی نویسنده‌ها بعد از مدتی نویسندگی را كنار می‌گذارند، اغلب نویسنده‌های خارج از ایران دچار افت كاری می‌شوند و برای همه این پیش فرض‌ها رازی وجود دارد كه این راز، محور اصلی این مقاله خواهد بود.

به نظر می‌رسد كه نویسندگان جوان معمولا به دلیل نوع نگرش به جهان و روحیه مخالف محورشان، قدرت زیر پا گذاشتن سنت‌ها را داشته باشند و به این صورت دنیایی خلاقانه و پرهیاهو می‌توانند خلق كنند. اما برای نوشتن صرفا خلاقیت كافی نیست و آنچه بر سر یك نویسنده جوان می‌آید، از اینجا به بعد است كه رخ می‌دهد. شاید با یك نگاه كالبدشكافانه به اجتماعی كه در آن زندگی می‌كنیم، بتوانیم ریشه آنچه را كه خشكیدن خلاقیت عنوان شده است، بررسی كنیم.

بسیاری از نویسندگان پس از تولید چند اثری كه هر كدام از برخی جنبه‌ها قابل تامل می‌توانند باشند، به خود غره می‌شوند و از قدرنشناسی دیگران دائم گله می‌كنند، گله‌ای كه ناشی از عدم ارتباط موفق میان خواننده و اثر رخ می‌دهد و به همین دلیل، برخی نویسنده‌ها چندان نیازی برای مطالعه بیشتر و بالا بردن سطح اطلاعات خود احساس نمی‌كنند و با جسته گریخته خوانی مطلب می‌نویسند و گمان می‌كنند كه هر آنچه می‌نویسند، مطلوب است. شاید برای اینكه فكر می‌كنند همان قدر كه آموخته‌اند، بیش از دانش دیگران است و این همان خطایی است كه گریبان آن‌ها را می‌گیرد. این تفكر كه دیگران مرا نمی‌فهمند، باعث جدا شدن نویسنده از مخاطب و خودبرتر بینی او می‌شود. شاید برای اینكه احساس می‌كند در اجتماعی زندگی می‌كند كه استعداد و توانایی بیشتر، ملاك ارزیابی نیست و تنها این چراغ‌های رابطه هستند كه همواره روشن می‌مانند، چه برای پیدا كردن ناشر، چه برای گرفتن جایزه ادبی، چه برای به دست آوردن جایگاه مناسب و چه برای خوردن حتی یك لیوان آب. آنچه به فاصله بیشتر میان درك نویسنده از مخاطب و برعكس كمك می‌كند و گاهی دامن می‌زند، شرایط نامناسب اجتماعی است كه یك شبه ایجاد نشده است. شرایطی كه باعث می‌شود مردم چندان دغدغه مسائل ادبی و هنری نداشته باشند. عده‌ای برای تهیه مایحتاج زندگی و بیرون كشیدن گلیم خود از آب، عده‌ای برای تلنبار كردن رفاه برای خود و فخر فروشی به دیگران. به نظر می‌رسد زیرساخت‌های اجتماعی بحران‌زده و عدم توجه به قشر هنرمند و ادبی و تظاهر جامعه به علاقه‌مندی به شعر و ادبیات در مواقع لازم ولی در واقع اولویت‌های سیاسی و اقتصادی، باعث می‌شود كه این خلاء فضای ادبی برای نویسندگان به حالتی تدافعی تبدیل شود و متأسفانه آنچه در ویترین جامعه دیده می‌شود، صرفا این فاصله است كه همه تقصیراتش را هم گردن نویسنده می‌اندازند كه جوری می‌نویسد كه مردم نمی‌فهمند.

نویسنده‌ها هم به مرور چند دسته می‌شوند. دسته‌ای از علائق خود جدا می‌شوند و آنطور كه گمان می‌كنند مردم دوست دارند، می‌نویسند، كه این جدا شدن از خود باعث می‌شود افت كیفیت كار می‌شود. نوشتن از دیگری متكثر غیر قابل لمس، دیگری نامتعین و دیگری غیر قابل اطمینان از چیستی و كیستی‌اش. چطور می‌شود طبق سلیقه مخاطبی نوشت كه هر كدام از افراد جامعه می‌تواند باشد؟ مگر همه افراد یكسان فكر می‌كنند و مگر همه سلیقه‌ها و پسندها یكسان است؟ برخی ساده نویسی را دوست دارند و برخی متون تفكر برانگیز. نوشتن به سلیقه جامعه‌ای كه تنها هر از چندگاه فرصت سربرگرداندن و نگاه كردن به ادبیاتی را دارد كه جزو دغدغه‌های اصلی‌اش نیست، چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. پس این تلاش نویسنده برای همگن شدن با سلیقه خواننده فرضی، شبیه آب در هاون كوبیدن است.

عده‌ای از نویسنده‌ها برای خود و در خلوت خود می‌نویسند، بی‌اینكه امید چندانی به خوانده شدن داشته باشند. البته این فرایند تولید بدون عرضه باعث می‌شود كه كیفیت تولید، به دلیل عدم وجود مهر ارزیابی معتبر چندان امیدوار كننده نباشد و همچنین باعث می‌شود نویسنده دائم چشم به راه آینده و خواننده‌ها و فرصت‌های آتی برای فردایی نامعلوم بنویسد. البته، این درباره كسانی است كه آنقدر عاشق ادبیات هستند كه با همه ناملایمات باز می‌نویسند.

عده‌ای دیگر، بنا به شرایط زندگی مجبور به ترك اعتیاد ادبی می‌شوند و از قلم خود در پرداختن به ساخت و سازهای سیاسی و اقتصادی استفاده می‌كنند كه هم شهرت بیشتری در خود دارد و هم مایملك بیشتری را برای آن‌ها در خود دارد و هم مصرف كنندگان بیشتری. اما حركت یك قطبی جامعه به سمت سیاست و دغدغه‌های روز، باعث می‌شود كه برخی آثار مانند جنینی، تنها از ناحیه دست یا پا رشد كنند و به موجودی غریب الخلقه تبدیل شوند.

با این همه، در این شرایط به هیچ كس نمی‌شود خرده گرفت، مگر به یك شبكه كلان كه همه چیز را به هم مرتبط می‌كند و در اثر این تأثیر متقابل مسائل بر هم، باعث درهم ریختگی و عدم امنیت در هر گونه فعالیت می‌شود. كسانی كه نوشتن را رها می‌كنند، و یا وقت كم‌تری برای آن می‌گذارند، به اندازه آن‌هایی كه برای امرار معاش شغل‌های تمام وقت و نیمه وقت دارند، حق زندگی دارند و نمی‌شود از یك نویسنده توقع داشت كه به نان شب خود فكر نكند و صرفاً به معجزه قلمی فكر كند كه معلوم نیست بعد از نوشتن چه سدهای دیگری پیش رو خواهد داشت. پیدا نكردن ناشر. نگرفتن حق تألیف. نگرفتن مجوز. توزیع نشدن. خوانده نشدن. نقد نشدن. نادیده گرفته شدن و غیره.

در جوامع پیشرفته، ادبیات و هنر جایگاه اجتماعی بالا و ثابتی دارند. در دانشگاه‌ها، كیفیت تدریس ادبیات و هنر بیش از لغت معنی و حفظیات است. دانشجویان قشر پر اهمیتی تلقی می‌شوند كه در مشاركت پایاپای با استادان خود قدرت ارائه افكار خود را دارند. در كنفرانس‌هایی كه تشكیل می‌شود، صرفاً چند استاد دهان پركن به بالای صحنه نمی‌روند و دانشجوان هم می‌توانند با استادان خود وارد دیالوگ شوند. قسمت پرسش و پاسخ بعد از سخنرانی استادان حذف نمی‌شود. و اما نویسندگان؟!

شاید اعتراض نویسندگان غربی را قبل از مراسم اسكار امسال برای دریافت حقوق خود از نشر الكترونیكی آثار به خاطر داشته باشیم. آیا نویسنده ایرانی چنین حقی را برای خود قائل است؟ شاید اگر یك نویسنده‌ ایرانی تصمیم بگیرد كه اجازه ندهد كسی به حقوقش تجاوز كند، حداكثر موفق به دریافت یك حق التألیف به صورت اقساط شود. اما آیا كسی به گرفتن سهم خود از نشر الكترونیكی آثاری كه در آن مشاركت داشته، اصلا فكر هم كرده است؟ در فضایی كه حقوق معنوی، مالی و انسانی نویسندگان سلب می‌شود، شاید از آنانی كه همچنان می‌نویسند باید متعجب شد و پرسید كه چطور هنوز می‌نویسید؟ در جوامع پیشرفته، كسانی كه می‌نویسند، اغلب بی‌هیچ غرض ورزی كار دیگران را نیز دنبال می‌كنند و با ارائه یك اثر جدید، آنقدر تجدید قوا می‌كنند كه برای نوشتن اثر بعدی، می‌توانند با نیرویی تازه شروع به كار ‌كنند. اگر نویسنده ایرانی در اوایل كار به خود غره می‌شود و با این نیروی تدافعی، باعث زودمرگی خود می‌شود، این مسئله خود خواسته او نیست و محصول جامعه‌ای است كه در آن زندگی می‌كند. جامعه‌ای كه مدام از او فرصت‌ها را می‌گیرد. جامعه‌ای كه به دلیل كم توجهی به مسائل هنری، تنها برای عده‌ای معدود در حافظه خود جا دارد و همین باعث می‌شود كه فضای ادبی به یك دوی ماراتن تبدیل شود و نویسندگان حضور یكدیگر را پیوسته نادیده بگیرند تا حضور خود را پر رنگ‌تر كنند، چه با سكوت درباره آثار همدیگر، چه با ارائه نقدهای منفی، چه با ایجاد موانع از هر نوع ممكن و غیره.

یكی دیگر از مهم‌ترین ریشه‌های زودمرگی عدم فرصت برای ارائه موفق اثر است. ارائه موفق به این معنی است كه ارزیابی یك اثر، دغدغه واقعی یك جامعه هنردوست باشد و ایجاد جلسات نقد و بررسی، صرفاً به ویترینی برای ارائه انواع اجناس وطنی و غیر وطنی تبدیل نشود. هر نویسنده‌ای بعد از اتمام كارش، از اثر خود جدا می‌شود و آن را به جامعه می‌سپارد. این جدایی و فراق به گونه‌ای است كه با یك بسط استعاری می‌توان آن را به مرگ از دنیای نویسنده و تولد در دنیای مخاطب شبیه دانست. تولدی كه در جامعه ما به صورتی ناموفق اتفاق می‌افتد و غالباً كودكانی ناقص الخلقه و عقب مانده به دنیا می‌آورد كه چندان مورد توجه اهالی آن دنیای جدید واقع نمی‌شوند. همین بی‌توجهی، باعث ایجاد اخلال در چرخه انرژی می‌شود و نویسنده با انرژی كم‌تری سراغ كار بعدی‌اش می‌رود. می‌گویند كسانی كه عزیزی را از دست می‌دهند، در صورتی كه نتوانند سوگواری موفقی داشته باشند، برای ادامه زندگی دچار افسردگی و ناراحتی‌های روانی می‌شوند. پس فریادهایی كه برای از دست دادن كشیده می‌شود، به گونه‌ای برای تضمین سلامتی مفید است!! نویسنده‌هایی كه آثارشان از مرحله تولید به نشر می‌رسد، در واقع اثر خود را از دست می‌دهند و برای این از دست دادن استعاری، نیاز به شنیدن نظرها و نقدهایی دارند كه بتوانند خود را در آن اثر تحلیل كنند و موفقیت و تأثیر اجتماعی آن را بسنجند. اما در جامعه ما عملا این اتفاق نمی‌افتد. با چند جلسه زوركی و كم مخاطب و با تعدادی شركت كننده‌ای كه اغلب اثر را نخوانده‌اند و به به چه چه و یا اخ و پیف‌هایی را نسخه پیچ می‌كنند كه در جلسات قبلی تكرار كرده‌اند، نویسنده را به این فكر وا می‌دارند كه برای تمام جلساتی كه برایش تشكیل می‌شود، از چند خودی دعوت كند كه درباره كارش حرف بزند و در نهایت حرف این خودی‌ها هم او را راضی نخواهد كرد، چرا كه پنجره جدیدی را برای او باز نخواهد كرد.

و شگفت‌انگیز تر اینكه، همه این ناملایمات به یك طرف، مسئله خود سانسوری، دیگر سانسوری و عدم مجوز گرفتن در طرف دیگر این تراژدی غم‌انگیز است كه تنها قربانی آن، روزهای از دست رفته هنرمندی است كه بی‌هیچ انتظاری، دنیای كلماتش را به روی كاغذ آورده است، و صرفاً با یك سهل انگاری كوچك، با یك سلیقه ناسازگار و یا عدم تعهد و بی‌دانشی، ماه‌ها و سال‌ها بلاتكلیفی یك صاحب اثر را موجب می‌شود. شاید به جای مطرح كردن این سؤال كه چرا نویسندگان ما دچار زودمرگی می‌شوند، بتوانیم سؤال دیگری مطرح كنیم و آن اینكه چطور می‌شود كه در چنین جامعه‌ای برخی نویسنده به دنیا می‌آیند. پاسخ به این پرسش خودش می‌تواند به پرسش قبلی هم كمك كند. اگر شرایط جامعه برای بقای یك نویسنده مساعد نیست، چرا این همه شاعر و نویسنده متولد می‌شوند و بعد از مدتی از بین می‌روند؟ به نظر می‌رسد كه پاسخ این پرسش در خودش نهفته باشد. آنچه مسلم است این است كه یك جامعه موفق، جامعه‌ای است كه به هنر و ادبیات خود ارج نهد و ركود ادبی كنونی می‌تواند نشانه یك بیماری باشد كه امیدوارم قابل درمان باشد، البته در صورتی كه به موقع برای درمان آن چاره اندیشی كنیم.

 

5 آبان 1387

 

 



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.