ما چند نفریم؟... و یا راههایی برای خوشگذرانی
... بله من هم فکر میکنم دیگر نالیدن بس است. حتما قبول دارید که بعضیوقتها آدم از صدای نالیدن خودش خسته میشود. از صدای نالیدن که هیچ، حتما برایتان پیش آمده که از لحن حرف زدن یا شکل خندیدن یا گریهکردن خودتان هم بدتان بیاید. آدم شکل خندیدن و لحن حرفزدنش را نمیتواند عوض کند اما صدای نالیدنش را که میتواند خفه کند که هم خودش سرسام نگیرد و هم دیگران را دیوانه نکند. روزگار حالای ما هم همین است. حکایت گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من را هم که دیگر همه از بریم. بیفایده است. اعتراض و شکواییه و نقد اوضاع موجود این طور که ما پیش گرفتهایم فایدهای ندارد. منظورم از این طور، همین نوشتههای پراکنده مثلا اعتراضآمیزی است که هر از گاه در گوشه و کنار یکی دو تا روزنامه و چند تا سایت و وبلاگ میبینیم. مگر چند نفریم؟ سر و تهمان را جمع کنند نهایتا میشویم یک عدد دو یا سه رقمی حول و حوش صد. معذرت میخواهم اگر این عدد کوچک است. اما آنها که در حوالی ادبیات پرسه میزنند میدانند که این عدد کوچک یک حقیقت است. حقیقتی که تا در میانه گود نباشی پی به آن نمیبری. وقتی میخواهم برای فصلنامه نگره یا به قول آن دوستمان "ناگهاننامه" نگره لیستی از منتقدان ادبی تهیه کنم برای سفارش مطلب، به حقیقت این عدد کوچک پی میبرم. راستی فکر میکنید چند نفرند آنهایی که طوری کتاب میخوانند که بتوانند چیزی قابل خواندن درباره آن بنویسند؟ کمند. خیلی کم. برای همین همیشه برای سفارش نقدهای نگره که همه بیمزد و منت نوشته میشوند، به یک فهرست بیستتایی از دوستان نویسنده و روزنامهنگار میرسم. نمیشود که هر نظری را به نام نقد به مخاطب قالب کرد. البته اگر مخاطبی اصلا وجود داشته باشد! ببخشید قرار بود ننالم. اما انگار همان قضیه ترک عادت است و موجبیت مرض. بالاخره تا ما هم یاد بگیریم به جای نق زدن، بنشینیم و برای خوش گذراندن روزهای این زندگی فکری بکنیم، زمان درازی باید بگذرد، انگار. من کمی میترسم. زمان زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردیم و آن وقتها بزرگترها میگفتند دارد میگذرد. زمان میگذرد و کاری به کار ما و کتابهایی که چاپ میشوند و نمیشوند ندارد. این زمان عجول چهرههای ماندگار امروز را هیچ گاه نخواهد شناخت. همین چهرههایی که تلویزیونهای رنگی ما تاکید میکنند ماندگارند. به هر حال چه بمانیم و چه نمانیم، زمان میگذرد و منتظر نمیماند تا ما بالاخره طی ماهها و سالهای آینده رئیسجمهور مورد پسندمان را به درستی انتخاب کنیم تا رئیسجمهور مورد پسندمان هم وزیر فرهنگ مورد پسندمان را به درستی انتخاب کند و بعد ما دیگر غصه نخوریم که چرا کتابهایمان اجازه ندارند چاپ شوند و ناراحت نشویم که مجلهها را هی تعطیل میکنند و... میبینید ما جماعت اندک به نالیدن بدجور چسبیدهایم. حالا این که خوب است. همین ما چند نفر البته بعضیهامان چنان گرفتار ترس و بدبینی (شما بخوانید فوبیا و پارانویا) هستیم که از خودمان هم میترسیم. این روزها دور هم جمع شدن و گپ و گفت برای خیلی از ما عمل شاقی است. حتا به بهانه حرف زدن درباره یک کتاب هم نمیتوانی ده نفر آدم ادبیاتچی را دور هم جمع کنی. خندهدار است. اما حاکمان این فضای ترس و تنگدلی و ناامیدی به هدف خود رسیدهاند. این ملال همگانی در میان اهل فرهنگ نشانه آشکاری است. حالا قصد من از این نالهنوشتهها این است که برسم به این سوال که چه کنیم تا حداقل روزهایمان را خوش کنیم. یا ساده و بیرودربایستی بگویم چه کنیم تا در این چند صباح عمر به ما خوش بگذرد. راحتتان کنم میخواهم بگویم بیایید بیخیال همه این ماندگارها و ناماندگارها فکری بکنیم و راههایی پیشنهاد بدهیم برای خیاموار زیستن یا اگر خیام کمی تکراری است بگویم اپیکوروار زندگی کردن. چه فرقی میکند. مهم این است که دست کم خودمان با خودمان کنار بیاییم. تازگیها هم که آقای وزیر فرهنگ گفتهاند خیلی از این فرهنگیها، خیلی بیفرهنگند. پس دیگر نیازی نیست نگران رفتار مودبانه و فرهنگیمان باشیم. میتوانیم با خیال آسوده و بیاعتنا به پز و پرستیژ فرهنگی، اسباب خوشگذرانیمان را جور کنیم.
مجوز بیفرهنگی ما خیلی وقت است صادر شده. پس بزن بر طبل بیفرهنگی که آن هم...
1 آذر 1387