والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






شهلا زرلکی

ما چند نفریم؟... و یا راه‏هایی برای خوش‏گذرانی

 

 

... بله من هم فکر می‏کنم دیگر نالیدن بس است. حتما قبول دارید که بعضی‏وقت‏ها آدم از صدای نالیدن خودش خسته می‏شود. از صدای نالیدن که هیچ، حتما برایتان پیش آمده که از لحن حرف زدن یا شکل خندیدن یا گریه‏کردن خودتان هم بدتان بیاید. آدم شکل خندیدن و لحن حرف‏زدنش را نمی‏تواند عوض کند اما صدای نالیدنش را که می‏تواند خفه کند که هم خودش سرسام نگیرد و هم دیگران را دیوانه نکند. روزگار حالای ما هم همین است. حکایت گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من را هم که دیگر همه از بریم. بی‏فایده است. اعتراض و شکواییه و نقد اوضاع موجود این‏ طور که ما پیش گرفته‏ایم فایده‏ای ندارد. منظورم از این طور، همین نوشته‏های پراکنده مثلا  اعتراض‏آمیزی است که هر از گاه در گوشه و کنار یکی دو تا روزنامه و چند تا سایت و وبلاگ می‏بینیم. مگر چند نفریم؟ سر و ته‏مان را جمع کنند نهایتا می‏شویم یک عدد دو یا سه رقمی حول و حوش صد. معذرت می‏خواهم اگر این عدد کوچک است. اما آن‏ها که در حوالی ادبیات پرسه می‏زنند می‏دانند که این عدد کوچک یک حقیقت است. حقیقتی که تا در میانه گود نباشی پی به آن نمی‏بری. وقتی می‏خواهم برای فصلنامه نگره یا به قول آن دوستمان "ناگهان‏نامه" نگره لیستی از منتقدان ادبی تهیه کنم برای سفارش مطلب، به حقیقت این عدد کوچک پی می‏برم. راستی فکر می‏کنید چند نفرند آن‏هایی که طوری کتاب می‏خوانند که بتوانند چیزی قابل خواندن درباره آن بنویسند؟ کمند. خیلی کم. برای همین همیشه برای سفارش نقدهای نگره که همه بی‏مزد و منت نوشته می‏شوند، به یک فهرست بیست‏تایی از دوستان نویسنده و روزنامه‏نگار می‏رسم. نمی‏شود که هر نظری را به نام نقد به مخاطب قالب کرد. البته اگر مخاطبی اصلا وجود داشته باشد! ببخشید قرار بود ننالم. اما انگار همان قضیه ترک عادت است و موجبیت مرض. بالاخره تا ما هم یاد بگیریم به جای نق زدن، بنشینیم و برای خوش‏ گذراندن روزهای این زندگی فکری بکنیم، زمان درازی باید بگذرد، انگار. من کمی می‏ترسم. زمان زودتر از آن ‏چیزی که فکرش را می‏کردیم و آن وقت‏ها بزرگتر‏ها می‏گفتند دارد می‏گذرد. زمان می‏گذرد و کاری به کار ما و کتاب‏هایی که چاپ می‏شوند و نمی‏شوند ندارد. این زمان عجول چهره‏های ماندگار امروز را هیچ گاه نخواهد شناخت. همین چهره‏هایی که تلویزیون‏های رنگی ما تاکید می‏کنند ماندگارند. به هر حال چه بمانیم و چه نمانیم، زمان می‏گذرد و منتظر نمی‏ماند تا ما بالاخره طی ماه‏ها و سال‏های آینده رئیس‏جمهور مورد پسندمان را به درستی انتخاب کنیم تا رئیس‏جمهور مورد پسندمان هم وزیر فرهنگ مورد پسندمان را به درستی انتخاب کند و بعد ما دیگر غصه نخوریم که چرا کتاب‏هایمان اجازه ندارند چاپ شوند و ناراحت نشویم که مجله‏ها را هی تعطیل می‏کنند و... می‏بینید ما جماعت اندک به نالیدن بدجور چسبیده‏ایم. حالا این که خوب است. همین ما چند نفر البته بعضی‏هامان چنان گرفتار ترس و بدبینی (شما بخوانید فوبیا و پارانویا) هستیم که از خودمان هم می‏ترسیم. این روزها دور هم جمع شدن و گپ و گفت برای خیلی از ما عمل شاقی است. حتا به بهانه حرف زدن درباره یک کتاب هم نمی‏توانی ده نفر آدم ادبیات‏چی را دور هم جمع کنی. خنده‏دار است. اما حاکمان این فضای ترس و تنگدلی و ناامیدی به هدف خود رسیده‏اند. این ملال همگانی در میان اهل فرهنگ نشانه آشکاری است. حالا قصد من از این ناله‏نوشته‏ها این است که برسم به این سوال که چه کنیم تا حداقل روزهایمان را خوش کنیم. یا ساده‏ و بی‌رودربایستی بگویم چه کنیم تا در این چند صباح عمر به ما خوش بگذرد. راحتتان کنم می‏خواهم بگویم بیایید بی‏خیال همه این ماندگارها و ناماندگارها فکری بکنیم و راه‏هایی پیشنهاد بدهیم برای خیام‏وار زیستن یا اگر خیام کمی تکراری است بگویم اپیکور‏وار زندگی کردن. چه فرقی می‏کند. مهم این است که دست کم خودمان با خودمان کنار بیاییم. تازگی‏ها هم که آقای وزیر فرهنگ گفته‏اند خیلی از این فرهنگی‏ها، خیلی بی‏فرهنگند. پس دیگر نیازی نیست نگران رفتار مودبانه و فرهنگی‏مان باشیم. می‏توانیم با خیال آسوده و بی‏اعتنا به پز و پرستیژ فرهنگی، اسباب خوش‏گذرانی‏مان را جور کنیم.

مجوز بی‏فرهنگی ما خیلی وقت است صادر شده. پس بزن بر طبل بی‏فرهنگی که آن هم...

 

 

 

1 آذر 1387  



نظر خوانندگان: 18 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.