والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






یوسف علیخانی

حیوان دماوند

 

دیگر نمی‌شد تحمل كرد. سه روز از وضعیت هشدار ویژه می‌گذشت. تلویزیون اعلام كرده بود "سه روز آخر هفته تمام ادارات دولتی تهران تعطیل می‌باشند." سه روز بود دخترم را از خانه مادربزرگش نیاورده بودم بیرون. شب اول كه او را می‌بردم، شب شهرك، دودآلود بود و چشم‌‌ها را می‌سوزاند. دخترم مدام سرفه كرد تا برسیم آنجا.

مادرم زنگ زده بود و می‌گفت:

- بیایین قزوین!

خانواده زنم اما گفتند برویم ویلای باجناقم.

 

پیچ‌‌های جاجرود همیشه برایم هراس آورند. زنم كنارم نشسته. دخترم صندلی عقب نشسته و با عروسكش بازی می‌كند. تیزی ماتیز را خیلی سخت می‏توانم سر پیچ‏ها كنترل كنم. دیواره‏های بتونی جاده می‏ترساندم. هلم می‏دهد به كنار جاده كه یا دیواره كوه است یا لبه پرتگاه. خدا خدا می‏كنم این پیچ‏ها دیگر نپیچند و زودتر به آبعلی برسیم و با مزه كردن دوغش، اندكی هراسم بریزد اما پیچ های جاجرود همچنان می‏پیچند. سردرد گرفته‏ام.

تهران از گردنه تلو برخلاف همیشه اصلا دیده نمی‌شود. شهر نیست، ‌‌هاله‌‌ای لجن دود است. زنم می‌گوید:

- چار میلیون تومن داده بدنش رو لیزری كنن!

چیزی نمی‌پرسم. دنده معكوس به ماشین جان می‌دهد. خودش جواب می‌دهد:

- دختره صد تومن بیشتر حقوق نداره، اون وقت رفته موهای بدنش رو بكنن.

كف دستم را می‌گذارم روی ترمز دستی. یله می‌دهم روی تكیه‏گاه دستم. حواسم جای دیگری است. دارم به حرف‌‌های پیرمردی فكر می‌كنم كه چند روز قبل، توی میلك ازش قصه ضبط كرده بودم. پیرمرد می‌گفت:

- جان تهرانی جماعت به دماوند بنده.

پرسیدم:

- پدرجان قصه‏اش چی بوده؟

وقتی پك می‌زد روی چپقش سرخ سرخ و دو چاله روی دو طرف صورتش درست می‌شد. با دهان پر دود و حین نفس تازه كردن جواب داد:

- حیوانی در دماوند ساكنه كه...

 

زنم می‌گوید:

- بهش گفتم خنگ خدا با این چار میلیون می‌شه زندگی یكی رو نجات داد.

نواری از داشبورد  برمی‌دارم. می‌گویم:

- نذاشتی ضبطو؟

برمی‌گردد عقب. می‌گوید:

- اون كیف منو بده!

دارد پنل ضبط را جا می‌زند كه می‌گوید:

- گفتم خجالت نمی‌كشین شماها؟

می‌پرسم:

- برای چی؟ برای اون چار میلیون؟

ضبط را جا زده، بند كمربند را كه با مكافات كشیده جلو تا دستش به ضبط برسد، جا به جا می‌كند و می‌گوید:

- این كمربند هم جون آدمو بالا میاره.

خودش را رها می‌كند توی صندلی و كمربند فورا دوباره می‌چسبد به سینه‏اش. ادامه می‌دهد:

- می‌رن، می‌شینن. آرایشگره از پیشونی تا نوك پاشون رو لیزری می‌كنه.

می‌پرسم:

- یعنی دیگه در نمیاد؟

-  مگه می‌شده در نیاد. اینا مثلا می‌رن عمری لیزری می‌كنن كه مو دیر دربیاد.

می‌گویم:

- اما جدی جدی اگه می‌موندیم هلاك می‌شدیم‌‌ها.

می‌گوید:

- دختره می‌گه چار میلیون به نظر شما زیاد میاد و گرنه من تا به حال بیشتر از اینا برام خرج برداشته اصلاح.

می‌گویم:

- با توام! اینجا یواش یواش می‌شه آدم نفس بكشه.

می‌گوید:

- آره به خدا!

می‌گویم:

- حالا كی اینا رو نگاه می‌كنه كه ببینه بدنشون مرمری شده یا نه.

بعد می‌پرسم:

- راستی اصلا اینا شوهراشون چه جوری باهاشون كنار میان؟

جواب می‌دهد:

- شوهر ندارن كه.

خیلی جدی می‌گوید. اما انتظار دارم بخندد. نمی‌توانم برای خودم حل بكنم. می‌گویم:

- خب اون وقت اینا الانه اینجوری‏ان، بعدا چه كار می‌كنن؟

- هیچی، ‌‌های لایت شون رو بیشتر می‌كنن.

می‌گویم: این همكارای تو، غیر آب روغن كاری، كار دیگه‌‌ای هم بلدن؟

جواب می‌دهد:

- نه به خدا! یا می‌رن دمبال كلاسای اشو موشو یا انرژی درمانی یا ...

با دست اشاره می‌كنم شیشه را پایین بكشد تا بیشتر بخار نگیرد. می‌گوید:

- بچه سردش می‌شه.

می‌پرسم:

- حالا اینا چه جوری این كارا رو می‌كنن؟

- خودش می‌گه از پونزه سالگی، موهای زائدشو ور می‌داشته.

توی صندلی جابه جا می‏شوم و می‌گویم:

- خوش به حال خوشبحاله!

انگار شنیده باشد، غر می‌زند:

- تو هم كه!

نور خورشید بدجوری از رو به رو افتاده توی چشمم. همه با هم حركت كرده‌‌ایم. سعی می‌كنم گمشان نكنم. می‌گویم:

- این لاكردار هم كه...

عینكش را می‌گیرد طرفم. عینك آفتابی را می‌زنم به چشمم. می‌گوید:

- این بار آخری كه می‌ره می‌شینه رو صندلی، زنه می‌گه لخت شو! می‌شه. می‌گه بازم! می‌گه مردم و زنده شدم تا دستگاه رو خاموش كرد.

دارم فكر می‌كنم هیچی تنش نبوده و آرایشگر، از كجا معلوم مرد هم بوده باشد، انگار جنازه‌‌ای روی سنگ مرده شورخانه باشد، موهایش را می‏کند. می‌پرسم:

- حالا آرایشگرش مرد بوده؟

- دیوونه! تو یه چی شنیدی اما نه این، این طوری نیست.

می‌گویم:

- آخه توی این كانالای ماهواره‌‌ای، همه آرایشگرا مردن!

- خب، اینجا هم آرایشگرای مرد زیادن، اما این كارا رو كه دیگه آدم نمی‌ره پیش اونا.

فكرم می‌رود پیش دختر پیرمرد كه وقت چپق كشیدن پدرش، سینی چای را گرفت طرفم. ابروهای پرپشت، سیاه چرده‏ترش كرده بود. پیرمرد می‌گفت:

- در دماوند، جایی هس، با نردوام می‌شه رف بالاش. رفتن البت كه حدیثش هس، اگرنه تا نباشه چیزكی، مردم نگویند چیزها.

دختر خجالت می‌كشید به من نگاه كند. به پدرش گفت:

- آجان ! یعنی دفینه‏اش ره ورداشتن؟

- ها! البت روایت كنن نتونسن. می‌گن حیوانی در اونجا از دفینه محافظت می‌كنه. البت از من می‌شنوین، ورداشتن، وگرنه ری به اون كوچیكی یه باركی كه نمی‌تونه تهران بشه.

خنده‏ام را خوردم و گفتم:

- یعنی این پولا رو؟...

- بله، آقا جان! این‌‌ها بی سر و حكمت نیس. قدیمی‌ جماعت از روی كتاب حفس نكرده، یه چیزایی بوده كه می‌گن.

به زنم می‌گویم:

- فكر می‌كنی این وضعیت كی عادی می‌شه؟

تندی با كیف بر می‌گردد و می‌گوید:

- نشه هم بهتر. چن روز استراحت برا همه‏مون لازم بود.

به جای این كه دگمه ضبط را بزنم، رادیو را فشار داده‏ام. خبر سقوط هواپیما را می‌گویند. داشتیم آماده می‌شدیم كه خبرش را تلویزیون اعلام می‌كرد:

"به دنبال سقوط یك فروند هواپیمای نظامی‏‌سی 130 ارتش در یكی از محلات جنوب تهران، تمام 120 سرنشین آن، جان باختند.

به گزارش خبرنگار ما، این هواپیما... "

هواپیما هشت دقیقه پس از پرواز از مهرآباد، دچار نقص فنی می‌شود و در یكی از شهرك‌‌ها سقوط می‌كند. شعله‌‌های آتش از ساختمان ده طبقه‌‌ای اوج گرفته بود.

رادیو می‌گوید:

"تمامی‌ سرنشینان این هواپیما، از شهدای اسلام می‌باشند... "

زنم می‌گوید:

- مثلا رفتی نوار بزاری؟

تندی دگمه ضبط را می‌زنم و می‌گویم:

- حق با توه! این رادیو تا اطلاع ثانوی خاموش!

می‌گوید:

- چقده خوشحالم. خیلی وقت بود سه تایی جایی نرفته بودیم.

برمی‌گردد عقب تا با دیدن دخترمان لذت ببرد. می‌شنوم:

- اه ! خوابیدی؟

جوابی نیامد. می‌گویم:

- می‌گن هیچ اتفاقی نمی‌افته در تهران، الا دماوند بخواد.

زنم پقی می‌زند زیر خنده. می‌گوید:

- حسابی رفتی یه جای دیگه‌‌ها!

- نه. جدی می‌گم. فكر نمی‌كنی این‌‌ها به هم ربط داشته باشن.

منظورم آلودگی هوای تهران و سقوط هواپیماست. لب ورمی‌چیند و چیزی نمی‌گوید. عینك را بر می‌دارم. مسیر رفت جاده خیلی شلوغ است. می‌گویم:

- معلومه همه دارن می‌رن ویلای باجناق بنده!

می‌خندم. فكر می‌كنم زنم هم باید بخندد اما ساكت نشسته. ادامه می‌دهم كه فقط كم نیاورم:

- اصلا نتونستم چهل تا بیشتر برم.

می‌شنوم:

- بابا!

برمی‌گردم عقب كه نگاهش كنم، كمربند نمی‌گذارد. از همان آینه نگاهش می‌كنم:

- جان  بابا!

زنم برگشته و قربان صدقه‏اش می‌رود:

- تو بیدار شدی؟

- من كه نخواویده بودم.

- الهی قربون دخترم برم!

- بابا!

- جان بابا!

- دماغند یعنی كوهی كه دماغ غنده داره؟

من و زنم می‌زنیم زیر خنده. دنده جا نمی‌رود. دلم می‌خواهد سیگار بكشم. نمی‌شود شیشه را پایین داد، سرما از لای درزها می‌آید تو. زنم دارد برایش توضیح می‌دهد كه "نه عزیزم! چرا فكر كردی دماغند بهش می‌گن؟"

- خب چون دماغ داره آخه!

- نه عزیزم. دماوند.

رو می‌كند به من كه بگوید:

- می‌بینی چه دختری داریم!

دخترم می‌خواند:

- انار و به. چادر زده كنار ده. به كس و كسانش نمی‌دم. به این و آنش نمی‌دم. به راه دورش نمی‌دم. می‌ره و میاد خسته می‌شه. به مرگ پیرش...

- نه عزیزم به مرد پیرش نمی‌دم. زود می‌میره، بیوه می‌شه.

- خودم! خودم بلدم. شاخ بیاد با لشگرش.

- عزیزم شاه بیاد.

- باشه، شاخزاده‌‌ها پشت سرش، دخترم بخواد برا پسرش، شاید بدم، شاید ندم.

- بدم حالا!

- نه، نه نده مامان.

گردنم درد می‌كند. صدای شكستن قلنجش كه در می‌آید، می‌گوید:

- صددفه گفتم این كارو نكن. این عادتای بد چیه داری!

می‌خندم. می‌خواهم حرف را دست خودم بگیرم كه همزمان تا می‌بینم پاترول باجناقم كنار اتوبان ایستاده، می‌شنوم زنم داد می‌زند:

- نیگر دار! نیگر دار!

بی آن كه چراغ بدهم، پایم می‌رود روی ترمز. بوق ماشین پشت سری را با برگرداندن سر به طرف كنار اتوبان بی‏خیال می‌شوم. می‌شنوم فقط:

- اححححح مق!

بلند داد می‌زنم:

- هف جدته.

پیرمرد می‌گفت:

- هف جد این دماوند یا خبر دارن چی بوده ماجرا. اون وقتا مثل الانه نبود كه تمام این البرز یكی بود؛ این سر تا اون سر.

دخترش پرسید:

- اون وقت هیچ كی نرفته نگاه بكنه؟

- به چی؟

- كه چیزی بردن یا نه؟

- نگاه كردن نداره. گفتم كه خودش حیوان داره.

- خب چه دخلی داره به حیوان!؟

- الله اكبر! خب این حیوان، نگهدارشه دیگه. طلسمه.

گفتم:

- بابا جان! از این كه برای ما قصه‌‌ای درنیامد. قصه‌‌ای بلدی تعریف بكنی؟

تا پیرمرد، گردن چپق را كرد توی دست كیسه‏اش، دگمه پاز ضبط را زدم. زیر لب شنیدم كه می‌گفت:

- حسین كرد خوبه اون وقت؟!

- نه بابا جان. یه قصه‌‌ای كه مال این ورا باشه، البرزنشین‌‌ها بلد باشن، عزیز و نگار مثلا.

- اون سخته. خاطرم نی. زمسان خانه‌‌ها می‌رفتیم شب نشین خانه، پهلوی هم. شبا دراز بود، اونجا یكی از رو كتاب می‌خواند.

 

باجناقم كنار پاترول ایستاده، می‌گوید:

- دماوند این وقت سالش دیدنی نیس، اما كم لطفی یه، آدم اینجا بیاد و سلام نده.

"سلام ندیم!"

می‌پرسم:

- اینجا درباره دماوند چیا می‌گن؟

- چیا باید بگن؟

- مثلا این كه...

سیگار روی لبش مانده و دستش از این جیب به آن جیب می‌رود. زود فندك می‌زنم برایش. زنم می‌گوید:

- چیه این آخه؟

خواهرش به كمك می‌آید:

- پسونك آقایون!

فی‌الفور جواب می‌دهم:

- خوبه توی دنیای مدرن، خانوما بیشتر پستونكی‏ان تا ما.

خودش در حالی كه پشت می‌كند به ما و می‌رود لب پرتگاه، می‌گوید:

- همین شماهایین كه شهرو آلوده می‌كنین.

به خنده می‌گویم:

- بله!؟ نه دیگه، یه باركی بفرمایین...

نزدیك بود از دهانم در برود "نكند حیوان دماوند رو هم ما بیدار كردیم؟"

سكوت من را كه می‌بیند، اصرار می‌كند چی می‌خواستم بگویم. می‌گویم:

- هیچی، جاش نیست الان.

كار را بدتر كرده‏ام. باجناقم خنده زوركی‌‌ای تحویلم می‌دهد. پیرمرد می‌گفت:

- حیوان كه بیدار بشه، خدا فقط قادره جلودارش بشه.

دماوند تا چانه توی كوه‌‌های دیگر پنهان شده و تنها سر نورانی‏اش بیرون است. باجناقم می‌گوید:

- از عجایب روزگاره كه این وقت سال، سفید نیس و برف نداره؟!

می‌خندم و می‌گویم:

- پیرمرد هم همین را می‌گفت.

 

 

1 دی 1387

 

 

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.