در آپارتمان طبقه آخر زندگی میکند. ساختمان آسانسور ندارد. از شش سال، سه ماه هم بیشتر بود که ندیده بودمش. پیغام فرستاد بروم دیدنش. طبقه اول، همسایه قدیمیاش در آپارتمان را باز کرد، نگاه انداخت به من و در را بست. طبقه دوم، جلو در کوچک آپارتمان، سه چرخه زرد بچهگانه، سر و ته افتاده بود کنار دیوار. بوی سبزی سرخ شده از طبقه سوم شروع شد. به طبقه چهارم که رسیدم به نفس نفس افتادم. ایستادم. جلو در نیمهباز، کفشهای کهنه و پاشنه خوابیده، لا به لای لنگه دمپاییهای پلاستیکی، نگاهم میکردند. هیچ کدام از کفشها بچهگانه نبود. نشستم روی پله اول تا شاید از در نیمهباز کسی لیوانی آب یخ تعارفم کند. چشمم افتاد به دیوار رو به رو. تابلوی اعلانات ساختمان پر بود از قبضهای آب و برق و تلفن. با سوزن ته گرد چسبانده بودند به مخمل کهنه و سبز تابلو. ایستادم جلو تابلو. نگاه کردم به اسمهای روی قبضها. دستم را بردم طرف قبض تلفنی که به نام او آمده بود. دستم را کشیدم عقب. یادم افتاد که باید گلی شیرینییی چیزی میگرفتم دستم و میآمدم. از این قبیل کارها خوشش میآید. اول برانداز میکند ببیند جنس چیزی که گرفتهای دستت و براش آوردهای مرغوب هست یا نیست. اگر نباشد از دستت نمیگیرد تا خودت بگذاریش روی میزی جایی. به یک نگاه تند از همه چیز سر در میآورد. از رنگ روسریات گرفته تا بلندی شلواری که پات کردهای. به محض این که روپوش و روسریات را در بیاوری، چشم میاندازد و چشم بر میدارد. میدانی که در همان یک لحظه رنگ پوست و طوق زیر چشم و گودی گونهات را همراه اندازه آرایشی که کردهای فهمیده. فهمیده که دستی به موهای زیر ابروهایت بردهای یا نه. حواسش هست لباسی که زیر روپوش پوشیدهای بدننما نباشد که اگر باشد بگوید: "دوباره زده بالا تو این سن و سال هار شده!" همیشه یکی از این جملهها در آستینش دارد که بپراند، روش را برگرداند تا در صورت لزوم، برداشت تو را از کنایهاش انکار کند: "... ای بابا چه بدبین شدی..."
بار اول که با موچین شقایق سه تار مو از گوشه ابروی راستم و دو تار مو از گوشه ابروی چپمم برداشته بودم، بعد از یک هفته سرسنگینی، اسم شقایق از زبانم گذشت گفت: "خانواده ولنگاریاند." داشت برای مهمانهای شبش دلمه میپیچید. سرش را بالا نیاورد. نشستم روی صندلی آشپزخانه. سه تا برگ دلمه از جلوش برداشتم. کف دستم آنها را چیدم روی هم. دو تا قاشق پر کردم از مایه دلمه گذاشتم وسط برگها تا یک دانه بپیچم. دلمه نپیچیده را ازدستم برداشت. یک قاشق از مایه دلمه را برگرداند توی ظرف. دلمه را پیچید. قاشق زدم توی ظرفی که مایه را ریخته بود توی آن. یک قاشق پر خوردم. فکر کردم الان است که بگوید: "برنجش دم نکشیده. دل درد میگیری." نگفت. گفت: "خودشان زیر ابروی دختر مردم را برمیدارند، خودشان هم پشت سر آدم لیچار میبافند."
تا آن پنج تار مو، برنگشت زیر ابروهایم، نگاه او هم برنگشت به صورتم.
از طبقه پنجم صدای موزیک میآمد -ای دل بلایی دلبر- فکر کردم اگر بشود از آن بالاها صدای موزیک را شنید، زیر لب ادامه میدهد: بالا بلایی دلبر. صدای سیما بینا را دوست دارد. از رنگ بنفش خوشش میآید. از پارچههایی که نقش ترمه داشته باشند خوشش میآید. ذرهای عطر بزنی به خودت میگوید: "پیف! خفه شدم از بوی عطر." آسم خفیف دارد. به طبقه پنجم که رسیدم موزیک قطع شد. از درز در بوی تند سبزی قرمه سرخ شده زد زیر دماغم. چیزی نمانده بود در بزنم، به صاحبخانه بگویم سبزیاش دارد میسوزد. از پنجره پاگرد نگاه کردم به آسمان. خورشید از وسط آبی وق زده بود. حیاط خانه رو به رو از بالا پیدا بود. همان استخر بزرگ و خشک و خالی، و همان صندلیهای زنگزده که پشت به هم و قاطی، نشسته بودند کنار گلهای باغچه. بدون تشکهای گلدارشان. برگهای ترد امینالدوله داشت زیر آفتاب میسوخت. پیچیدم طرف طبقه ششم. به زنی که نشسته بود روی زانو و پلهها را میسایید سلام گفتم. نگاهم کرد. دستش را گذاشت پشت کمرش، لبش جنبید. انگار فهمید خسته نباشید را برای این میگویم که چشم از صورتم بردارد. نگاه کرد جلو پام به کاشیهای نمداری که برقشان انداخته بود. یک قدم برگشتم عقب. نشستم روی آخرین پلهای که از آن پا گذاشته بودم به پاگرد تمیز. دنباله کارش را گرفت و گفت: "الان خشک میشه!" گفتم: "مهم نیست." گفت: "پای رستم میخواد این همه پله رو بالا اومدن." چیزی نگفتم. گفت: "میری طبقه چندم؟" گفتم: "آخر." گفت: "آدم هر چی میره نمیرسه."
آینهام را از کیفم درآوردم تا نگاهی بیندازم به صورتم. خیس عرق بود. با دستمال نمدار و معطری که داشتم صورتم را خشک کردم. از عطر این دستمال خوشم میآید. زن هنوز زیرچشمی میپاییدم. پرسید: "آقای نخجوانی طبقه آخر میشینه؟" آینه را بستم، گذاشتم توی کیفم. گفتم: "نمیدونم." کهنهاش را که میچلاند، گفت: "آره گمونم."
کاشیهای جلو پام خشک شده بود دوباره کهنه خیس را کشید روی کاشیهای خشک و تمیز. از بوی خاک نمدار خوشم میآید. زیر لب گفت: "این طبقه وسواس دارن."
سرم را گرفتم بالا، تکیه دادم به دیوار و چشم دوختم به عکس لبخند ژکوند. کاغذش را با چهار تا پونز چسبانده بودند به دیوار. پیغام داده بود که میخواهد برای امروز دلمه درست کند. از دلمههایش خوشم میآید. کم مایه میگذارد ولی خوب میشود. ماکارونیاش خوب از آب در نمیآید. کم مایه میگذارد لاش. نوری که از بیرون افتاده بود روی عکس مونالیزا، گرد تیره و چرب روی آن را نشان میدهد. از جا بلند شدم. پا گذاشتم روی کاشیهای تمیز. رفتم طرف راهپله. زن با دستمال و سطل آبش رفت طرف راهپله پایین. تا طبقه نهم، پلهها را با سرعت میرفتم بالا که مردی جوان با موهای بلند خرمایی، ریخته تا نزدیک شانه، جلوم ظاهر شد. نگاهم دوخته شد به چشمهای آبی. تا آپارتمان طبقه دهم سه پله مانده بود. ایستاده بود روی پله سوم. رنگ جلیقهاش ادامه چشمهایش بود. بند بلند کیف قهوهایاش، دنباله موهایش بود روی شانه. خودم را کشیدم کنار تا رد شود. خیال حرکت نداشت. طوری نگاهم میکرد که انگار بدش نمیآید به جای پایین رفتن غش کند توی بغل من. بوی وایتکس و خاک و صابون پیچیده بود. ببخشید گفتم و از کنارش رد شدم. یک لحظه عطری مردانه، بوی وایتکس و خاک و صابون را عقب زد. بی معطلی عطر را کشیدم توی سینهام و نفسم را حبس کردم. مطمئن بودم آن بو را جایی جا گذاشتهام. صدای قدمهایش را میشنیدم که میرفت پایینتر. در پاگرد دهم ایستادم. دلم خواست به جای آن که خودم را بکشم تا طبقه آخر، به سرعت پلهها را برگردم پایین، مرد را صدا کنم و از او بخواهم از رفتن به طبقه آخر نجاتم دهد. مطمئن بودم دعوتم را به یک فنجان قهوه، در یک کافه تر و تمیز رد نمیکند. نفس حبس شده را از سینهام دادم بیرون. پنجره پاگرد را باز کردم. خم شدم. پیاده رو را پاییدم. یک دقیقه صبر کردم. تا هفتاد هم شمرده بودم. به عدد نمیدانم چند رسیدم که در ساختمان را بست. پیکرش آن پایین در پیاده رو پیدا شد. چیزی نمانده بود صداش بزنم. چند لحظه اگر تحمل کرده بودم، یک کم اگر بیشتر در آن راهپله ایستاده بودم، شاید حالا من هم در پیادهرو بودم کنار او. زنی را که طبقه آخر منتظرم بود و لابد داشت دلمهها را میچید توی دیس، رها کردم به حال خودش. پنجره را بستم. چشمهام را بستم. پشت به پنجره، چسبیدم به دیوار، سریدم پایین و همانجا نشستم. چشمهام را که باز کردم، یک جفت پای صندلپوش زنانه با ناخنهای سرخ از پلهها رفتند پایین. پاها در پیچ راهپله بعدی گم شد. زانوهام را گرفتم بغلم و سرم را انداختم پایین. دوباره چشمها را بستم. ترسیدم اگر چشمهام را باز کنم، از زیر ساعدهایم، پنجههای پایم را با ناخنهای لاک زده توی صندلهایم نبینم. آهسته چشمهام را باز کردم. پاها سر جاشان بودند. زانوهام ضعف رفت. دوباره چشمهام را بستم. آخرین بار زنی را که در طبقه آخر منتظرم بود، دم در آپارتمان زن ارمنی دیده بودم. زن ارمنی، پرستاری کودکش را سپرده بود به او. دختربچه ارمنی را میچسباند به سینهاش. قربان صدقهاش میرفت. شیرین بود. دوست داشتنی بود. بغل کردنی. جلو چشمهای من دست میانداختند گردن هم. دختربچه، سر کوچولو و خوشگلش را میچسباند به سینه چپ او. حرارت نفسهای آنها را توی گل و گردن خودم، حس میکردم. مانده بودم بچه را از بغل او در بیاورم و بچسبانم به سینهام یا او را، از بغل بچه. مادر بچه، مهماندار هواپیما بود. روزها هفتهها ماهها بچه نرمش را میگذاشت بغل او و میرفت. تا میآمدم حرف بزنم تشرم میزد بچه را از خواب بیدار نکنم. بار آخر، دعوای آخرمان، بچه را برد از بغلش گذاشت توی تختش. در اتاقش را آرام بست. طوری قدم برمیداشت طرف من که از زمین صدا در نیاید. آرام، محکم، بیصدا و مصمم خودش را رساند به من. یک لحظه به خیالم آمد میخواهد از خالی بودن بغلش استفاده کند. میخواهد بغلم کند. میخواهد بی سر و صدا با من آشتی بکند. خم شد. توی سوراخ گوشم که زمزمه میکرد، از برودت نفسش قطرههای عرق از لای موهام ریخت و قندیل بست. عصبی ولی شمرده و محکم گفت: "ولم میکنی یا بیرونت کنم؟"
صدای ساییدن دندانهاش را که به هم شنیدم، شانههام را انداختم بالا. چشمهام را گشاد کردم. با تخم چشم، مردمکهای کمرنگش را توی چشمهای گود و ریزش نشانه گرفتم. گفتم: "حق نداری بیرونم کنی."
پلکهای کوتاه و کمپشتش را به هم زد. دست بزرگش را چسباند روی دهانم. بوی پودر بچه میداد. سرد بود. دوباره نفسش را رساند به گوش یخ بستهام. صداش این دفعه عصبی نبود. شمرده، ولی بود. محکم هم بود. زمزمه کرد: "برو پیش همون مردای جاکشی که توی بغلت غش میکنن!"
دستش را از جلوی دهانم کشیدم پایین. سرما از سوراخ گوشم رسیده بود توی چشمهام. مردمکهام شده بود دو تا بلور یخ. خواستم پلک بزنم، دو تا قندیل لای پلکهام ایستاد. دوباره چشمهای ناشناسش را نشانه گرفتم. لابد ترسید به صدای بلند چیزی بگویم و بچه را بیدار کنم که تند، کف دستش را چسباند به دهانم. این بار صدای صیقل خوردهاش را شلیک کرد توی گوشم. پیدا بود روی گفتن همه کلمههایی که توی گوشم میترکاند فکر کرده. انتخاب کرده. تمرین کرده. حساب شده گفت: "ارث و میراث پدرت رو برو از توی عرقفروشیها جمع کن! یه بار دیگه پیش من اسم پول بیاری خودم میرم پولت رو از یکی از فاسقهات میگیرم."
قندیل کذا، نه میگذاشت پلک بزنم و نه میگذاشت تخم چشمهام بچرخند طرف او. شک ندارم که آن روز آن گلدان بلور، از روی میز براق زن ارمنی، از پشت شیشه یخ به چشمم خورد. هر چه میکردم نمیتوانستم چشم از گلدان خالی بردارم. گلدان بلند بلور شکل نیم تنه زنی عریان طراحی شده بود. زن ارمنی میگفت گلدان را از سوئد خریده است. خیلی وقت بود آن زیرپوش خالی از او را فراموش کرده بودم. موقع خواب همه لباسهایش را درمیآورد. فقط زیرپوش میماند روی تنش. وقتی در تاریکی در انتظار پدر، قدم میزد، دوست داشتم نگاهش کنم. پیکرش میشد دسته گلی سفید توی زیرپوش. دوست داشتم به زیرپوشش دست بزنم. شبها تا نمیدانم کی، پیکرش توی زیرپوش قدم میزد و زیر لب به پدر بد و بیراه میگفت. از برگشتن پدر که ناامید میشد، دراز میکشید توی رختخواب. خیره میشد به سقف. خودم را میرساندم کنارش. دراز میکشیدم جای پدر. تکهای از زیرپوش را میگرفتم بین دو انگشت شست و سبابهام. آن قدر نرمی زیرپوش را وسط دو انگشت میمالیدم به هم تا خوابم ببرد. خودش میدانست تا کنارش دراز نکشم و تکهای از زیرپوشش را بین دو انگشت نگیرم و نمالم به هم خوابم نمیبرد. تا تکانی به خودش میداد از خواب میپریدم. غلت نمیزد تا زیرپوش از دستم بیرون نیاید و خوابم ببرد.
آن شب، بیقرارتر از همیشه دراز کشیده بود منتظر پدر. چند بار غلت زد. چند بار از خواب پریدم. طاقتش طاق شد. یکهو بلند شد نشست روی تشک. جلوی چشمهای خوابآلودم زیرپوش را از تنش درآورد. پرت کرد کنارم. گفت: "بیا! بگیر بخواب!"
ملافه را کشید روی خودش. پشتش را کرد به من و خوابید. نگاه کردم به زیرپوش مچالهای که خالی از او، افتاده بود وسطمان. بالاخره دستم را بردم طرفش. تکهای از آن را گرفتم لای دو انگشتم و مالیدم. دیگر نرم نبود. چندشم شد. دستم را دراز کردم طرف ملافهای که کشیده بود روش. ملافه مثل چوب بود. دستم را کشیدم عقب. چنگ زدم به زیرپوش مچاله و خالی. پیچیدمش دور گردنم. دو طرفش را گرفتم و هی کشیدم. نفسم بند آمد. چشمم سیاهی رفت. دستهام ول شد و افتاد کنارم. زیرپوش دور گردنم شل شد. چند تا نفس عمیق کشیدم. از نفس کشیدن خوشم میآید. زیرپوش را از دور گردنم باز کردم. پرتش کردم گوشه اتاق. بی شکل شده بود و شق و رق. دیگر گلدان نبود. نفسهام را شمردم تا نمیدانم چند، خوابم برد. از خوابیدن خوشم میآید.
صدای گربه از جا پراندم. دو تا گربه از پلههای پایین میدویدند دنبال هم. از کنارم رد شدند و رفتند طبقه بالا. از جا بلند شدم. پنجره را باز کردم. خم شدم پیاده رو را ببینم. مرد چشمآبی پیدا نبود. نگاه کردم به پلههایی که میرفتند بالا. صدای جیغ گربهها از چند طبقه بالاتر میآمد. از آن بالاها. از پایین موزیک ای دل بلایی دلبر شروع شد. از تصور روبوسی با او در طبقه آخر سردم شد. چندشم شد. پلهها را دویدم پایین. زن کارگر، وسط راهپلههای طبقه اول داشت موزائیکها را میسابید. حواسم بود پام نخورد به سطل آب چرک و چرب که کنارش بود. وقتی در ساختمان را میبستم، زن صدایم زد: "خانم! آقای نخجوانی چند دقه پیش رفت بیرون."
1 دی 1387