والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






شیوا ارسطویی

زیرپوش

 

 

در آپارتمان طبقه آخر زندگی می‏کند. ساختمان آسانسور ندارد. از شش سال، سه ماه هم بیشتر بود که ندیده بودمش. پیغام فرستاد بروم دیدنش. طبقه اول، همسایه قدیمی‏اش در آپارتمان را باز کرد، نگاه انداخت به من و در را بست. طبقه دوم، جلو در کوچک آپارتمان، سه چرخه زرد بچه‏گانه، سر و ته افتاده بود کنار دیوار. بوی سبزی سرخ شده از طبقه سوم شروع شد. به طبقه چهارم که رسیدم به نفس نفس افتادم. ایستادم. جلو در نیمه‏باز، کفش‏های کهنه و پاشنه خوابیده، لا به لای لنگه دمپایی‏‏های پلاستیکی، نگاهم می‏کردند‏. هیچ کدام از کفش‏ها بچه‏گانه نبود. نشستم روی پله اول تا شاید از در نیمه‏باز کسی لیوانی آب یخ تعارفم کند. چشمم افتاد به دیوار رو به رو. تابلوی اعلانات ساختمان پر بود از قبض‏های آب و برق و تلفن. با سوزن ته گرد چسبانده بودند به مخمل کهنه و سبز تابلو. ایستادم جلو تابلو. نگاه کردم به اسم‏های روی قبض‏ها. دستم را بردم طرف قبض تلفنی که به نام او آمده بود. دستم را کشیدم عقب. یادم افتاد که باید گلی شیرینی‏‏یی چیزی می‏گرفتم دستم و می‏آمدم. از این قبیل کارها خوشش می‏آید. اول برانداز می‏کند ببیند جنس چیزی که گرفته‏ای دستت و براش آورده‏ای مرغوب هست یا نیست. اگر نباشد از دستت نمی‏گیرد تا خودت بگذاریش روی میزی جایی. به یک نگاه تند از همه چیز سر در می‏آورد. از رنگ روسری‏ات گرفته تا بلندی شلواری که پات کرده‏ای. به محض این که روپوش و روسری‏ات را در بیاوری، چشم می‏اندازد و چشم بر می‏دارد. می‏دانی که در همان یک لحظه رنگ پوست و طوق زیر چشم و گودی گونه‏ات را همراه اندازه‏ آرایشی که کرده‏ای فهمیده. فهمیده که دستی به موهای زیر ابروهایت برده‏ای یا نه. حواسش هست لباسی که زیر روپوش پوشیده‏ای بدن‏نما نباشد که اگر باشد بگوید: "دوباره زده بالا تو این سن و سال هار شده!" همیشه یکی از این جمله‏ها در آستینش دارد که بپراند، روش را برگرداند تا در صورت لزوم، برداشت تو را از کنایه‏اش انکار کند: "... ای بابا چه بدبین شدی..."

بار اول که با موچین شقایق سه تار مو از گوشه ابروی راستم و دو تار مو از گوشه ابروی چپمم برداشته بودم، بعد از یک هفته سرسنگینی، اسم شقایق از زبانم گذشت گفت: "خانواده ولنگاری‏اند." داشت برای مهمان‏های شبش دلمه می‏پیچید. سرش را بالا نیاورد. نشستم روی صندلی آشپزخانه. سه تا برگ دلمه از جلوش برداشتم. کف دستم آنها را چیدم روی هم. دو تا قاشق پر کردم از مایه دلمه گذاشتم وسط برگ‏ها تا یک دانه بپیچم. دلمه نپیچیده را ازدستم   برداشت. یک قاشق از مایه دلمه را برگرداند توی ظرف. دلمه را پیچید. قاشق زدم توی ظرفی که مایه را ریخته بود توی آن. یک قاشق پر خوردم. فکر کردم الان است که بگوید: "برنجش دم نکشیده. دل درد می‏گیری." نگفت. گفت: "خودشان زیر ابروی دختر مردم را برمی‏دارند، خودشان هم پشت سر آدم لیچار می‏بافند."

تا آن پنج تار مو، برنگشت زیر ابروهایم، نگاه او هم برنگشت به صورتم.

از طبقه پنجم صدای موزیک می‏آمد -ای دل بلایی دلبر- فکر کردم اگر بشود از آن بالاها صدای موزیک را شنید، زیر لب ادامه می‏دهد: بالا بلایی دلبر. صدای سیما بینا را دوست دارد. از رنگ بنفش خوشش می‏آید. از پارچه‏هایی که نقش ترمه داشته باشند خوشش می‏آید. ذره‏ای عطر بزنی به خودت می‏گوید: "پیف! خفه شدم از بوی عطر." آسم خفیف دارد. به طبقه پنجم که رسیدم موزیک قطع شد. از درز در بوی تند سبزی قرمه سرخ شده زد زیر دماغم. چیزی نمانده بود در بزنم، به صاحبخانه بگویم سبزی‏اش دارد می‏سوزد. از پنجره پاگرد نگاه کردم به آسمان. خورشید از وسط آبی وق زده بود. حیاط خانه رو به رو از بالا پیدا بود. همان استخر بزرگ و خشک و خالی، و همان صندلی‏های زنگ‏زده که پشت به هم و قاطی، نشسته بودند کنار گل‏های باغچه. بدون تشک‏های گلدارشان. برگ‏های ترد امین‏الدوله داشت زیر آفتاب می‏سوخت. پیچیدم طرف طبقه ششم. به زنی که نشسته بود روی زانو و پله‏ها را می‏سایید سلام گفتم. نگاهم کرد. دستش را گذاشت پشت کمرش، لبش جنبید. انگار فهمید خسته نباشید را برای این می‏گویم که چشم از صورتم بردارد. نگاه کرد جلو پام به کاشی‏های نمداری که برقشان انداخته بود. یک قدم برگشتم عقب. نشستم روی آخرین پله‏ای که از آن پا گذاشته بودم به پاگرد تمیز. دنباله کارش را گرفت و گفت: "الان خشک می‏شه!" گفتم: "مهم نیست." گفت: "پای رستم می‏خواد این همه پله رو بالا اومدن." چیزی نگفتم. گفت: "می‏ری طبقه چندم؟" گفتم: "آخر." گفت: "آدم هر چی می‏ره نمی‏رسه."

آینه‏ام را از کیفم درآوردم تا نگاهی بیندازم به صورتم. خیس عرق بود. با دستمال نم‏دار و معطری که داشتم صورتم را خشک کردم. از عطر این دستمال خوشم می‏آید. زن هنوز زیرچشمی می‏پاییدم. پرسید: "آقای نخجوانی طبقه آخر می‏شینه؟" آینه را بستم، گذاشتم توی کیفم. گفتم: "نمی‏دونم." کهنه‏اش را که می‏چلاند، گفت: "آره گمونم."

کاشی‏های جلو پام خشک شده بود دوباره کهنه خیس را کشید روی کاشی‏های خشک و تمیز. از بوی خاک نمدار خوشم می‏آید. زیر لب گفت: "این طبقه وسواس دارن."

سرم را گرفتم بالا، تکیه دادم به دیوار و چشم دوختم به عکس لبخند ژکوند. کاغذش را با چهار تا پونز چسبانده بودند به دیوار. پیغام داده بود که می‏خواهد برای امروز دلمه درست کند. از دلمه‏هایش خوشم ‏می‏آید. کم مایه می‏گذارد ولی خوب می‏شود. ماکارونی‏اش خوب از آب در نمی‏آید. کم مایه می‏گذارد لاش. نوری که از بیرون افتاده بود روی عکس مونالیزا، گرد تیره و چرب روی آن را نشان می‏دهد. از جا بلند شدم. پا گذاشتم روی کاشی‏های تمیز. رفتم طرف راه‏پله. زن با دستمال و سطل آبش رفت طرف راه‏پله پایین. تا طبقه نهم، پله‏ها را با سرعت می‏رفتم بالا که مردی جوان با موهای بلند خرمایی، ریخته تا نزدیک شانه، جلوم ظاهر شد. نگاهم دوخته شد به چشم‏های آبی. تا آپارتمان طبقه دهم سه پله مانده بود. ایستاده بود روی پله سوم. رنگ جلیقه‏اش ادامه چشم‏هایش بود. بند بلند کیف قهوه‎‏ای‏اش، دنباله موهایش بود روی شانه. خودم را کشیدم کنار تا رد شود. خیال حرکت نداشت. طوری نگاهم می‏کرد که انگار بدش نمی‏آید به جای پایین رفتن غش کند توی بغل من. بوی وایتکس و خاک و صابون پیچیده بود. ببخشید گفتم و از کنارش رد شدم. یک لحظه عطری مردانه، بوی وایتکس و خاک و صابون را عقب زد. بی معطلی عطر را کشیدم توی سینه‏ام و نفسم را حبس کردم. مطمئن بودم آن بو را جایی جا گذاشته‏ام. صدای قدم‏هایش را می‏شنیدم که می‏رفت پایین‏تر. در پاگرد دهم ایستادم. دلم خواست به جای آن که خودم را بکشم تا طبقه آخر، به سرعت پله‏ها را برگردم پایین، مرد را صدا کنم و از او بخواهم از رفتن به طبقه آخر نجاتم دهد. مطمئن بودم دعوتم را به یک فنجان قهوه، در یک کافه تر و تمیز رد نمی‏کند. نفس حبس شده را از سینه‏ام دادم بیرون. پنجره‏ پاگرد را باز کردم. خم شدم. پیاده رو را پاییدم. یک دقیقه صبر کردم. تا هفتاد هم شمرده بودم. به عدد نمی‏دانم چند رسیدم که در ساختمان را بست. پیکرش آن پایین در پیاده رو پیدا شد. چیزی نمانده بود صداش بزنم. چند لحظه اگر تحمل کرده بودم، یک کم اگر بیشتر در آن راه‏پله ایستاده بودم، شاید حالا من هم در پیاده‏رو بودم کنار او. زنی را که طبقه آخر منتظرم بود و لابد داشت دلمه‏ها را می‏چید توی دیس، رها کردم به حال خودش. پنجره را بستم. چشم‏هام را بستم. پشت به پنجره، چسبیدم به دیوار، سریدم پایین و همان‏جا نشستم. چشم‏هام را که باز کردم، یک جفت پای صندل‏پوش زنانه با ناخن‏های سرخ از پله‏ها رفتند پایین. پاها در پیچ راه‏پله بعدی گم شد. زانوهام را گرفتم بغلم و سرم را انداختم پایین. دوباره چشم‏ها را بستم. ترسیدم اگر چشم‏هام را باز کنم، از زیر ساعد‏هایم، پنجه‏های پایم را با ناخن‏های لاک زده توی صندل‏هایم نبینم. آهسته چشم‏هام را باز کردم. پاها سر جاشان بودند. زانوهام ضعف رفت. دوباره چشم‏هام را بستم. آخرین بار زنی را که در طبقه آخر منتظرم بود، دم در آپارتمان زن ارمنی دیده بودم. زن ارمنی، پرستاری کودکش را سپرده بود به او. دختربچه ارمنی را می‏چسباند به سینه‏اش. قربان صدقه‏اش می‏رفت. شیرین بود. دوست ‏داشتنی بود. بغل کردنی. جلو چشم‏های من دست می‏انداختند گردن هم. دختربچه، سر کوچولو و خوشگلش را می‏چسباند به سینه چپ او. حرارت نفس‏های آن‏ها را توی گل و گردن خودم، حس می‏کردم. مانده بودم بچه را از بغل او در بیاورم و بچسبانم به سینه‏ام یا او را، از بغل بچه. مادر بچه، مهماندار هواپیما بود. روزها هفته‏ها ماه‏ها بچه نرمش را می‏گذاشت بغل او و می‏رفت. تا می‏آمدم حرف بزنم تشرم می‏زد بچه را از خواب بیدار نکنم. بار آخر، دعوای آخرمان، بچه را برد از بغلش گذاشت توی تختش. در اتاقش را آرام بست. طوری قدم برمی‏داشت طرف من که از زمین صدا در نیاید. آرام، محکم، بی‏صدا و مصمم خودش را رساند به من. یک لحظه به خیالم آمد می‏خواهد از خالی بودن بغلش استفاده کند. می‏خواهد بغلم کند. می‏خواهد بی سر و صدا با من آشتی بکند. خم شد. توی سوراخ گوشم که زمزمه می‏کرد، از برودت نفسش قطره‏های عرق از لای موهام ریخت و قندیل بست. عصبی ولی شمرده و محکم گفت: "ولم می‏کنی یا بیرونت کنم؟"

صدای ساییدن دندان‏هاش را که به هم شنیدم، شانه‏هام را انداختم بالا. چشم‏هام را گشاد کردم. با تخم چشم، مردمک‏های کم‏رنگش را توی چشم‏های گود و ریزش نشانه گرفتم. گفتم: "حق نداری بیرونم کنی."

پلک‏های کوتاه و کم‏پشتش را به هم زد. دست بزرگش را چسباند روی دهانم. بوی پودر بچه می‏داد. سرد بود. دوباره نفسش را رساند به گوش یخ بسته‏ام. صداش این دفعه عصبی نبود. شمرده، ولی بود. محکم هم بود. زمزمه کرد: "برو پیش همون مردای جاکشی که توی بغلت غش می‏کنن!"

دستش را از جلوی دهانم کشیدم پایین. سرما از سوراخ گوشم رسیده بود توی چشم‏هام. مردمک‏هام شده بود دو تا بلور یخ. خواستم پلک بزنم، دو تا قندیل لای پلک‏هام ایستاد. دوباره چشم‏های ناشناسش را نشانه گرفتم. لابد ترسید به صدای بلند چیزی بگویم و بچه را بیدار کنم که تند، کف دستش را چسباند به دهانم. این بار صدای صیقل خورده‏اش را شلیک کرد توی گوشم. پیدا بود روی گفتن همه کلمه‏هایی که توی گوشم می‏ترکاند فکر کرده. انتخاب کرده. تمرین کرده. حساب شده گفت: "ارث و میراث پدرت رو برو از توی عرق‏فروشی‏ها جمع کن! یه بار دیگه پیش من اسم پول بیاری خودم می‏رم پولت رو از یکی از فاسق‏هات می‏گیرم."

قندیل کذا، نه می‏گذاشت پلک بزنم و نه می‏گذاشت تخم چشم‏هام بچرخند طرف او. شک ندارم که آن روز آن گلدان بلور، از روی میز براق زن ارمنی، از پشت شیشه یخ به چشمم خورد. هر چه می‏کردم نمی‏توانستم چشم از گلدان خالی بردارم. گلدان بلند بلور شکل نیم تنه زنی عریان طراحی شده بود. زن ارمنی می‏گفت گلدان را از سوئد خریده است. خیلی وقت بود آن زیرپوش خالی از او را فراموش کرده بودم. موقع خواب همه لباس‏هایش را درمی‏آورد. فقط زیرپوش می‏ماند روی تنش. وقتی در تاریکی در انتظار پدر، قدم می‏زد، دوست داشتم نگاهش کنم. پیکرش می‏شد دسته گلی سفید توی زیرپوش. دوست داشتم به زیرپوشش دست بزنم. شب‏ها تا نمی‏دانم کی، پیکرش توی زیرپوش قدم می‏زد و زیر لب به پدر بد و بیراه می‏گفت. از برگشتن پدر که ناامید می‏شد، دراز می‏کشید توی رختخواب. خیره می‏شد به سقف. خودم را می‏رساندم کنارش. دراز می‏کشیدم جای پدر. تکه‏ای از زیرپوش را می‏گرفتم بین دو انگشت شست و سبابه‏ام. آن قدر نرمی زیرپوش را وسط دو انگشت می‏مالیدم به هم تا خوابم ببرد. خودش می‏دانست تا کنارش دراز نکشم و تکه‏ای از زیرپوشش را بین دو انگشت نگیرم و نمالم به هم خوابم نمی‏برد. تا تکانی به خودش می‏داد از خواب می‏پریدم. غلت نمی‏زد تا زیرپوش از دستم بیرون نیاید و خوابم ببرد.

آن شب، بی‏قرارتر از همیشه دراز کشیده بود منتظر پدر. چند بار غلت زد. چند بار از خواب پریدم. طاقتش طاق شد. یکهو بلند شد نشست روی تشک. جلوی چشم‏های خواب‏آلودم زیرپوش را از تنش درآورد. پرت کرد کنارم. گفت: "بیا! بگیر بخواب!"

ملافه را کشید روی خودش. پشتش را کرد به من و خوابید. نگاه کردم به زیرپوش مچاله‏ای که خالی از او، افتاده بود وسطمان. بالاخره دستم را بردم طرفش. تکه‏ای از آن را گرفتم لای دو انگشتم و مالیدم. دیگر نرم نبود. چندشم شد. دستم را دراز کردم طرف ملافه‏ای که کشیده بود روش. ملافه مثل چوب بود. دستم را کشیدم عقب. چنگ زدم به زیرپوش مچاله و خالی.  پیچیدمش دور گردنم. دو طرفش را گرفتم و هی کشیدم. نفسم بند آمد. چشمم سیاهی رفت. دست‏هام ول شد و افتاد کنارم. زیرپوش دور گردنم شل شد. چند تا نفس عمیق کشیدم. از نفس کشیدن خوشم می‏آید. زیرپوش را از دور گردنم باز کردم. پرتش کردم گوشه اتاق. بی شکل شده بود و شق و رق. دیگر گلدان نبود. نفس‏هام را شمردم تا نمی‏دانم چند، خوابم برد. از خوابیدن خوشم می‏آید.

صدای گربه از جا پراندم. دو تا گربه از پله‏های پایین می‏دویدند دنبال هم. از کنارم رد شدند و رفتند طبقه بالا. از جا بلند شدم. پنجره را باز کردم. خم شدم پیاده رو را ببینم. مرد چشم‏آبی پیدا نبود. نگاه کردم به پله‏هایی که می‏رفتند بالا. صدای جیغ گربه‏ها از چند طبقه بالاتر می‏آمد. از آن بالاها. از پایین موزیک ای دل بلایی دلبر شروع شد. از تصور روبوسی با او در طبقه آخر سردم شد. چندشم شد. پله‏ها را دویدم پایین. زن کارگر، وسط راه‏پله‏های طبقه اول داشت موزائیک‏ها را می‏سابید. حواسم بود پام نخورد به سطل آب چرک و چرب که کنارش بود. وقتی در ساختمان را می‏بستم، زن صدایم زد: "خانم! آقای نخجوانی چند دقه پیش رفت بیرون."

 

 

1 دی 1387

 

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.