ارنست همینگوی با رمانها و داستانهای کوتاهش محبوب نسل ما بود و هنوز هم هست. با رمانهایش زندگی کردیم، عاشق شدیم، بردیم، باختیم، تلفات دادیم، خم و راست شدیم و کوشیدیم با دست پر، از خاکدان گردان کوچ کنیم...
از آرزوهای دور و درازم یکی هم ترجمه «این ناقوس مرگ کیست؟» بوده که گویا دارد جامه عمل میپوشد. از ویژگیهای نوشتههای او زلالی، روشنی و سادگی نثر در عین ژرفای معناست و نگاه خاص هستی شناختی او. خودش یک جا میگوید: «مراقب باش! خیلی خوب است که ساده بنویسی. هر چه سادهتر، بهتر. اما این همه سادهاندیش نباش. بدان موضوع چقدر پیچیده است، بعد ساده بیانش کن.»
این هم نمونهای از ابتدای رمان بلند «این ناقوس مرگ کیست؟»
هیچ آدمیزاد جزیره نیست
جزیرهای برای خویشتن.
زیرا هر انسان پارهایست از قارهای
جزئی از کل
پارهای را اگر ببرد آب
بخشی از اروپا میکاهد.
گویی که سهمی باشد از دماغهای
گویی که یکی از همگنانت
مرگ هر انسانی از جانم میکاهد
پس مفرست پیکی تا بدانی
ناقوس مرگ کیست
این ناقوس مرگ توست.
جان دان (1631-1573)
چانه روی بازوهای تاکرده روی کف پوشیده از سوزنبرگ قهوهیی کاج جنگل دراز کشیده بود و آن بالا بالاها باد با کلههای درختان کاج بازی میکرد. آن جا که دراز کشیده بود کمرکش کوه شیب ملایمی داشت، اما پایین شیب تندتر میشد و او سیاهی راه چرب را میدید که از گردنه میپیچید. نهری موازی راه بود و خیلی پایینتر کنار یک چوببُری و آبشار سرریز شده از سد را دید که در نور تابستانی سفید میزد.
پرسید: «چوببُری همین است؟»
«آره.»
«یادم نمیآید قبلا بوده باشد.»
«وقتی که نبودی، ساختندش. چوببُری کهنه پایینتر است؛ خیلی پایینتر از گردونه.»
نقشهی عکسبرداری شدهی نظامی را پهن کرد روی چوببُریِ کفِ جنگل و به دقت براندازش کرد. پیرمرد از روی شانهاش نگاه کرد.
پیرمردی بود قد کوتاه و استخوان درشت، پالتو زمخت و شلوار خاکستری خشک و زبر و سندل به پا. از صعود به نفسنفس افتاده بود و دستش روی یکی از دو کولهی سنگینی بود که با خودش آورده بودند.
«پس پل را نمیشود از اینجا دید؟»
پیرمرد گفت: «نه. این قسمت صافِ گردونه است و جریان نهرِ این جا آرام است. پایینتر که راه در میان درختها میپیچد و دیده نمیشود، یکهو میریزد و آن جا درهی عمیقی است...»
«یادم میآید.»
«پل روی همین تنگه است.»
«پاسگاه کجاست؟»
«یک پاسگاه همین چوببُری است که میبینی.»
مرد جوان که داشت منطقه را وارسی میکرد، دوربین را از جیب پیراهن فلانل خاکی کمرنگش درآورد، عدسیهایش را با دستمالی پاک کرد، چشمی را میزان کرد تا تختههای چوب بری یکهو واضح شد و نیمکتی چوبی را کنار درش دید؛ تل عظیم خاکاره پشت انبار بیسقف، که کارگاه چوببری دایرهوار در آن قرار داشت سر برآورده بود و گسترهی آبراهه کندهها را از کنارهی آن طرف نهر در کمرکش کوه میآورد. نهر تویِ دوربین زلال و آرام نشان میداد و زیر خمِ آبشار پشنگههای آبِ سد دستخوش باد بود.
«آن جا نگهبان نیست.»
پیرمرد گفت: «از چوببری دود بلند میشود. از بند رخت هم لباسها آویزان است.»
«میبینمشان، اما نگهبانی نمیبینم.»
پیرمرد شرح داد: «شاید توی سایه است. حالا آن جا گرم است. لابد آن ته توی سایه است که ما نمیبینیم.»
«شاید. پاسگاه بعدی کجاست؟»
«پایین پل، توی کلبهی تعمیرکارهای راه در کیلومتر پنچ بالای گردنه.»
«چند مرد آنجا هستند؟»
به چوب بری اشاره کرد.
«شاید چهار نفر و یک سرجوخه.»
«پایین چی؟»
«بیشترند. تحقیق میکنم.»
«سرپل چی؟»
«همیشه دو نفر. یکی تو هر دهنه.»
«چند تا مرد میخواهیم. چند نفر میتوانی پیدا کنی؟»
پیرمرد گفت: «هر قدر که بخواهی. تو این کوهستان خیلیها هستند.»
«مثلا چند نفر؟»
«صد تا بیشترند. اما تو گروههای کوچکند. چند نفر میخواهی؟»
«وقتی پل را وارسی کردیم، بهت میگویم.»
«میخواهی همین حالا وارسیاش کنی؟»
«نه. حالا میخواهم برویم جایی که این مواد منفجره را پنهان کنیم تا وقتش برسد. میخواهم اگر ممکن باشد آن را جای مطمئنی پنهان کنم که حداکثر تا پل نیم ساعت راه بیشتر فاصله نداشته باشد.»
پیرمرد گفت: «کاری ندارد. از جایی که میرویم آن جا تا پل همهاش سرپایینی است. اما حالا باید کمی با جدیت صعود کنیم تا برسیم آن جا. گرسنهای؟»
مرد جوان جواب داد: «آره. اما بعدا غذا میخوریم. راستی اسمت چیه؟ یادم رفته.» برایش خوش یمن نبود که یادش رفته بود.
پیرمرد گفت: «آنسلمو. به من میگویند آنسلمو و اهل بارکو دِآویلا هستم. بگذار کمکت کنم کوله را برداری.»
مرد جوان که بالا بلند و باریک اندام بود، با موهای بور که رگههای طلایی داشت و صورتی باد و آفتاب خورده، و پیراهن فلانلی رنگ باخته و شلواری زمخت به تن و سندل به پا داشت، خم شد، یکی از بازوها را توی تسمهی چرمی کوله کرد و کولهی سنگین را کشید به شانه و به زحمت دست در تسمهی دیگر کرد و سنگینی کوله را در پشتش جابهجا کرد. پیراهنش زیر کوله هنوز خیس بود.
گفت: «حالا بلندش کردم. حالا چه طور برویم؟»
آنسلمو گفت: «میرویم بالا.»
خمیده زیر سنگینی بار و خیس عرق به طور یکنواخت از جنگل کاجی که کمرکش کوه را پوشانده بود بالا رفتند. کوره راهی نبود که مرد جوان ببیند، اما به زحمت از کمرکش بالا میرفتند و حالا از جویی گذشتند و پیرمرد همان طور یکنواخت پیشاپیش در حاشیهی بستر سنگلاخ جویبار بالا میرفت. حالا صعود سربالایی دشوارتر بود، تا سرانجام به نظر میرسید جویبار روی لبه پیشامدگی سنگ خارای صیقلی میریزد که بالای سرشان برافراشته بود و پیرمرد ایستاد پای آن پیشامدگی تا جوان به او برسد.
«در چه حالی؟»
جوان گفت: «عالی.»
خیسِ عرق بود و عضلههای رانش بر اثرِ تندیِ سربالایی گرفته بود.
«همین جا منتظر باش. من پیش پیش میروم تا خبرشان کنم. تو که نمیخواهی با این بند و بساط بهت تیراندازی کنند.
جوان گفت: «حتی شوخی شوخی هم نه. خیلی دور است؟»
«نه، خیلی هم نزدیک است. راستی اسم شما چیه؟»
مرد جوان جواب داد: «روبرتو.» و کوله را لغزاند و آرام پایین آورد و بین دو سنگ در بستر جویبار جا داد.
«پس، روبرتو، همین جا منتظرم باش تا برگردم.»
«باشد. ولی از همین راه میرویم طرف پل؟»
«نه. وقتی برویم طرف پل، راه دیگری هم هست. یه راه کوتاهتر و راحتتر.»

1 دی 1387