کافی است نگاهی به داستانهای امروز ایران بیندازیم تا بیدرنگ تایید کنیم که همگی از نظر زبانی در عناصری نظیر کوتاهی افراطی جملات، سادگی عامدانه، صراحت، شاعرانگی ضد داستانی، لطافتی که توی ذوق میزند و سطحی شدیدا صاف و صیقل خورده مشترکاند، همراه با طنزی سرد و اغلب کم جاذبه که در تمام نثر حضور دارد.
سوال که مطرح میشود این است که این همه شباهت از کجا آمده و چطور توانسته اینقدر منسجم و نظامیافته در متن تمام داستانها به طرزی تقریبا یکدست نفوذ کند. این مسئله شدیدا بسط یافته و تبدیل به اصولی شده که تخطی از آن به معنای ناآشنایی با زبان و داستان است. فکر میکنم اگر پروست امروز زنده بود و در ایران داستان مینوشت به او میگفتند مگر نمیدانی که جمله از چند واژه نباید طولانیتر باشد (احتمالا به دلیل مخاطبسنجی نویسندگان ما که اغلب برای زنان خانهدار مینویسند) مگر نمیدانی که جملات تو در تو، ذهن خواننده ما را پریشان میکند؟ مگر نمیفهمی که تحلیلهای روانکاونه و موشکافیهای عمیق جایی در ادبیات ندارند و به جای آن باید نقل قولهای مردم کوچه بازار را بدون دخل و تصرف ضبط کرد و ارایه داد. احتمالا تولستوی را محکوم میکردند که زبانش از طنز که اصلیترین هدف ادبیات است! بیبهره است، و همینگوی و کارور را محکوم میکردند که به جای استعارات شاعرانه و لطیف، و زبانی ذهنی و مخملی، از زبانی عینی و واقعی بهره بردهاند.
چرا از نظر زبانی تکثر سبک از ادبیات زبانی ما رخت بسته است؟ چرا تمام بزرگان ادبیات داستانی امروز ما صرفا از زبانی که مهمترین خصیصههایش شاعرانگی و لطافتی غیرداستانی و سادگی شدید و کوتاهی جملات است بهره میبرند؟ اوج بحران زمانی آشکار میشود که میبینیم نویسندگان جوان ما هم کورکورانه از این اساتید انحصارطلب پیروی میکنند تا مقبول افتند حال آنکه میتوانند پا فراتر گذارند و از زبانی عینی که محصول ذهنیت عرفانی بیمار ما نباشد، بهره جویند؛ لطافت شاعرانه و استعارهها را کنار گذارند و از طریق مجاز و موشکافی، تصویری از عمق روان انسانی ارایه دهند؛ طنز و لودگی را به جملات خود راه ندهند و در عوض با هوشمندی و استفاده به جا، طنز را در خدمت کارکرد نهایی داستان به کار گیرند، نه اینکه هدف نهایی خنداندن مخاطب باشد؛ و از همه مهمتر اینکه از جملات کوتاه که برای افکار کم مایه است گذر کنند و از طریق تکثر ساختارهای جملات تصویر کاملتری ارایه دهند، تحلیل کنند و دیدگاه ارایه دهند.
مگر جز این است که در ادبیات امروز غرب، نویسندگان زبانهای مختلفی به کار میگیرند که حسب مورد ممکن است طنزآمیز یا جدی، لطیف، ذهنی و شاعرانه یا عینی و خشن، با جملاتی کوتاه یا تودرتو و بلند باشد؟
مرز داستان با شعر و طنز از میان رفته است. شاید علت این باشد که داستاننویسان ما میخواهند در عرصه داستانی، جنبههایی از نبوغ شاعرانه خود را هم به نمایش گذارند و شاید به این دلیل که خلاءهایی را از نظر زیبایی اثر پر کنند. این مسئله درباره طنز هم صادق هست با این تفاوت که این طنز سرشار از لودگی ناشی از ذهنیت بیخیال و خونسرد نویسنده در مورد حوادث و رنجهای روحی است. این فرق دارد با آن طنزی که به عنوان مثال در کارهای سلین یا ونهگات میبینیم و در خدمت ارایه تاثیرگذار بدبختی است.
افراط در صیقل دادن جملات و واژهها که به آن اشارهای گذرا داشتم، داستان را هر چه بیشتر به شعر بدل میکند. چرا که در شعر است که عبارات ارزش انفرادی دارند، حال اینکه در داستان هر عبارتی در خدمت کارکردهای نهایی داستان است و اگر جملهای زیبا باشد اما صرفا در خدمت تزیین متن باشد جملهای زاید است. این سطح بلوری نهایی، ما را از واقعیت زمخت اشیا و آدمها و زندگی جدا میکند و در عوض از هر چیز تصویر مخملی و ذهنی ارایه میدهد که با منطق داستانی نمیخواند.
مورد آخر، مسئله کوتاهی جملات است که بار معنایی متن را شدیدا کاهش میدهد و نویسنده را به خبرنگار بدل میکند. اگر همینگوی و کارور با همین جملات شاهکار آفریدند، در مقابل تمهیداتی به غایت هوشمندانه مثل سفیدخوانی و ایجاز را به کار بردند که در نهایت کارکرد معنایی متن را بالا میبرد. جملات بلند نشانه تواناییهای فکری و چیرهدستی او است، جملات بلند جنبههایی از واقعیت را آشکار میکنند که اگر از طریق جملات بریدهبریده و کوتاه بیان شود، ما را صرفا از مقصود دور میکنند.
در نهایت باید یادآوری کرد که زندگی چنان عظیم و متکثر و چندبعدی است که شیوههای زبانی گوناگونی را برای ارایه میطلبد. تکیه به یک شیوه خاص دنیای بیکرانمان را تقلیل خواهد داد.
1شهریور 1388