تهیه و تنظیم: سعیده مرادی
در شامگاه سهشنبه 6 اسفند 1378 دکتر بیژن عبدالکریمی در برنامه رادیویی «یک بررسی» در رادیو گفتوگو، مطالبی را حول و حوش رابطه پرسشگری و امر مقدس و نیز مسأله وحی، تجربه نبوی و حیث تاریخی نبی و متون مقدس مطرح کرد که با توجه به اهمیت مطالب ارایه شده، مکتوب شد و به منظور بحث و بررسی بیشتر خدمت خوانندگان محترم ارایه میشود. کارشناسی و اجرای این برنامه رادیویی بر عهده آقای امیر دبیریمهر بوده است.
دبیریمهر: از زمانی که انبیاء رسالت خود را آغاز کردند و سخن از دنیایی دیگر و عالمی دیگر را مطرح کردند، ذهن بشر درگیر این مسائل شد که این امور چه و چگونه هستند، چه تأثیراتی بر زندگی بشر دارند و آیا برای بشر قابل فهم و تجربه هستند یا نه. در عالم جدید و در این سدههای اخیر با پیشرفتهایی که علوم انسانی به ویژه فلسفه داشته، این مباحث همچنان در ذهن بشر، پویا، زنده و برجسته است و محل چالش و مجادله در جوامع مختلف از جمله جامعه ایرانی بوده است. حال سؤال این است: اساسا موضوع تجارب معنوی، وحیانی و آسمانی که ورای حوزه مادیات و حواس ماست چه سابقهای در تاریخ اندیشه و تفکر دینی دارد و آیا این موضوع منحصر به حوزه تفکر دینی است یا خیر؟ در واقع، آیا مادیون و کسانی که در حوزه غیردینی تفکر و تأمل دارند از این مفاهیم یاد میکنند یا خیر؟
دکتر عبدالکریمی: یقینا ما در مسیر بحثهایی این چنینی، با موانع نظری بسیاری مواجه خواهیم شد که احتمالا به بدفهمیهای بسیار و قابل انتظاری نیز منجر میشود. لذا، برای مواجهه با این موانع نظری و ممانعت از هر گونه بدفهمی، ذکر پارهای از مقدمات از خود بحث ضروریتر است؛ هر چند که ممکن است ما آن قدر در مقدمات بمانیم که کمتر فرصت شود تا به اصل بحث بپردازیم. به هر تقدیر، برای اینکه موضع خود را در این بحث روشن کنم لازم است به چند مقدمه ضروری اشاره میکنم:
نکته اول این که ما در اینجا و در این برنامه خواهانیم درباره شخصیتی بزرگ صحبت کنیم. این شخصیت، از سنخ شخصیتهای رایج و متداولی نیست که در طول تاریخ بسیار وجود داشته باشند. صرف نظر از هر گونه اعتقادی و صرف نظر از اینکه ما سکولار باشیم یا مسلمان، دیندار باشیم یا بیدین، ما در این برنامه خواهانیم درباره شخصیتی اثر گذار صحبت کنیم، شخصیتی که امکاناتی را در برابر بشر گشود و وی را باید یکی از ماندگارترین شخصیتهای تاریخ بشر بر روی این کره خاک برشمرد. معمولا در فرهنگ و جامعه ما و دیگر مسلمانان در مورد این شخصیت با زبانی رایج و متداول صحبت میشود. اما وقتی با زبان متداول و عادی فرهنگمان در مورد این شخصیت صحبت میکنیم وجوه بسیاری از شخصیت، نحوه تفکر و شیوه زیست وی مغفول میماند. محمد بن عبدالله شخصیتی استثنایی بود که بسیاری از چارچوبها را شکست و افقهای تازهای را برای تفکر و زندگی قوم خود و نیز برای حیات دیگر انسانها گشود. حال ما عادت کردهایم با زبان و ادبیات متداول و رایج و با زبان تکرار و تقلید در مورد شخصیتی که خود یک استثناء بود سخن بگوییم. لذا در اینجا دچار یک پارادوکس میشویم. از یک طرف میخواهیم ادب باطن و حقیقی را نسبت به مردی بزرگ رعایت کنیم و از طرف دیگر مخاطب در جامعه و فرهنگ ما کاربرد زبان خاصی را انتظار دارد. اما باید توجه داشت که نمیتوان با زبانی رایج و متداول راجع به شخصیتی غیررایج و نامتداول سخن گفت. به تعبیر شمس تبریزی، «زبانی دیگر باید».
نکته اساسی دیگر اینکه بر اساس اصول و مبانی فرهنگی در جامعه ما، وقتی راجع به شخصیتی چون پیامبر اسلام و موضوعاتی چون وحی و قرآن صحبت میکنیم، در واقع در مورد اموری مقدس صحبت میکنیم. سخن گفتن در باره امور مقدس همواره با موانع سترگی روبرو بوده است. اما سؤال این است: امر مقدس چیست؟ چرا ما امری را مقدس تلقی میکنیم؟
معمولا در فرهنگ رایج در جامعه ما، امور مقدس به منزله اموی تلقی میشوند که در مورد آنها خیلی نمیتوان چون و چرا کرد. مطابق این تلقی رایج، گویی امور مقدس یعنی امور پرسشناپذیر؛ یعنی اموری که گویا نسبت به آنها فقط باید ادای احترام کرد. این تلقی بسیار زیانبار است.
لیکن، بر خلاف این تلقی رایج، امر مقدس نه تنها امری پرسشناپذیر نیست، بلکه امری است که بیش از هر چیز دیگر شایسته پرسشگری است و تنها امور مقدس براستی شایسته پرسشگری هستند. دلیل امر نیز این است که بشر ساحات و احوالات گوناگونی دارد، ساحاتی چون ساحت نیازها و غرایز و احوالاتی که به ارضای آنها میپردازد، ساحت زندگی روزمره و اوقاتی که به ابزارسازی یا رتق و فتق امور روزمره میپردازد، ساحت و ساعاتی که بر ای بسط قدرت ابزارسازی خویش به طرح پرسشهای علمی و تحقیقات علمی و تکنولوژیک میپردازد و .... اما این در کدامین ساحت است که انسان به حقیقت انسان است؟ آدمی در تمامی ساحات گوناگون حیاتش آدمی است. اما سؤال این است: این کدامین ساحت است که جوهره اصلی او به تمامی و در تمامیتش تحقق و ظهور مییابد؟ به اعتقاد من، انسان یگانه موجودی است که میتواند در جهان قیام داشته باشد، در برابر جهان بایستد، و درباره جهان، درباره خویش، درباره نسبت خودش با این جهان، درباره بنیاد این جهان، درباره وجود یا عدم وجود کانون معنابخشی در این جهان، درباره امر متعالی، خدا، حقیقت یا در یک کلمه درباره امر مقدس پرسش کند. این قیام در جهان و در برابر جهان و پرسشگری از ذات و حقیقت جهان، همان ساحتی است که انسان به حقیقت انسان است و انسانیت انسان یعنی جوهره اصیل انسانی در این ساحت است که ظهور پیدا میکند. حال امر مقدس را چنین میتوان فهم کرد: امر مقدس همان امری است که انسان با آن و در نسبت با آن میتواند شأن انسانی خودش را آشکار کند. اما اگر امر مقدس و امور مقدس، یعنی امور منسوب به امر مقدس، مورد پرسشگری واقع نشوند مجرا و مجلایی برای ظهور قدسیتشان پیدا نخواهند کرد. قدسیت امر قدسی و مقدس بودن امور مقدس تنها در پرسشگری آدمی است که خود را بر وی آشکار و متجلی میسازند.
ما میتوانیم انسان را در ساحات مختلف مثلا در ساحت سیاست و بر اساس خودی و غیر خودی یا دوست و دشمن تعریف کنیم؛ یا میتوانیم آدمی را بر حسب ناطق بودنش تعریف کنیم، یا بر حسب قدرت ابزارسازیاش و ... . اما ما همچنین میتوانیم آدمی را بر حسب پرسشگری از امر قدسی تعریف کنیم: آدمی یگانه موجودی است که میتواند از امر مقدس پرسش کند. اگر امکان پرسش از امر قدسی/ امور مقدس نباشد قدسیت آنها در کجا و چگونه آشکار خواهد شد؟ بدون پرسش از امر/ امور مقدس اساساً امکان ظهور و تجلی قدسیتِ امر/ امور قدسی وجود ندارد. ما پیوسته و مکرراً از دین صحبت میکنیم و دین را به منزله یک امر مقدس تلقی میکنیم. اما اگر ما حق پرسشگری نداشته باشیم و درباره دین و امکان دینداری به طرح پرسش نپردازیم، ایمان به دین هیچ معنای اصیلی نخواهد یافت. مفهوم خدا، مقدسترین، متعالیترین، غنیترین و زیباترین مفهومی است که در زبان، قاموس و فرهنگ بشری وجود دارد. اما آیا براستی خدایی هست؟ خدا چیست؟ کیست؟ اساسا انسان با این پرسش است که به شأن انسانی خویش نایل میشود. آیا خدایی هست؟ بدون این پرسش، بدون فهم معنای این پرسش، بدون تأمل در این پرسش، بدون فهم امکانات این پرسش، و بدون جدیت در مواجهه با این پرسش و ظهور عطشی جگرسوز و حیرت و هیبتی پرسشسوز و پرسشگرسوز، ایمان اساسا شکل نمیگیرد. ظهور ایمان و ظهور حقیقت قدسی برای بشر اساسا قائم به این پرسشگری است. اما اگر امر مقدس را به نحوی تبیین کنیم که درباره او نتوان پرسشگری کرد امر مقدس هیچگاه مجالی برای ظهور پیدا نخواهد کرد.
لذا من میخواهم مخاطبم را به ساحتی سوق دهم که مقدم بر ساحت امور مقدس است و این ساحت، ساحت تفکر است. ساحت تفکر، ساحتی فراسوی کفر و ایمان است. اساسا اگر کسی پا به ساحت تفکر نگذارد، نمیتواند از کفر یا ایمان سخن گوید. کفر و ایمان، قدسیت یا عدم قدسیت، امکان یا عدم امکان پدیداری به منزله وحی و نبوت، قدسی یا عرفی بودن تورات، اناجیل یا قرآن، متعالی بودن شخصیت بزرگی چون پیامبر یا متعارف بودن او و ... همه و همه منوط به پرسشگری و طرح پرسش است. اگر پرسش و پرسشگری وجود نداشته باشد، نطفه خود ایمان و خود اعتقاد و باور، در معانی حقیقی، اصیل و راستینشان هرگز شکل نمیگیرد و ایمان تا سر حد یک عادت کور، یک امر تقلیدی و بیمحتوا و گاه زشت و کریه تنزل مییابد.
به تعبیر دیگر، کفر و ایمان دو پاسخ به یک پرسشاند و اگر ما مجال پرسشگری را از خودمان بگیریم کفر و ایمان تفاوتی با یکدیگر نداشته، سروته یک کرباسند. بایزید بسطامی، یکی از بزرگترین عارفان در سنت تاریخی ما، عبارت حیرتانگیزی دارد: «آنکه میپرسد از آنکه پاسخ میدهد داناتر است». ایکاش میشد این عبارت را با خطی طلا و با حروفی بزرگ بر سر در همه دانشگاهها، حوزههای علمیه، مراکز علمی و پژوهشی، مجلس، رادیو و تلویزیون و همه نهادهای ما نوشت. ما در فرهنگمان به تقلید، تکرارگویی و عدمپرسشگری عادت کردهایم. ما حتی تفاوت در زبان و ادبیات را روی برنمیتابیم. ما همه پرسشها را بسیار سهل و ساده میپنداریم. گویی همه جوابها در جیبمان است. هچکس عبارت مقدس «من نمیدانم» را در مواجهه با پرسشهای بنیادین بر زبان نمیآورد. در دیار ما هیچکس نمیپرسد و همه پاسخ میدهند و ما فراموش کردهایم که پرسشگری تقوای تفکر و نشانه اصالت و پارسایی ایمان است. این همه، نشانه انحطاط تفکر، عدم جدیت در تفکر و حتی عدم جدیت در ایمان است.
دبیری مهر: بنابراین، شما برای خودِ پرسشگری هم تقدس قائلاید.
دکتر عبدالکریمی: «پرسشگری یگانه مَجلی ظهور امر قدسی است» و امر قدسی بنیادیترین موضوعی است که شایسته پرسشگری است و با پرسشگری از امر قدسی است که انسان پا به عرصه ساحت حقیقی خویش میگذارد. پرسشگری با امر/ امور مقدس نسبتی ضروری، تفکیکناپذیر و نازدودنی دارد.
امور مقدس امور جاودانهاند؛ اما نه به این معنا که امور مقدس مجموعهای از پاسخهای جاودانهاند که خود را به صورت گزارهها، باورها و اعتقاداتی جاودانه مینمایانند. امور مقدس امور جاودانهاند، به این معنا که آنها موضوعات و متعلقات پرسشهای جاودانهاند. در زندگی روزمره یا در ساختارهای علمی مسائل، مشکلات، پرسشها و نظریهها متولد میشوند، مدتی عمر میکنند، میمیرند و فراموش میشوند. اما امر جاودانه امری است که هر باره برای هر کس از نو مورد پرسشگری واقع میشود. امر جاودانه موضوع و متعلَّق جاودانه پرسش و پرسشگری است. یک مسأله ریاضی، فیزیکی یا شیمیایی ممکن است راهحلش برای همه یکسان باشد، اما امور جاودانه و امور مقدس اموری هستند که پاسخ هیچ کس نمیتواند برای دیگری به کار آید. پرسشهایی وجود دارد که، به قول هوسرل، هر کس باید خود از نو آغاز کند. این پرسشها جاودانهاند و امور جاودانه موضوع این پرسشهایند. اینکه آیا امر قدسی هست یا نه، اینکه جهان معنایی دارد یا نه، اینکه همنشینی و همسخنی با امر قدسی امکانپذیر است یا نه، و ... پرسشهایی هستند که هر کدام از ما خود باید بدانها پاسخ دهیم و پاسخ هیچ کس نمیتواند مورد استفاده دیگری قرار گیرد. همچنین، در هر دوره تاریخی، این پرسشها به گونه خاص خود تکرار شده، ما نمیتوانیم پاسخ یک دوره تاریخی خاص را در همه ادوار گوناگون تاریخی بهکار گیریم. هر دورهای از تاریخ، پاسخهای خاص خود را به پرسشهای جاودانه میطلبند. این پرسشها، و نه پاسخها، هستند که جاودانهاند. پاسخها متولد میشوند و میمیرند.
در اینجا لازم است به نکته بسیار اساسی دیگری اشاره کنم و آن رابطه میان فرهنگ، تفکر و پرسشگری است. لیکن، در ابتدا باید به تمایز میان فرهنگ و تفکر توجه داشته باشیم. فرهنگ امری بسیار عزیز و گرانبهاست. آدم بودن آدمی در گرو فرهنگ است. آدمی، بدون فرهنگ نمیتوانست و نمیتواند آدمی باشد. در قالب مثال، اگر نوزاد انسانی را تصور کنیم که به دور از انسانها و جامعه و به دور از فرهنگ و یک سنت تاریخی در جنگلی رها شده باشد، و با این فرض که بتوانیم با امکانات تکنولوژیک دمای بدنش را حفظ کنیم، پوشاک و تغذیهاش را فراهم کرده، وی را از گزند سرما و گرما، حیوانات دیگر و از آسیب گرسنگی، تشنگی و بیماریها حفظ کنیم و شرایط زیستی و بیولوژیکش را به تمامی فراهم کنیمــ یعنی موجودی افسانهای همچون تارزان یا رابینسون کروزوئهــ آیا این نوزاد، علیرغم زنده بودن و ادامه حیاتش، یک انسان خواهد شد؟ به هیچ وجه. آنچه انسان را انسان میکند فرهنگ و یک سنت تاریخی است، لذا فرهنگ و مأثرِ به جای مانده از سنت تاریخی بسیار مقدس است، به این معنا که آدمیت آدمی به فرهنگ وابسته است و فرهنگ از شرایط بنیادین و اونتولوژیک نحوه هستی آدمی است. اما همین فرهنگی که این همه عزیز است، گاه ممکن است شادابی، سرزندگی و حتی حیاتش را از دست دهد. باز هم در قالب مثال، فرض کنید پدرم برای من بسیار عزیز است اما اگر وی جانش تمام شود و بمیرد، جسدش دیگر روح نخواهد داشت و بعد از مدتی بوی تعفن وی را فرا خواهد گرفت. اگر همین پدری که برای من بسیار بسیار عزیز است، بمیرد و جسدش مدتی روی من بیفتد و راه تنفس مرا بگیرد، بعد از مدتی دیگر امری که برای من بسیار عزیز است، نخواهد بود و حتی میتواند مانع حرکت یا مانع تنفس و ادامه حیات من شده، تا آنجا که من را از خویش متنفر و منزجر سازد. لذا در اینجا ما با یک پارادوکس مواجه میشویم که من آن را «پارادوکس فرهنگ» مینامم. مرادم از پارادوکس فرهنگ این است که فرهنگ امری بسیار عزیز و حتی، از آن روی که شرط تحقق نحوه هستی من است، بسیار مقدس است اما گاه همین امر عزیز و مقدس میتواند به امری ناعزیز و نامقدس، به امری مانع حرکت، مانع تنفس و حتی مانع حیات تبدیل شود و آن هنگامی است که فرهنگ روحش را از دست داده، تبدیل به یک جسد شده است. با این توضیحات، حال خواهانم یادآوری کنم که تفکر روح فرهنگ است و اگر فرهنگی تفکر خودش را از کف داده، با بحران تفکر مواجه شود، در واقع تبدیل به یک جسد بیروح شده است. فرهنگ با تفکر زنده است و تفکر با پرسشگری.
ما در یک جامعه مدعی دین و ارزشهای دینی و با فرهنگ دینی زندگی میکنیم. بر ای زنده ماندن روح این فرهنگ، تفکر در معنای پرسشگری باید در این فرهنگ وجود و استمرار داشته باشد، در غیر این صورت با مرگ کامل این فر هنگ مواجه خواهیم شد. در اینجا، مراد از پرسشگری نه طرح هر پرسشی، همچون پرسشهای ساده و پیشپاافتاده تاریخی، فقهی یا کلامی و ... بلکه طرح پرسشهای بنیادین یعنی طرح پرسش درباره هر آن چیزی است که قوامبخش این فرهنگ است، پرسشهایی چون وجود خدا، اینکه آیا اساساً وحی امکانپذیر است، آیا کتابی اساساً میتواند آسمانی و از زبان خدا باشد، آیا اساساً میشود انسانی با آسمان نسبت داشته باشد، و ... . این موضوعات از مقولات و مفاهیم بنیادین فرهنگ و سنت تاریخی ماست و ما درباره آنها نه تنها میتوانیم بلکه باید به طرح پرسش و پرسشگری بپردازیم تا تفکر، یعنی روح فرهنگ، حضور داشته، این فرهنگ زنده بماند. اگر تفکر وجود نداشته باشد جسم فرهنگ بعد از مدتی روح خود را از دست داده، به جسدی بیجان و متعفن تبدیل میشود. به تعبیر سادهتر، در جوامعی با فرهنگ دینی این خطر همواره وجود داشته و دارد که ایمان، باورها و شعائر، دیگر عامل خودآگاهی و مَجلی ظهور امر قدسی نباشند و به اموری عادی، عرفی، بیمحتوا، ابزاری برای قدرت و بازیهای سیاسی، تحمیق مردم، یا منبعی برای تفریح و سرگرمی و ... تبدیل شوند. برای مثال، جوامع غربی روز میلاد مسیح را جشن میگیرند. در عید کریسمس و جشن میلاد مسیح کارناوالهای بزرگی برپا می-شود. در این جوامع، میلاد مسیح منبعی است برای لذّت و سرگرمی و نه منبعی برای بدست آوردن خودآگاهی و تجدید عهد با مسیح. این خطر در جوامعی همچون جامعه ما به شدت وجود دارد. باورها و شعائر در میان ما نیز وجود داشته و حتی ممکن است روز به روز نیز گستردهتر شوند. اما این باورها و شعائر به منزله بخشی از فرهنگ جامعه ما هستند، یعنی تا سر حد عادات تکراری، رسم و رسومهای تقلیدی و حتی منبعی برای لذت و سرگرمی تنزل یافتهاند. اینجاست که متفکران یک قوم در هر دوره تاریخی با طرح پرسش میتوانند روح دوباره و جان تازهای را به فرهنگ فسرده و بیرمق شده دمیده، سبب زنده ماندن یک فرهنگ و یک سنت تاریخی گردند.
دبیری مهر: پس با این وصف، اگر پرسشها درباره امور مقدس متوقف شوند به مرور قدسیتِ امور مقدس از آنها سلب شده و ما کم کم نسبت به آن امور مقدس بیتفاوت میشویم.
دکتر عبدالکریمی: دقیقا. همانگونه که گفتم «پرسشگری یگانه مَجلی ظهور امرقدسی است». اندیشههای تئولوژیکی که به نام دین و به نام امور مقدس از پرسشگری میهراسند یا آن را منکوب میکنند خود بزرگترین زمینهسازان بیتفاوتی جامعه نسبت به امور مقدس یا حتی دینگریزی، دینستیزی و نفرت نسبت به هر آن چیزی میشوند که ادعای نسبت با قدسیت و عالم قدس را دارد. توجه داشته باشیم که روند رشد سکولاریسم در جامعه ما بعد از دوره انقلاب، در قیاس با دوره حکومت سکولار پهلوی شدت و حدت بسیار بیشتری گرفته است. ممکن است بهدرستی ما فضا و فرهنگ جهانی را در این امر مؤثر بدانیم. لیکن، باید توجه داشت با منکوب پرسشگری ما هرگز توانایی روبرو با فضا و فرهنگ جهانی و عقلانیت مدرن و پستمدرن را نخواهیم داشت و خودمان با دستان خودمان فرزندانمان را به سوی سکولاریسم، نیهیلیسم و بیتفاوتی یا حتی نفرت نسبت به امور مقدس سوق خواهیم داد.
اما باید به این نکته بسیار اساسی نیز توجه داشت وقتی پرسشگری را مطرح میکنیم، دیگر نمیتوانیم پاسخها را هدایت کنیم. این خودِ تفکر، و نه اراده ماست که پرسشگر را به پیش میبرد. تفکر یک پروژه نیست. ما نمیتوانیم تعیین کنیم یک نسل چگونه باید بیندیشد. مسیر تفکر امری نیست که در اختیار ما باشد. نمیتوانیم به جامعه، بهخصوص به نسل جوان بگوییم حق سؤال کردن دارید اما باید به پاسخهای از پیشتعیین شده برسید. یکی از موانع بزرگ پرسشگری در جامعهایی چون ایران، تفکر تئولوژیک است. هر پیامبری که ظهور پیدا میکند ایمان تازه و پرشوری را در میان قومی خلق میکند. یک ایمان تازه و پرشور یعنی پاسخهایی شایسته و مناسب به پرسشهایی که در میان یک قوم وجود داشته است. اگر پیامبران بزرگ در هر سنت تاریخی، نمیتوانستند درک درست و شایستهای از پرسشها و نیازهای زمان و مکان خود داشته، پاسخهای مناسبی به روح زمانه ارائه دهند، هرگز نمیتوانستند شوری در میان خلق بیفکنند و از یک اثرگذاری ژرف تاریخی برخوردار باشند. به دنبال این ایمان تازه، ما شاهد حرکت، جنبش و اثرگذاری تاریخی بزرگی حول و حوش ادیان، چه در سنت عبری و چه در سنتهای غیرعبری، هستیم. اما بهسرعت، به فاصله یکی، دو قرن این ایمان تبدیل به نظامی از باورها شده، سیستمهای کلامی شکل میگیرد. نظامهای کلامی (نظامهای تئولوژیک) مجموعهای از گزارهها و باورهایی هستند که در طول تاریخ نهادینه شده، میکوشند خود را به منزله حقیقت وانمود کنند. ولی این مجموعه گزارهها به تدریج که از سرچشمههای اصیل، یعنی بعثت نبی و بنیانگذار دین و حرکت و ایمان پرشور اولیه، فاصله میگیرند، روح خود را از دست میدهند، به این دلیل که به پاسخهایی از پیشتعیین شده برای پرسشها تبدیل میشوند. لذا اگر فرهنگ، جامعه و سنتی تاریخی توانست با طرح پرسشهای تازه هر بار به نحو دیگری با آنچه به منزله حقایق بنیادینِ فرهنگ خود تلقی میکند، تغییر نسبت پیدا کرده، تجدید عهدی پیدا کند میتواند امیدوار باشد که زنده بماند. اما اگر پرسشگری بمیرد، باورها و اعتقاداتش به مجموعهای از گزارههای تکراری، تقلیدی و بیروح تبدیل خواهد شد.
[در این بخش از برنامه رادیویی، مجری برنامه با آقای دکتر محمد جعفری هرندی تماس تلفنی برقرار میکند و ایشان نیز وارد این بحث میشود.]
دبیری مهر: آقای دکتر محمد جعفری هرندی! آیا میتوان از امر مقدس سؤال کرد؟ آیا میتوان میان امور مقدس و پرسشگری نسبتی برقرار کرد یا خیر؟ آقای دکتر عبدالکریمی معتقدند که باید اساساً از امر مقدس پرسش کرد و مقدس بودن با پرسشگری التزام منطقی و درونی دارد و نمیتوان امر مقدس را از دایره پرسش و پرسشگری خارج کرد چرا که اگر پرسشگری را کنار بگذاریم آن امر، مقدس نمیماند و در طول زمان از جوشش درونی محروم شده، ظهور خویش را بر قلب و اندیشه افراد جامعه از دست میدهد. شما در این ارتباط چگونه فکر میکنید؟
دکتر جعفری هرندی: آنچه در دیانت آمده به دو قسمت تقسیم میشود: قسمت اول مسائل دینی است که حاکی از واقعیات خارج است و هیچ گونه تغییری در آنها حاصل نمیشود چه در خصوص آنها پرسش شود و چه پرسش نشود، و ما از آنها به اصول اعتقادات تعبیر میکنیم. مثل وحدانیت خدا، رسالت پیامبران، معاد و ... . اصول اعتقادات به لحاظ اینکه چرا هستند و چگونه هستند قابل پرسشاند، اما این اصول اعتقادات به هیچ وجه قابل تغییر نیستند و پرسش از آنها در مقام تغییر نیست. قسمت دومِ تعالیم دینیمان، شریعت است که هم قابل پرسش است و هم قابل نقض و نفی است، به این معنا که شرایعی که در پی هم میآیند به نحوی شرایع قبلی را زیر سؤال میبرند. نه تنها مردم میتوانند در حوزه شریعت سؤالاتی داشته باشند خود پیامبر هم در رابطهاش با خداوند باری تعالی پرسش، سؤال و درخواست داشته و بالاتر از این تقاضای تغییر داشته است. به عنوان مثال، در مورد تغییر قبله خداوند خطاب به پیغمبر میگوید: «قَد نَرَی تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماء فَلَنُوَلِّينَّکَ قِِبلََه تَرضَيها». (بقره/ 144) ما دیدیم که تو در آسمان نگاه میکردی و منتظر چیزی بودی. در قسمت بعدی آیه این مسأله روشن میشود مبنی بر اینکه پیامبر در اندرون قلبش به قبلهای که به آن نماز میخواند راضی نبود و دلش میخواست به طرف کعبه نماز بخواند، لذا خداوند میفرماید: ما تو را به طرف قبلهای گسیل میکنیم که مورد رضایتت باشد. پس صورتت را به طرف مسجدالحرام برگردان. «فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرام». (بقره/ 144) اگرچه در روایات نداریم که پیامبر از خداوند خواسته باشد چنین تغییری بدهد اما در اندرون قلبش به چنین تغییری متمایل بوده است. این حوزه، حوزه شریعت است. بنابراین میتوانیم بگوییم در زمان حضور پیامبر و حتی در زمان امامان معصوم تغییر در شریعت مانعی ندارد.
دبیری مهر: تجارب معنوی پیامبر از "وحی" به عنوان مهمترین آنها گرفته، تا معراج پیامبر و احوالات ایشان با عالَم بالا برای همه مسلمانان همواره محل پرسش و تأمل است. در سیر مطالعاتی که در طی یک هزار و چهار صد سال صورت گرفته چقدر به این مسائل توجه شده است و آیا ما برای تفکر در خصوص این تجارب منع داشتهایم یا خیر؟
دکتر جعفری هرندی: از لحاظ بازگو کردن و بررسی این مسائل هیچ گونه منعی وجود ندارد، اما از آنجایی که حالات نازل شده بر پیامبر حالات ویژهای بوده، به مؤمنین توصیه میشود که در مورد چگونگی وحی چندان پرسش نکنند زیرا مسألهای بوده که رخ داده و دیگر هم اتفاق نمیافتد. به دلایلی که در اینجا نمیتوان به طور مفصل توضیح داد علما و بزرگان گفتهاند در مورد چگونگی آن کمتر بحث و سؤال شود. در واقع منعی از سؤال نداریم، اما بحث از اینکه چه بوده و چگونه بوده بحثی نیست که بتوان از آن نتیجهای عملی گرفت.
دکتر عبدالکریمی: دغدغه من این است که هر یک از ادیان بزرگ تاریخ در ابتدا از یک نیروی تاریخی و قدرت ژرف اثرگذاری تاریخی برخوردار بودهاند. آنها در آغاز سرچشمههای تاریخی خود، در قالب مثال، همچون چشمهای جوشان یا رودی خروشان بودهاند. اما به تدریج قدرت اثرگذاری و نیروی تاریخی اولیه خود را از دست دادهاند. حال سخن بنده این است که اگر پرسشگری نباشد این چشمههای جوشان یا رودهای خروشان به تدریج خشک شده، حرکت و پویایی اولیه خود را از دست میدهند. هر یک از سنتهای دینی در یک دورهای خاص، و عموماً در صدر تاریخ خود، بسیار خروشانند. در سنت تفکر اسلامیِ خودمان، قرون چهارم و پنجم، اوج تمدن اسلامی است و این دوران قرون طلایی ماست. به تدریج این سنت قدرتش را از دست میدهد تا قرن هشتم، نهم و دهم. اکنون در دوره دیگری هستیم و اگر بخواهیم این سنت دوباره توش و توانش را پیدا کند باید به مسأله تفکر و پرسشگری توجه بیشتری مبذول داریم. نحوه صحبت و تفکر آقای دکتر هرندی نمونه بارزی از فرهنگ رایج در جامعه ماست، یعنی دقیقاً مصداق همان چیزی است که بنده خواهانم آن را به چالش بکشم. دوستانی که به این نحو میاندیشند در واقع مفروضاتشان را مسلم گرفتهاند. بحثهای ایشان، غالبا بحثهای دروندینی و ناتوان از ایجاد ارتباط با دیگرانی است که مفروضات آنان را نمیپذیرند. برای مثال، اگر کسی اساساً مسأله "وحی" را نپذیرفت، اگر کسی گفت آنچه شما به عنوان کتاب آسمانی تلقی میکنید چیزی جز کتاب زمینی نیست و آنچه شما به منزله وحی نبی تلقی میکنید چیزی جز تجربیات شخصی پیامبر نیست، در آن صورت پاسخ ما به وی چه خواهد بود؟ آیا میتوان به وی همچون آقای هرندی گفت «علما و بزرگان گفتهاند در مورد چگونگی وحی کمتر بحث و سؤال شود»! برای کسی که اصول و مقوِّمات بنیادین فرهنگ و تفکر ما را قبول ندارد چگونه میتوان با تکیه بر قرآن و روایات و آرای علما به وی پاسخ گفت. اینها برای کسی معتبر است که ابتدا حجیت آنها را پذیرفته باشد. اما برای کسی یا نسلی که حجیت منابع دینی از اساس برایش زیر پرسش است ارجاع دادن به این منابع چه مناسبتی میتواند داشته باشد؟ از آقای هرندی و همه همفکران وی باید پرسید که آیا اساساً پرسشگری در تفکر ما جای دارد. آیا ما به دیگران حق پرسشگری درباره اصول و معتقدات و مقدسات خودمان را میدهیم؟ اما باید توجه داشت صرف نظر از این که ما به دیگران حق پرسشگری بدهیم یا ندهیم انسانها پرسش میکنند. ما چه حق پرسشگری را به رسمیت بشناسیم یا نشناسیم، این پرسشها در جامعه ما، بهخصوص در دوره کنونی و در میان نسلهای جدید با شدت و حدت بسیار وجود دارند. اهل تفکر، برخلاف اهل تبلیغ یا اهل سیاست، نمیتوانند نسبت به پرسشها و پرسشگری بیتفاوت باشند. اگر کسی بگوید اساساً من وجود امر قدسی و وحی را نمیپذیرم آنگاه ما چه خواهیم کرد؟ آنچه مخالفان، منتقدان و محدودکنندگان پرسشگری ابراز میدارند بر اساس استدلالهایی است که در کتب کلامی ما در قرون پیشین آمده، دورانی که بشر هنوز مدرنیته و مکاتب جدید را تجربه نکرده است. ما در دوران جدید زندگی میکنیم، یعنی در دورانی که علم و تکنولوژی و عقلانیت جدید همه جا را فرا گرفته و دیگر از در و دیوار عالَم، قدسیت و امور قدسی نمیبارد. دترمینیسم علمی همه جا را فتح کرده، دیگر مجالی برای کرامات، معجزات و امور خارقالعاده وجود ندارد. دیگر برای کتب مقدس و مراجع دینی اتوریته و حجیت قائل نمیشوند، و عقل خودبنیاد میخواهد خودش به پرسشهای خودش جواب دهد. سؤال متفکران این است: در عصر حاکمیت علم و تکنولوژی و با توجه به عقلانیت و زبان این روزگار چگونه میتوان برای نمونه از پدیداری به نام وحی یا از ساحت قدس، امور مقدس و تفسیر معنوی از جهان دفاع کرد؟ دفاع ما ممکن است دفاعی سیاسی، ایدئولوژیک یا تئولوژیک باشد. اما نه سیاست، نه ایدئولوژی و نه تئولوژی هیچیک نمیتوانند به پرسشهای فلسفی زمانه ما پاسخ گویند.
در ساحت پرسشگری نمیتوانیم از ادبیاتی استفاده کنیم که مبتنی بر مفروضات از پیش تعیین شده ماست. اگر در ساحت تحقیق و پژوهش، ما پیشاپیش پیامبر را ختمی مرتبت میدانیم پس چرا دیگر طرح پرسش میکنیم؟ اگر برای ما مسجل است که قرآن کتاب آسمانی است پس دیگر بحث از تأمل و پرسشگری درباره وحی و تجربیات معنوی چه معنایی دارد؟ آنجا که پیشاپیش پاسخها وجود دارند، پرسشگری معنای اصیل و محصلی ندارد.
اما من در ساحت پرسشگری، که آن را ساحتی فراسوی کفر و ایمان میخوانم، قصد دارم با زبان دیگری به طرح یک پرسش بپردازم و آن اینکه آیا این امکان وجود دارد که در دوران خودمان امور مقدس و مفاهیمی چون وحی، کتاب مقدس، رسالت، نبوت، معراج و ... را به نحو دیگری باز تعریف کنیم. این رسالت، رسالت عظیمی است و نمیتوان با یک حکم تئولوژیک یا منع کردن تفکر درباره مفاهیم یاد شده، سر و ته مسأله را هم آورد.
"وحی" از کلیدیترین مفاهیم در سنت تاریخی ماست. صرف نظر از اینکه مسلمان باشیم یا نباشیم و صرف نظر از اینکه به خدا اعتقاد داشته باشیم یا نداشته باشیم این مفهوم در تاریخ ما وجود دارد و ما به عنوان یک عنصر اندیشنده باید تکلیف خودمان را با این مفهوم روشن کنیم. به نظر من تا زمانی که نتوانیم در دوران جدید به لحاظ فکری و با توجه به نظام وجودشناختی، معرفتشناختی و انسانشناختی جدید نسبتی با این مفهوم برقرار کنیم حفرهای معرفتی در فرهنگمان وجود خواهد داشت و این حفره ما را در صحنه عمل هم با صعوبتهای بسیاری مواجه خواهد کرد.
ما باید، همچون کانت در سنت متافیزیک غربی، پرسشی بنیادین را در سنت تاریخی خود مطرح کنیم. کانت یکی از محورهای تاریخ تفکر غرب است، طوری که میتوانیم تفکر غرب را به دو دوره ماقبل کانتی و مابعد کانتی تقسیم کنیم. عظمت و اهمیت این متفکر در این است که وی پرسشی را مطرح کرد که با پرسشهای پیشین در سنت متافیزیک کاملا متفاوت است. سؤال اصلی کانت طرح پرسش از امکان ذاتی مابعدالطبیعه است، به این معنا که آیا اساساً ما میتوانیم مابعدالطبیعه داشته باشیم. ارسطو، افلاطون، دکارت، لایبنیتس و دیگران فلسفه گفتند، اما کانت فلسفه نگفت. کانت سؤالش چیز دیگری است: آیا اساساً ما میتوانیم چیزی به نام فلسفه داشته باشیم؟ سؤال کانت این است که بشر همواره پرسشهای متافیزیکی داشته است. هر انسانی دوست دارد به پرسشهایی درباره وجود خدا، حدوث و قدم عالَم، خلود نفس و ... پاسخ دهد. این درست است که ما آرزومندیم به این پرسشها پاسخ دهیم، اما مسأله این است که آیا ما میتوانیم به این پرسشهای متافیزیکی پاسخهایی قطعی، یقینی و الزامآور دهیم. بر این اساس، کانت میان دو معنا از مابعدالطبیعه قائل به تمایز شد: مابعدالطبیعه به منزله یک میل طبیعی و مابعدالطبیعه به منزله یک علم. با کانت و پرسش وی از امکان ذاتی مابعدالطبیعه به منزله یک علم، تحول بزرگی در تاریخ تفکر غربی شکل گرفت.
حال، ما نیز در تاریخ تفکرمان نیازمند طرح پرسش درباره امکان ذاتی دین هستیم. به تعبیر دیگر، همه ما آرزومندیم دیندار باشیم و پیوسته از دین و دینداری سخن میگوییم. اما زمان آن رسیده است که برای اولین بار این پرسش را مطرح کنیم: آیا اساسا دین میتواند امکانپذیر باشد؟ آیا اساسا ممکن است امر قدسی در زبان، اندیشه و احساس یک انسان ظهور و تجلی داشته باشد؟ اگر متفکران ما نتوانند با این پرسش مواجههای صمیمی و قدرتمند داشته باشند مبانی فرهنگ ما بسیار متزلزل خواهد بود. ما در این روزگار، نیازمند متفکرین بزرگ دوران خودمان هستیم، متفکرینی همچون ابنسینا، شیخ اشراق، ملاصدرا و .... البته این سخن به معنای تکرار آرای این بزرگان نیست، بلکه ما نیازمند ملاصدرای زمان خودمان، ابن سینای زمان خودمان، مولانای زمان خودمان و ... هستیم که بتوانند در مقابل عقلانیت جدید و در روزگار مدرن و پستمدرن، از امکان دیانت و امکان وحی نه به کمک متنی که خود مورد پرسش است بلکه با زبان و مفاهیم دیگری دفاع کنند.
اگر کسی بگوید اساساً متن قدسی امکان پذیر نیست و همه متنها بشری است با او چه کار خواهیم کرد؟ نمیتوانیم بگوییم «لَکُم دینکُم وَ لِیَ دین». شاید کسی بگوید وحی چیزی است که ما نمیفهمیم و اساسا وحی از سنخ تجربه دیگری است. اما پرسش این است: چگونه به چیزی میتوان ایمان داشت که قابل فهم نیست؟ در این دوره تاریخی، ما ناگزیریم با پرسشگریهای انسانِ مدرن و پستمدرن مواجههای منطقی و با اقتدار، و نه خشونتآمیز و هراسآلود داشته باشیم.
در همه ادیان از متون مقدس صحبت میشود. اما انسان روزگار ما میپرسد: قدسیت یک متن به چه معناست؟ چرا میگوییم یک متن مقدس است؟ میگوییم کتاب مقدس ما برای ما مقدس است. قرآن برای ما مقدس است. این سخن به چه معناست؟ آیا مراد این است که قرآن برای ما مسلمانان مقدس و برای غیرمسلمانان غیرمقدس است؟ پس بر همین قیاس میتوان گفت اوپانیشادها برای هندوان، اوستا برای زرتشتیان و اناجیل اربعه برای مسیحیان مقدس است. پس، به تعبیر قرآن، «کلُّ حِزبٍ بِما لَدَیهِم فَرِحون»؛ هر گروهی به آنچه دارد، دلخوش است. اما آیا راهی وجود ندارد که بتوانیم قدسیت متنی را صرفنظر از وابستگیاش به گروهی خاص تبیین کنیم؟ آیا نمیتوان قدسیت یک متن را برای غیرمعتقدین به یک دین نیز آشکار ساخت؟
در باب الوهیت، امر قدسی و وحی ممکن است موضع اعتقادی یا انکاری داشته باشیم. اما میتوانیم از موضع دیگری نیز با این امور مواجه شویم، و آن موضعِ پرسشگری است. این نوعی خیانت به امور مقدس است که پرسشها را سطحی کرده، به آنها پاسخهای دمِ دستی بدهیم. پیامآور اسلام، امکانی را برای بشریت عرضه میکند. این امکان همه بشریت، و نه صرفا قومی خاص یا حتی فقط مسلمانان را مورد خطاب قرار میدهد. این امکان و مسیری را که وی نشان میدهد، حتی برای غیرمسلمانان قابل تأمل و پیگیری است. متأسفانه، اهل تئولوژی تأمل در باب شخصیت، شیوه تفکر و نحوه زیست پیامبر اسلام را تا سر حد یک مسأله کلامی و تئولوژیک پایین آوردهاند؛ گویی یگانه مسأله در ارتباط با پیامبر اسلام ایمان آوردن یا کافر شدن به اوست. اهل تئولوژی در جامعه ما متأسفانه هرگز صلاحیت و شایستگی آن را نیافتند تا امکانی را که با پیامبر اسلام در برابر بشریت گشوده میشود، تا سر حد یک مسأله فلسفی (وجودشناختی، معرفتشناختی و انسانشناختی فلسفی) ارتقاء بخشند، به این معنا که میتوان در باب نحوه مواجهه پیامبر اسلام با جهان، فهم او از خویشتن و نسبتش با جهان اندیشید و حتی از آن دفاع کرد، بیآنکه این سخن به معنای مسلمان شدن فرد جستوجوگر باشد. به هر تقدیر، برای آن که فرهنگ ما جانی تازه و دوباره گیرد، ضرورت دارد ما به فهم دیگری از معنا و مفهوم الوهیت و امر قدسی رسیده، در نبیشناسی، امامشناسی و ولیشناسی خویش تحولی بنیادین صورت دهیم، و البته این تحول جز در افقی آزاد نمیتواند روی دهد.
حال اجازه دهید مشخصاً به مسأله وحی بازگردیم. نقطه عزیمت بنده، در تأمل و پژوهش در باب مسأله وحی این آیه قرآنی است که فرمود: «قُل اِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِِثلُکُم يُوحی اِلَيَّ». (کهف/ 110؛ همچنین فصلت/ 6) «بگو من انسانی هستم همانند شما مگر آنکه به من وحی میشود». به اعتقاد من، همانگونه که این آیه و بسیاری دیگر از آیات و نیز روایات نشان میدهند، بهخوبی آشکار است که برخلاف تصور امروزین ما، در قرآن وحی پدیداری نیست که در تقابل با وصف بشری پیامبران باشد. در فرهنگ ما، به مرور زمان و به دلیل مقدس شمرده شدن مسائل نبوت، شخصیت نبی و وحی و به دلیل حاکمیت تفکر تئولوژیک و مرگ پرسشگری، اوصافی به نبی، علم نبی، وحی و کتاب مقدس نسبت داده شده است که کاملاً در تقابل و تعارض با وصف بشری اوست. این در حالی است که وحی، تجلی امر قدسی، و ارتباط داشتن با آسمان که تعبیری مجازی از حقیقت قدسی است، نه اموری در تقابل با وصف بشری، بلکه امکانی از امکانات گوناگون نحوه هستی آدمی است. لذا، اگر به پیروی از منطق قرآنی، و نه تحت تأثیر فرهنگ نااندیشیده مانده رایج، وصف بشری بودن پیامآوران را جدی بگیریم و معتقد باشیم که پیامبر بشری چون دیگر انسانهاست، لازم است که به همه نتایج و لوازم ذاتی بشری بودن پیامبران نیز تن دهیم. من در اینجا صرفا به یکی از لوازم ذاتی حیث بشری اشاره میکنم.
یکی از مقوِّمات نحوه هستی آدمی این است که انسان موجودی تاریخی است. این سخن بدین معناست که بشر درون یک فرهنگ، درون یک سنت، درون یک زبان و در یک سنت تاریخی بشر میشود. اگر فرهنگ، زبان و سنتی تاریخی نباشد بشر، بشر نمیشود. باز هم همان نوزاد خیالی را در نظر آورید که درون یک جنگل، یعنی به دور از جامعه، زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی متولد شده و رشد کرده است. اما بیتردید، وی انسان نخواهد بود، چرا که انسان بودن انسان قائم به زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی است. حال، انسانی که درون یک زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی متولد شده، رشد کرده و بار آمده است، رنگ و بوی زبان، فرهنگ، جامعه و تاریخ خود را نیز میگیرد و این امری اجتنابناپذیر است. آدمی میتواند با برخی از جنبههای فرهنگی و تاریخی جامعه خویش به چالش و مقابله برخیزد، اما اولا، این چالش نمیتواند همه جنبههای فرهنگی و تاریخی یک جامعه و سنت تاریخی را دربرگیرد؛ ثانیا، خود این چالش در محدوده امکاناتی است که باز هم خود آن زبان، فرهنگ، جامعه و سنت تاریخی در اختیار فرد قرار میدهد. بنابراین، اگر این آیه را بپذیریم که همه پیامآوران، از جمله پیامبر اسلام بشری همچون دیگر انسانها هستند، در نتیجه باید بپذیریم که هر یک از پیامآوران در یک سنت تاریخی متولد شده، در یک سنت تاریخی رشد کرده و اعمال و رفتار و علم و معرفت آنها، از جمله کتب مقدس آنها در همان جامعه، فرهنگ و سنت تاریخیشان پدیدآمده است. نتیجه این سخن این است که هیچ انسانی نمیتواند در فضایی اثیری، یعنی در فضایی غیرتاریخی و فراتاریخی و بیرون از تاریخ، در یک ساحت بیزمان، بیمکان و بیتاریخ پا به عرصه هستی گذارده، یا در یک چنین فضای اثیری رشد و زندگی کرده باشد. هر پیامبری از آن جهت که انسان است دارای حیث تاریخی است و همین حیث تاریخی، خود را در کتاب مقدس او نیز آشکار میسازد. این حکم کلی در مورد پیامآور اسلام و قرآن نیز صادق است. در قرآن از کشمش، خرما، بقره، شتر و ... صحبت میشود، یعنی از اموری که صرفا در جامعه، فرهنگ و سنت تاریخی خاصی وجود داشته است. فرضا در قرآن اشاره به «پدیدار ظهار» شده است. پدیدار ظهار پیداری است که صرفا در جامعه عرب و نه هیچجای دیگر و در دوره تار یخی خاصی، یعنی در دوره حیات پیامبر اسلام و قبل از آن وجود داشته است. در سراسر آیات قرآن، این وجوه تاریخی کاملا آشکار است. بنابراین، بیتردید، کتب مقدس، همچون هر کتاب دیگری و همچون هر پدیدار انسانی دیگری، اموری تاریخیاند.
این در واقع، همان نتیجهگیریی بود که در هرمنوتیک جدید و در مسیر تفکر انسان غربی شکل گرفت. در هرمنوتیک جدید، غالبا به این نتیجه رسیدند که کتب مقدس نه پژواک آسمان و تجلی امر قدسی بلکه پژواک فرهنگ، زبان، جامعه، فرهنگ و سنت تاریخی خاصی هستند. تورات انعکاس فرهنگ قوم بنیاسرائیل و دوره تاریخی موسی، اناجیل اربعه حاصل شرایط اجتماعی و فرهنگی عیسی مسیح و قرآن پژواک زبان، فرهنگ و سنت تاریخی اعراب و جامعهای است که پیامبر اسلام در آن زیست کرده است.
اما اگر چنین نتیجهگیریی را بپذیریم، کتب مقدس هموزن کتب بشری خواهند بود و دیگر سخن گفتن از کتب مقدس معنایی نخواهد داشت. لیکن، آیا ما میتوانیم چشمان خویش را بر این حقیقت ببندیم و این حقیقت آشکار را که در سراسر همه کتب مقدس وجوه تاریخی و حیث تاریخی نبی کاملا هویداست، انکار کنیم؟ یک چنین بحثی از همان آغاز در میان خود مسلمانان درباره سرشت و ماهیت کلام الهی وجود داشته است. معتزله قائل بودند که کلام الهی (کتاب مقدس یا قرآن) حادث است، چرا که هر یک از آیات قرآن شأن نزولی داشته و با توجه به شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی نازل شده است. معنای سخن معتزله این بود که کلامالله امری تاریخی است. در مقابل، اشاعره معتقد بودند که قرآن یا کلام الهی قدیم است و چون ذات الهی امری حادث (تاریخی) نیست لذا صفت کلام او نیز امری غیرحادث و قدیم (غیرتاریخی) است. اما اشاعره نمیتوانستند نزول آیات با توجه به شأن نزولشان، یعنی همان حیث تاریخی آیات، را به سهولت نادیده بگیرند؛ لذا، با تکیه بر مفهوم «لوح محفوظ الهی» در صدد توجیهات کلامی تصنعی برای اثبات قدیم (غیرتاریخی) بودن قرآن بودند.
به هر تقدیر، آیا ما میتوانیم انسان را موجودی تاریخی ندانیم و حیث تاریخی وی را نادیده بگیریم؟ اگر ما انسان را موجودی تاریخی بدانیم، که باید بدانیم، لذا باید بپذیریم که نبی نیز به حکم انسان بودنش موجودی تاریخی است؛ و کتب مقدس نیز به تبعیت از نبی دارای وصف تاریخیاند. اگر ما کتب مقدس را غیرتاریخی بدانیم حقیقت بزرگ و آشکاری را درباره کتب مقدس انکار و قربانی کردهایم. اما، از سوی دیگر، اگر کتب مقدس را تاریخی محض دانسته، آنها را پژواک شرایط اجتماعی و تاریخی نبی بدانیم، به سکولاریسم دوره جدید تن دادهایم. بنابراین، ما در اینجا، با یک معضل و پارادوکس مواجهیم: از یک سو نمیتوانیم حیث تاریخی نبی و کتب مقدس را انکار کنیم و انکار تاریخیت و حیث تاریخی شخصیت نبی و کتاب مقدس، ما را با انجماد، تحجر و ارتجاع دینی مواجه خواهد ساخت؛ از سوی دیگر نیز درک تاریخی از نبی و کتب مقدس به معنای سکولاریزه و عرفی کردن آنها خواهد بود و ما را به همان مسیری خواهد کشاند که تاریخ تفکر غربی آن را طی کرده است. به تعبیر دیگر، درک تاریخی از نبی و کتاب مقدس ما را به سکولاریسم و در نهایت به نیهیلیسم و نیستانگاری دوره مدرن سوق خواهد داد؟ حال، چگونه میتوان بر این پارادوکس غلبه کرد؟ یعنی آیا در برابر ما هیچ راه دیگری جز انجماد و تحجر دینی به واسطه انکار حیث بشری و حیث تاریخی نبی و کتاب مقدس یا مسیر سکولاریسم و نیهیلیسم به واسطه بشری و تاریخی دانستن کتب مقدس وجود ندارد؟
به اعتقاد اینجانب، برای پاسخ به این معضل و غلبه بر پارادوکس مذکور، ما باید تأمل بیشتری بر ساختارهای وجودشناختی انسان داشته باشیم. ما میتوانیم از سنت متافیزیک غربی این درس بزرگ را بیاموزیم که انسان موجودی تاریخی است و بیهیچ هراسی در برابر این حقیقت بزرگ سر تسلیم فرو آوریم. اما همچنین ما، از موضع انسانی که در یک سنت شرقی و دینی بار آمده است، میتوانیم از سنت متافیزیک غربی بپرسیم: آیا انسان، موجودی صرفا تاریخی است یا جنبههای غیرتاریخی و فراتاریخی نیز دارد؟ به اعتقاد من، انسان موجودی تاریخی است اما دارای حیث فراتاریخی نیز هست و با فراتاریخ نیز میتواند نسبتی برقرار کند. لذا کتب مقدس حاصل دیالکتیک جنبههای تاریخی و فراتاریخی نحوه هستی آدمی و حاصل دیالکتیک زمین و آسمان یا امر عرفی و امر قدسی است. بدین ترتیب، از این منظر، ما میتوانیم نزاع دیرینه معتزله و اشاعره، مبنی بر حادث (تاریخی) یا قدیم (فراتاریخی) بودن کلام الهی را پایان داده، به درکی تازه و فراتر از نگرش این دو نحله کلامی و تئولوژیک در حوزه کلام الهی دست یابیم. بحث از نسبت تاریخ و فراتاریخ میتواند نقطه شروع خوبی برای تفکر در باب «وحی» باشد، نقطه شروع تازهای که میتواند نتایج بزرگی را در حوزه فلسفه دین، فقه، اصول و نیز فلسفه فقه و اصول به بار آورد.
به هر تقدیر، چنانچه اگر، هم اهل تئولوژی و هم پیروان نحوه تفکر سکولار و شیفتگان عقل روشنگری، نگاه تاریخی را بپذیرند به بسیاری از پرسشها در باب وحی و شخصیت نبی میتوان در افق روشنتری پاسخ داد. تا زمانی که هر دو طرف نزاع اسیر ذاتگرایی ارسطویی باشند، آنان به هیچگونه زبان مشترکی دست نخواهند یافت.
امروزه، در پرتو آگاهی تاریخی، این حقیقت کاملا آشکار شده است که در طول تاریخ سنتهای نظری و تاریخی گوناگونی وجود داشته است. سنت عبری و سنت متافیزیک یونانی دو سنت بزرگ تاریخی از میان این سنتها بوده و هستند. در هر یک از این سنتها مفاهیم، معانی خاصی داشتهاند. امروز میگوییم «علم» و از آن علم فیزیک و شیمی را میفهمیم، اما در دورههای تاریخی دیگر و در سنتهای تاریخی دیگر، اصطلاح «علم» هیچگاه معنایی را که امروز این واژه یافته است، نداشته است. برای مثال آنجا که پیامبر اسلام گفت «اطلبو العلم حتی بالصین»، علم معنایی کاملا متفاوت از آن چیزی دارد که امروز ما از واژه علم مراد میکنیم. مشکل اینجاست که ما بر اساس اصول و مبادی یک سنت و با نگاه و نحوه نگرش خاص آن میخواهیم مفاهیم سنت دیگری را فهم کنیم. وقتی با اصول و مبانی سنتی خاص، مفاهیم و مبانی سنت تاریخی دیگری را بررسی کنیم این مفاهیم و مبانی اخیر بیمعنا میشوند. «وحی» در یک شبکه پیچیدهای از مبانی و مفاهیم و در یک سنت تاریخی خاص، مشخصا در سنت عبری معنا مییابد، و این یک اصل هرمنوتیکی است که ما حق نداریم آموزههای یک سنت را در سنت دیگر فهم کنیم. «وحی» در سنت تاریخی خاصی شکل گرفته و برای فهم آن باید در آن سنت وارد شویم. وحی حاصل صورتبندی خاصی از معرفت بشری در یک سنت تاریخی خاص است.*
*در اینجا به دلیل محدودیتهایی که در برنامههای رادیویی وجود دارد، سخنان دکتر بیژن عبدالکریمی در باب وحی ناتمام ماند.
19شهریور 1388