والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






گفت­وگو با بیژن عبدالکریمی

امر مقدس و پرسش­گری

 

 

تهیه و تنظیم: سعیده مرادی

 

 

در شامگاه سه­شنبه 6 اسفند 1378 دکتر بیژن عبدالکریمی در برنامه رادیویی «یک بررسی» در رادیو گفت­وگو، مطالبی را حول و حوش رابطه پرسش­گری و امر مقدس و نیز مسأله وحی، تجربه نبوی و حیث تاریخی نبی و متون مقدس مطرح کرد که با توجه به اهمیت مطالب ارایه شده، مکتوب شد و به منظور بحث و بررسی بیشتر خدمت خوانندگان محترم ارایه می­شود. کارشناسی و اجرای این برنامه رادیویی بر عهده آقای امیر دبیری­مهر بوده است.

 

 

 

دبیری­مهر: از زمانی که انبیاء رسالت خود را آغاز کردند و سخن از دنیایی دیگر و عالمی دیگر را مطرح کردند، ذهن بشر درگیر این مسائل شد که این امور چه و چگونه هستند، چه تأثیراتی بر زندگی بشر دارند و آیا برای بشر قابل فهم و تجربه هستند یا نه. در عالم جدید و در این سده­های اخیر با پیشرفت­هایی که علوم انسانی به ویژه فلسفه داشته، این مباحث همچنان در ذهن بشر، پویا، زنده و برجسته است و محل چالش و مجادله در جوامع مختلف از جمله جامعه ایرانی بوده است. حال سؤال این است: اساسا موضوع تجارب معنوی، وحیانی و آسمانی که ورای حوزه مادیات و حواس ماست چه سابقه­ای در تاریخ اندیشه و تفکر دینی دارد و آیا این موضوع منحصر به حوزه تفکر دینی است یا خیر؟ در واقع، آیا مادیون و کسانی که در حوزه  غیردینی تفکر و تأمل دارند از این مفاهیم یاد می‏کنند یا خیر؟

 

دکتر عبدالکریمی: یقینا ما در مسیر بحث­هایی این چنینی، با موانع نظری بسیاری مواجه خواهیم شد که احتمالا به بدفهمی­های بسیار و قابل انتظاری نیز منجر می‏شود. لذا، برای مواجهه با این موانع نظری و ممانعت از هر گونه بدفهمی، ذکر پاره­ای از مقدمات از خود بحث ضروری­تر است؛ هر چند که ممکن است ما آن قدر در مقدمات بمانیم که کم­تر فرصت شود تا به اصل بحث بپردازیم. به هر تقدیر، برای اینکه موضع خود را در این بحث روشن کنم لازم است به چند مقدمه ضروری اشاره می­کنم:

نکته اول این که ما در اینجا و در این برنامه خواهانیم درباره شخصیتی بزرگ صحبت کنیم. این شخصیت، از سنخ شخصیت­های رایج و متداولی نیست که در طول تاریخ بسیار وجود داشته باشند. صرف نظر از هر گونه اعتقادی و صرف نظر از اینکه ما سکولار باشیم یا مسلمان، دیندار باشیم یا بی­دین، ما در این برنامه خواهانیم درباره شخصیتی اثر گذار صحبت ­کنیم، شخصیتی که امکاناتی را در برابر بشر گشود و وی را باید یکی از ماندگارترین شخصیت­های تاریخ بشر بر روی این کره خاک برشمرد. معمولا در فرهنگ و جامعه ما و دیگر مسلمانان در مورد این شخصیت با زبانی رایج و متداول صحبت می­شود. اما وقتی با زبان متداول و عادی فرهنگ­مان در مورد این شخصیت صحبت می­کنیم وجوه بسیاری از شخصیت، نحوه تفکر و شیوه زیست وی مغفول می­ماند. محمد بن عبدالله شخصیتی استثنایی بود که بسیاری از چارچوب­ها را شکست و افق­های تازه­ای را برای تفکر و زندگی قوم خود و نیز برای حیات دیگر انسان­ها گشود.  حال ما عادت کرده­ایم با زبان و ادبیات متداول و رایج و با زبان تکرار و تقلید در مورد شخصیتی که خود یک استثناء بود سخن بگوییم. لذا در اینجا دچار یک پارادوکس می­شویم. از یک طرف می­خواهیم ادب باطن و حقیقی را نسبت به مردی بزرگ رعایت کنیم و از طرف دیگر مخاطب در جامعه و فرهنگ ما کاربرد زبان خاصی را انتظار دارد. اما باید توجه داشت که نمی­توان با زبانی رایج و متداول راجع به شخصیتی غیررایج و نامتداول سخن گفت. به تعبیر شمس تبریزی، «زبانی دیگر باید».

نکته اساسی دیگر اینکه بر اساس اصول و مبانی فرهنگی در جامعه ما، وقتی راجع به شخصیتی چون پیامبر اسلام و موضوعاتی چون وحی و قرآن صحبت می‏کنیم، در واقع در مورد اموری مقدس صحبت می­کنیم. سخن گفتن در باره امور مقدس همواره با موانع سترگی روبرو بوده است. اما سؤال این است: امر مقدس چیست؟ چرا ما امری را مقدس تلقی می­کنیم؟

معمولا در فرهنگ رایج در جامعه ما، امور مقدس به منزله  اموی تلقی می­شوند که در مورد آنها خیلی نمی­توان چون و چرا کرد. مطابق این تلقی رایج، گویی امور مقدس یعنی امور پرسش­ناپذیر؛ یعنی اموری که گویا نسبت به آنها فقط باید ادای احترام کرد. این تلقی بسیار زیان­بار است.

لیکن، بر خلاف این تلقی رایج، امر مقدس نه تنها امری پرسش­ناپذیر نیست، بلکه امری است که بیش از هر چیز دیگر شایسته پرسش­گری است و تنها امور مقدس براستی شایسته پرسش­گری هستند. دلیل امر نیز این است که بشر ساحات و احوالات گوناگونی دارد، ساحاتی چون ساحت نیازها و غرایز و احوالاتی که به ارضای آنها می­پردازد، ساحت زندگی روزمره و اوقاتی که به ابزار­سازی یا رتق و فتق امور روزمره می­پردازد، ساحت و ساعاتی که بر ای بسط قدرت ابزارسازی خویش به طرح پرسش­های علمی و تحقیقات علمی و تکنولوژیک می­پردازد و .... اما این در کدامین ساحت است که انسان به حقیقت انسان است؟ آدمی در تمامی ساحات گوناگون حیاتش آدمی است. اما سؤال این است: این کدامین ساحت است که جوهره اصلی او به تمامی و در تمامیتش تحقق و ظهور می­یابد؟ به اعتقاد من، انسان یگانه موجودی است که می­تواند در جهان قیام داشته باشد، در برابر جهان بایستد، و درباره جهان، درباره خویش، درباره نسبت خودش با این جهان، درباره بنیاد این جهان، درباره وجود یا عدم وجود کانون معنابخشی در این جهان، درباره امر متعالی، خدا، حقیقت یا در یک کلمه درباره امر مقدس پرسش کند. این قیام در جهان و در برابر جهان و پرسش­گری از ذات و حقیقت جهان، همان ساحتی است که انسان به حقیقت انسان است و انسانیت انسان یعنی جوهره اصیل انسانی در این  ساحت است که ظهور پیدا می­کند. حال امر مقدس را چنین می­توان فهم کرد: امر مقدس همان امری است که انسان با آن و در نسبت با آن می­تواند شأن انسانی خودش را آشکار کند. اما اگر امر مقدس و امور مقدس، یعنی امور منسوب به امر مقدس، مورد پرسش­گری واقع نشوند مجرا و مجلایی برای ظهور قدسیت­شان پیدا نخواهند کرد. قدسیت امر قدسی و مقدس بودن امور مقدس تنها در پرسش­گری آدمی است که خود را بر وی آشکار و متجلی می­سازند.

ما می­توانیم انسان را در ساحات مختلف مثلا در ساحت سیاست و بر اساس خودی و غیر خودی یا دوست و دشمن تعریف کنیم؛ یا می­توانیم آدمی را بر حسب ناطق بودنش تعریف کنیم، یا بر حسب قدرت ابزار­سازی­اش و ... . اما ما همچنین می­توانیم آدمی را بر حسب پرسش­گری از امر قدسی تعریف کنیم: آدمی یگانه موجودی است که می­تواند از امر مقدس پرسش کند. اگر امکان پرسش از امر قدسی/ امور مقدس نباشد قدسیت آنها در کجا و چگونه آشکار خواهد شد؟ بدون پرسش از امر/ امور مقدس اساساً امکان ظهور و تجلی قدسیتِ امر/ امور قدسی وجود ندارد. ما پیوسته و مکرراً از دین صحبت می­کنیم و دین را به منزله یک امر مقدس تلقی می­کنیم. اما اگر ما حق پرسش­گری نداشته باشیم و درباره دین و امکان دینداری به طرح پرسش نپردازیم، ایمان به دین هیچ معنای اصیلی نخواهد یافت. مفهوم خدا، مقدس­ترین، متعالی­ترین، غنی­ترین و زیبا­ترین مفهومی است که در زبان، قاموس و فرهنگ بشری وجود دارد. اما آیا براستی خدایی هست؟ خدا چیست؟ کیست؟ اساسا انسان با این پرسش است که به شأن انسانی خویش نایل می­شود. آیا خدایی هست؟ بدون این پرسش، بدون فهم معنای این پرسش، بدون تأمل در این پرسش، بدون فهم امکانات این پرسش، و بدون جدیت در مواجهه با این پرسش و ظهور عطشی جگرسوز و حیرت و هیبتی پرسش­سوز و پرسش­گرسوز، ایمان اساسا شکل نمی­گیرد. ظهور ایمان و ظهور حقیقت قدسی برای بشر اساسا قائم به این پرسش­گری است. اما اگر امر مقدس را به نحوی تبیین کنیم که درباره او نتوان پرسش­گری کرد امر مقدس هیچگاه مجالی برای ظهور پیدا نخواهد کرد.

لذا من می­خواهم مخاطبم را به ساحتی سوق دهم که مقدم بر ساحت امور مقدس است و این ساحت، ساحت تفکر است. ساحت تفکر، ساحتی فراسوی کفر و ایمان است. اساسا اگر کسی پا به ساحت تفکر نگذارد، نمی­تواند از کفر یا ایمان سخن گوید. کفر و ایمان، قدسیت یا عدم قدسیت، امکان یا عدم امکان پدیداری به منزله وحی و نبوت، قدسی یا عرفی بودن تورات، اناجیل یا قرآن، متعالی بودن شخصیت بزرگی چون پیامبر یا متعارف بودن او و ... همه و همه منوط به پرسش­گری و طرح پرسش است. اگر پرسش و پرسش­گری وجود نداشته باشد، نطفه خود ایمان و خود اعتقاد و باور، در معانی حقیقی، اصیل و راستین­شان هرگز شکل نمی­گیرد و ایمان تا سر حد یک عادت کور، یک امر تقلیدی و بی­محتوا و گاه زشت و کریه تنزل می­یابد.

به تعبیر دیگر، کفر و ایمان دو پاسخ به یک پرسش­اند و اگر ما مجال پرسش­گری را از خودمان بگیریم کفر و ایمان تفاوتی با یکدیگر نداشته، سروته یک کرباسند. بایزید بسطامی، یکی از بزرگترین عارفان در سنت تاریخی ما، عبارت حیرت­انگیزی دارد: «آنکه می­پرسد از آنکه پاسخ می­دهد داناتر است». ای­کاش می­شد این عبارت را با خطی طلا و با حروفی بزرگ بر سر در همه دانشگاه­ها، حوزه­های علمیه، مراکز علمی و پژوهشی، مجلس، رادیو و تلویزیون و همه نهادهای ما نوشت. ما در فرهنگ‏مان به تقلید، تکرارگویی و عدم­پرسش­گری عادت کرده­ایم. ما حتی تفاوت در زبان و ادبیات را روی برنمی­تابیم. ما همه پرسش­ها را بسیار سهل و ساده می‏پنداریم. گویی همه جواب­ها در جیب­مان است. هچ­کس عبارت مقدس «من نمی‏دانم» را در مواجهه با پرسش­های بنیادین بر زبان نمی­آورد. در دیار ما هیچ­کس نمی­پرسد و همه پاسخ می­دهند و ما فراموش کرده­ایم که پرسش­گری تقوای تفکر و نشانه اصالت و پارسایی ایمان است. این همه، نشانه انحطاط تفکر، عدم جدیت در تفکر و حتی عدم جدیت در ایمان است.

 

دبیری مهر: بنابراین، شما برای خودِ پرسش­گری هم تقدس قائل­اید.

 

دکتر عبدالکریمی: «پرسش­گری یگانه مَجلی ظهور امر قدسی است» و امر قدسی بنیادی­ترین موضوعی است که شایسته پرسش­گری است و با پرسش‏گری از امر قدسی است که انسان پا به عرصه ساحت حقیقی خویش می­گذارد. پرسش­گری با امر/ امور مقدس نسبتی ضروری، تفکیک­ناپذیر و نازدودنی دارد.

امور مقدس امور جاودانه­اند؛ اما نه به این معنا که امور مقدس مجموعه­ای از پاسخ‏های جاودانه­اند که خود را به صورت گزاره­ها، باورها و اعتقاداتی جاودانه می‏نمایانند. امور مقدس امور جاودانه­اند، به این معنا که آنها موضوعات و متعلقات پرسش­های جاودانه­اند. در زندگی روزمره یا در ساختار­های علمی مسائل، مشکلات، پرسش­ها و نظریه­ها متولد می­شوند، مدتی عمر می­کنند، می­میرند و فراموش می‏شوند. اما امر جاودانه امری است که هر باره برای هر کس از نو مورد پرسش­گری واقع می­شود. امر جاودانه موضوع و متعلَّق جاودانه پرسش و پرسش‏گری است. یک مسأله ریاضی، فیزیکی یا شیمیایی ممکن است راه­حلش برای همه یکسان باشد، اما امور جاودانه و امور مقدس اموری هستند که پاسخ هیچ کس نمی­تواند برای دیگری به کار آید. پرسش­هایی وجود دارد که، به قول هوسرل، هر کس باید خود از نو آغاز کند. این پرسش­ها جاودانه­اند و امور جاودانه موضوع این پرسش­هایند. اینکه آیا امر قدسی هست یا نه، اینکه جهان معنایی دارد یا نه، اینکه هم­نشینی و هم­سخنی با امر قدسی امکان­پذیر است یا نه، و ... پرسش­هایی هستند که هر کدام از ما خود باید بدانها پاسخ دهیم و پاسخ هیچ کس نمی­تواند مورد استفاده دیگری قرار گیرد. همچنین، در هر دوره تاریخی، این پرسش­ها به گونه خاص خود تکرار شده، ما نمی‏توانیم پاسخ یک دوره تاریخی خاص را در همه ادوار گوناگون تاریخی به­کار گیریم. هر دوره­ای از تاریخ، پاسخ­های خاص خود را به پرسش­های جاودانه می­طلبند. این پرسش­ها، و نه پاسخ­ها، هستند که جاودانه­اند. پاسخ­ها متولد می­شوند و می­میرند.

در اینجا لازم است به نکته بسیار اساسی دیگری اشاره کنم و آن  رابطه میان فرهنگ، تفکر و پرسش­گری است. لیکن، در ابتدا باید به تمایز میان فرهنگ و تفکر توجه داشته باشیم. فرهنگ امری بسیار عزیز و گرانبهاست. آدم بودن آدمی در گرو فرهنگ است. آدمی، بدون فرهنگ نمی­توانست و نمی­تواند آدمی باشد. در قالب مثال، اگر نوزاد انسانی را تصور کنیم که به دور از انسانها و جامعه و به دور از فرهنگ و یک سنت تاریخی در جنگلی رها شده باشد، و با این فرض که بتوانیم با امکانات تکنولوژیک دمای بدنش را حفظ کنیم، پوشاک و تغذیه­اش را فراهم کرده، وی را از گزند سرما و گرما، حیوانات دیگر و از آسیب گرسنگی، تشنگی و بیماری‏ها حفظ کنیم و شرایط زیستی و بیولوژیکش را به تمامی فراهم کنیم­ــ یعنی موجودی افسانه­ای همچون تارزان یا رابینسون کروزوئه­ــ  آیا این نوزاد، علی‏رغم زنده بودن و ادامه حیاتش، یک انسان خواهد شد؟ به هیچ وجه. آنچه انسان را انسان می­کند فرهنگ و یک سنت تاریخی است، لذا فرهنگ و مأثرِ به جای مانده از سنت تاریخی بسیار مقدس است، به این معنا که آدمیت آدمی به فرهنگ وابسته است و فرهنگ از شرایط بنیادین و اونتولوژیک نحوه هستی آدمی است. اما همین فرهنگی که این همه عزیز است، گاه ممکن است شادابی، سرزندگی و حتی حیاتش را از دست دهد. باز هم در قالب مثال، فرض کنید پدرم برای من بسیار عزیز است اما اگر وی جانش تمام شود و بمیرد، جسدش دیگر روح نخواهد داشت و بعد از مدتی بوی تعفن وی را فرا خواهد گرفت. اگر همین پدری که برای من بسیار بسیار عزیز است، بمیرد و جسدش مدتی روی من بیفتد و راه تنفس مرا بگیرد، بعد از مدتی دیگر امری که برای من بسیار عزیز است، نخواهد بود و حتی می­تواند مانع حرکت یا مانع تنفس و ادامه حیات من شده، تا آنجا که من را از خویش متنفر و منزجر سازد. لذا در اینجا ما با یک پارادوکس مواجه می‏شویم که من آن را «پارادوکس فرهنگ» می­نامم. مرادم از پارادوکس فرهنگ این است که فرهنگ امری بسیار عزیز و حتی، از آن روی که شرط تحقق نحوه هستی من است، بسیار مقدس است اما گاه همین امر عزیز و مقدس می­تواند به امری ناعزیز و نا­مقدس، به امری مانع حرکت، مانع تنفس و حتی مانع حیات تبدیل شود و آن هنگامی است که فرهنگ روحش را از دست داده، تبدیل به یک جسد شده است. با این توضیحات، حال خواهانم یادآوری کنم که تفکر روح فرهنگ است و اگر فرهنگی تفکر خودش را از کف داده، با بحران تفکر مواجه شود، در واقع تبدیل به یک جسد بی‏روح شده است. فرهنگ با تفکر زنده است و تفکر با پرسش­گری.

ما در یک جامعه مدعی دین و ارزش­های دینی و با فرهنگ دینی زندگی می­کنیم. بر ای زنده ماندن روح این فرهنگ، تفکر در معنای پرسش­گری باید در این فرهنگ وجود و استمرار داشته باشد، در غیر این صورت با مرگ کامل این فر هنگ مواجه خواهیم شد. در اینجا، مراد از پرسش­گری نه طرح هر پرسشی، همچون پرسش‏های ساده و پیش­­پا­افتاده تاریخی، فقهی یا کلامی و ... بلکه طرح پرسش‏های بنیادین یعنی طرح پرسش درباره هر آن چیزی است که قوام­بخش این فرهنگ است، پرسش­هایی چون وجود خدا، اینکه آیا اساساً وحی امکان­پذیر است، آیا کتابی اساساً می­تواند آسمانی و از زبان خدا باشد، آیا اساساً می­شود انسانی با آسمان نسبت داشته باشد، و ... . این موضوعات از مقولات و مفاهیم بنیادین فرهنگ و سنت تاریخی ماست و ما درباره آنها نه تنها می­توانیم بلکه باید به طرح پرسش و پرسش­گری بپردازیم تا تفکر، یعنی روح فرهنگ، حضور داشته، این فرهنگ زنده بماند. اگر تفکر وجود نداشته باشد جسم فرهنگ بعد از مدتی روح خود را از دست داده، به جسدی بی­جان و متعفن تبدیل می‏شود. به تعبیر ساده­تر، در جوامعی با فرهنگ دینی این خطر همواره وجود داشته و دارد که ایمان، باورها و شعائر، دیگر عامل خودآگاهی و مَجلی ظهور امر قدسی نباشند و به اموری عادی، عرفی، بی­محتوا، ابزاری برای قدرت و بازی­های سیاسی، تحمیق مردم، یا منبعی برای تفریح و سرگرمی و ... تبدیل شوند. برای مثال، جوامع غربی روز میلاد مسیح را جشن می­گیرند. در عید کریسمس و جشن میلاد مسیح کارناوال­های بزرگی برپا می-شود. در این جوامع، میلاد مسیح منبعی است برای لذّت و سرگرمی و نه منبعی برای بدست آوردن خودآگاهی و تجدید عهد با مسیح. این خطر در جوامعی همچون جامعه ما به شدت وجود دارد. باورها و شعائر در میان ما نیز وجود داشته و حتی ممکن است روز به روز نیز گسترده­تر شوند. اما این باورها و شعائر به منزله بخشی از فرهنگ جامعه ما هستند، یعنی تا سر حد عادات تکراری، رسم و رسوم­های تقلیدی و حتی منبعی برای لذت و سرگرمی تنزل یافته­اند. اینجاست که متفکران یک قوم در هر دوره تاریخی با طرح پرسش می­توانند روح دوباره­ و جان تازه­ای را به فرهنگ فسرده و بی­رمق شده دمیده، سبب زنده ماندن یک فرهنگ و یک سنت تاریخی گردند.

 

دبیری مهر: پس با این وصف، اگر پرسش­ها درباره امور مقدس متوقف شوند به مرور قدسیتِ امور مقدس از آنها سلب شده و ما کم کم نسبت به آن امور مقدس بی‏تفاوت می­شویم.

 

دکتر عبدالکریمی: دقیقا. همان­گونه که گفتم «پرسش­گری یگانه مَجلی ظهور امر‏قدسی است». اندیشه­های تئولوژیکی که به نام دین و به نام امور مقدس از پرسش­گری می­هراسند یا آن را منکوب می­کنند خود بزرگترین زمینه­سازان بی‏تفاوتی جامعه نسبت به امور مقدس یا حتی دین­گریزی، دین­ستیزی و نفرت نسبت به هر آن چیزی می­شوند که ادعای نسبت با قدسیت و عالم قدس را دارد. توجه داشته باشیم که روند رشد سکولاریسم در جامعه ما بعد از دوره انقلاب، در قیاس با دوره حکومت سکولار پهلوی شدت و حدت بسیار بیشتری گرفته است. ممکن است به­درستی ما فضا و فرهنگ جهانی را در این امر مؤثر بدانیم. لیکن، باید توجه داشت با منکوب پرسش­گری ما هرگز توانایی روبرو با فضا و فرهنگ جهانی و عقلانیت مدرن و پست‏مدرن را نخواهیم داشت و خودمان با دستان خودمان فرزندان­مان را به سوی سکولاریسم، نیهیلیسم و بی­تفاوتی یا حتی نفرت نسبت به امور مقدس سوق خواهیم داد.

اما باید به این نکته بسیار اساسی نیز توجه داشت وقتی پرسش­گری را مطرح می‏کنیم، دیگر نمی­توانیم پاسخ­ها را هدایت کنیم. این خودِ تفکر، و نه اراده ماست که پرسش­گر را به پیش می­برد. تفکر یک پروژه نیست. ما نمی­توانیم تعیین کنیم یک نسل چگونه باید بیندیشد. مسیر تفکر امری نیست که در اختیار ما باشد. نمی­توانیم به جامعه، به­خصوص به نسل جوان بگوییم حق سؤال کردن دارید اما باید به پاسخ‏های از پیش­تعیین شده برسید. یکی از موانع بزرگ پرسش­گری در جامعه­ایی چون ایران، تفکر تئولوژیک است. هر پیامبری که ظهور پیدا می­کند ایمان تازه­ و پرشوری را در میان قومی خلق می­کند. یک ایمان تازه و پرشور یعنی پاسخ‏هایی شایسته و مناسب به پرسش­هایی که در میان یک قوم وجود داشته است. اگر پیامبران بزرگ در هر سنت تاریخی، نمی­توانستند درک درست و شایسته­ای از پرسش­ها و نیازهای زمان و مکان خود داشته­، پاسخ­های مناسبی به روح زمانه ارائه دهند، هرگز نمی­توانستند شوری در میان خلق بیفکنند و از یک اثرگذاری ژرف تاریخی برخوردار باشند. به دنبال این ایمان تازه، ما شاهد حرکت، جنبش و اثر­گذاری تاریخی بزرگی حول و حوش ادیان، چه در سنت عبری و چه در سنت­های غیرعبری، هستیم. اما به­سرعت، به فاصله یکی، دو قرن این ایمان تبدیل به نظامی از باورها ­شده، سیستم­­های کلامی شکل می­گیرد. نظام­های کلامی (نظام­های تئولوژیک) مجموعه‏ای از گزاره­ها و باورهایی هستند که در طول تاریخ نهادینه شده، می­کوشند خود را به منزله حقیقت وانمود کنند. ولی این مجموعه گزاره­ها به تدریج که از سرچشمه­های اصیل، یعنی بعثت نبی و بنیان‏گذار دین و حرکت و ایمان پرشور اولیه، فاصله ­می­گیرند، روح خود را از دست می­دهند، به این دلیل که به پاسخ­هایی از پیش­تعیین شده برای پرسش­ها تبدیل می­شوند. لذا اگر فرهنگ، جامعه­ و سنتی تاریخی توانست با طرح پرسش­های تازه هر بار به نحو دیگری با آنچه به منزله حقایق بنیادینِ فرهنگ خود تلقی می‏کند، تغییر نسبت پیدا کرده، تجدید عهدی پیدا کند می‏تواند امیدوار باشد که زنده بماند. اما اگر پرسش­گری بمیرد، باورها و اعتقاداتش به مجموعه­ای از گزاره‏های تکراری، تقلیدی و بی­روح تبدیل خواهد شد.

 

[در این بخش از برنامه رادیویی، مجری برنامه با آقای دکتر محمد جعفری هرندی تماس تلفنی برقرار می‏کند و ایشان نیز وارد این بحث می‏شود.]

 

دبیری مهر: آقای دکتر محمد جعفری هرندی! آیا می­توان از امر مقدس سؤال کرد؟ آیا می­توان میان امور مقدس و پرسش­گری نسبتی برقرار کرد یا خیر؟ آقای دکتر عبدالکریمی معتقدند که باید اساساً از امر مقدس پرسش کرد و مقدس بودن با پرسش­گری التزام منطقی و درونی دارد و نمی­توان امر مقدس را از دایره پرسش و پرسش­گری خارج کرد چرا که اگر پرسش­گری را کنار بگذاریم آن امر، مقدس نمی­ماند و در طول زمان از جوشش درونی محروم شده، ظهور خویش را بر قلب و اندیشه افراد جامعه از دست می­دهد. شما در این ارتباط چگونه فکر می‏کنید؟

 

دکتر جعفری هرندی: آنچه در دیانت آمده به دو قسمت تقسیم می­شود: قسمت اول مسائل دینی است که حاکی از واقعیات خارج است و هیچ گونه تغییری در آنها حاصل نمی­شود چه در خصوص آنها پرسش شود و چه پرسش نشود، و ما از آنها به اصول اعتقادات تعبیر می­کنیم. مثل وحدانیت خدا، رسالت پیامبران، معاد و ... . اصول اعتقادات به لحاظ اینکه چرا هستند و چگونه هستند قابل پرسش­اند، اما این اصول اعتقادات به هیچ وجه قابل تغییر نیستند و پرسش از آنها در مقام تغییر نیست. قسمت دومِ تعالیم دینی­مان، شریعت است که هم قابل پرسش است و هم قابل نقض و نفی است، به این معنا که شرایعی که در پی هم می­آیند به نحوی شرایع قبلی را زیر سؤال می­برند. نه تنها مردم می­توانند در حوزه شریعت سؤالاتی داشته باشند خود پیامبر هم در رابطه­اش با خداوند باری تعالی پرسش، سؤال و درخواست داشته و بالاتر از این تقاضای تغییر داشته است. به عنوان مثال، در مورد تغییر قبله خداوند خطاب به پیغمبر می­گوید: «قَد نَرَی تَقَلُّبَ وَجهِکَ فِی السَّماء فَلَنُوَلِّينَّکَ قِِبلََه تَرضَيها». (بقره/ 144) ما دیدیم که تو در آسمان نگاه می­کردی و منتظر چیزی بودی. در قسمت بعدی آیه این مسأله روشن می­شود مبنی بر اینکه پیامبر در اندرون قلبش به قبله­ای که به آن نماز می­خواند راضی نبود و دلش می­خواست به طرف کعبه نماز بخواند، لذا خداوند می­فرماید: ما تو را به طرف قبله­ای گسیل می­کنیم که مورد رضایتت باشد.  پس صورتت را به طرف مسجدالحرام برگردان. «فَوَلِّ وَجهَکَ شَطرَ المَسجِدِ الحَرام». (بقره/ 144) اگرچه در روایات نداریم که  پیامبر از خداوند خواسته باشد چنین تغییری بدهد اما در اندرون قلبش به چنین تغییری متمایل بوده است. این حوزه، حوزه شریعت است. بنابراین می­توانیم بگوییم در زمان حضور پیامبر و حتی در زمان امامان معصوم تغییر در شریعت مانعی ندارد.

 

دبیری مهر: تجارب معنوی پیامبر از "وحی" به عنوان مهم­ترین آنها گرفته، تا معراج پیامبر و احوالات ایشان با عالَم بالا برای همه مسلمانان همواره محل پرسش و تأمل است. در سیر مطالعاتی که در طی یک هزار و چهار صد سال صورت گرفته چقدر به این مسائل توجه شده است و آیا ما برای تفکر در خصوص این تجارب منع داشته­ایم یا خیر؟

 

دکتر جعفری هرندی: از لحاظ بازگو کردن و بررسی این مسائل هیچ گونه منعی وجود ندارد، اما از آنجایی که حالات نازل شده بر پیامبر حالات ویژه­ای بوده، به مؤمنین توصیه می­شود که در مورد چگونگی وحی چندان پرسش نکنند زیرا مسأله­ای بوده که رخ داده و دیگر هم اتفاق نمی­افتد. به دلایلی که در اینجا نمی‏توان به طور مفصل توضیح داد علما و بزرگان گفته­اند در مورد چگونگی آن کمتر بحث و سؤال شود. در واقع منعی از سؤال نداریم، اما بحث از اینکه چه بوده و چگونه بوده بحثی نیست که بتوان از آن نتیجه­ای عملی گرفت.

 

دکتر عبدالکریمی: دغدغه من این است که هر یک از ادیان بزرگ تاریخ در ابتدا از یک نیروی تاریخی و قدرت ژرف اثرگذاری تاریخی برخوردار بوده­اند. آنها در آغاز سرچشمه‏های تاریخی خود، در قالب مثال، همچون چشمه­ای جوشان یا رودی خروشان بوده­اند. اما به تدریج قدرت اثرگذاری و نیروی تاریخی اولیه خود را از دست داده­اند. حال سخن بنده این است که اگر پرسش­گری نباشد این چشمه‏های جوشان یا رودهای خروشان به تدریج خشک شده، حرکت و پویایی اولیه خود را از دست می‏دهند. هر یک از سنت­های دینی در یک دوره­ای خاص، و عموماً در صدر تاریخ خود، بسیار خروشانند. در سنت تفکر اسلامیِ خودمان، قرون چهارم و پنجم، اوج تمدن اسلامی است و این دوران قرون طلایی ماست. به تدریج این سنت قدرتش را از دست می­دهد تا قرن هشتم، نهم و دهم. اکنون در دوره دیگری هستیم و اگر بخواهیم این سنت دوباره توش و توانش را پیدا کند باید به مسأله تفکر و پرسش­گری توجه بیشتری مبذول داریم. نحوه صحبت و تفکر آقای دکتر هرندی نمونه بارزی از فرهنگ رایج در جامعه ماست، یعنی دقیقاً مصداق همان چیزی است که بنده خواهانم آن را به چالش بکشم. دوستانی که به این نحو می­اندیشند در واقع مفروضات­شان را مسلم گرفته‏اند. بحث­های ایشان، غالبا بحث­های درون­دینی و ناتوان از ایجاد ارتباط با دیگرانی است که مفروضات آنان را نمی­پذیرند. برای مثال، اگر کسی اساساً مسأله "وحی" را نپذیرفت، اگر کسی گفت آنچه شما به عنوان کتاب آسمانی تلقی می­کنید چیزی جز کتاب زمینی نیست و آنچه شما به منزله وحی نبی تلقی می­کنید چیزی جز تجربیات شخصی پیامبر نیست، در آن صورت پاسخ ما به وی چه خواهد بود؟ آیا می­توان به وی همچون آقای هرندی گفت «علما و بزرگان گفته­اند در مورد چگونگی وحی کمتر بحث و سؤال شود»! برای کسی که اصول و مقوِّمات بنیادین فرهنگ و تفکر ما را قبول ندارد چگونه می­توان با تکیه بر قرآن و روایات و آرای علما به وی پاسخ گفت. اینها برای کسی معتبر است که ابتدا حجیت آنها را پذیرفته باشد. اما برای کسی یا نسلی که حجیت منابع دینی از اساس برایش زیر پرسش است ارجاع دادن به این منابع چه مناسبتی می­تواند داشته باشد؟ از آقای هرندی و همه همفکران وی باید پرسید که آیا اساساً پرسش­گری در تفکر ما جای دارد. آیا ما به دیگران حق پرسش­گری درباره اصول و معتقدات و مقدسات خودمان را می­دهیم؟ اما باید توجه داشت صرف نظر از این که ما به دیگران حق پرسش­گری بدهیم یا ندهیم انسان­ها پرسش می­کنند. ما چه حق پرسش­گری را به رسمیت بشناسیم یا نشناسیم، این پرسش­ها در جامعه ما، به­خصوص در دوره کنونی و در میان نسل‏های جدید با شدت و حدت بسیار وجود دارند. اهل تفکر، برخلاف اهل تبلیغ یا اهل سیاست، نمی­توانند نسبت به پرسش­ها و پرسش­گری بی­تفاوت باشند. اگر کسی بگوید اساساً من وجود امر قدسی و وحی  را نمی­پذیرم آنگاه ما چه خواهیم کرد؟ آنچه مخالفان، منتقدان و محدودکنندگان پرسش‏گری ابراز می­دارند بر اساس استدلال­هایی است که در کتب کلامی ما در قرون پیشین آمده، دورانی که بشر هنوز مدرنیته و مکاتب جدید را تجربه نکرده است. ما در دوران جدید زندگی می­کنیم، یعنی در دورانی که علم و تکنولوژی و عقلانیت جدید همه جا را فرا گرفته و دیگر از در و دیوار عالَم، قدسیت و امور قدسی نمی­بارد. دترمینیسم علمی همه جا را فتح کرده، دیگر مجالی برای کرامات، معجزات و امور خارق­العاده وجود ندارد. دیگر برای کتب مقدس و مراجع دینی اتوریته و حجیت قائل نمی­شوند، و عقل خود­بنیاد می­خواهد خودش به پرسش­های خودش جواب دهد. سؤال متفکران این است: در عصر حاکمیت علم و تکنولوژی و با توجه به عقلانیت و زبان این روزگار چگونه می­توان برای نمونه از پدیداری به نام وحی یا از ساحت قدس، امور مقدس و تفسیر معنوی از جهان دفاع کرد؟ دفاع­ ما ممکن است دفاعی سیاسی، ایدئولوژیک یا تئولوژیک باشد. اما نه سیاست، نه ایدئولوژی و نه تئولوژی هیچ­یک نمی­توانند به پرسش­های فلسفی زمانه ما پاسخ گویند.

در ساحت پرسش­­گری نمی­توانیم از ادبیاتی استفاده کنیم که مبتنی بر مفروضات از پیش تعیین شده ماست. اگر در ساحت تحقیق و پژوهش، ما پیشاپیش پیامبر را ختمی مرتبت می­دانیم پس چرا دیگر طرح پرسش می­کنیم؟ اگر برای ما مسجل است که قرآن کتاب آسمانی است پس دیگر بحث از تأمل و پرسش­گری درباره وحی و تجربیات معنوی چه معنایی دارد؟ آنجا که پیشاپیش پاسخ­ها وجود دارند، پرسش­گری معنای اصیل و محصلی ندارد.

اما من در ساحت پرسش­گری، که آن را ساحتی فراسوی کفر و ایمان می­خوانم، قصد دارم با زبان دیگری به طرح یک پرسش بپردازم و آن اینکه آیا این امکان وجود دارد که در دوران خودمان امور مقدس و مفاهیمی چون وحی، کتاب مقدس، رسالت، نبوت، معراج و ... را به نحو دیگری باز تعریف کنیم. این رسالت، رسالت عظیمی است و نمی­توان با یک حکم تئولوژیک یا منع کردن تفکر درباره مفاهیم یاد شده، سر و ته مسأله را هم آورد.

"وحی" از کلیدی­ترین مفاهیم در سنت تاریخی ماست. صرف نظر از اینکه مسلمان باشیم یا نباشیم و صرف نظر از اینکه به خدا اعتقاد داشته باشیم یا نداشته باشیم این مفهوم در تاریخ ما وجود دارد و ما به عنوان یک عنصر اندیشنده باید تکلیف خودمان را با این مفهوم روشن کنیم. به نظر من تا زمانی که نتوانیم در دوران جدید به لحاظ فکری و با توجه به نظام وجودشناختی، معرفت­شناختی و انسان­شناختی جدید نسبتی با این مفهوم برقرار کنیم حفره­ای معرفتی در فرهنگ­مان وجود خواهد داشت و این حفره ما را در صحنه عمل هم با صعوبت­های بسیاری مواجه خواهد کرد.    

ما باید، همچون کانت در سنت متافیزیک غربی، پرسشی بنیادین را در سنت تاریخی خود مطرح کنیم. کانت یکی از محورهای تاریخ تفکر غرب است، طوری که می­توانیم تفکر غرب را به دو دوره ماقبل کانتی و مابعد کانتی تقسیم کنیم. عظمت و اهمیت این متفکر در این است که وی پرسشی را مطرح کرد که با پرسش­های پیشین در سنت متافیزیک کاملا متفاوت است. سؤال اصلی کانت طرح پرسش از امکان ذاتی مابعدالطبیعه است، به این معنا که آیا اساساً ما می‏توانیم مابعدالطبیعه داشته باشیم. ارسطو، افلاطون، دکارت، لایب­نیتس و دیگران فلسفه گفتند، اما کانت فلسفه نگفت. کانت سؤالش چیز دیگری است: آیا اساساً ما می­توانیم چیزی به نام فلسفه داشته باشیم؟ سؤال کانت این است که بشر همواره پرسش­های متافیزیکی داشته است. هر انسانی دوست دارد به پرسش­هایی درباره وجود خدا، حدوث و قدم عالَم، خلود نفس و ... پاسخ دهد. این درست است که ما آرزومندیم به این پرسش­ها پاسخ دهیم، اما مسأله این است که آیا ما می­توانیم به این پرسش­های متافیزیکی پاسخ‏هایی قطعی، یقینی و الزام­آور دهیم. بر این اساس، کانت میان دو معنا از مابعدالطبیعه قائل به تمایز شد: مابعدالطبیعه به منزله یک میل طبیعی و مابعدالطبیعه به منزله یک علم. با کانت و پرسش وی از امکان ذاتی مابعدالطبیعه به منزله یک علم، تحول بزرگی در تاریخ تفکر غربی شکل گرفت.

حال، ما نیز در تاریخ تفکرمان نیازمند طرح پرسش درباره امکان ذاتی دین هستیم. به تعبیر دیگر، همه ما آرزومندیم دین­دار باشیم و پیوسته از دین و دینداری سخن می‏گوییم. اما زمان آن رسیده است که برای اولین بار این پرسش را مطرح کنیم: آیا اساسا دین می­تواند امکان­پذیر باشد؟ آیا اساسا ممکن است امر قدسی در زبان، اندیشه و احساس یک انسان ظهور و تجلی داشته باشد؟ اگر متفکران ما نتوانند با این پرسش مواجهه­ای صمیمی و قدرت­مند داشته باشند مبانی فرهنگ ­ما بسیار متزلزل خواهد بود. ما در این روزگار، نیازمند متفکرین بزرگ دوران  خودمان هستیم، متفکرینی همچون ابن­سینا، شیخ اشراق، ملاصدرا و .... البته این سخن به معنای تکرار آرای این بزرگان نیست، بلکه ما نیازمند ملاصدرای زمان خودمان، ابن سینای زمان خودمان، مولانای زمان خودمان و ... هستیم که بتوانند در مقابل عقلانیت جدید و در روزگار مدرن و پست­مدرن، از امکان دیانت و امکان وحی نه به کمک متنی که خود مورد پرسش است بلکه با زبان و مفاهیم دیگری دفاع کنند.

اگر کسی بگوید اساساً متن قدسی امکان پذیر نیست و همه متن­ها بشری است با او چه کار خواهیم کرد؟ نمی­توانیم بگوییم «لَکُم دینکُم وَ لِیَ دین». شاید کسی بگوید وحی چیزی است که ما نمی­فهمیم و اساسا وحی از سنخ تجربه دیگری است. اما پرسش این است: چگونه به چیزی می­توان ایمان داشت که قابل فهم نیست؟ در این دوره تاریخی، ما ناگزیریم با پرسش­گری­های انسانِ مدرن و پست­مدرن مواجهه­ای منطقی و با اقتدار، و نه خشونت­آمیز و هراس­آلود داشته باشیم.

در همه ادیان از متون مقدس صحبت می­شود. اما انسان روزگار ما می­پرسد: قدسیت یک متن به چه معناست؟ چرا می­گوییم یک متن مقدس است؟ می­گوییم کتاب مقدس ما برای ما مقدس است. قرآن برای ما مقدس است. این سخن به چه معناست؟ آیا مراد این است که قرآن برای ما مسلمانان مقدس و برای غیرمسلمانان غیرمقدس است؟ پس بر  همین قیاس می­توان گفت اوپانیشاد­ها برای هندوان، اوستا برای زرتشتیان و اناجیل اربعه برای مسیحیان مقدس است. پس، به تعبیر قرآن، «کلُّ حِزبٍ بِما لَدَیهِم فَرِحون»؛ هر گروهی به آن­چه دارد، دل‏خوش است. اما آیا راهی وجود ندارد که بتوانیم قدسیت متنی را صرف­نظر از وابستگی­اش به گروهی خاص تبیین کنیم؟ آیا نمی­توان قدسیت یک متن را برای غیرمعتقدین به یک دین نیز آشکار ساخت؟  

در باب الوهیت، امر قدسی و وحی ممکن است موضع اعتقادی یا انکاری داشته باشیم. اما می­توانیم از موضع دیگری نیز با این امور مواجه شویم، و آن موضعِ پرسش‏گری است. این نوعی خیانت به امور مقدس است که پرسش­ها را سطحی کرده، به آنها پاسخ­های دمِ دستی بدهیم. پیام­آور اسلام، امکانی را برای بشریت عرضه می‏کند. این امکان همه بشریت، و نه صرفا قومی خاص یا حتی فقط مسلمانان را مورد خطاب قرار می­دهد. این امکان و مسیری را که وی نشان می­دهد، حتی برای غیرمسلمانان قابل تأمل و پیگیری است. متأسفانه، اهل تئولوژی تأمل در باب شخصیت، شیوه تفکر و نحوه زیست پیامبر اسلام را تا سر حد یک مسأله کلامی و تئولوژیک پایین آورده­اند؛ گویی یگانه مسأله در ارتباط با پیامبر اسلام ایمان آوردن یا کافر شدن به اوست. اهل تئولوژی در جامعه ما متأسفانه هرگز صلاحیت و شایستگی آن را نیافتند تا امکانی را که با پیامبر اسلام در برابر بشریت گشوده می­شود، تا سر حد یک مسأله فلسفی (وجودشناختی، معرفت­شناختی و انسان­شناختی فلسفی) ارتقاء بخشند، به این معنا که می‏توان در باب نحوه مواجهه پیامبر اسلام با جهان، فهم او از خویشتن و نسبتش با جهان اندیشید و حتی از آن دفاع کرد، بی­آنکه این سخن به معنای مسلمان شدن فرد جست­وجوگر باشد. به هر تقدیر، برای آن که فرهنگ ما جانی تازه و دوباره گیرد، ضرورت دارد ما به فهم دیگری از معنا و مفهوم الوهیت و امر قدسی رسیده، در نبی­شناسی، امام­شناسی و ولی­شناسی خویش تحولی بنیادین صورت دهیم، و البته این تحول جز در افقی آزاد نمی­تواند روی دهد.

حال اجازه دهید مشخصاً به مسأله وحی بازگردیم. نقطه عزیمت بنده، در تأمل و پژوهش در باب مسأله وحی این آیه قرآنی است که فرمود: «قُل اِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِِثلُکُم يُوحی اِلَيَّ». (کهف/ 110؛ همچنین فصلت/ 6) «بگو من انسانی هستم همانند شما مگر آنکه به من وحی می­شود». به اعتقاد من، همان­گونه که این آیه و بسیاری دیگر از آیات و نیز روایات نشان می­دهند، به­خوبی آشکار است که برخلاف تصور امروزین ما، در قرآن وحی پدیداری نیست که در تقابل با وصف بشری پیامبران باشد. در فرهنگ ما، به مرور زمان و به دلیل مقدس شمرده شدن مسائل نبوت، شخصیت نبی و وحی و به دلیل حاکمیت تفکر تئولوژیک و مرگ پرسش‏گری، اوصافی به نبی، علم نبی، وحی و کتاب مقدس نسبت داده شده است که کاملاً در تقابل و تعارض با وصف بشری اوست. این در حالی است که وحی، تجلی امر قدسی، و ارتباط داشتن با آسمان که تعبیری مجازی از حقیقت قدسی است، نه اموری در تقابل با وصف بشری، بلکه امکانی از امکانات گوناگون نحوه هستی آدمی است. لذا، اگر به پیروی از منطق قرآنی، و نه تحت تأثیر فرهنگ نااندیشیده مانده رایج، وصف بشری بودن پیام­آوران را جدی بگیریم و معتقد باشیم که پیامبر بشری چون دیگر انسانهاست، لازم است که به همه نتایج و لوازم ذاتی بشری بودن پیامبران نیز تن دهیم. من در اینجا صرفا به یکی از لوازم ذاتی حیث بشری اشاره می­کنم.

یکی از مقوِّمات نحوه هستی آدمی این است که انسان موجودی تاریخی است. این سخن بدین معناست که بشر درون یک فرهنگ، درون یک سنت، درون یک زبان و در یک سنت تاریخی بشر می­شود. اگر فرهنگ، زبان و سنتی تاریخی نباشد بشر، بشر نمی­شود. باز هم همان نوزاد خیالی را در نظر آورید که درون یک جنگل، یعنی به دور از جامعه، زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی متولد شده و رشد کرده است. اما بی­تردید، وی انسان نخواهد بود، چرا که انسان بودن انسان قائم به زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی است. حال، انسانی که درون یک زبان، فرهنگ و سنتی تاریخی متولد شده، رشد کرده و بار آمده است، رنگ و بوی زبان، فرهنگ، جامعه و تاریخ خود را نیز می‏گیرد و این امری اجتناب­ناپذیر است. آدمی می­تواند با برخی از جنبه­های فرهنگی و تاریخی جامعه خویش به چالش و مقابله برخیزد، اما اولا، این چالش نمی­تواند همه جنبه­های فرهنگی و تاریخی یک جامعه و سنت تاریخی را دربرگیرد؛ ثانیا، خود این چالش در محدوده امکاناتی است که باز هم خود آن زبان، فرهنگ، جامعه و سنت تاریخی در اختیار فرد قرار می­دهد. بنابراین، اگر این آیه را بپذیریم که همه پیام­آوران، از جمله پیامبر اسلام بشری همچون دیگر انسانها هستند، در نتیجه باید بپذیریم که هر یک از پیام­آوران در یک سنت تاریخی متولد شده، در یک سنت تاریخی رشد کرده و اعمال و رفتار و علم و معرفت آنها، از جمله کتب مقدس آنها در همان جامعه، فرهنگ و سنت تاریخی­شان پدیدآمده است. نتیجه این سخن این است که هیچ انسانی نمی­تواند در فضایی اثیری، یعنی در فضایی غیرتاریخی و فراتاریخی و بیرون از تاریخ، در یک ساحت بی­زمان، بی­مکان و بی­تاریخ  پا به عرصه هستی گذارده، یا در یک چنین فضای اثیری رشد و زندگی کرده باشد. هر پیامبری از آن جهت که انسان است دارای حیث تاریخی است و همین حیث تاریخی، خود را در کتاب مقدس او نیز آشکار می­سازد. این حکم کلی در مورد پیام­آور اسلام و قرآن نیز صادق است. در قرآن از کشمش، خرما، بقره، شتر و ... صحبت می­شود، یعنی از اموری که صرفا در جامعه، فرهنگ و سنت تاریخی خاصی وجود داشته است. فرضا در قرآن اشاره به «پدیدار ظهار» شده است. پدیدار ظهار پیداری است که صرفا در جامعه عرب و نه هیچ­جای دیگر و در دوره تار یخی خاصی، یعنی در دوره حیات پیامبر اسلام و قبل از آن وجود داشته است. در سراسر آیات قرآن، این وجوه تاریخی کاملا آشکار است. بنابراین، بی‏تردید، کتب مقدس، همچون هر کتاب دیگری و همچون هر پدیدار انسانی دیگری، اموری تاریخی­اند.

این در واقع، همان نتیجه­گیریی بود که در هرمنوتیک جدید و در مسیر تفکر­ انسان غربی شکل گرفت. در هرمنوتیک جدید، غالبا به این نتیجه رسیدند که کتب مقدس نه پژواک آسمان و تجلی امر قدسی بلکه پژواک فرهنگ، زبان، جامعه، فرهنگ و سنت تاریخی خاصی هستند. تورات انعکاس فرهنگ قوم بنی­اسرائیل و دوره تاریخی موسی، اناجیل اربعه حاصل شرایط اجتماعی و فرهنگی عیسی مسیح و قرآن پژواک زبان، فرهنگ و سنت تاریخی اعراب و جامعه­ای است که پیامبر اسلام در آن زیست کرده است. 

اما اگر چنین نتیجه­گیریی را بپذیریم، کتب مقدس هم­وزن کتب بشری خواهند بود و دیگر سخن گفتن از کتب مقدس معنایی نخواهد داشت. لیکن، آیا ما می­توانیم چشمان خویش را بر این حقیقت ببندیم و این حقیقت آشکار را که در سراسر همه کتب مقدس وجوه تاریخی و حیث تاریخی نبی کاملا هویداست، انکار کنیم؟ یک چنین بحثی از همان آغاز در میان خود مسلمانان درباره سرشت و ماهیت کلام الهی وجود داشته است. معتزله قائل بودند که کلام الهی (کتاب مقدس یا قرآن) حادث است، چرا که هر یک از آیات قرآن شأن نزولی داشته و با توجه به شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی نازل شده است. معنای سخن معتزله این بود که کلام‏الله امری تاریخی است. در مقابل، اشاعره معتقد بودند که قرآن یا کلام الهی قدیم است و چون ذات الهی امری حادث (تاریخی) نیست لذا صفت کلام او نیز امری غیرحادث و قدیم (غیرتاریخی) است. اما اشاعره نمی­توانستند نزول آیات با توجه به شأن نزول­شان، یعنی همان حیث تاریخی آیات، را به سهولت نادیده بگیرند؛ لذا، با تکیه بر مفهوم «لوح محفوظ الهی» در صدد توجیهات کلامی تصنعی برای اثبات قدیم (غیرتاریخی) بودن قرآن بودند.  

به هر تقدیر، آیا ما می­توانیم انسان را موجودی تاریخی ندانیم و حیث تاریخی وی را نادیده بگیریم؟ اگر ما انسان را موجودی تاریخی بدانیم، که باید بدانیم، لذا باید بپذیریم که نبی نیز به حکم انسان بودنش موجودی تاریخی است؛ و کتب مقدس نیز به تبعیت از نبی دارای وصف تاریخی­­اند. اگر ما کتب مقدس را غیرتاریخی بدانیم حقیقت بزرگ و آشکاری را درباره کتب مقدس انکار و قربانی کرده­ایم. اما، از سوی دیگر، اگر کتب مقدس را تاریخی محض دانسته، آنها را پژواک شرایط اجتماعی و تاریخی نبی بدانیم، به سکولاریسم دوره جدید تن داده­ایم. بنابراین، ما در اینجا، با یک معضل و پارادوکس مواجهیم: از یک سو نمی­توانیم حیث تاریخی نبی و کتب مقدس را انکار کنیم و انکار تاریخیت و حیث تاریخی شخصیت نبی و کتاب مقدس، ما را با انجماد، تحجر و ارتجاع دینی مواجه خواهد ساخت؛ از سوی دیگر نیز درک تاریخی از نبی و کتب مقدس به معنای سکولاریزه و عرفی کردن آنها خواهد بود و ما را به همان مسیری خواهد کشاند که تاریخ تفکر غربی آن را طی کرده است. به تعبیر دیگر، درک تاریخی از نبی و کتاب مقدس ما را به سکولاریسم و در نهایت به نیهیلیسم و نیست­انگاری دوره مدرن سوق خواهد داد؟ حال، چگونه می­توان بر این پارادوکس غلبه کرد؟ یعنی آیا در برابر ما هیچ راه دیگری جز انجماد و تحجر دینی به واسطه انکار حیث بشری و حیث تاریخی نبی و کتاب مقدس یا مسیر سکولاریسم و نیهیلیسم به واسطه بشری و تاریخی دانستن کتب مقدس وجود ندارد؟

به اعتقاد اینجانب، برای پاسخ به این معضل و غلبه بر پارادوکس مذکور، ما باید تأمل بیشتری بر ساختارهای وجودشناختی انسان داشته باشیم. ما می­توانیم از سنت متافیزیک غربی این درس بزرگ را بیاموزیم که انسان موجودی تاریخی است و بی­هیچ هراسی در برابر این حقیقت بزرگ سر تسلیم فرو آوریم. اما همچنین ما، از موضع انسانی که در یک سنت شرقی و دینی بار آمده است، می­توانیم از سنت متافیزیک غربی بپرسیم: آیا انسان، موجودی صرفا تاریخی است یا جنبه‏های غیرتاریخی و فراتاریخی نیز دارد؟ به اعتقاد من، انسان موجودی تاریخی است اما دارای حیث فراتاریخی نیز هست و با فراتاریخ نیز می­تواند نسبتی برقرار کند. لذا کتب مقدس حاصل دیالکتیک جنبه­های تاریخی و فرا­تاریخی نحوه هستی آدمی و حاصل دیالکتیک زمین و آسمان یا امر عرفی و امر قدسی  است. بدین ترتیب، از این منظر، ما می‏توانیم نزاع دیرینه معتزله و اشاعره، مبنی بر حادث (تاریخی) یا قدیم (فراتاریخی) بودن کلام الهی را پایان داده، به درکی تازه و فراتر از نگرش این دو نحله کلامی و تئولوژیک در حوزه کلام الهی دست یابیم. بحث از نسبت تاریخ و فراتاریخ می­تواند نقطه شروع خوبی برای تفکر در باب «وحی» باشد، نقطه شروع تازه­ای که می­تواند نتایج بزرگی را در حوزه فلسفه دین­، فقه، اصول و نیز فلسفه فقه و اصول به بار آورد.

به هر تقدیر، چنانچه اگر، هم اهل تئولوژی و هم پیروان نحوه تفکر سکولار و شیفتگان عقل روشنگری، نگاه تاریخی را بپذیرند به بسیاری از پرسش­ها در باب وحی و شخصیت نبی می­توان در افق روشن­تری پاسخ داد. تا زمانی که هر دو طرف نزاع اسیر ذات­گرایی ارسطویی باشند، آنان به هیچ­گونه زبان مشترکی دست نخواهند یافت.

امروزه، در پرتو آگاهی تاریخی، این حقیقت کاملا آشکار شده است که در طول تاریخ سنت­های نظری و تاریخی گوناگونی وجود داشته است. سنت عبری و سنت متافیزیک یونانی دو سنت بزرگ تاریخی از میان این سنت­ها بوده و هستند. در هر یک از این سنت­ها مفاهیم، معانی خاصی داشته­اند. امروز می­گوییم «علم» و از آن علم فیزیک و شیمی را می­فهمیم، اما در دوره­های تاریخی دیگر و در سنت‏های تاریخی دیگر، اصطلاح «علم» هیچ­گاه معنایی را که امروز این واژه یافته است، نداشته است. برای مثال آنجا که پیامبر اسلام گفت «اطلبو العلم حتی بالصین»، علم معنایی کاملا متفاوت از آن چیزی دارد که امروز ما از واژه علم مراد می­کنیم. مشکل اینجاست که ما بر اساس اصول و مبادی یک سنت و با نگاه و نحوه نگرش خاص آن می­خواهیم مفاهیم سنت دیگری را فهم کنیم. وقتی با اصول و مبانی سنتی خاص، مفاهیم و مبانی سنت تاریخی دیگری را بررسی کنیم این مفاهیم و مبانی اخیر بی­معنا می‏شوند. «وحی» در یک شبکه پیچیده­ای از مبانی و مفاهیم و در یک سنت تاریخی خاص، مشخصا در سنت عبری معنا می­یابد، و این یک اصل هرمنوتیکی است که ما حق نداریم آموزه­های یک سنت را در سنت دیگر فهم کنیم. «وحی» در سنت تاریخی خاصی شکل گرفته و برای فهم آن باید در آن سنت وارد شویم. وحی حاصل صورت‏بندی خاصی از معرفت بشری در یک سنت تاریخی خاص است.*

 

 

 

*در اینجا به دلیل محدودیت­هایی که در برنامه­های رادیویی وجود دارد، سخنان دکتر بیژن عبدالکریمی در باب وحی ناتمام ماند.­

 

 

19شهریور 1388

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.