والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






نرگس وفادار

باران و شب سگی



 

از اولش معلوم شد امشب یک شب سگی بزرگ است. همان اول که بابا آمد و سیب زمینی‏های پوسیده مغازه اکبر آقا را داد دستم و همه  را ریختم، قبل از آن که آن همه زیاد حرف‏های بد بزند، مامان خودش گفت: "خدایا باز هم یک شب سگی!"

نمی‏دانم چرا لکه‏های زرد واقعا بابا را همیشه عصبانی می‏کند. سالی که مریم روی پای عمه فرنگی نشسته بود و یک دفعه مانتوی سفید عمه زرد شد، بابا هم مثل الان که گوشه سقف خانه زرد شده و شکل یک قلب خوشگل شده عصبانی شد. هر بار هم كه ‏می‏خواهد عصبانی بشود یک عالمه به من فحش ‏می‏دهد. چون من هیچ وقت مرد به درد بخور نمی‏شوم.

از دیروز تا همین الان هی باران آمد و آمد تا  آخرش، سقف خیس شد و بابا هم گفت: "دیگر نمی‏برمت دکتر!" و گفت: "همین طوری چلاق بمان... نان خور اضافه!" و دوباره گفت: "مگر من چه گناهی کرده‏ام؟ عصای دستی که تو باشی..." و بعد حرفی زد که فکر کنم خیلی بد بود. چون مامان یک دفعه بلند شد و از پیش بابا رفت آن طرف‏تر اتاق و گوش‏هایش را محکم گرفت تا حرف‏های بد بابا را نشوند.

ولی باز هم خوب شد بابا این دفعه به خاطر ریش‏هایم که مثل مال بقیه نیست و پر از دایره‏های تو خالی است مسخره‏ام نکرد. فقط دوباره گفت: "دکتر بی دکتر!" شاید هم چون مامان داشت گریه‏اش ‏می‏گرفت چیزی نگفت. مامان زیاد اجازه نمی‏دهد بابا به من زیادی گیر بدهد. همیشه ‏می‏گوید حق نداری کوفتش بدهی... یا شاید هم ‏می‏گوید سرکوفتش را نگیر... آخرش هم ‏می‏گوید من باید كوفتش بدهم. چون تقصیر خودشان شده.

مامان ‏می‏داند وقت‏هایی كه بگوید من را نمی‏برد دكتر، بالای لبم بالا و پایین ‏می‏رود و سردم ‏می‏شود. حتی اگر این پایم پشت آن پایم گیر کند و بخورم زمین، زورکی به من ‏می‏خندد تا حواسم پرت شود و نبینم که بابا دارد از پشت ابروهایش با عصبانیت به من نگاه ‏می‏کند و گوشه سبیلش را ‏می‏جود. تازه به من گفته که دکتر‏ها من را خوب ‏می‏کنند. آن وقت اگر موهایم را مثل بابا شانه کنم، چون وسط سرم هم مو دارد، خیلی قشنگ ‏می‏شوم و بعد با هم ‏می‏رویم خانه همسایه‏مان. همان‏هایی که سه خانه آن طرف ترند و ماشینشان شب‏ها آهنگ ‏می‏زند تا دزد‏ها بترسند و فرار کنند. من هیچ وقت به هیچ کسی نگفته‏ام که من هم از صدای آهنگ ماشینشان ‏می‏ترسم، با این که من اصلا دزد نیستم.

مامان گفته دکتر‏ها بلدند کاری کنند که اگر گل و شیرینی را به من بدهند، نیفتد. این طوری بابا هم خیلی خیلی خوشش ‏می‏آید و ‏می‏گوید: "پسر من است‏ها!" مثل بابای مجید. بعد هم کمربندش را صاف ‏می‏کند و با دستش ‏می‏زند توی پشتم و ‏می‏گوید: "پسر ناز خودم!" مثل بابای مجید.

حتی مامان گفته ‏می‏توانم با دختر آن‏ها یعنی خانم شکوفه خانم عروسی کنم. بابا اجازه نمی‏دهد هیچ وقت لباس سفید بپوشم. ‏می‏گوید لباس سفید مال آن‏هایی است که عرضه راه رفتن دارند و هی نمی‏خورند زمین. ولی مامان همیشه چشمک ‏می‏زند و قول ‏می‏دهد که برایم کت و شلوار سفید بخرد و قول ‏می‏دهد نزند زیر قولش. من هم یک روز یک قول خیلی بزرگ به خودم دادم. قول دادم هیچ وقت پسر عمو نشوم، مثل بابا. هیچ وقت هم به خانم شکوفه خانم نمی‏گویم دختر عمو. دوست دارم بگویم زن من! مثل بابای مجید.

ولی حالا که این قدر باران آمده و بابا این قدر عصبانی شده، ‏می‏ترسم اگر از فردا ماشینشان آهنگ بزند، من گریه‏ام بگیرد و بابا باز با عصبانیت به من نگاه کند و ته سیگارش را بریزد روی موکت و دوباره سوراخ سوراخ ترش کند. مثل زلیخا. زلیخا را خاله ‏می‏گوید. اما هرچه صبر ‏می‏كنم نمی‏گوید زلیخا یعنی چی.

بعضی وقت‏ها دلم ‏می‏خواهد اصلا من مریم باشم. آن وقت هر شب بابا بغلم ‏می‏کند. بعد من را ‏می‏بوسد. موهایم را ‏می‏اندازد پشت گوشم و من را ‏می‏برد توی رختخواب تا سرما نخورم. بعد با مهربانی به من آن قدر نگاه ‏می‏کند تا خسته بشود و بعد حتما ‏می‏گوید: "دختر خوشگل بابا!" و ‏می‏گوید: "دکتر من!" ."همه امیدم"هم ‏می‏گوید حتما.

بابا گفته مریم از جهنم نجاتش ‏می‏دهد. مامان به بابا ‏می‏گوید این جهنم خودم است. یا شاید ‏می‏گوید توی جهنم ‏می‏سوزد اما بابا اصلا نمی‏سوزد. یك بار خاله به بابا گفت خودش صاحب جهنم است. اما بابا وقتی ‏می‏گوید مریم دكتر ‏می‏شود و نجاتش ‏می‏دهد بدجوری به من نگاه ‏می‏کند و ‏می‏گوید: "شاید کله تو را هم خوب کرد تا این قدر نجنبد." اگر بابا راست بگوید و مریم بتواند کاری کند تا سرم این قدر تکان نخورد عیبی ندارد. اما مریم خیلی دیر دیر بزرگ ‏می‏شود. اصلا فکر کنم بعضی وقت‏ها بزرگ نمی‏شود.

برای همین آمدم بالای پشت بام. همین جایی که بابا قبلا‏ها که هنوز نرفته بود آب خنک خوری، کبوتر‏هایش را نگه ‏می‏داشت و زهرماری ‏می‏کشید. آب خنک‏خوری را مامان ‏می‏گوید تا زهرا نفهمد یعنی زندان. همین جا ‏می‏نشینم تا باران شاید بیشتر از این تو نرود و بابا باز دوباره خوشحال شود. آن وقت مامان هم ‏می‏خندد و ‏می‏گوید: "مرد خوب زندگی من!" فقط نمی‏دانم کی قرار است باران بند بیاید. چون سردم است و لباس‏هایم چسبیدهاند به من. فكر ‏می‏كنم آب‏ها که ‏می‏آیند زیرم، من را هی بالا ‏می‏برند. اما دستم را كه ‏می‏گذارم روی لبه پشت بام ‏می‏بینم ‏بالا نرفته‏ام مثل کبوترهای بابا. صدای آهنگ ماشین خانوم شکوفه خانم هم ‏می‏آید. ولی دیگر نمی‏ترسم. این که کسی نمی‏فهمد باران‏های روی صورت من گریه هستند، خیلی خوب است. مامان ‏می‏گوید مرد خوب زندگی گریه نمی‏کند...

 

28 شهریور 88



نظر خوانندگان: 7 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.