از اولش معلوم شد امشب یک شب سگی بزرگ است. همان اول که بابا آمد و سیب زمینیهای پوسیده مغازه اکبر آقا را داد دستم و همه را ریختم، قبل از آن که آن همه زیاد حرفهای بد بزند، مامان خودش گفت: "خدایا باز هم یک شب سگی!"
نمیدانم چرا لکههای زرد واقعا بابا را همیشه عصبانی میکند. سالی که مریم روی پای عمه فرنگی نشسته بود و یک دفعه مانتوی سفید عمه زرد شد، بابا هم مثل الان که گوشه سقف خانه زرد شده و شکل یک قلب خوشگل شده عصبانی شد. هر بار هم كه میخواهد عصبانی بشود یک عالمه به من فحش میدهد. چون من هیچ وقت مرد به درد بخور نمیشوم.
از دیروز تا همین الان هی باران آمد و آمد تا آخرش، سقف خیس شد و بابا هم گفت: "دیگر نمیبرمت دکتر!" و گفت: "همین طوری چلاق بمان... نان خور اضافه!" و دوباره گفت: "مگر من چه گناهی کردهام؟ عصای دستی که تو باشی..." و بعد حرفی زد که فکر کنم خیلی بد بود. چون مامان یک دفعه بلند شد و از پیش بابا رفت آن طرفتر اتاق و گوشهایش را محکم گرفت تا حرفهای بد بابا را نشوند.
ولی باز هم خوب شد بابا این دفعه به خاطر ریشهایم که مثل مال بقیه نیست و پر از دایرههای تو خالی است مسخرهام نکرد. فقط دوباره گفت: "دکتر بی دکتر!" شاید هم چون مامان داشت گریهاش میگرفت چیزی نگفت. مامان زیاد اجازه نمیدهد بابا به من زیادی گیر بدهد. همیشه میگوید حق نداری کوفتش بدهی... یا شاید هم میگوید سرکوفتش را نگیر... آخرش هم میگوید من باید كوفتش بدهم. چون تقصیر خودشان شده.
مامان میداند وقتهایی كه بگوید من را نمیبرد دكتر، بالای لبم بالا و پایین میرود و سردم میشود. حتی اگر این پایم پشت آن پایم گیر کند و بخورم زمین، زورکی به من میخندد تا حواسم پرت شود و نبینم که بابا دارد از پشت ابروهایش با عصبانیت به من نگاه میکند و گوشه سبیلش را میجود. تازه به من گفته که دکترها من را خوب میکنند. آن وقت اگر موهایم را مثل بابا شانه کنم، چون وسط سرم هم مو دارد، خیلی قشنگ میشوم و بعد با هم میرویم خانه همسایهمان. همانهایی که سه خانه آن طرف ترند و ماشینشان شبها آهنگ میزند تا دزدها بترسند و فرار کنند. من هیچ وقت به هیچ کسی نگفتهام که من هم از صدای آهنگ ماشینشان میترسم، با این که من اصلا دزد نیستم.
مامان گفته دکترها بلدند کاری کنند که اگر گل و شیرینی را به من بدهند، نیفتد. این طوری بابا هم خیلی خیلی خوشش میآید و میگوید: "پسر من استها!" مثل بابای مجید. بعد هم کمربندش را صاف میکند و با دستش میزند توی پشتم و میگوید: "پسر ناز خودم!" مثل بابای مجید.
حتی مامان گفته میتوانم با دختر آنها یعنی خانم شکوفه خانم عروسی کنم. بابا اجازه نمیدهد هیچ وقت لباس سفید بپوشم. میگوید لباس سفید مال آنهایی است که عرضه راه رفتن دارند و هی نمیخورند زمین. ولی مامان همیشه چشمک میزند و قول میدهد که برایم کت و شلوار سفید بخرد و قول میدهد نزند زیر قولش. من هم یک روز یک قول خیلی بزرگ به خودم دادم. قول دادم هیچ وقت پسر عمو نشوم، مثل بابا. هیچ وقت هم به خانم شکوفه خانم نمیگویم دختر عمو. دوست دارم بگویم زن من! مثل بابای مجید.
ولی حالا که این قدر باران آمده و بابا این قدر عصبانی شده، میترسم اگر از فردا ماشینشان آهنگ بزند، من گریهام بگیرد و بابا باز با عصبانیت به من نگاه کند و ته سیگارش را بریزد روی موکت و دوباره سوراخ سوراخ ترش کند. مثل زلیخا. زلیخا را خاله میگوید. اما هرچه صبر میكنم نمیگوید زلیخا یعنی چی.
بعضی وقتها دلم میخواهد اصلا من مریم باشم. آن وقت هر شب بابا بغلم میکند. بعد من را میبوسد. موهایم را میاندازد پشت گوشم و من را میبرد توی رختخواب تا سرما نخورم. بعد با مهربانی به من آن قدر نگاه میکند تا خسته بشود و بعد حتما میگوید: "دختر خوشگل بابا!" و میگوید: "دکتر من!" ."همه امیدم"هم میگوید حتما.
بابا گفته مریم از جهنم نجاتش میدهد. مامان به بابا میگوید این جهنم خودم است. یا شاید میگوید توی جهنم میسوزد اما بابا اصلا نمیسوزد. یك بار خاله به بابا گفت خودش صاحب جهنم است. اما بابا وقتی میگوید مریم دكتر میشود و نجاتش میدهد بدجوری به من نگاه میکند و میگوید: "شاید کله تو را هم خوب کرد تا این قدر نجنبد." اگر بابا راست بگوید و مریم بتواند کاری کند تا سرم این قدر تکان نخورد عیبی ندارد. اما مریم خیلی دیر دیر بزرگ میشود. اصلا فکر کنم بعضی وقتها بزرگ نمیشود.
برای همین آمدم بالای پشت بام. همین جایی که بابا قبلاها که هنوز نرفته بود آب خنک خوری، کبوترهایش را نگه میداشت و زهرماری میکشید. آب خنکخوری را مامان میگوید تا زهرا نفهمد یعنی زندان. همین جا مینشینم تا باران شاید بیشتر از این تو نرود و بابا باز دوباره خوشحال شود. آن وقت مامان هم میخندد و میگوید: "مرد خوب زندگی من!" فقط نمیدانم کی قرار است باران بند بیاید. چون سردم است و لباسهایم چسبیدهاند به من. فكر میكنم آبها که میآیند زیرم، من را هی بالا میبرند. اما دستم را كه میگذارم روی لبه پشت بام میبینم بالا نرفتهام مثل کبوترهای بابا. صدای آهنگ ماشین خانوم شکوفه خانم هم میآید. ولی دیگر نمیترسم. این که کسی نمیفهمد بارانهای روی صورت من گریه هستند، خیلی خوب است. مامان میگوید مرد خوب زندگی گریه نمیکند...
28 شهریور 88