با تعجب، به گلدونی که پر کرده بود از لالههای هلندی خیره شدم. گفت: «اولین سالگرد پدرته.» و بعد کلی تف و لعنت نثارش کرد.
صدایش میلرزید: «بختم سیاه بود. فقط آزار و اذیتش یادم مونده... همینه که سالگردش گل خریدم تا به خودم تبریک بگم جای تسلیت.»
دید که همه حواسم به اوست. گلدوزیش را گذاشت کنار.
یک ماهی میشد میرفت نهضت سوادآموزی. تازگیها تقلبکردن یاد گرفته بود. مثل بچهها کلی ذوق میکرد. دفتر مشقش را آورد: «میشه مشقای ریاضیم رو تو بنویسی؟»
پرسیدم: «با خط من؟»
لپهاش گل انداخت. آهسته گفت: «آخه هر چی مینویسم تموم نمیشه!»
نگفت که جریمه شده. خندیدم.
گفتم: «به یه شرط.»
میدانست میخواهم سر به سرش بگذارم. پرسید: «باز چه شرطی؟»
گفتم: «بگو کافینت.»
گفت: «کابینت.»
گفتم: «بگو کافیمیت.»
گفت: «کافینت.»
خندهام گرفت یا نگرفت یادم نیست. اما یادم هست، دوباره لپهاش گل انداخت. خندید. هنوز بلد نبود اسم خودش، من و پدرم را بنویسد. ژاکت سیاهش را انداخت روی دوشش. سردش شده بود انگار. انگشتهام درد گرفته بودند. اما مینوشتم، مشتاقانه. روی صندلی نشسته بود. پاهایش را تکان میداد و پرتقال میخورد. گلدوزیش را از سر گرفت. پشت سر هم سوزن بود که میزد. سرک کشیدم، شاید دستگیرم شود چه میدوزد که تمامی ندارد.
یک لاله بود. سیاه و بزرگ. روی ساتن چروک رخت عروسیش.
13/7/88