والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






شعری از دیوید هارسنت - برگردان: زهرا نی‌چین

اشباح

 

 

با خودشان سرمایی می‌آورند، چنان‌که سنتش می‌طلبد

و نوری، و بویی از پوسیدگی

بسیار همسان کرمی در چوب

و با هم فغان می‌زنند

 

تا صدایشان آسمان را فرا گیرد، گویی صدای پرنده‌ای باشد

و در دستان بازشان   

یادگارهایی از خود باقی می‌گذارند

نامه‌ای یا عکسی

و از عزیمت خود ردی بر جای می‌گذارند

 

لکه‌ای در کفش یا چرکی بر آستین

و مستتر می‌شوند

زیر پوششی که می‌زیستندش

و نام‌هاشان بر آن کوک خورده

چشم سپرده‌اند به اشارتی از شما، چشم سپرده‌اند تا بازشناسیدشان

 

شاید چیزی از زمان دیرین

از سرگرمی‌ها و بازی‌ها...

مادامی‌که بی‌قرارند

گویی در حاشیه‌ شب ایستاده‌اند

و با اشارتی می‌افتند

 

و از مرگ شبنمی دارند بر قاب ‌عکس‌ها

بر چوب‌ پرده‌ها، بر لباس‌های گنجه، بر کتاب‌ها

و بر مژگان‌تان

تا منشوری بسازند

از آن‌چه کسب کرده‌اید

 

تصویری شکسته

از آن‌ چه باید صحنه‌ نمایشی باشد

از سلطنتی صلح‌جو،

یک منادی

برای جایی که تنها در رؤیاها می‌یابید

 

با نهرهای غیرآشامیدنی‌اش

و بیابانی مملو از دام‌ها و شوریدگی‌ها

آن‌جا که افق‌ها خطوطی ناراستند

چهارپایان لنگ و زمین‌گیرند

و بر زانوان خود راه می‌روند

 

و انتظارهای طویلشان

که روی پاهایتان می‌خوابانند

در آن هنگام عقب می‌ایستند،‌ جدا می‌شوند

بی‌مو، با پوستی لطیف،

و چشمان آبی روشنشان

 

به‌سان چشمان نوزادی،‌

و بر نگاه بی‌همتای اندوه شکیبایند

چنان‌که باید،‌

برای یقین،

چه باز ایستد

قلب هر آن ‌کس که باشد

تو را با خود می‌برند

 

 

 

 

 

Ghosts

 

By David Harsent

 

 

They bring with them a coldness, as tradition demands,

and a light, dry odor of rot

much like worm in wood, and bring a chorus of cries

 

to fill the air as if it were birdsong, and bring in their open hands

tokens of themselves, a letter, a snapshot,

and bring some trace of their point of departure, a smudge

 

on the shoe, a stain on the sleeve, and bring the disguise

they lived under, stitched with their names,

hoping you’ll give them the nod, hoping you’ll recognize

 

something, perhaps, of the old times, the fun and games,

while they shuffle up as if they stood on the edge

of night so a nudge would tip them over, and bring

 

a dew of death that settles on picture frames,

on pelmets, on clothes in the closet, on books,

on your eyelash, to make a prism through which you get

 

a broken image of what must be a stage set

of the Peaceable Kingdom, a front

for that place you only ever find in dreams,

 

its undrinkable rivers, its scrubland of snarls and hooks,

horizons gone askew,

beasts hamstrung and walking on their hocks,

 

and bring their long-lost hopes, which they lay at your feet

then stand back, stand apart,

hairless, soft-skinned, their eyes bright blue

 

like the eyes of the newborn, and bearing a look

of matchless sorrow, as would, for sure,

stop the heart of whoever it is they take you for.

 

 

زهرا نی‌چین

 

 

 

22مهر1388

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.