نگاهی به شعرهای مهناز بدیهیان
شعر به باور بسیاری مقولهای است برای آشکار شدن ویژگیهای شخصی و نگاه شاعر به محیط اطرافش. در شعر عواطف و خلقیات شکل میگیرد و فضای درونی و بیرونی را به هم میآمیزد. شعر مکانی است برای انتقال و نگاه باورهای درونی به بیرون. نکته مهم دیگر در ساختار شعری که بتوان بر مبنای تئوری خاصی آن را نقد کرد، مبحث زبان و نوع نگاه شاعر است. از دیدگاه فمنیستهای پستمدرن زبان از نوعی نگرش مردانه رنج میبرد، زبانی که برای نوشتن و توصیف جهان بیرون به کار میرود زبانی مردانه است و زنان این زبان را به کار میگیرند تا از طریق آن با محیط اطراف خود ارتباط برقرار کرده و فرضیات جامعه خویش را به چالش کشانند. نرمهای مردانه در زبان باقی میمانند و جایی برای زنان نیست. حال آنکه زنان آرزوهای روانکاوانه خود را از طریق زبان بیان میکنند. زبانِ شعر نوعی امتیاز به شاعر میدهد تا از آن به نفع خودش برداشت کند و نگاه مادرانه و زنانه خود را در آن قالب بگنجاید. گر چه حضور پررنگ زنانه در انتخاب شعر به عنوان بسط ایدهآلهای خود نادیده گرفته شده است اما باید پذیرفت که این روند در اشعار اکثر شاعران زن هویدا است.
مهناز بدیهیان از شاعرانی است که این روند تکاملی نگریستن مادرانه به جهان پیرامون خود و همچنین منی که حضور پرقدرت خود را در کنار سرشکستگیها و باورهای تحمیل شده پررنگ میکند. من موجود در اشعار بدیهیان منی است که همه زنان تجربه کردهاند، اما حضور این من پررنگتر است. بدیهیان را گر چه اکثرا به عنوان شاعری طبیعتگرا در نظر گرفتهاند، اما میتوان گفت که نگاه وی به طبیعت نگاهی متفاوت است. بر طبق اصول زبانی و فرازبانی کریستوا، زنان در زبان آرزوها و رویکردهای مادرانه را در زیر ساختهای شعری آشکار میکنند. بنا به عقیده وی، شعر بهترین مکان برای بیان تبعیضهایی است که بر آنها روا شده است. رویکردهای اجتماعی و سیاسی را میتوان در زیر ساختهای شعر آنها دید. بدیهیان نیز به کرات در شعرش با نگاهی مادرانه به طبیعت بیجان و جاندار اطراف خودش، پیچیدگیهای روانشناختی ذهن زنانه خود را آشکار میکند. وی بیشتر از آن که نگران رویکردهای حساس محیط اطرافش باشد، با دیدی باز طبیعت را به چالش میکشد. با طبیعت از آروزهای مادرانه خودش سخن میگوید. شعر او بستر آرامی است برای رازهای مادری که از سرزمینش دور مانده است.
و تا زندهام
و شقایق گل میدهد به فصل زن بودن
حتی به فصل لالههای پژمرده!
امروز
چهره مهتاب زدهام را
ماسههای زاینده رود
و خزههای شب گرفته رودخانه مارگریت
و موجهای رود تایمز
سایدند، صیقلی
و من شادترین شعرم را سرودم...
آن هم دراین همه تنهایی که موج میزند
این نگاه آرام و ملایم در اکثر شعرهای وی تکرار میشود و حاکی از شکستن نرمهای عادی زبانی و به کار گرفتن آن در اندیشه خود است. اندیشهای که کنجکاو و دقیق است و هیچ یک از عناصر طبیعت از قلمش نمیافتد.
و چه خوب است، اگر هیچ نیست
بهار هست و شکوفه
درخت هست و آفتاب
و این کوه مخملی
که با من قهر نمیکند، مثل برادرم
که هر ساله به وقت شکوفهها قهر است!
از دیگر خصوصیات اشعار بدیهیان تشخص دادن به رویکرد زنانه در واژههای شعر است. وی زبان شعریاش را به نحوی پیش میبرد تا از آرزویی مشترک صحبت کند و در جدال با محیط، سرافراز باز میگردد. وی زنی است امیدوار که طبیعت را از دید مادرانه خودش مینگرد و از رویکردهای طبیعت که عمدتا زبان مردانه در تسخیر آنها است، زنانگی خود را بیرون میکشد. روانی شعر وی، منی را به تصویر میکشد که در عین حال که زن است، پریشان نیست و درونی آگاه و منطقی دارد. در وجودش تضاد و جدال با درون به معنای واقعی وجود ندارد. وی طبیعت خشن را نرم میکند و با کلمات خودش آنها را در تسخیر روان آرام خود در میآورد. حتا تصاویر من اعتراضی هم در اکثر اشعارش به نوعی آرامش میرسد.
از همسایه میپرسم جسد گربه سیاه تنها را دیدهای
میگوید به رنگ ببر بود یا به رنگ شغال؟
میگویم رنگ چشمهای مانو بود
قبل از انفجار تاریخ نفرتها
و بیزبان مثل دختران اسیدی
در دادگاههای بیقانون
و من دل کندم از هر چه گربه سیاه
که چشمهای سبز دارد و ساکت است
در شعر "مورچههای مقدس" به نظر میرسد که این من زنانه گسترش بیشتری یافته است، در این شعر شاعر پایش را از محدوده یک زن و خواستهای مادرانه فراتر گذاشته و دنیای جدیدی را در ارتباط با محیط سیاسی و اجتماعی پیرامونش تجربه میکند.
مادرم در این خانه مدام سکته میکند
و درست به وقت ظهر چشمهای حیرت زدهاش
زندگی را با مردی که هیچ نمیشناخته
قمار میکند
و از مردی که داستان "جنگل" را
از حفظ میخواند
شماره غارهای نمناک را میگیرد
تصویری که وی از من وجودیاش کشیده است تا حدی از منهای امروزی متفاوت است و ایدهآل او از لابهلای سطور شعریاش به چشم میخورد.
تابلوهایی خاک خورده
با تصویر زنان سرخپوست
و پستانهای آویزان
و موهای مکدر سیاه
و چشمهایی که خونین بود
در اکثر اشعار، شاعر رابطهاش را با جامعه محکم میکند و مطابق عقیده کریستوا وی از سمبلهای عادی و شعری خود فراتر رفته و نوعی ارتباط منطقی میان شعر و جامعه برقرار میکند.
نمیدانم چه بنامم
گلی را که روی دیوار سوخته
روشن میشود
آن هم با دست زنی که آستینش
با شعلههای شب
و صدای خفه جغدها
کوتاه گشته است
کریستوا همچنین بیان میکند که زنان با شکستن ساختارهای زبانی خود راه را برای بیان عواطفشان و نگرانیهایشان باز میکنند، بر طبق نظر کریستوا آنها سطرهای شعری را میشکنند و خود نهان شده در زیر ساختهای شعری را آشکار میکنند. در دیگر شعر بدیهیان به نام "دخترم زیبا شده بود" آرزوها و برچسبهای عشق و آگاهی مادرانه در غالب شکستن فرم شعری، بنیادی جدید در شعر به وجود میآورد و شعر وی را متمایز میکند.
به دخترم گفتم زیبا شدهای
آنقدر زیبا
که با دختران آمودریا
با دختران دشت
و با دختران خیابانی
آفتاب را بر روی شانههاتان
تقسیم میکنید
در شعر "سیزده به در با آتیس" نیز نمونه دیگری از شکستن فرمهای معمول اجتماعی به چشم میخورد که شهامت شاعر را در بیان دلواپسیها شعریاش بیان میکند. زن تاریخی یا فردیت جاودانه که شعر تجربه میکند نیز از دیگر خصیصههای زنانه و باورپذیر شعر بدیهیان است.
سیزده بدر است، اول آوریل
پیغمبران هم دروغ میگویند
و من هم چنان نیمه، نیمه ماندهام
نیمی از دروغ غرب
نیمی از دروغ شرق
و پنج انگشت هر دستم
از هزار قبیله عاشقی
با دلم حرف میزنند
سیزده بدر است و دروغهای تو
بهتر از راست بیمصرف
در شعر "روسپی کوچک" نیز نمونه دیگری از بر هم زدن نرمهای اجتماعی و سخن گفتن با زبان شعری به چشم میخورد که در نوع خودش خاص است. وی از تابوهایی حرف میزند که ذهن باورپذیر جامعه طردش کردهاند و در این شعر لغات به شیوایی به تصویر کشیده شدهاند. در این شعر نیز شاعر از من حقیقیاش فاصله میگیرد و پیوند خود را از درون زبان با بیرون به خوبی محکم میکند.
این تو هستی روسپی کوچک
که قبل از بلوغ
به سن اندوه و در یوزگی روسپیان بیکاره رسیدهای
و هزار مرد در تو
کودکان آواره کاشتهاند
که بیسر
بیسرود
هم چو بوته هرزی
کنار جادههای در بدری
پا گرفتهاند
در این شعر، شاعر خرد واقعی و شکل گرفته خودش را نشان میدهد. ذهن شاعر از یک شعور اجتماعی برخودار است، وی از فضای باز و ساختارهای درونی فراتر میرود؛ آن چه برای او مهم است جمعیت کثیر انسانها هستند. وی فرای تمام احساسات و عواطف زنانه و به عنوان موجودی مستقل با آدمها صحبت میکند. من وجودی او منی است که تجربه کرده است و این تجربه را با دیگران قسمت میکند.
رنگها را تقسیم میکنیم
زرد، سفید، سیاه، ...
پولها را تقسیم میکنیم
پولدار و متوسط و گدا
دستهبندی میکنیم آنقدر بود و نبود را
تا به سرحد مرگ شباهتها
شهر و خانه و نژادمان را
قبیله به قبیله همه را تقسیم میکنیم.
انسان را، آسمان را.
آنقدر تقسیم میکنیم
که جمع شباهتهایمان به صفر نزدیک
و کسر تفاوتهامان به قرنها فاصله
فضای منکسر و طبیعی در شعرها ذهن شاعر را از دلنگرانیهای یک فرد عادی جدا میکند، و من وی را در جدال با رویکردهای جدی جامعهاش قرار میدهد. این گونه میتوان گفت که آنچه شاعر در پس شعرهایش پنهان کرده، علاوه بر نگاه مادرانه به طبیعت و محیط پیرامونش، حاوی پیامی است که اندیشه یک نسل را به چالش میکشد. من موجود در شعر بدیهیان آن قدر لطیف است که توان سخن گفتن را در خارج از ذهن شعریاش مییابد. نگاه او به محیط نگاهی متعجب و سختگیرانه نیست. وی با روحی زنانه جریانهای اجتماعی را به چالش میکشد و در دید فراجنسیتی، نوع خودش را به گونهای جدید و منحصر به فرد معرفی میکند. در پایان میتوان استنباط کرد که گر چه وی طبیعت را در شعرش به عنوان رکن اصلی ساختار شعری به کار برده است، اما در پس این نگاه آرام، مادری است دلسوز، زنی است اجتماعی و منی است آگاه، که تمامی قوای خود را به کار میگیرد تا از زبان شعری که در تسلط ساختارگرایی مردانه است به نفع خودش بهرهبرداری کند و این ویژگی به شعر او غنا بخشیده است. با نگاهی به شعرهای مهناز بدیهیان این حقیقت مشخص میشود که چگونه بررسی شعر زنان میتواند به شناخت دنیای زبانی و فرازبانی آنها کمک کند و دیدهای گسترده آنها را به عنوان عنصری فعال در اجتماع پررنگتر نشان دهد.
25مهر1388