پدیده وقتی پدیده است که یا تازه با آن آشنا شده باشیم، یا تازه وارد زندگیمان شده باشد، یا با اینکه مدتها است که با آن زندگی میکنیم اما هنوز حیرانش باشیم. پدیده اینترنت نه چیز چندان غریبی است، نه چندان حوصله سربر، نه چندان لذت بخش و نه اینکه به کل میتوان نادیدهاش گرفت، فقط یک جورهایی، انگار با تنهاییهای ما گره خورده است. هر وقت دستمان از همه جا کوتاه است و فکر میکنیم هیچ گوش شنوایی دور و برمان نیست، هر وقت از نزدیک کردن فاصلهها به علت هزینههای سنگین سفر و بیپولی خود میترسیم، دست به دامانش میشویم. خلاصه یک جورهایی بوی ضعف و ناتوانی و بدبختی و بیچارگی میدهد، انگار در هالهای از نحوست فرو رفته. چنان بینظم است که سر را به دوران میاندازد. شبیه کولاژهایی است که در ابتدای قرن بیستم هنرمندان اروپایی خلق میکردند و همه چیز در آن پیدا میشد، هر چه که مربوط به آدمها بود: از آلت تناسلی گرفته تا نوشتههای کتابهای مقدس... گاهی به نظر فکر بکری میرسد و یک راه فرار، اگر چه ته دلت میدانی که نباید زیاد جدیاش بگیری.
مدتها است که مخاطب اینترنت هستم. قبل از آن، مثل دوران قبل از اختراع تلفن و چراغ برق، به نظرم عجیب میرسد. زمانی در بیست سالگی برای شنیدن خبرها به رادیو بیبیسی گوش میکردم و یا برای خواندن داستانها و اطلاع از اخبار ادبی و مصاحبهها به مجلههای ادبی جورواجوری که همیشه روی دکهها میشد پیدا کرد. آن روزها، میتوانستی مجله را روی میز شامت بگذاری و در حالی که لقمهای میخوری به مجله هم نگاهی بیندازی. آن را به رختخواب ببری و تا وقتی چشمانت سنگین میشود، روی سینهات نگه داری و به آن زل بزنی.
حالا، اینترنت در ساعتهای صبح، ظهر، غروب و شبها موقع خواب مهمان تو است. روی یک صندلی نه چندان راحت که تو را به یاد صندلی محل کارت میاندازد مینشینی و دستگاهی را روشن میکنی که نور را توی صورتت پخش میکند. احیانا اگر شب باشد و نخواهی کسی را بیدار کنی و هوس شنیدن موسیقیی چیزی کرده باشی، مجبوری یک گوشی هم روی گوشت بگذاری. یک جفت گوشی آویزان از گوشها، یک تلویزیون خیره به چشمان، یک دست چسبیده به موس و دست دیگر روی صفحه کلید. تمام اجزاء بدن درگیرند. هیچ جا از خودت متصل به خودت نیست. مثل پیشترها که کتاب و مجله را روی سینه میگذاشتی و یک دست را زیر سر و بقیه بدن روی رختخواب یا فرو رفته در یک مبل و میتوانستی ضمن خواندن با موهایت بازی کنی یا ناخنهایت را بجوی یا با بینیات ور بروی نیست. نه، دیگر نیست. نتیجه چه میشود؟ اینکه برای خواندن وقت چندانی نداری. باید سریع بخوانی. اگر مطلبی طولانی باشد، نه وقتش را داری نه حوصلهاش را. چون میدانی اگر در یک دفعه مطلب مورد نظر را نتوانی بخوانی، دفعه بعد نمیدانی کی پای کامپیوتر میروی که دوباره آن را از سر بگیری. هر چه هست باید کوتاه باشد، هر چه کوتاهتر بهتر. از طرفی با بقیه زندگیات هم بهتر جور در میآید. مگر وقت برای چه هست که برای خواندن باشد؟ گذشت دوران کتابها و مجلهها. روزی نیم ساعت پای کامپیوتر میروی و به اینجا و آنجا سرک میکشی و تازه از همه دنیا هم با خبر میشوی. اینکه بدانی کی مرده است کی زنده، کی برنده شده کی بازنده، کی زندان رفته و کی نرفته. تا اینجای کار بد نیست، مگر نه؟ بهترین، سریعترین و مطمئنترین راه خبر رسانی؟ چراکه نه؟ اما کمکم که حوصلهات از خبرها سر میرود یک سری هم به خاطرهنویسها میزنی. چه دلتنگیهایی! چه غمهایی! چه عشقهایی! آه جوانان وطنم چه سرگشته و با استعداد وغمگینند! بعد شعرهای زیبا از راه میرسند. باورت نمیشود این همه شعر ناب را، این همه احساس را در یک جا! کمکم میبینی داری وارد حوزه داستان میشوی. داستانهایی را جابهجا اینجا و آنجا میخوانی. همه کوتاه. کوتاه و ویرایش نشده. ویرایش که اصلا لازم نیست.آدم خودش باید خودش را جدی بگیرد. خب، این هم از این، دیگر چه؟
وقتی میشنوم نویسندگان همسن و سال خودم، در اوج خلاقیت، در اروپا تیراژ کتابهایشان به میلیون میرسد و میلیونها خریدار دارد و به چندین زبان ترجمه میشود و وقتی یکی از آن کتابها را باز کرده و شروع به خواندن میکنم و متوجه میشوم داستانها آن قدرها هم فوقالعاده نیستند و چیزهایی هستندکه به راحتی، خودم و هموطنان همکار میتوانیم بنویسیم، چیزهایی که از سر بیخیالی نوشته شده و گاهی حتی عنصر رنج به اجبار و برای جذابتر شدن کار به آن تزریق شده، دلم میسوزد. وقتی میبینم آنها چطور همه چیز را تفکیک کردهاند و به اینترنتشان نظم دادهاند و اینترنت ما این قدر آشفته و در هم برهم است، میمانم که چه باید کرد؟ چه کاری از دست بر میآید، جز پناه آوردن به همین نوشتهها و استمداد از تمام کسانی که داستان مینویسند یا در مورد آن صاحب نظر هستند چه پیر، چه جوان، چه تازه کار، چه کهنه کار، که اینترنت را به اخبار و مطالب کوتاه "واقعی" واگذارید. اخبار سیاسی یا فرهنگی فرقی نمیکند، ادبی یا هر اخبار دیگر. خبر یا نظر هر دو کوتاهند و مربوط به جایی مثل اینجا. اما داستان... داستان به وقت بیشتری احتیاج دارد که آن را چنین ساده در نور رها کنید. داستانها را به دست کاغذ بسپرید. آنها روی کاغذ احساس امنیت بیشتری میکنند. کاش هیچ سایتی، هیچ داستانی چاپ نمیکرد. کاش هیچ سایتی مسابقه داستان نویسی برگزار نمیکرد. نگویید پس جوانان صدایشان را از چه طریق به گوش دیگران برسانند. سیاسیها چه کنند. دردمندان و فقیران به چه امیدی بنویسند وقتی امکان چاپ نیست. جوانان همیشه عجولند. سیاسیها که حرفهایشان سیاسی است و هر چه بگویند میرود توی رده خبر، بقیه هم اگر صدایشان رسا باشد، بالاخره میتوانند گوشهای شنوایی پیدا کنند. چرا اخبار مربوط به آن داستانها را در اینترنت نخوانیم؟ نویسندههایی را میشناسم که گروهی به دلیل سختگیریها و سانسور شدید ارشاد، گروهی به علت مسافرت به خارج و گروهی هم به خاطر تنبلی به اینترنت رو آورده و وبلاگ نویس شدهاند. مدتها است که چیز دیگری از آنها نمیخوانیم و نمیبینیم جز در اینترنت. استفاده از اینترنت برای کارهای هنری چون دست ما از همه جا کوتاه است، چون کار دیگری از ما بر نمیآید، چون سادهترین کار همین است و نه به دلیل قابلیتهای مناسب خودش، و بدون در نظر گرفتن قابلیتهای هنری اثر، مثل این است که حالا که گرسنه هستیم و معدهمان از شدت خالی بودن درد گرفته و به یک غذای مفصل و گرم احتیاج داریم، اما به دلیل اینکه فقط بادام زمینی و نوشابه دم دست داریم به آنها اکتفا کنیم!
اینترنت برای ادبیات میتواند یک روزنامه یا مجله باشد. در روزنامه کسی داستان چاپ نمیکند اما در مجله گاهی چرا. شعر چرا. در مواردی استثنایی و به ندرت، شاید اشکالی نداشته باشد. مثلا برای ارایه نمونه کار یا چیزی شبیه این.
در پیادهروی میتوانیم ساک دستیمان را به همراه یک عینک آفتابی با خود داشته باشیم. یک جفت صندل هم بپوشیم و در حالی که سلانه سلانه قدم بر میداریم اطراف را هم ببینیم. اما موقع دویدن باید یک جفت کتانی به پا کنیم، اگر شلوار گرم و بادگیر یا عرق گیر بپوشیم بهتر میتوانیم بدویم. به اطراف توجه نداریم و فقط حواسمان به رسیدن به مقصد است. نفس نفس زنان در حالی که بوی عرق گرفتهایم به مقصد میرسیم.
1آذر 1388