والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






فاطمه زنده‏بودی

هر صبح که ناقوس‏ها به صدا در می‏آیند

 

 

 

دمدمای صبح است. خورشید رنگ پریده می‏تابد. حتما تا حالا ناقوس‏ها‏ی کلیسا را به صدا در آورده‏اند. تو خوابی یا بیدار؟

پشت کامپیوتر می‏نشینم. عبارت نو میل (no mail) را می‏بینم. حس می‏کنم ترک بر می‏دارد همه‏ی استخوان‏های تنم. ترک از مهره‏ی گردن شروع می‏شود، یک خط منفصل تا کف پایم می‏سازد.

گفته بودم: آخ کمرم. و صدایی از زبان مادرم گفته بود: شیر بخور دختر پوکی استخوان می‏گیری. شیر بخوری بچه‏ات هم بلند می‏شود؛ رشید و قد بلند. گفته بودم: به پدرش کشیده شود، خواه ناخواه بلند می‏شود، چهار شانه و بلند قد. گفته بودم یا نگفته بودم؟!

دستم را روی شکمم می‏کشم. همه سلول‏ها‏ی تنم فریاد می‏کشند: بلند و چهارشانه می‏شود. و امضا می‏کنم. روی شکمم با انگشت می‏نویسم: به اجدادت می‏روی. چارشانه و قد بلند می‏شوی. صدایی در اعماق دلم، جایی که آه‏ها‏یم از آنجا شنیده می‏شوند، می‏گوید تو رو خدا بلندبالا باش.

یک دست یک لیوان شیر می‏گیرد جلوی صورتم، بویش می‏پیچد در مغزم. عق می‏زنم. در ‏ها‏ل را باز می‏کنم. دوان به کنار باغچه می‏رسم. سفیدی یا زردی آب زلالی از دهانم می‏ریزد به پای بوته‏ی گل رُز.

خورشید جان گرفته‏تر می‏تابد. صبح بوی نویی نمی‏دهد. بوی دیشب را دارد. لباسم هنوز شور دیشب است. ناقوس‏ها‏ی کلیسا به صدا درآمده‏اند یعنی؟ صبح سوت و کوری‏ است. صبحی که ای میلت نرسیده.

گفتم: نرو.

گفتی: هر روز صبح که بیدار شوی هستم.

- کجا هستی؟

- هر صبح یک میل داری از طرف من. قول می‏دهم.

- شب‏ها چه؟

شب‏ها دستم را روی شکمم، جایی که بخشی از رویاهایمان جان می‏گیرد می‏کشم. چشمم را می‏دوزم به سقف. می‏کِشمت سمت خودم. نفست را می‏لرزانم روی گردنم و حرف‏های صبحت را در گوشم می‏گویم.

گوشم سوت می‏کشد. هواپیما خط می‏کشد روی خورشید. نور را لنگ می‏کند. سفیدی می‏سازد. یک طناب سفید اگر چند دور پیچیده شود دور خورشید می‏بنددش. طناب پیچ می‏شود بیچاره خورشید.

- ناقوس‏ها‏ صبح‏ها‏ به صدا در می‏آیند یا شبها؟ 

تو می‏خندی به سادگی‏ام و به زبان سختی که هرگز یاد نمی‏گیرم، جمله‏ای می‏گویی.

شال را محکم‏تر به شانه‏ام می‏پیچم. نفس عمیقی می‏کشم. بخار سفیدی پاشیده می‏شود جلوی صورتم. خورشید نفس می‏گیرد، حالا یکدست شده. خط خطی نیست دیگر.

شکمم انگار که از داخل کرانده می‏شود، می‏سوزد. معده است یا رحم؟ تو نیستی که بپرسم و با زبان جدیدت جوابی بگیرم که گنگ‏تر شوم.

به آشپزخانه می‏روم. لیوان را پر می‏کنم از آب شیر، سر می‏کشم. ناقوس‏ها‏ باید تا حالا به صدا درآمده باشند. اصلا ناقوس‏ها‏ را کی‏ها‏ می‏لرزانند؟ همیشه دلم می‏خواسته یک کلیسای واقعی ببینم. تو دیده‏ای، زیاد دیده‏ای. امروز نرو کلیسا.

به چشمم اعتماد ندارم. دوباره می‏نشینم پشت مانیتور و باز مطمئن می‏شوم تو امروز حتما می‏روی کلیسا که میل نداده‏ای به من. دهانم ترش شده. سومین لیوان آب هم این ترشی را نمی‏شوید.

گفته بودم نه این اواخر فقط می‏نوشتم. چشمم را می‏بستم و حروف را حک می‏کردم بر صفحه.

نوشته بودم: کی بر می‏گردی؟

و فردایش خوانده بودم: آنجا جای برگشتن نیست.

رو به آینه می‏ایستم. موهای سیاهم سنگینی می‏کند روی سرم. دست کشیده بودی به موهام.

- کوتاهشان کنم؟

گفته بودی نه و سرم را چسبانده بودی به سینه‏ات.

ای‏میل ششم شاید هم هفتم بود که نوشته بودی: اینجا همه زن‏ها بورند، هم‏قد خودم هستند.

سرم را برگرداندم سمت قاب میخ شده به دیوار. در عکس روی پنجه‏ی پا ایستاده بودم که ببوسمت. راه بود تا صورتت.

- چند کیلومتر فاصله داریم؟

- کیلومتر چیه؟! نمی‏دونم ولی مایل رو می‏دونم. زیاد، خیلی راه است.

- موهام را بور کنم؟

- نه، می‏خواهی خودت را شبیه شهلا کنی که می‏ایستد سر چهارراه؟

ای‏میل چهلم بود. عکس‏ها‏ت را فرستاده بودی. در خیابان ایستاده بودی. زن‏های موبور دورت را گرفته بودند و تو امضا می‏کردی تنشان را. روی پنجه هم که نمی‏ایستادند، صورتت را که می‏گرفتی رو به صورتشان، می‏رسیدند به لبهات.

خواستم بلُند کنم موهام را. بلند شوم. استخوان‏ها‏م را بدهم برای تراش. مایل‏ها‏ را کوک بزنم بیایم پیشت. فقط کمی‏ مانده بود که این بار را زمین بگذارم و بیایم.

تلویزیون را روشن می‏کنم. به سمت کشیش می‏روی. مجری با زبان ناشناخته‏ای حرف می‏زند. می‏نشینم. مادر یک لیوان شیر می‏دهد دستم. عق نمی‏زنم ولی از بویش چندشم می‏شود. کشیش بین تو و زن ایستاده. کمرم تیر می‏کشد. به سمت دستشویی می‏روم.خون ریخته روی لباس زیرم.

صدای موزیک از تلویزیون شنیده می‏شود. شاید هم ناقوس است. آسمان سیاه می‏شود. سایه‏ات جان می‏گیرد. نفسی کشیده می‏شود روی گردنم. با صدایت می‏گویند: خوابی که خون ببینی تعبیر ندارد.

 

زیرنویس:

زمانی که نیچه می‏نوشت: «هر صبح که ناقوس‏ها به صدا در می‏آیند»، هرگز فکر نمی‏کرد زمانی فرا برسد که ناقوس‏ها‏ گنگ شوند.

 

 

یلدای 88

 

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.