دمدمای صبح است. خورشید رنگ پریده میتابد. حتما تا حالا ناقوسهای کلیسا را به صدا در آوردهاند. تو خوابی یا بیدار؟
پشت کامپیوتر مینشینم. عبارت نو میل (no mail) را میبینم. حس میکنم ترک بر میدارد همهی استخوانهای تنم. ترک از مهرهی گردن شروع میشود، یک خط منفصل تا کف پایم میسازد.
گفته بودم: آخ کمرم. و صدایی از زبان مادرم گفته بود: شیر بخور دختر پوکی استخوان میگیری. شیر بخوری بچهات هم بلند میشود؛ رشید و قد بلند. گفته بودم: به پدرش کشیده شود، خواه ناخواه بلند میشود، چهار شانه و بلند قد. گفته بودم یا نگفته بودم؟!
دستم را روی شکمم میکشم. همه سلولهای تنم فریاد میکشند: بلند و چهارشانه میشود. و امضا میکنم. روی شکمم با انگشت مینویسم: به اجدادت میروی. چارشانه و قد بلند میشوی. صدایی در اعماق دلم، جایی که آههایم از آنجا شنیده میشوند، میگوید تو رو خدا بلندبالا باش.
یک دست یک لیوان شیر میگیرد جلوی صورتم، بویش میپیچد در مغزم. عق میزنم. در هال را باز میکنم. دوان به کنار باغچه میرسم. سفیدی یا زردی آب زلالی از دهانم میریزد به پای بوتهی گل رُز.
خورشید جان گرفتهتر میتابد. صبح بوی نویی نمیدهد. بوی دیشب را دارد. لباسم هنوز شور دیشب است. ناقوسهای کلیسا به صدا درآمدهاند یعنی؟ صبح سوت و کوری است. صبحی که ای میلت نرسیده.
گفتم: نرو.
گفتی: هر روز صبح که بیدار شوی هستم.
- کجا هستی؟
- هر صبح یک میل داری از طرف من. قول میدهم.
- شبها چه؟
شبها دستم را روی شکمم، جایی که بخشی از رویاهایمان جان میگیرد میکشم. چشمم را میدوزم به سقف. میکِشمت سمت خودم. نفست را میلرزانم روی گردنم و حرفهای صبحت را در گوشم میگویم.
گوشم سوت میکشد. هواپیما خط میکشد روی خورشید. نور را لنگ میکند. سفیدی میسازد. یک طناب سفید اگر چند دور پیچیده شود دور خورشید میبنددش. طناب پیچ میشود بیچاره خورشید.
- ناقوسها صبحها به صدا در میآیند یا شبها؟
تو میخندی به سادگیام و به زبان سختی که هرگز یاد نمیگیرم، جملهای میگویی.
شال را محکمتر به شانهام میپیچم. نفس عمیقی میکشم. بخار سفیدی پاشیده میشود جلوی صورتم. خورشید نفس میگیرد، حالا یکدست شده. خط خطی نیست دیگر.
شکمم انگار که از داخل کرانده میشود، میسوزد. معده است یا رحم؟ تو نیستی که بپرسم و با زبان جدیدت جوابی بگیرم که گنگتر شوم.
به آشپزخانه میروم. لیوان را پر میکنم از آب شیر، سر میکشم. ناقوسها باید تا حالا به صدا درآمده باشند. اصلا ناقوسها را کیها میلرزانند؟ همیشه دلم میخواسته یک کلیسای واقعی ببینم. تو دیدهای، زیاد دیدهای. امروز نرو کلیسا.
به چشمم اعتماد ندارم. دوباره مینشینم پشت مانیتور و باز مطمئن میشوم تو امروز حتما میروی کلیسا که میل ندادهای به من. دهانم ترش شده. سومین لیوان آب هم این ترشی را نمیشوید.
گفته بودم نه این اواخر فقط مینوشتم. چشمم را میبستم و حروف را حک میکردم بر صفحه.
نوشته بودم: کی بر میگردی؟
و فردایش خوانده بودم: آنجا جای برگشتن نیست.
رو به آینه میایستم. موهای سیاهم سنگینی میکند روی سرم. دست کشیده بودی به موهام.
- کوتاهشان کنم؟
گفته بودی نه و سرم را چسبانده بودی به سینهات.
ایمیل ششم شاید هم هفتم بود که نوشته بودی: اینجا همه زنها بورند، همقد خودم هستند.
سرم را برگرداندم سمت قاب میخ شده به دیوار. در عکس روی پنجهی پا ایستاده بودم که ببوسمت. راه بود تا صورتت.
- چند کیلومتر فاصله داریم؟
- کیلومتر چیه؟! نمیدونم ولی مایل رو میدونم. زیاد، خیلی راه است.
- موهام را بور کنم؟
- نه، میخواهی خودت را شبیه شهلا کنی که میایستد سر چهارراه؟
ایمیل چهلم بود. عکسهات را فرستاده بودی. در خیابان ایستاده بودی. زنهای موبور دورت را گرفته بودند و تو امضا میکردی تنشان را. روی پنجه هم که نمیایستادند، صورتت را که میگرفتی رو به صورتشان، میرسیدند به لبهات.
خواستم بلُند کنم موهام را. بلند شوم. استخوانهام را بدهم برای تراش. مایلها را کوک بزنم بیایم پیشت. فقط کمی مانده بود که این بار را زمین بگذارم و بیایم.
تلویزیون را روشن میکنم. به سمت کشیش میروی. مجری با زبان ناشناختهای حرف میزند. مینشینم. مادر یک لیوان شیر میدهد دستم. عق نمیزنم ولی از بویش چندشم میشود. کشیش بین تو و زن ایستاده. کمرم تیر میکشد. به سمت دستشویی میروم.خون ریخته روی لباس زیرم.
صدای موزیک از تلویزیون شنیده میشود. شاید هم ناقوس است. آسمان سیاه میشود. سایهات جان میگیرد. نفسی کشیده میشود روی گردنم. با صدایت میگویند: خوابی که خون ببینی تعبیر ندارد.
زیرنویس:
زمانی که نیچه مینوشت: «هر صبح که ناقوسها به صدا در میآیند»، هرگز فکر نمیکرد زمانی فرا برسد که ناقوسها گنگ شوند.
یلدای 88