قطار ایستاد. و زن گفت مولوی. سریع و بدون لرزش صدا. مانند چند دقیقه قبل. وقتی در همهمه مسافرها و عبور جریان سرد هوا از شیار سقف، صدای تکراری زن به گوش میرسد، بیدرنگ میپنداری که او خسته است. خسته از بیان نام تکراری. قطار میرود. و من هنوز در راهرو سنگی آهسته راه میروم. صدای قطار را میشنوم که دور میشود. پله مرا بالا میبرد. در شیشه ای کنار میکشد. میروم سمت خروجی. بادی مرا عقب میزند. اما پایم میرود. راهرو سنگی را میپیچد به راست. نور سنگ پله را میدرخشاند. نگاه میکنم. آسمان آبی پیداست. یک به یک پلهها را میروم بالا. انگار پایم سنگین شده. گویی پلهها را با خود بالا میبرد. به آسمان نزدیک و نزدیکتر میشوم. اینجا، دیگر باد مرا رها کرده است. کنار میروم. آدمها همچون مورچه از دل زمین بیرون میآیند و پخش میشوند اطراف میدان. به هلالی برجسته بالای در دکانی نگاه میکنم. آجرهایی نارنجی از گوشه دیوار روی هم سوار شدهاند تا هلالی بالای در. جای چند آجر خالی است. زردی آجرها با سیاهی و دود در هم شده. چه غریبانه نگاه میکنم! انگار این هلالیها و دکانهای دور تا دور میدان ردیف شده را ندیدهام. میروم، میدان را دور میزنم تا خیام. هنوز نامش را تغییر ندادهاند. نگاهش میکنم. خالی از ماشین است. از خیام میگذرم که پیکان سفیدی از کنارم رد میشود. صدایش را میشنوم. نرگس است. میگوید نرو محسن، برگرد. میگویم نترس! بیا دیگه! همان جا کنار خیابان مینشیند روی زمین. تا مولوی میدوم و تنهایش میگذارم. نه! بر میگردم. دستانش را میگیرم و با هم میرویم سمت مولوی. میگویم نترس! یه بار که رد بشی تمومه. میگوید فردا دیگه خودم میرم. میگویم فردا... که. سکوت میکنم. که سکوت میکند. همه چیز را میداند. از کنار بنگاه پنبهچی رد میشوم. چشمم میافتد به تابلو آهنی، نوشته است مولوی. برمیگردم تا ... اما کنار خیابان خیام کسی نیست.
نگاهش میکنم. مغازههایش همان طور دست نخورده به نظر میرسند. خانهها فرسودهتر شدهاند. خانهای نیست که انبار کالا نباشد. مولوی سی سال پیرتر شده است. اما میخواهم دستانم را بگشایم و تمام پهنای خیابانش را در آغوش بفشارم. گاهی راه میروم. گاهی میایستم و داخل مغازهها را نگاه میکنم. ظروف کوچک و بزرگ پلاستیکی کنار هم تا لب سقف چیده شدهاند. رنگشان در نور سفید مغازه برق میزند. اینجا کسی را نمیشناسم. نشستهاند روی چهارپایه چوبی و آن ضلع خیابان را جوری نگاه میکنند که تنها حسادت در چشمهایشان موج میزند. اتوبوسی رد میشود. ابرو در هم میکنند و چیزی زیر لب میگویند. به دیوارها خیره میشوم. شاید هنوز روی دیوار جا مانده باشد. نرگس فریاد میزند تخممرغ شانسی، فال حافظ. نشستهام و نگاهش میکنم. میگویم فردا میروم پیش حاج سلطانی. فکر میکنم که فردا باید تنهایی از خیام بگذرد. به خود میگویم خر نشو! اقبالت خوش کرده حاج سلطانی قبولت کرده. میدانم. باید همین جا باشد. میگردم. چشمانم روی دیوارها میغلتد که گوشه دیوار پیدایش میکنم. زنگ زده است. اما صفحه فلزی هنوز محکم به دیوار آجری چسبیده است. نرگس میپرسد چی نوشته؟ میخواهم برایش بخوانم اما... اما او فریاد میزند فال حافظ ، تخم مرغ شانسی. میخوانمش. بزرگ بالایش نوشته است چای زمانی و پایینش نوشته است ویژه تجارتخانه حسین زمانی. دارند نگاهم میکنند. میروم. دو سه نفری جمع میشوند و به دیوار نگاه میکنند.
صدای آب میآید. چاه زنده است. کامی از سیگار میگیرم و پرتابش میکنم داخل جوی. شتاب میگیرد و از مقابل چشمانم دور میشود. لب جوی آب مینشینم. آب پر فشار از لوله چاه بیرون میجهد و داخل جوی میریزد. خط آب مثل الماسی میدرخشد. نزدیک میشوم. سرم را میکنم زیر آب. چشمانم باز است. تخم مرغ را پرتاب میکند سمت من. به دیوار چسبیدهام. نباید جا خالی کنم. میخورد به پیشانیم. صورتم زرد میشود. چشمانم زرد میشود. مولوی زرد میشود. زردی روی پیشانیم غلت میزند و سر میخورد روی گونههایم. سرم را بیرون میآورم. نرگس میگوید دردت اومد. چه فرقی دارد. فردا من میروم. نه. باز دروغ میگویم. بلند میشوم و میروم سمت دکان. سردم شده است. لب هایم میلرزد. صدای برخورد دندانهایم را میشنوم. با صدای آب در هم میشوند. بشکههای آهنی و دبههای آبی رنگ پلاستیکی دور تا دور دکان، گاه روی هم سوار شده بودند و گاه تک و تنها گوشهای ایستادهاند. گویی سالهاست که تکان نخوردهاند. دیوارها روغنیاند. انگار سرنوشت پنجه سیاهش را روی دیوارهای این دکان کشیده است. سیاهی و سفیدی در هم شدهاند. پیرمردی از اتاق ته دکان بیرون میآید. سنگین و آهسته راه میرود. گویی عصایش او را به دنبال خود میکشد. خود اوست. میرزا. چروک و خمیده شده است. همان پیراهن چهارخانه با خطوط آبی را پوشیده است. با صدای نرم طوری که تنها غبغبش تکان میخورد گفت: اینجا آلمان شرقی است. آن طرف خیابان را با عصایش نشان داد و گفت: اون میلهای زرد دیواره و آنجا هم آلمان غربی. نگاهم کرد و با همان یک نگاه ، انگار براندازم کرد. شاید مرا شناخته است. رفت و نشست روی چهار پایهاش و گفت: بفرمایید. در خدمتیم جوون. غبغبغ چروک و آویزانش هنوز تکان میخورد. نگاه را بر میگردانم روی دبهها. میچرخم و به دبههای بزرگ و کوچک نگاه میکنم. با پشت انگشت به کمرشان میکوبم. صدا میپیچد. خالیند. میدانم کجاست. میگویم پیدات میکنم نرگس.
میگوید: بیخودی وقت خودت و منو نگیر. اینا همشون توخالیند. میروم سمتش و میگویم: میرزا منم محسن.
میگوید: نمیشناسم و باز غبغبش میجنبد.
میگویم:محسنم! یادتون نمیآید. اینجا مینشستیم روی زمین و با هم ناهار میخوردیم. تو این راسته فقط شما بودی که از ما فال میخریدی. نرگسو یادت نیست. کولی...
بلند میشود و میرود سمت اتاق ته دکان. پشتش انگار میلرزد. از در میگذرد و در سیاهی دیوارهای اتاق محو میشود. دنبالش میروم. نور زرد شعله بخاری در اتاق میرقصد. کنار بخاری روی تخت نشسته است. دستانش را روی عصایش گذاشته و سر را روی دستانش خم کرده است.
میگویم: میرزا...
میگوید: اقبالت خوش بود؟ شانس داخل خونت شد؟ حاج سلطانی فرستادت بری اون ور آب.
میگویم: اومدم دنبالش.
میگوید: خیلی منتظرت موند. میگفت برمیگردی. تا یه مدت میرفت توی این دبهها مینشت و گریه میکرد. گوش بده! صداش هنوز توی این دبهها میپیچه.
میگویم: هنوز پیش اون نامرد کار میکنه؟
بلند شد و آمد سمتم و گفت: دنبالش نگرد. پیداش نمیکنی.
میگویم: باید پیدایش کنم. باید باهاش حرف بزنم. بگم اونجا هم که بودم...
حرفم را قطع میکند و میرود سمت در دکانش. پشت شیشه عمودی در میایستد. به آن سمت خیابان نگاه میکند. گاه اتوبوسی از مقابل چشمانش عبور میکند. برگشت و گفت: بزرگتر که شد یک روز بساط تخممرغ فروشی و فال حافظو جمع کرد و رفت. گفت این محسن دیگه بر نمیگرده.
لحظهای سکوت کرد. خواست بغضش را بروز ندهد. گفت:
گفت یه خونه برای خودم دست و پا کردم. بهش پول قرض دادم. گفت: محسن که برنمیگرده. خودم کار میکنم پسش میدم. تنهایی بددردیه. منو ببین. تو سیاهی دست و پا میزنم. طاقت نیاورد. عین چینی افتاد زمین و شکست.
داشتم از در مغازه بیرون میرفتم که گفت: اون وقتا به اون سمت خیابون آلمان غربی نمیگفتن. از وقتی شهرداری این میلههای زرد رو وسط خیابون کشیده، کاسبای این ور به اون سمت خیابون میگن آلمان غربی. نکویه خیاط یادت هست. چند روز پیش دیدمش. میگفت خونش تو محلههای آلمان غربیه.
چیزی نگفتم. از دکان بیرون آمدم. صدای آب میآید. کنار جوی راه میروم و دیوارها و دکانها و خانهها را نگاه میکنم. از کنار چند دکان حلبیسازی میگذرم. میخواهم بروم تا انتهای مولوی. تا بازار امین سلطان و کوچه مرغی.
یلدای 88