والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






محمدجعفر حکیمی

تخم‏مرغ شانسی

 

 

 

قطار ایستاد. و زن گفت مولوی. سریع و بدون لرزش صدا. مانند چند دقیقه قبل. وقتی در همهمه مسافرها و عبور جریان سرد هوا از شیار سقف، صدای تکراری زن به گوش می‏رسد، بی‏درنگ می‏پنداری که او خسته است. خسته از بیان نام تکراری. قطار می‏رود. و من هنوز در راهرو سنگی آهسته راه می‏روم. صدای قطار را می‏شنوم که دور می‏شود. پله مرا بالا می‏برد. در شیشه ای کنار می‏کشد. می‏روم سمت خروجی. بادی مرا عقب می‏زند. اما پایم می‏رود. راهرو سنگی را می‏پیچد به راست. نور سنگ پله را می‏درخشاند. نگاه می‏کنم. آسمان آبی پیداست. یک به یک پله‏ها را می‏روم بالا. انگار پایم سنگین شده. گویی پله‏ها را با خود بالا می‏برد. به آسمان نزدیک و نزدیک‏تر می‏شوم. اینجا، دیگر باد مرا رها کرده است. کنار می‏روم. آدم‏ها همچون مورچه از دل زمین بیرون می‏آیند و پخش می‏شوند اطراف میدان. به هلالی برجسته بالای در دکانی نگاه می‏کنم. آجرهایی نارنجی از گوشه دیوار روی هم سوار شده‏اند تا هلالی بالای در. جای چند آجر خالی است. زردی آجرها با سیاهی و دود در هم شده. چه غریبانه نگاه می‏کنم! انگار این هلالی‏ها و دکان‏های دور تا دور میدان ردیف شده را ندیده‏ام. می‏روم، میدان را دور می‏زنم تا خیام. هنوز نامش را تغییر نداده‏اند. نگاهش می‏کنم. خالی از ماشین است. از خیام می‏گذرم که پیکان سفیدی از کنارم رد می‏شود. صدایش را می‏شنوم. نرگس است. می‏گوید نرو محسن، برگرد. می‏گویم نترس! بیا دیگه! همان جا کنار خیابان می‏نشیند روی زمین. تا مولوی می‏دوم و تنهایش می‏گذارم. نه! بر می‏گردم. دستانش را می‏گیرم و با هم می‏رویم سمت مولوی. می‏گویم نترس! یه بار که رد بشی تمومه. می‏گوید فردا دیگه خودم می‏رم. می‏گویم فردا... که. سکوت می‏کنم. که سکوت می‏کند. همه چیز را می‏داند. از کنار بنگاه پنبه‏چی رد می‏شوم. چشمم می‏افتد به تابلو آهنی، نوشته است مولوی. برمی‏گردم تا ... اما کنار خیابان خیام کسی نیست.

نگاهش می‏کنم. مغازه‏هایش همان طور دست نخورده به نظر می‏رسند. خانه‏ها فرسوده‏تر شده‏اند. خانه‏ای نیست که انبار کالا نباشد. مولوی سی سال پیرتر شده است. اما می‏خواهم دستانم را بگشایم و تمام پهنای خیابانش را در آغوش بفشارم. گاهی راه می‏روم. گاهی می‏ایستم و داخل مغازه‏ها را نگاه می‏کنم. ظروف کوچک و بزرگ پلاستیکی کنار هم تا لب سقف چیده شده‏اند. رنگشان در نور سفید مغازه برق می‏زند. اینجا کسی را نمی‏شناسم. نشسته‏اند روی چهارپایه چوبی و آن ضلع خیابان را جوری نگاه می‏کنند که تنها حسادت در چشم‏هایشان موج می‏زند. اتوبوسی رد می‏شود. ابرو در هم می‏کنند و چیزی زیر لب می‏گویند. به دیوارها خیره می‏شوم. شاید هنوز روی دیوار جا مانده باشد. نرگس فریاد می‏زند تخم‏مرغ شانسی، فال حافظ. نشسته‏ام و نگاهش می‏کنم. می‏گویم فردا می‏روم پیش حاج سلطانی. فکر می‏کنم که فردا باید تنهایی از خیام بگذرد. به خود می‏گویم خر نشو! اقبالت خوش کرده حاج سلطانی قبولت کرده. می‏دانم. باید همین جا باشد. می‏گردم. چشمانم روی دیوارها می‏غلتد که گوشه دیوار پیدایش می‏کنم. زنگ زده است. اما صفحه فلزی هنوز محکم به دیوار آجری چسبیده است. نرگس می‏پرسد چی نوشته؟ می‏خواهم برایش بخوانم اما... اما او فریاد می‏زند فال حافظ ، تخم مرغ شانسی. می‏خوانمش. بزرگ بالایش نوشته است چای زمانی و پایینش نوشته است ویژه تجارتخانه حسین زمانی. دارند نگاهم می‏کنند. می‏روم. دو سه نفری جمع می‏شوند و به دیوار نگاه می‏کنند.

 

 

صدای آب می‏آید. چاه زنده است. کامی‏ از سیگار می‏گیرم و پرتابش می‏کنم داخل جوی. شتاب می‏گیرد و از مقابل چشمانم دور می‏شود. لب جوی آب می‏نشینم. آب پر فشار از لوله چاه بیرون می‏جهد و داخل جوی می‏ریزد. خط آب مثل الماسی می‏درخشد. نزدیک می‏شوم. سرم را می‏کنم زیر آب. چشمانم باز است. تخم مرغ را پرتاب می‏کند سمت من. به دیوار چسبیده‏ام. نباید جا خالی کنم. می‏خورد به پیشانیم. صورتم زرد می‏شود. چشمانم زرد می‏شود. مولوی زرد می‏شود. زردی روی پیشانیم غلت می‏زند و سر می‏خورد روی گونه‏هایم. سرم را بیرون می‏آورم. نرگس می‏گوید دردت اومد. چه فرقی دارد. فردا من می‏روم. نه. باز دروغ می‏گویم. بلند می‏شوم و می‏روم سمت دکان. سردم شده است. لب هایم می‏لرزد. صدای برخورد دندان‏هایم را می‏شنوم. با صدای آب در هم می‏شوند. بشکه‏های آهنی و دبه‏های آبی رنگ پلاستیکی دور تا دور دکان، گاه روی هم سوار شده بودند و گاه تک و تنها گوشه‏ای ایستاده‏اند. گویی سال‏هاست که تکان نخورده‏اند. دیوارها روغنی‏اند. انگار سرنوشت پنجه سیاهش را روی دیوارهای این دکان کشیده است. سیاهی و سفیدی در هم شده‏اند. پیرمردی از اتاق ته دکان بیرون می‏آید. سنگین و آهسته راه می‏رود. گویی عصایش او را به دنبال خود می‏کشد. خود اوست. میرزا. چروک و خمیده شده است. همان پیراهن چهارخانه با خطوط آبی را پوشیده است. با صدای نرم طوری که تنها غبغبش تکان می‏خورد گفت: اینجا آلمان شرقی است. آن طرف خیابان را با عصایش نشان داد و گفت: اون میل‏های زرد دیواره و آنجا هم آلمان غربی. نگاهم کرد و با همان یک نگاه ، انگار براندازم کرد. شاید مرا شناخته است. رفت و نشست روی چهار پایه‏اش و گفت: بفرمایید. در خدمتیم جوون. غبغبغ چروک و آویزانش هنوز تکان می‏خورد. نگاه را بر می‏گردانم روی دبه‏ها. می‏چرخم و به دبه‏های بزرگ و کوچک نگاه می‏کنم. با پشت انگشت به کمرشان می‏کوبم. صدا می‏پیچد. خالیند. می‏دانم کجاست. می‏گویم پیدات می‏کنم نرگس.

 می‏گوید: بی‏خودی وقت خودت و منو نگیر. اینا همشون توخالیند. می‏روم سمتش و می‏گویم: میرزا منم محسن.

می‏گوید: نمی‏شناسم و باز غبغبش می‏جنبد.

می‏گویم:محسنم! یادتون نمی‏آید. اینجا می‏نشستیم روی زمین و با هم ناهار می‏خوردیم. تو این راسته فقط شما بودی که از ما فال می‏خریدی. نرگسو یادت نیست. کولی...

بلند می‏شود و می‏رود سمت اتاق ته دکان. پشتش انگار می‏لرزد. از در می‏گذرد و در سیاهی دیوارهای اتاق محو می‏شود. دنبالش می‏روم. نور زرد شعله بخاری در اتاق می‏رقصد. کنار بخاری روی تخت نشسته است. دستانش را روی عصایش گذاشته و سر را روی دستانش خم کرده است.

می‏گویم: میرزا...

می‏گوید: اقبالت خوش بود؟ شانس داخل خونت شد؟ حاج سلطانی فرستادت بری اون ور آب.

می‏گویم: اومدم دنبالش.

می‏گوید: خیلی منتظرت موند. می‏گفت برمی‏گردی. تا یه مدت می‏رفت توی این دبه‏ها می‏نشت و گریه می‏کرد. گوش بده! صداش هنوز توی این دبه‏ها می‏پیچه.

می‏گویم: هنوز پیش اون نامرد کار می‏کنه؟

بلند شد و آمد سمتم و گفت: دنبالش نگرد. پیداش نمی‏کنی.

می‏گویم: باید پیدایش کنم. باید باهاش حرف بزنم. بگم اونجا هم که بودم...

حرفم را قطع می‏کند و می‏رود سمت در دکانش. پشت شیشه عمودی در می‏ایستد. به آن سمت خیابان نگاه می‏کند. گاه اتوبوسی از مقابل چشمانش عبور می‏کند. برگشت و گفت: بزرگ‏تر که شد یک روز بساط تخم‏مرغ فروشی و فال حافظو جمع کرد و رفت. گفت این محسن دیگه بر نمی‏گرده.

لحظه‏ای سکوت کرد. خواست بغضش را بروز ندهد. گفت:

گفت یه خونه برای خودم دست و پا کردم. بهش پول قرض دادم. گفت: محسن که برنمی‏گرده. خودم کار می‏کنم پسش می‏دم. تنهایی بددردیه. منو ببین. تو سیاهی دست و پا می‏زنم. طاقت نیاورد. عین چینی افتاد زمین و شکست.

داشتم از در مغازه بیرون می‏رفتم که گفت: اون وقتا به اون سمت خیابون آلمان غربی نمی‏گفتن. از وقتی شهرداری این میله‏های زرد رو وسط خیابون کشیده، کاسبای این ور به اون سمت خیابون می‏گن آلمان غربی. نکویه خیاط یادت هست. چند روز پیش دیدمش. می‏گفت خونش تو محله‏های آلمان غربیه.

چیزی نگفتم. از دکان بیرون آمدم. صدای آب می‏آید. کنار جوی راه می‏روم و دیوارها و دکان‏ها و خانه‏ها را نگاه می‏کنم. از کنار چند دکان حلبی‏سازی می‏گذرم. می‏خواهم بروم تا انتهای مولوی. تا بازار امین سلطان و کوچه مرغی.

 

یلدای 88

 

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.