میخواهم داستان بنویسم... باید بنویسم! باید یک داستان بنویسم و مشهور بشوم! دیشب تا صبح توی رختخواب غلت زدم و دنبال سوژه گشتم!... فکر داستان نوشتن دیروز افتاد به جانم. همان دیروز که رفته بودم دم دکه و دیدم یکی از نویسندگان مجله پرفروش فلان آمده بود از میوهفروشی کنار دکهام خرید کند! آقا، تا وارد مغازه شد، چه جمعیتی که دورش جمع نشدند و از او امضا نگرفتند! یکی از آنها هم او را کشاند سمت دکه و گفت یک مجله از مجلههایی که او تویش مینویسد، میخرد تا برایش امضا کند. همین که رسیدند دم دکه من خودم را ولو کردم، به صندلی تکیه دادم و سیگاری انداختم گوشه لبم. مردیکه وقتی سر خم کرد تا مجله را امضا کند، از دود سیگار من به سرفه افتاد و انگار که با مالخورده پدرش حرف میزند گفت: «پدر جان از شما بعیده اینطوری ژست بگیرین و تو این سن سیگار بکشین... واستون ضرر داره!» بعد هم با پوزخندی از دکه دور شد.
مردک چنان میگوید پدر جان انگار نه انگار که ما همسنیم!! ولی راست میگفت سختی روزگار مرا پیرتر از سنم نشان میدهد...
یادش بخیر جوان که بودم چه قد کشیدهای داشتم. با جوانهای توی کوچه والیبال بازی میکردیم و کیف دنیا مال ما بود. کوچه ما بنبست و خانه ما آخرین خانه بود. یک خانه آن ورتر دختری به اسم گلرخ زندگی میکرد. چقدر با هم خوب بودیم و عشق کردیم و ازدواج کردیم. بعد از سه سال که بچهدار نشدیم، معلوم شد او مرض مادرزادی دارد و بعد از مدتی مرد. مادرم به من سرکوفت میزد که چه زنی انتخاب کردی! مریض از آب در آمد و از این حرفها! ولی من میگفتم اگر همان موقع هم میفهمیدم گلرخ مریض است باز با او عروسی میکردم! آخر به قول این جوانهای سوسول امروزی، او نیمه گمشده من بود!
این مسئله داستان نوشتن من هم عجب قضیهای شده! ولی من باید بنویسم. باید یک داستان بنویسم و مشهور شوم که دیگر آن نویسنده سوسول جرأت نداشته باشد مرا تحقیر کند... آخ که چه کیفی میدهد.
اول باید برای داستان سوژه انتخاب کنم. به سبکهای چیچینالیستی هم کاری ندارم. فقط باید سوژه قشنگ داشته باشم! بهتر است از این فقیر فقرا بنویسم که درد خودم را بگویم! ولی نه! اینجوری مشهور نمیشوم! مردم که در این دوره و زمانه دل و دماغ ندارند داستان گریه آورنده سختی کشیدهها را بخوانند. ای بابا!
هی روزگار یادش بخیر... قبل خدمتم هر وقت گلرخ را در کوچه میدیدیم برایش موشک کاغذی پرت میکردیم. اما او فقط به نامههای موشکی من میخندید و بر میداشتشان! بعد عروسیمان میگفت همه آنها را نگه داشته تا دوباره بخوانمشان و عشق و عاشقی از سرم نپرد! من هم تا الان خوب خوب از آنها نگهداری کردهام. همین جا زیر تشکم است!
شاید بهتر باشد از پولدار مولدارها بنویسم، مردم کیفش را بکنند. ولی من که از وضع زندگی آنها خبر ندارم! تا دیدم فقر بود و نداری... چه جوری داستان بنویسم که طبیعی به نظر بیاید؟ فهمیدم! باید بروم کارگر همان نویسنده پولدار بشوم و از نزدیک اوضاع احوال پولدارها را ببینم. اما نه! اینطوری که به دردم نمیخورد! من میخواهم مشهور بشوم و بزنم توی پوز این مردیکه، آن وقت بروم کارگریش را بکنم؟ عمرا! حاضرم صددفعه زیر کامیون بروم و بمیرم ولی حمالی این مردیکه را نکنم!
داستان عشقی هم که دیگر تکراری شده. همه داستانهای عشقی یا به رسیدن ختم میشوند، یا به نرسیدن! این که مزه ندارد. مردم تا میبینند داستان زیادی دارد هندی میشود آن را ول میکنند.
یادش بخیر.... دوباره یاد گلرخ و جوانیم افتادم. اصلا گلرخ تمام جوانی من بود. او که رفت انگار جوانی من رفت. هر چقدر دیگران میگفتند تو هنوز جوانی و میتوانی زن بگیری قبول نکردم! یعنی دلم نیامد. البته خر هم بودم! حس و حال جوانی نمیگذاشت. میخواستم مثل یک قهرمان باشم و همه تا اسم مرا میشنوند به به و چه چه کنند که چه پسر خوبی! به پای گلرخ مانده. ولی این طور نشد. بعد از یکی دو سال همه از یادشان رفت که گلرخی هم بوده و عشقی هم داشتیم با هم!
به نظرم باید داستان عبرت آمیز بنویسم، جوان مردم بخواند و عبرت بگیرد! پس باید بروم توی این ادارههای ممدکاری بنشینم و با بدبخت بیچارههای آن جا حرف بزنم تا یک سوژه خوب گیر بیاورم!... ولی اگر نگذارند من با مشتریهایشان حرف بزنم چه؟ خودم باید بروم دوره ممدکاری ببینم که هم بتوانم جوان مردم را هدایت کنم و هم داستان بنویسم و مشهور شوم! آن وقت همه از من امضا میگیرند و میشناسندم!
ولی باز هم نه! کی حوصله دارد با این سن و سال، چند سال برود درس بخواند و دوره ببیند؟ بهتر است به همان شغل دکهداریام قانع شوم. هدایت جوان مردم هم با خودشان! چقدر این داستان نوشتن سخت است! حق دارد جناب نویسنده خودش را میگیرد. راه سختی را طی کرده. باید خیال نویسنده شدن را هم از سرم بیرون کنم... اصلا ولَش کن! کی حوصله داستان نوشتن دارد؟!...
یلدای 88