والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






سمیرا حسن‌جان‌زاده

آقای نویسنده

 

می‏خواهم داستان بنویسم... باید بنویسم! باید یک داستان بنویسم و مشهور بشوم! دیشب تا صبح توی رختخواب غلت زدم و دنبال سوژه گشتم!... فکر داستان نوشتن دیروز افتاد به جانم. همان دیروز که رفته بودم دم دکه و دیدم یکی از نویسندگان مجله پرفروش فلان آمده بود از میوه‏فروشی کنار دکه‏ام خرید کند! آقا، تا وارد مغازه شد، چه جمعیتی که دورش جمع نشدند و از او امضا نگرفتند! یکی از آنها هم او را کشاند سمت دکه و گفت یک مجله از مجله‏ها‏یی که او تویش می‏نویسد، می‏خرد تا برایش امضا کند. همین که رسیدند دم دکه من خودم را ولو کردم، به صندلی تکیه دادم و سیگاری انداختم گوشه لبم. مردیکه وقتی سر خم کرد تا مجله را امضا کند، از دود سیگار من به سرفه افتاد و انگار که با مال‏خورده پدرش حرف می‏زند گفت: «پدر جان از شما بعیده این‏طوری ژست بگیرین و تو این سن سیگار بکشین... واستون ضرر داره!» بعد هم با پوزخندی از دکه دور شد.

مردک چنان می‏گوید پدر جان انگار نه انگار که ما همسنیم!! ولی راست می‏گفت سختی روزگار مرا پیرتر از سنم نشان می‏دهد...

یادش بخیر جوان که بودم چه قد کشیده‏ای داشتم. با جوان‏ها‏ی توی کوچه والیبال بازی می‏کردیم و کیف دنیا مال ما بود. کوچه ما بن‏بست و خانه ما آخرین خانه بود. یک خانه آن ورتر دختری به اسم گلرخ زندگی می‏کرد. چقدر با هم خوب بودیم و عشق کردیم و ازدواج کردیم. بعد از سه سال که بچه‏دار نشدیم، معلوم شد او مرض مادرزادی دارد و بعد از مدتی مرد. مادرم به من سرکوفت می‏زد که چه زنی انتخاب کردی! مریض از آب در آمد و از این حرف‏ها‏! ولی من می‏گفتم اگر همان موقع هم می‏فهمیدم گلرخ مریض است باز با او عروسی می‏کردم! آخر به قول این جوان‏ها‏ی سوسول امروزی، او نیمه گمشده من بود!

این مسئله داستان نوشتن من هم عجب قضیه‏ای شده! ولی من باید بنویسم. باید یک داستان بنویسم و مشهور شوم که دیگر آن نویسنده سوسول جرأت نداشته باشد مرا تحقیر کند... آخ که چه کیفی می‏دهد.

اول باید برای داستان سوژه انتخاب کنم. به سبک‏ها‏ی چی‏چی‏نالیستی هم کاری ندارم. فقط باید سوژه قشنگ داشته باشم! بهتر است از این فقیر فقرا بنویسم که درد خودم را بگویم! ولی نه! اینجوری مشهور نمی‏شوم! مردم که در این دوره و زمانه دل و دماغ ندارند داستان گریه آورنده سختی کشیده‏ها‏ را بخوانند. ای بابا!

هی روزگار یادش بخیر... قبل خدمتم هر وقت گلرخ را در کوچه می‏دیدیم برایش موشک کاغذی پرت می‏کردیم. اما او فقط به نامه‏ها‏ی موشکی من می‏خندید و بر می‏داشتشان! بعد عروسی‏مان می‏گفت همه آنها را نگه داشته تا دوباره بخوانمشان و عشق و عاشقی از سرم نپرد! من هم تا الان خوب خوب از آنها نگه‏داری کرده‏ام. همین جا زیر تشکم است!

شاید بهتر باشد از پولدار مولدارها بنویسم، مردم کیفش را بکنند. ولی من که از وضع زندگی آنها خبر ندارم! تا دیدم فقر بود و نداری... چه جوری داستان بنویسم که طبیعی به نظر بیاید؟ فهمیدم! باید بروم کارگر همان نویسنده پولدار بشوم و از نزدیک اوضاع احوال پولدارها را ببینم. اما نه! اینطوری که به دردم نمی‏خورد! من می‏خواهم مشهور بشوم و بزنم توی پوز این مردیکه، آن وقت بروم کارگریش را بکنم؟ عمرا! حاضرم صددفعه زیر کامیون بروم و بمیرم ولی حمالی این مردیکه را نکنم!

داستان عشقی هم که دیگر تکراری شده. همه داستان‏ها‏ی عشقی یا به رسیدن ختم می‏شوند، یا به نرسیدن! این که مزه ندارد. مردم تا می‏بینند داستان زیادی دارد هندی می‏شود آن را ول می‏کنند.

یادش بخیر.... دوباره یاد گلرخ و جوانیم افتادم. اصلا گلرخ تمام جوانی من بود. او که رفت انگار جوانی من رفت. هر چقدر دیگران می‏گفتند تو هنوز جوانی و می‏توانی زن بگیری قبول نکردم! یعنی دلم نیامد. البته خر هم بودم! حس و حال جوانی نمی‏گذاشت. می‏خواستم مثل یک قهرمان باشم و همه تا اسم مرا می‏شنوند به به و چه چه کنند که چه پسر خوبی! به پای گلرخ مانده. ولی این طور نشد. بعد از یکی دو سال همه از یادشان رفت که گلرخی هم بوده و عشقی هم داشتیم با هم!

به نظرم باید داستان عبرت آمیز بنویسم، جوان مردم بخواند و عبرت بگیرد! پس باید بروم توی این اداره‏ها‏ی ممدکاری بنشینم و با بدبخت بیچاره‏ها‏ی آن جا حرف بزنم تا یک سوژه خوب گیر بیاورم!... ولی اگر نگذارند من با مشتری‏ها‏یشان حرف بزنم چه؟ خودم باید بروم دوره ممدکاری ببینم که هم بتوانم جوان مردم را هدایت کنم و هم داستان بنویسم و مشهور شوم! آن وقت همه از من امضا می‏گیرند و می‏شناسندم!

ولی باز هم نه! کی حوصله دارد با این سن و سال، چند سال برود درس بخواند و دوره ببیند؟ بهتر است به همان شغل دکه‏‏داری‏ام قانع شوم. هدایت جوان مردم هم با خودشان! چقدر این داستان نوشتن سخت است! حق دارد جناب نویسنده خودش را می‏گیرد. راه سختی را طی کرده. باید خیال نویسنده شدن را هم از سرم بیرون کنم... اصلا ولَش کن! کی حوصله داستان نوشتن دارد؟!...

 

یلدای 88

 

 

 



نظر خوانندگان: 5 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.