1st Episode, Scar Diary
دیگه طاقت نداشتم خونه بمونم. احساس میکردم در و دیوارش میخوان بخورنم. فضای خونه بیشتر از هر وقت دیگهای تاریک به نظرم میاومد. دیوارها انگار خاکستری شده بودن و روز به روز تیرهتر و تنگتر میشدن، داشتن لهام میکردن. چند روزیه که میزنم بیرون، تو خیابون ول میگردم که وقت تلف کنم شاید یه کم بهتر شم.
از اول صبح احساس میکنم یه چیزی داره تو جیبم سنگینی میکنه، چند بار چک کردم اما چیزی نبود حتا کتم رو در آوردم انداختم یه گوشه، اما هنوز اون احساس سنگینی هست. نمیتونم تحملش کنم. تحمل هیچ باری رو ندارم. تحمل شنیدن هیچ صدایی هم ندارم، و حتا تحمل فکر کردن به موضوع خاصی. دلم میخواد ذهنم خالی خالی باشه، پوک، دلم میخواد هیچ محرک بیرونیای رو حس نکنم، مثل یه تیکه گوشت بیفتم یه گوشه اما نمیتونم.
خیابون هم ارجحیت خاصی به خونه نداره، تو خونه در و دیوار عذاب آورن، انگار رو دیوارهای خونه خاطره نوشته شده، تکتک وسایل خونه یادآور خاطراتماند. از تکتکشون یا با اون استفاده میکردم یا زمانی که تو فکرش بودم. خیابون هم مثل هموناست. همچین بهتر نیست. این چند روزهای که تو خیابون چرخ زدم نا خودآگاه رفتم مرکز شهر، تو خیابونهایی چرخ میزنم که قبلن وقتی دستش تو دستم بود چرخ میزدیم. هنوزم صدای قر زدنهاش تو گوشمه. خیلی برام لذت بخش بودن. طاقت ندارم سوار تاکسی شم چون بیاراده دستم رو بلند میکنم که بذارم پشتش و وقتی میبینم نیست... اگه یه گوشه یا تو یه ماشین بشینم یهو یه سنگینی رو دوشم حس میکنم و وقتی میبینم سرش رو شونم نیست...
الان چند ساعته که دارم اون دختره که گل میفروشه رو نگاه میکنم. گلهاش قشنگن اما یه ایرادی دارن که خیلی تو فکرم که پیداش کنم. مردم گلها رو ازش میگیرن بو میکنن، نگاه میکنن و اکثرن نمیخرن، اما شرط میبندم هیچ کس متوجه این ایرادشون نمیشه. اونها بیش از حد مصنوعی به نظر میان، صاف و مخملی، بدون لکه، خوش بو، بدون هیچ ایرادی. گل این طوری خوب نیست. این مصنوعیه، گل عادی باید زیبایی رو در کنار ایرادهاش داشته باشه و به نظر نیومدن ایرادها در مقابل زیباییهاست که لذت بخشه. دخترک رو صدا کردم و اینو بهش گفتم. هیچی نگفت، خندید و برگشت وسط چهارراه. چراغ که سبز شد یه شاخه گل از جوب در آورد و داد بهم. روی گلبرگاش دو سه تا جای آفت داشت، یکی از گلبرگها هم پژمرده شده بود، خواست بکندش اما نذاشتم. گفتم این طوری بهتره.
2nd Episode, Under a Velvet Sky
اینجا هم تاریک شده، یادم نمیاد از کی بارون شروع شد. بارون خیلی شدیدیه، خیابونها کاملن خلوت شدن. آسمون یک پارچه خاکستری شده و از سمت غرب کمکم رگههای نارنجی رنگی به اطراف پخش میشن. تا حالا آسمونی به این زیبایی ندیده بودم. چرا مردم از این زیبایی فرار میکنن؟ اما ما فرار نمیکردیم. یه همچین بارونی بود. اون گوجهسبز خریده بود، نوبر بود و درشت. من ترشیش رو نمیپسندیدم اما اون دوست داشت. خیابون ولیعصر رو به سمت پایین میاومدیم. بارون شدید بود و با دونههای درشت. قطرات بزرگ روی برگهای درختهای خیابون ولیعصر جمع میشد، وقتی سنگین میشدن یهو میریختن پایین. یه دونهشون کافی بود که تمام سرت رو خیس کنه. هر دفعه که یکی از اینها میریختن روم میخندید. اون روز برای اولین بار فهمیدم که وقتی موهاش خیس میشه چقدر زیباتر میشه، یه قطره مونده بود رو مژهاش و نمیافتاد، عینکش رو قاپیدم، مثل هر دفعه فورن چشاشو گرفت و گفت: "امیر بدش بهم" گفتم: "یه لحظه" گفت: "نه"، خلاصه گذاشت یه لحظه چشش رو ببینم، پر از شادی بود، اون روز برای اولین بار به این شادیش حسودیم شد.
3rd Episode, the Quiet room
یه لحظه یه بوی آشنا حس کردم. جلوی در گودو بودم. بخور گذاشته بود، اولین باری که باهاش رفتم کافا، اومده بودیم کافا گودو. همین بخور رو گذاشته بود، نمیدونم چی توشه که این بو رو میده. 11صبح رفتیم تو و 4 بعد از ظهر اومدیم بیرون.
رفتم تو. بیش تر از هر جای دیگهای غیر قابل تحمل بود، رو میز نشستم. یه کم شکر ریختم روی رومیزی. پخشش کردم و شروع کردم جمع کردنشون با دست. این کار دیوانهکننده بود. دلم میخواست جلوم باشه و بگم "کافا گودو" که بخنده. دلم میخواست نبضش دوباره زیر انگشتهام باشه. دلم میخواست بگه: "امیر بسه دیگه چی کار داری شکرها رو؟ چرا هی میریزی بعد دوباره جمعشون میکنی؟"
زدم بیرون. اون سنگینی رو هنوز تو جیبم حس میکردم. شب شده بود. یه بار بعد از سینما با بچهها رفته بودیم کافه گرامافون. یهو یادم اومد کلاس داشتم سریع اومدم بیرون. اون شب هم هوا مرطوب بود انگار بارون اومده بود مثل امشب. نمیدونم چرا هم قدمی فاصله 70-80 متری بین کافا و چهارراه ولیعصر انقدر زنده تو خاطرم مونده.
4th Episode, Sorrow remains
هوا تازه روشن شده، دیشب رو تو خیابون بودم، میترسم برگردم خونه. اما این جا هم همون بار سنگین رو سینهام بود و نمیذاشت نفس بکشم. همون پنجه قوی داشت گلوم رو فشار میداد. بدتر از همیشه، همون بار سنگین تو جیبم سنگینی میکرد.
یه بار زده بود به سرم، سر صبح جمعه کشیدمش بیرون، میترسید باهام تو خیابون راه بیاد. راست میگفت اگه کسی جلومون رو میگرفت میگفتیم 7 صبح جمعه واسه چی داریم دست در دست هم تو خیابون راه میریم؟ اما حالم بد بود. چارهای نداشتم. اون روز نتونست کاری کنه. یه بار دیگه هم که حالم بد بود سر صبح رفته بودم سراغش، یکشنبه بود. شانس آوردم کلاس نداشت. اون روز چند ساعتی طول کشید تا برگردم به حالت عادی. اولش رفتیم کاخ زعفرانیه، بسته بود. پیاده برگشتیم تجریش، از اون جا هم کاخ نیاوران. اون موقع روز کافایی باز نبود پیادهروی هم خیلی کرده بودیم و دیگه راه نداشت. گفتیم بریم موزه. ظهرش که برمیگشتم خیلی بهتر شده بودم. خیلی! الانم همون غم داره سینهام رو فشار میده، یه بغضی مثل بغض همون روزها گلوم رو گرفته.
5th Episode, Wounds Wide Open
مرتیکه به دو تا بدبخت گیر داده. حوصله جیغ و داد ندارم. دوست داشتم تو همین آرامش خودم راهم رو ادامه میدادم. بیتوجه به راهم ادامه میدادم. اما صدای یکی از گشتیها توجهم رو جلب کرد. حاضرم شرط ببندم خودشه. امکان نداره اشتباه کنم، صدای نکبتش از ذهنم خارج نمیشه. برگشتم. صورتش آشنا نیست اما آشنا بودن صداش برام کافیه. خواستم بایستم و نگاهش کنم شاید صورتش هم آشناتر شه. خیلی اذیتمون کرده بود آخه! اما یکیشون اومد جلوم و دستش رو دور گردنم انداخت و برم گردوند و چند قدمی باهام راه اومد که مثلن راهیم کنه، اونجا نایستم. منم میخواستم همین کار رو بکنم اما...
6th Episode, Liquid Dies
مرتیکه یهو داد زد. این دادش دقیقن مثل دادی بود که سر ما دوتا زده بود. یه لحظه اون صحنه اومد جلو چشمم. بغض تو گلوم تبدیل به غیض شد. نمیدونستم عصبانیتم رو باید چه جوری خالی کنم. تمام عصبانیتی که اون روز داشتم برگشت با این فرق که اون روز جلوش احساس ضعف میکردم و امروز احساس میکردم میتونم تمام عصبانیتم رو روش خالی کنم. چرا این احساس رو داشتم؟ چرا فکر میکردم قویترم؟ این چند روزه احساس ضعف داشتم اما یهو اون لحظه...
خیلی اذیتمون کرده بود و نمیتونستم از کارش چشمپوشی کنم. شاید اگه اون کارش نبود الان داشتمش. ناخود آگاه دست کردم تو جیبم و یه چیزی در آوردم. نمیدونم از کجا آورده بودمش و چه جوری رفته بود تو جیبم و چه طور قبل اون لحظه جیبم خالی بود و اون لحظه همچین چیزی ازش در اومده بود. باورم نمیشد اما دیگه سنگینیای تو جیبم حس نمیکردم. سنگینیای که چند روز بود رفته بود رو مخم و کلافهام کرده بود دیگه نبود. یهو بیاختیار برگشتم. اون لحظات هیچچیز احساس نمیکردم غیر از خشمی که نمیشد کنترلش کرد. نمیدونم چی شد. چند تا صدا شبیه ترکیدن ترقه شنیدم و تمام خشمم خالی شد. دیگه نه خبری از اون غیض بود نه بغضی که پیش از اون داشت خفهام میکرد. آرامش عجیب و دلخواهی پیدا کردم. بعد چند هفته عذاب، اولین باری بود که احساس خوبی داشتم. چند لحظهای طول کشید تا احساس ضعف کردم و خشم خارج شده از خودم رو کف خیابون دیدم که در حال پخش شدن بود. دلم میخواست پخش شدن این مایع قرمز رو کف خیابون نگاه کنم.
پینوشت: عنوان داستان قطعهای است از چایکوفسکی (موزیک عاشقانه غمانگیز) و هر یک از بخشها نام یکی از قطعات آلبومی است از گروه متال To Die For به نامWounds Wide open
یلدای 88