والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مریم اسحاقی

شاطری برقصم؟

 

 

 

شاطری برقصم؟ دیگر سنم از این حرف‏‏‏ها‏ گذشته. نه! نه! اصلن اون جوری نیست. باید بنشینی، رقصش نشسته شروع ‏‏می‏شود. آره. این جوری می­نشینی و شانه‏‏‏ها‏یت را می‏دهی. دست­هایت را طوری تکان می­دهی که انگار می­زنی توی آرد تا خمیر نچسبد. حالا خمیر را ورز بده. آها! همین طور. بتابانش. نه!  این جوری نیست. درست بشو نیستی! خمیر را که کندی، باید کف دست‏‏‏ها‏ت به طرف صورتت باشد و شانه‏‏‏ها‏ت را به عقب تکان بدهی. آخ! مگر از پشت کوه آمدی؟ تو هم که شدی منظره! آخرش یاد نمی‏گیری. حالا خمیر را  این دست آن دست کن و یواش یواش بلند شو و کمرت را بچرخان.

یواش یواش بلند شو. آ بارک الله دختر! حرکت دست‏‏‏ها‏ت را بیشتر کن. چه برقی ‏‏می‏زند چشمهات. ماشاالله، ماشاالله! آخ صبر کن یک دقیقه این گردسوز را جابجا کنم. تو دست نزن، دود ‏‏می‏زند. باید اول شعله‏اش را قشنگ بیاوری پایین، حالا یواش بکشش بالا تا آبی بسوزد. بچرخ عزیزم. گوش شیطان کر با این دامن شده‏ای دسته‏ی گل. چی ‏‏می‏خواهد بهتر از این؟ یاد جوانی­هام افتادم. لچکم را گره می­زدم بالای سرم و موهام از گوشه‏ی لچک می­ریخت بیرون. خمیر خیالی را با کف دو دست پهن می­کردم و انگشت‏‏‏ها‏م را از چپ به راست می‏کشیدم رو پیشانی و قطره‏‏‏ها‏ی عرق را می­پاشیدم مثلن روی نان. بعد می­گذاشتم روی چپی و می­چسباندم به تنور.

آره، قربان دستت. این استکان را بردار. ‏‏‏ها‏،‏‏‏ها‏! نگاه کن! نگاه کن مشکین! دارم می­رقصم. این دور آخر است. به ارواح منصور این دور آخر است. نه تو را کفن نکنم. می­خواهم تو یاد بگیری. حالا دولا شو. آها. نیم چرخ بزن و دوباره بنشین، چین­های دامنت بنشینند روی زمین.

اولین بار که این جوری رقصیدم، مادرش آمد پیشانی­ام را بوسید و گفت: « خلقت خدا! عروس خودمی.» قند تو دلم آب شد. سنِ تو بودم. هیژده نوزده.  قدرت خدا چه چرخی می­زدم. اَه! این کف چوبی اتاقت هم که ترق و توروق صدا می­دهد. آخ! بنشینم. زانوهام دیگر قوت ندارند. توی این رطوبت رشت، استخوان‏‏‏ها‏م شب تا صبح تیر می­کشند. یک لیوان آب خنک، شُکر. پیر شوی دختر جان. نفسم گرفت، مرا چه به این کارها. نه! گریه؟ نمی­دانم، بلکه هم گریه می‏کنم. یادم رفته بود غم و غصه‏‏‏ها‏م. منظره هم شده برایم قوز بالا قوز. می­دانی، از وقتی شوهرم رفت به خاطر ندارم این جوری رقصیده باشم. پریروز که منظره را حمام کردم، شب آمد به خوابم. آره، شوهرم را می­گویم. ناراحت ؟ نه. خوشحال بود. با دست‏‏‏ها‏ی پُر از انزلی برگشته بود؛ از ماهیگیری دیگر. نشسته بودیم رو ایوان. خوش حال بود و  روی تشت ضرب می­گرفت. خلقش دیگر سگی نبود. ماهی سرخ می­کردیم و پلو را می­ریختیم توی ماهی­تابه. مشته مشته پلو می­خوردیم؛ رویش هم دو تا چایی. غش می­کردیم از خنده. منظره هم عروس شده بود؛ یک فوج کبوتر دورش بود. آره قربان شکلت بروم. تو هم بودی، داشتی تو حیاط پشتی بازی می­کردی؛ با توپ‏‏‏ها‏ی رنگی. آره قربانت بروم همان‏‏‏ها‏ که جای چوب پنبه می­گذارند زیر تور. یکهو منظره جیغ کشید، توپ‏‏‏ها‏ی زرد و آبی  افتادند رو زمین، کبوترها پر کشیدند و رفتند و منظره با لباس عروس دوید و زد از کوچه بیرون و... از خواب پریدم. آره قربان دستت بروم. این چای را  عوض کن. قند؟ نه، نباتی برمی­دارم. آخ ! چه عطری! چه بویی! مربای گل هم که داری. امروز که آمدی بالای پله‏‏‏ها‏ و از آن ور دیوار صدام کردی بیایم خانه‏تان، انگار که صدای مادرت بود. حیف!  دستش از دنیا کوتاه است. با هم کیلوکیلو گل محمدی سفید می­خریدیم، از سر میدان کشان کشان می­آوردیم و می­نشستیم رو همین گلیم و برگ برگ می­کردیم. عطر مربای گل مادرت می­پیچید توی خانه.

اختیار داری عزیز جان، پس همسایگی به چه درد می­خورد؟ اصلن من دوست دارم تو این رقص را یاد بگیری. خودم که اجاقم کور بود، چه ‏‏می‏دانم عیب و ایراد از کی بود، منظره هم که عقلش پاره سنگ برمی­دارد. آره قربان آدم چیز فهم. من یادش نمی­دهم ننه؛ یکهو می­رود سر چهارراه می­رقصد آبرو و حیثیتمان را می­برد. ولی تو یاد بگیر، انشاالله به دل شوهرت بنشیند، همان طور که به دل منصور نشسته بود. چرا، چرا یادم هست. یک روز ابری بود. اولین بار که آمد، با شوهرم بود. رو پاشویه داشتم رخت می­شستم که در خانه باز شد و صدای شوهرم آمد و پشت بندش یک صدای نخراشیده و مردانه گفت: « سلام.» گفتم: «زهره‏ام ترکید. یا الله ‏‏می‏گفتی!» آب کف از دستم شره می­کرد، یک پام تو پاشویه بود و یک پام بیرون، برگشتم دیدم مرد نیست و دختر است. جوان؟ نه بابا. شیرین سی سال داشت. با چشم‏‏‏ها‏ی وق زده داشت نگاهم می­کرد. گفتم: «چرا مثل جغد بغ کرده آن گوشه ایستادی؟ بیا تو.» نگاه به منصور انداختم، چشم غره رفت. آن روز منظره را تازه از مریضخانه آورده بودند. نه! نمی­دانستم. کف دستم را که بو نکرده بودم وگرنه آنقدر توپ و تشر نمی­رفتم. نشسته بود رو پله، یکهو زد زیر گریه. یک لا پیراهن جلو بسته تنش بود. قشنگ یادم هست، قهوه­ای و رنگ و رو رفته. انگشت‏‏‏ها‏ی لاغرش سفت چسبیده بود به یک ساک حصیری. زل زدم به صورتش، عینهو اَزگیل رسیده، چروک و قهوه­ای. چشم‏های سیاهش دودو ‏‏می‏زد، انگار گربه ترسانده باشی. موهای وزوزی‏اش را آن جا برایش کوتاه کرده بودند ولی باز زیر شال سیاهش جا نمی­شد. دلم سوخت، گفتم میهمان حبیب خداست. یک اتاق آن ور حیاط برایش مرتب کردم. از پله‏‏‏ها‏ که رفتیم بالا، ایستاد رو ایوان و حیران نگاه کرد به این طرف و آن طرف. گفتم: «بیا اتاقت را ببین. نگاه کن! یک طاقچه­ی نقلی هم داره.» مثل بچه‏‏‏ها‏ دوید طرف پنجره، نگاه انداخت به کوچه و گفت: «اونا میان این جا پیدام می­کنن!» گفتم: «چرا پرت و پلا می­گی؟!» راهم را کشیدم و آمدم پایین. چرا می­خندی مشکین جان؟! خدا سرنوشت هیچ دختری را بد قلم نزند. به منصور گفتم: «این عتیقه کیه آوردیش؟!» گفت: «ثواب داره. دخترعمو زاده مه دیگه. نشناختیش؟ مادرش مرده بود دو سال پیش.» گفتم: «آها! از سنگر آوردیش.» گفت: «از بچگی یه تخته­ش کم بود. مادره که مُرد زد به سیم آخر. امسالم که می­دونی با این بارونِ بی­وقت، برنج‏‏‏ها‏ خوابید؛ مشتی اکبر حسابی کلافه بود. زنش هم هر چی باشه زن باباست. دو لقمه نون هم داشته باشه می­ذاره دهن بچه­ی خودش.» گفتم: «اینم که از هفت دولت آزاده!» گفت: «چی کار به تو داره. کارخانه­ی لامپ‏سازی کار می­کنه. خودش خرجشو در می‏آره.»

رفتم طرف چاه و با دلو آب کشیدم. گفتم: «برو لامپ اتاقشو عوض کن، روشنایی نداره.» عکس ماه افتاده بود توی چاه، سرم را بلند کردم. تو آسمان ستاره نبود، «خدا کنه که امشب بارون نباره.» رخت‏‏‏ها‏ی تلنبار شده را آب کشیدم و پهن کردم روی بند.

آره، صبح کله سحر ‏‏می‏رفت و غروب ‏‏می‏آمد، اخم‏‏‏ها‏یش تو هم بود. چند روزی که گذشت، بعدازظهری چرت می­زدم که با جیغش از خواب پریدم. نگاه کردم دیدم ایستاده رو پله‏‏‏ها‏ و فحش می­دهد. گفتم: «ببُر اون صدای نکره تو.» سنگ می­زد به دیوار اتاقش. گفت: «دارن رژه می­رن اجنبی­ها!» نگاه کردم به ترکِ دیوار اتاقش که نم کشیده و باد کرده بود. خیس عرق بود، عقب عقب می­رفت. غشی؟ نه بابا، غشی نبود. فکر کنم با آل و از مابهتران حرف می‏زد. حسابی ترسیده بودم، ولی بغلش کردم و هفت تا حمد خواندم و فوت کردم توی صورتش. گل گاوزبان برایش دم کردم و نشستم بالا سرش و آیه الکرسی خواندم. خسته که شد خوابش برد. آره به خدا! شده بودم نوکر بی‏مزد و مواجب. بچه‏‏‏ها‏ی کوچه می­ترسیدند ازش، سربه‏سرش می­گذاشتند، جیغ می­کشید و فحش می­داد. می­دانی چند بار توپ بچه‏‏‏ها‏ را جر داد با چاقو و از پنجره پرت کرد بیرون؟ بردمش. به خداوندی خدا قسم، قفل بستم، نذر و نیاز کردم. بردمش پیش یک سید طرف‏های آستانه، دعا داد، گفت: «تو آب حلش کن، بده به خوردش.» نشد که نشد. امام زاده؟ رفتیم خدا به سر شاهده، بردیمش شازده ابراهیم. مادرت هم زنده بود اون موقع، خدا بیامرزدش. با یک مینی‏بوس درب و داغان زدیم از جاده شفت. آسفالت؟ نه! آن موقع آسفالت نبود. سر هر پیچ صلوات می­فرستادیم ماشین چپه نشود. با تازه داماد برو، حکمن الان باصفاتر شده. کاش مادرت بود و این روزهای خوش را می‏دید. یک تکه راه باید اسب سوار  می­شدیم. سوار که شد، گفت: «برام اسب ‏‏می‏خری؟» پسره­ی زردنبو که افسار را داشت، زیرزیرکی خندید. یکهو منظره گفت: «منو آوردین این جا گم و گورم کنین تو کوه؟!» چادرش را گلوله کرد و پرت کرد تو  صورتم. لعنت بر شیطان فرستادم، گفتم: «ما رو انگشت‏نمای خلق کردی. شدیم گاو پیشونی سفید.» رسیدیم امامزاده، بستمش. گفتند سوره‏ی جن برایش بخوان،  ازش دور می­شوند. من که سواد ندارم قربانت بروم، دادم آقا برایش بخواند. افاقه نکرد که نکرد. می­گذاشتمش مریضخانه؟ خدا را خوش نمی­آید؛ تازه، پول مریضخانه را کی باید می­داد. حق داری مشکین جان، هرکی بود جوابش می­کرد.

یک روز از مسجد برای نماز ظهر برگشتم، دیدم تو اتاق من است. رفته بود سر اسباب بزک عروسیم. یادگار منصور بود، سال تا سال بهش دست نمی­زدم، پشت مسجد کاسه فروشان خریده بودیم. سرمه کشیده بود و صورتش حسابی گل انداخته بود. شال قرمز انداخته بود دور گردنش. گفت: «دارم عروس ‏‏می‏شم.» خدایی خوشگل شده بود، بلوز گُلدار بی‏آستین تنش بود. نور آفتاب از لای پنجره افتاده بود رو صورتش. انگار آب رفته زیر پوستش. گفتم: «به حق چیزهای نشنیده! مبارک باشه!» گفت: «ذوق نمی‏کنی؟» گفتم: «اون دامنمو از تنت درآر پتیاره، پرت و پلا نگو!» گفت: «الهی نماز کمرتو بزنه! ‏‏می‏خوای لباس‏‏‏ها‏ رو بگیری؟» دامن چین‏دار سرخابی پوشیده بود و داشت شاطری می­رقصید. یک شبه رقاص شده بود انگار. پابرهنه رفت تو حیاط. ذوق می­کرد و دور چاه می­رقصید، همچین که کبوترها پر کشیدند و رفتند. اصلن تیزی این سنگفرش‏ها پاهاش را درد نمی­آورد. تا چادرم را سرم کنم و از لای در سرک بکشم، صدای جوان‏‏‏ها‏ توی کوچه پُر بود. رفتم سراغش و گفتم: «این چه علم شنگه ایه؟ این جهودبازی‏‏‏ها‏ چیه راه انداختی؟»  انگار صدایم را نمی­شنید. آن روز برنگشت خانه. تو آن باران لیسان دو روز پیدایش نشد. چیه، غش نکنی! حالا چه توفیری می­کند؟ باران نیسان؛ باران اردیبهشت را می­گویم دیگر. یک لیوان آب جوش بده قربان دستت، گلوم گرفت. آره. سرچهارراه دیدیش؟ پناه بر خدا! ‏‏می‏رقصید؟ با همان شال قرمز؟ آره قربانت بروم، خودش است. به هوای او می­رود. هر روز ساعت چهار شال قرمز می­اندازد و دمپایی صندل می­پوشد و آدامس تو دهانش تلق و تولوق  می­رود. تابستان و زمستان هم برایش فرقی نمی­کند. ای بابا! کارخانه؟ از کارخانه که خیلی وقت است عذرش را خواستند. کارگر دیوانه می­خواهند چه کار؟ غروب که ‏‏می‏شود آهسته برمی­گردد خانه. لای پرده را که کنار می­زنم، می­بینم قرژ و قوروژ از پله‏‏‏ها‏ می­رود بالا. تازگی­ها لامپ اتاقش را هم روشن نمی­کند، دیگر کنار پنجره نمی‏نشیند، آواز نمی­خواند، اذان هم نمی­گوید. هر وقت صدایش می­کنم: منظره! منظره! می­گوید: «زقنبود!» داد و هوارش می­رود هوا. دیگر حتا جمعه­های آخر ماه که پری خانوم ‏‏می‏آید صورتم را بند بندازد، از پله‏‏‏ها‏ نمی­آید پایین تا بگوید: «موهامو چتری کوتاه کن.» خدا لعنت کند پسر دکتر صفوی را. گفتم: «آخه تو رو چی به اون! با اون دک و پوزش صد تا مثه تو رو می­خره و آزاد می­کنه.»  خوب او هم جوان بود و جاهل، خطایی کرد و یک قولی به این داد. نه قربانت بروم، دو سالی ‏‏می‏شود زن گرفته و تهران است؛ خدا از سر تقصیراتش نگذرد.

آره، حمام هم که نمی­رود. چند روز پیش دو تا تشت آب گذاشتم تو حیاط، زیر آفتاب العطش تابستان. هی هر بار آمدم انگشتم را تو آبش زدم، گرم که شد، آب سماور را قاطیش کردم، آب داغ لب پر زد رو دستم. ایناهاش نگاه کن! جای سوختگیش هست به خدا. آره می­گفتم، صداش کردم: « منظره! بیا پایین.» صدا نشنیدم. از پله‏‏‏ها‏ رفتم بالا،سرم را کردم تو اتاقش، بازار شام بود انگار. گفتم: «منظره نگاه کن سر نازنین حصیرم چه آورد­ی.» زیر لب غر زد: «برو گم شو!» سرش پایین بود و داشت سیگارهای هما را با قیچی از کمر دو تا ‏‏می‏کرد و ‏‏می‏شمرد: «بیست و دو، بیست و سه...» آره، نصفش را صبح می­کشد  و نصفش را بعد از ظهر. پایم خورد به  یک کاسه‏ی لعابی، چه بویی!  ملتفتم. راست می­گویی، لامصب دست به آب هم که نمی‏آید پایین! کوچه گاهی بو می­گیرد. پریشب همسایه رو به رویی صدای شُرشُر را که شنید، سرش را از پنجره درآورد و صدایش را ول داد تو هوا: «این نجاستو ببرین دیوانه‏خانه دیگه. کثافت­ها!» آره عزیزم. پشت بند در را انداختم و بردمش گوشه­ی حیاط شستمش. آب که می­ریختم سرش، گریه کرد و گفت: «امروز می­آد سر چهارراه سوارم می‏کنه؟» گفتم: «آره حکمن امروز می­آد.» آخ! آخ! صدای بوق ماشین می­آد. چادرم کو؟ نه عزیزم نوش جانت، بخور گوشت بشه به تنت. بگذار از پنجره نگاه کنم. چه پرده­ی توری قشنگی دوختی؟ ماشاالله از هر انگشتت کمالات ‏‏می‏بارد. آره، پیکان جوانان نارنجی؛ خودش است، دارد پیاده می‌شود. حالم از این اِسی سلمانی به هم می­خورد؛ نگاه کن چه بروبر نگاه می­کند به منظره! من بروم. دمپایی‏‏‏ها‏یم را کجا گذاشته‏ام؟ نه تصدقت بروم، خودم برمی­دارم.

 

 

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 9 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.