شاطری برقصم؟ دیگر سنم از این حرفها گذشته. نه! نه! اصلن اون جوری نیست. باید بنشینی، رقصش نشسته شروع میشود. آره. این جوری مینشینی و شانههایت را میدهی. دستهایت را طوری تکان میدهی که انگار میزنی توی آرد تا خمیر نچسبد. حالا خمیر را ورز بده. آها! همین طور. بتابانش. نه! این جوری نیست. درست بشو نیستی! خمیر را که کندی، باید کف دستهات به طرف صورتت باشد و شانههات را به عقب تکان بدهی. آخ! مگر از پشت کوه آمدی؟ تو هم که شدی منظره! آخرش یاد نمیگیری. حالا خمیر را این دست آن دست کن و یواش یواش بلند شو و کمرت را بچرخان.
یواش یواش بلند شو. آ بارک الله دختر! حرکت دستهات را بیشتر کن. چه برقی میزند چشمهات. ماشاالله، ماشاالله! آخ صبر کن یک دقیقه این گردسوز را جابجا کنم. تو دست نزن، دود میزند. باید اول شعلهاش را قشنگ بیاوری پایین، حالا یواش بکشش بالا تا آبی بسوزد. بچرخ عزیزم. گوش شیطان کر با این دامن شدهای دستهی گل. چی میخواهد بهتر از این؟ یاد جوانیهام افتادم. لچکم را گره میزدم بالای سرم و موهام از گوشهی لچک میریخت بیرون. خمیر خیالی را با کف دو دست پهن میکردم و انگشتهام را از چپ به راست میکشیدم رو پیشانی و قطرههای عرق را میپاشیدم مثلن روی نان. بعد میگذاشتم روی چپی و میچسباندم به تنور.
آره، قربان دستت. این استکان را بردار. ها،ها! نگاه کن! نگاه کن مشکین! دارم میرقصم. این دور آخر است. به ارواح منصور این دور آخر است. نه تو را کفن نکنم. میخواهم تو یاد بگیری. حالا دولا شو. آها. نیم چرخ بزن و دوباره بنشین، چینهای دامنت بنشینند روی زمین.
اولین بار که این جوری رقصیدم، مادرش آمد پیشانیام را بوسید و گفت: « خلقت خدا! عروس خودمی.» قند تو دلم آب شد. سنِ تو بودم. هیژده نوزده. قدرت خدا چه چرخی میزدم. اَه! این کف چوبی اتاقت هم که ترق و توروق صدا میدهد. آخ! بنشینم. زانوهام دیگر قوت ندارند. توی این رطوبت رشت، استخوانهام شب تا صبح تیر میکشند. یک لیوان آب خنک، شُکر. پیر شوی دختر جان. نفسم گرفت، مرا چه به این کارها. نه! گریه؟ نمیدانم، بلکه هم گریه میکنم. یادم رفته بود غم و غصههام. منظره هم شده برایم قوز بالا قوز. میدانی، از وقتی شوهرم رفت به خاطر ندارم این جوری رقصیده باشم. پریروز که منظره را حمام کردم، شب آمد به خوابم. آره، شوهرم را میگویم. ناراحت ؟ نه. خوشحال بود. با دستهای پُر از انزلی برگشته بود؛ از ماهیگیری دیگر. نشسته بودیم رو ایوان. خوش حال بود و روی تشت ضرب میگرفت. خلقش دیگر سگی نبود. ماهی سرخ میکردیم و پلو را میریختیم توی ماهیتابه. مشته مشته پلو میخوردیم؛ رویش هم دو تا چایی. غش میکردیم از خنده. منظره هم عروس شده بود؛ یک فوج کبوتر دورش بود. آره قربان شکلت بروم. تو هم بودی، داشتی تو حیاط پشتی بازی میکردی؛ با توپهای رنگی. آره قربانت بروم همانها که جای چوب پنبه میگذارند زیر تور. یکهو منظره جیغ کشید، توپهای زرد و آبی افتادند رو زمین، کبوترها پر کشیدند و رفتند و منظره با لباس عروس دوید و زد از کوچه بیرون و... از خواب پریدم. آره قربان دستت بروم. این چای را عوض کن. قند؟ نه، نباتی برمیدارم. آخ ! چه عطری! چه بویی! مربای گل هم که داری. امروز که آمدی بالای پلهها و از آن ور دیوار صدام کردی بیایم خانهتان، انگار که صدای مادرت بود. حیف! دستش از دنیا کوتاه است. با هم کیلوکیلو گل محمدی سفید میخریدیم، از سر میدان کشان کشان میآوردیم و مینشستیم رو همین گلیم و برگ برگ میکردیم. عطر مربای گل مادرت میپیچید توی خانه.
اختیار داری عزیز جان، پس همسایگی به چه درد میخورد؟ اصلن من دوست دارم تو این رقص را یاد بگیری. خودم که اجاقم کور بود، چه میدانم عیب و ایراد از کی بود، منظره هم که عقلش پاره سنگ برمیدارد. آره قربان آدم چیز فهم. من یادش نمیدهم ننه؛ یکهو میرود سر چهارراه میرقصد آبرو و حیثیتمان را میبرد. ولی تو یاد بگیر، انشاالله به دل شوهرت بنشیند، همان طور که به دل منصور نشسته بود. چرا، چرا یادم هست. یک روز ابری بود. اولین بار که آمد، با شوهرم بود. رو پاشویه داشتم رخت میشستم که در خانه باز شد و صدای شوهرم آمد و پشت بندش یک صدای نخراشیده و مردانه گفت: « سلام.» گفتم: «زهرهام ترکید. یا الله میگفتی!» آب کف از دستم شره میکرد، یک پام تو پاشویه بود و یک پام بیرون، برگشتم دیدم مرد نیست و دختر است. جوان؟ نه بابا. شیرین سی سال داشت. با چشمهای وق زده داشت نگاهم میکرد. گفتم: «چرا مثل جغد بغ کرده آن گوشه ایستادی؟ بیا تو.» نگاه به منصور انداختم، چشم غره رفت. آن روز منظره را تازه از مریضخانه آورده بودند. نه! نمیدانستم. کف دستم را که بو نکرده بودم وگرنه آنقدر توپ و تشر نمیرفتم. نشسته بود رو پله، یکهو زد زیر گریه. یک لا پیراهن جلو بسته تنش بود. قشنگ یادم هست، قهوهای و رنگ و رو رفته. انگشتهای لاغرش سفت چسبیده بود به یک ساک حصیری. زل زدم به صورتش، عینهو اَزگیل رسیده، چروک و قهوهای. چشمهای سیاهش دودو میزد، انگار گربه ترسانده باشی. موهای وزوزیاش را آن جا برایش کوتاه کرده بودند ولی باز زیر شال سیاهش جا نمیشد. دلم سوخت، گفتم میهمان حبیب خداست. یک اتاق آن ور حیاط برایش مرتب کردم. از پلهها که رفتیم بالا، ایستاد رو ایوان و حیران نگاه کرد به این طرف و آن طرف. گفتم: «بیا اتاقت را ببین. نگاه کن! یک طاقچهی نقلی هم داره.» مثل بچهها دوید طرف پنجره، نگاه انداخت به کوچه و گفت: «اونا میان این جا پیدام میکنن!» گفتم: «چرا پرت و پلا میگی؟!» راهم را کشیدم و آمدم پایین. چرا میخندی مشکین جان؟! خدا سرنوشت هیچ دختری را بد قلم نزند. به منصور گفتم: «این عتیقه کیه آوردیش؟!» گفت: «ثواب داره. دخترعمو زاده مه دیگه. نشناختیش؟ مادرش مرده بود دو سال پیش.» گفتم: «آها! از سنگر آوردیش.» گفت: «از بچگی یه تختهش کم بود. مادره که مُرد زد به سیم آخر. امسالم که میدونی با این بارونِ بیوقت، برنجها خوابید؛ مشتی اکبر حسابی کلافه بود. زنش هم هر چی باشه زن باباست. دو لقمه نون هم داشته باشه میذاره دهن بچهی خودش.» گفتم: «اینم که از هفت دولت آزاده!» گفت: «چی کار به تو داره. کارخانهی لامپسازی کار میکنه. خودش خرجشو در میآره.»
رفتم طرف چاه و با دلو آب کشیدم. گفتم: «برو لامپ اتاقشو عوض کن، روشنایی نداره.» عکس ماه افتاده بود توی چاه، سرم را بلند کردم. تو آسمان ستاره نبود، «خدا کنه که امشب بارون نباره.» رختهای تلنبار شده را آب کشیدم و پهن کردم روی بند.
آره، صبح کله سحر میرفت و غروب میآمد، اخمهایش تو هم بود. چند روزی که گذشت، بعدازظهری چرت میزدم که با جیغش از خواب پریدم. نگاه کردم دیدم ایستاده رو پلهها و فحش میدهد. گفتم: «ببُر اون صدای نکره تو.» سنگ میزد به دیوار اتاقش. گفت: «دارن رژه میرن اجنبیها!» نگاه کردم به ترکِ دیوار اتاقش که نم کشیده و باد کرده بود. خیس عرق بود، عقب عقب میرفت. غشی؟ نه بابا، غشی نبود. فکر کنم با آل و از مابهتران حرف میزد. حسابی ترسیده بودم، ولی بغلش کردم و هفت تا حمد خواندم و فوت کردم توی صورتش. گل گاوزبان برایش دم کردم و نشستم بالا سرش و آیه الکرسی خواندم. خسته که شد خوابش برد. آره به خدا! شده بودم نوکر بیمزد و مواجب. بچههای کوچه میترسیدند ازش، سربهسرش میگذاشتند، جیغ میکشید و فحش میداد. میدانی چند بار توپ بچهها را جر داد با چاقو و از پنجره پرت کرد بیرون؟ بردمش. به خداوندی خدا قسم، قفل بستم، نذر و نیاز کردم. بردمش پیش یک سید طرفهای آستانه، دعا داد، گفت: «تو آب حلش کن، بده به خوردش.» نشد که نشد. امام زاده؟ رفتیم خدا به سر شاهده، بردیمش شازده ابراهیم. مادرت هم زنده بود اون موقع، خدا بیامرزدش. با یک مینیبوس درب و داغان زدیم از جاده شفت. آسفالت؟ نه! آن موقع آسفالت نبود. سر هر پیچ صلوات میفرستادیم ماشین چپه نشود. با تازه داماد برو، حکمن الان باصفاتر شده. کاش مادرت بود و این روزهای خوش را میدید. یک تکه راه باید اسب سوار میشدیم. سوار که شد، گفت: «برام اسب میخری؟» پسرهی زردنبو که افسار را داشت، زیرزیرکی خندید. یکهو منظره گفت: «منو آوردین این جا گم و گورم کنین تو کوه؟!» چادرش را گلوله کرد و پرت کرد تو صورتم. لعنت بر شیطان فرستادم، گفتم: «ما رو انگشتنمای خلق کردی. شدیم گاو پیشونی سفید.» رسیدیم امامزاده، بستمش. گفتند سورهی جن برایش بخوان، ازش دور میشوند. من که سواد ندارم قربانت بروم، دادم آقا برایش بخواند. افاقه نکرد که نکرد. میگذاشتمش مریضخانه؟ خدا را خوش نمیآید؛ تازه، پول مریضخانه را کی باید میداد. حق داری مشکین جان، هرکی بود جوابش میکرد.
یک روز از مسجد برای نماز ظهر برگشتم، دیدم تو اتاق من است. رفته بود سر اسباب بزک عروسیم. یادگار منصور بود، سال تا سال بهش دست نمیزدم، پشت مسجد کاسه فروشان خریده بودیم. سرمه کشیده بود و صورتش حسابی گل انداخته بود. شال قرمز انداخته بود دور گردنش. گفت: «دارم عروس میشم.» خدایی خوشگل شده بود، بلوز گُلدار بیآستین تنش بود. نور آفتاب از لای پنجره افتاده بود رو صورتش. انگار آب رفته زیر پوستش. گفتم: «به حق چیزهای نشنیده! مبارک باشه!» گفت: «ذوق نمیکنی؟» گفتم: «اون دامنمو از تنت درآر پتیاره، پرت و پلا نگو!» گفت: «الهی نماز کمرتو بزنه! میخوای لباسها رو بگیری؟» دامن چیندار سرخابی پوشیده بود و داشت شاطری میرقصید. یک شبه رقاص شده بود انگار. پابرهنه رفت تو حیاط. ذوق میکرد و دور چاه میرقصید، همچین که کبوترها پر کشیدند و رفتند. اصلن تیزی این سنگفرشها پاهاش را درد نمیآورد. تا چادرم را سرم کنم و از لای در سرک بکشم، صدای جوانها توی کوچه پُر بود. رفتم سراغش و گفتم: «این چه علم شنگه ایه؟ این جهودبازیها چیه راه انداختی؟» انگار صدایم را نمیشنید. آن روز برنگشت خانه. تو آن باران لیسان دو روز پیدایش نشد. چیه، غش نکنی! حالا چه توفیری میکند؟ باران نیسان؛ باران اردیبهشت را میگویم دیگر. یک لیوان آب جوش بده قربان دستت، گلوم گرفت. آره. سرچهارراه دیدیش؟ پناه بر خدا! میرقصید؟ با همان شال قرمز؟ آره قربانت بروم، خودش است. به هوای او میرود. هر روز ساعت چهار شال قرمز میاندازد و دمپایی صندل میپوشد و آدامس تو دهانش تلق و تولوق میرود. تابستان و زمستان هم برایش فرقی نمیکند. ای بابا! کارخانه؟ از کارخانه که خیلی وقت است عذرش را خواستند. کارگر دیوانه میخواهند چه کار؟ غروب که میشود آهسته برمیگردد خانه. لای پرده را که کنار میزنم، میبینم قرژ و قوروژ از پلهها میرود بالا. تازگیها لامپ اتاقش را هم روشن نمیکند، دیگر کنار پنجره نمینشیند، آواز نمیخواند، اذان هم نمیگوید. هر وقت صدایش میکنم: منظره! منظره! میگوید: «زقنبود!» داد و هوارش میرود هوا. دیگر حتا جمعههای آخر ماه که پری خانوم میآید صورتم را بند بندازد، از پلهها نمیآید پایین تا بگوید: «موهامو چتری کوتاه کن.» خدا لعنت کند پسر دکتر صفوی را. گفتم: «آخه تو رو چی به اون! با اون دک و پوزش صد تا مثه تو رو میخره و آزاد میکنه.» خوب او هم جوان بود و جاهل، خطایی کرد و یک قولی به این داد. نه قربانت بروم، دو سالی میشود زن گرفته و تهران است؛ خدا از سر تقصیراتش نگذرد.
آره، حمام هم که نمیرود. چند روز پیش دو تا تشت آب گذاشتم تو حیاط، زیر آفتاب العطش تابستان. هی هر بار آمدم انگشتم را تو آبش زدم، گرم که شد، آب سماور را قاطیش کردم، آب داغ لب پر زد رو دستم. ایناهاش نگاه کن! جای سوختگیش هست به خدا. آره میگفتم، صداش کردم: « منظره! بیا پایین.» صدا نشنیدم. از پلهها رفتم بالا،سرم را کردم تو اتاقش، بازار شام بود انگار. گفتم: «منظره نگاه کن سر نازنین حصیرم چه آوردی.» زیر لب غر زد: «برو گم شو!» سرش پایین بود و داشت سیگارهای هما را با قیچی از کمر دو تا میکرد و میشمرد: «بیست و دو، بیست و سه...» آره، نصفش را صبح میکشد و نصفش را بعد از ظهر. پایم خورد به یک کاسهی لعابی، چه بویی! ملتفتم. راست میگویی، لامصب دست به آب هم که نمیآید پایین! کوچه گاهی بو میگیرد. پریشب همسایه رو به رویی صدای شُرشُر را که شنید، سرش را از پنجره درآورد و صدایش را ول داد تو هوا: «این نجاستو ببرین دیوانهخانه دیگه. کثافتها!» آره عزیزم. پشت بند در را انداختم و بردمش گوشهی حیاط شستمش. آب که میریختم سرش، گریه کرد و گفت: «امروز میآد سر چهارراه سوارم میکنه؟» گفتم: «آره حکمن امروز میآد.» آخ! آخ! صدای بوق ماشین میآد. چادرم کو؟ نه عزیزم نوش جانت، بخور گوشت بشه به تنت. بگذار از پنجره نگاه کنم. چه پردهی توری قشنگی دوختی؟ ماشاالله از هر انگشتت کمالات میبارد. آره، پیکان جوانان نارنجی؛ خودش است، دارد پیاده میشود. حالم از این اِسی سلمانی به هم میخورد؛ نگاه کن چه بروبر نگاه میکند به منظره! من بروم. دمپاییهایم را کجا گذاشتهام؟ نه تصدقت بروم، خودم برمیدارم.
یلدای 88