والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






هژبر میرتیموری

در حاشیه ظهر

 

 

 

... آفتاب ظهر به زحمت داشت یخ‌های شیشه را پاک می‌کرد. نفس‌های گرم اتاق از لای درزهای پنجره به بیرون می‌دمید. سرما پله‌های ایوان و آجرهای کف حیاط را صیقل داده بود. درخت عریان کنج حیاط در انتظار بهار می‌لرزید. غنچه‌ای بی‌قرار لای پوست شاخه‌ای در باغچه با شیطنت سرک می‌کشید.

پشت شیشه حوض، ماهی قرمزی خواب رودخانه را می‌دید. و درآسمان حیاط، پرنده‌ای خودش را به ابرهای سیاه می‌کوبید. و گنجشکی تنها روی دیوار پرهای خیسش را شانه می‌کرد. دم حیاط پرده‌ای آویزان در باد به خود می‌پیچید.

مادر از زیرزمین با یک سینی بخار بیرون آمد و از کنارحوض گذشت و با احتیاط از پله‌های ایوان بالا رفت. توی اتاق کودکی قاشق به دست لب‌هایش را زبان می‌کشید. و زیر تنها طاقچه اتاق پدر داشت در امواج رادیو، کشته‌های فلسطینی را می‌شمرد. توی سفره وسط اتاق تربچه‌ای قرمز لبخند می‌زد. و دو چشم سیاه وسط نان به کودک نگاه می‌کرد.

گوشه اتاق گونه‌های بخاری گل اندخته بود. مادر سینی داغ را روی سفره گذاشت، اتاق پر بوی برنج شد. پدر حالا با امواج پر از پارازیت رادیو به هرات رفته بود و زیر سایه تفنگی دست‌ساز خشخاش دیانت می‌چید.

مادر مزه دست‌هایش را در لقمه‌های کوچکش پیچید و در دهان کودک گذاشت. هنوز مانده بود تا کودک میان مزه دست مادر و رنگ تربچه و بوی باروت خمیازه‌ای بکشد. پدرکه پیچ رادیو را چرخاند، امواج موسیقی روی سفره پاشید. کودک تبسمی کرد. پدر برگی ریحان به دهان برد و کودک را بوسید و گونه‌های کودک سبز شد.

آفتاب از پشت پنجره به گلهای دامن مادر تابید و کودک با شیطنت یکی از گل‌هایش را چنگ زد. پدر خیره به کودک که جادوی ریحان او را در خود برده بود، دل نگرانی‌هایش را محکم می‌جوید. و مادر پَر سفره را دست کشید.

خورشید که از پشت پنجره گذشت، پدر از خانه رفت. اما مادر هنوز به پشتی خود بافته‌اش تکیه داده بود و کودک در امنیت آغوشش تکانی خورد و سینه آویخته‌اش را گاز گرفت و مادر به شعله‌های بخاری خیره ماند.

کلاغی شب‌آلود سکوت ایوان را شکست و ذرات شب روی پنجره نشست. کودک را لای پتو پیچید. برخاست پرده‌ها را کشید و فانوس تنهایی‌اش را روشن کرد. بوی نفت در خواب طاقچه تکرار شد. شب‌های او نیز هم.

در مجاورت رویاهای کودک، زانوهای سکوت را بغل کرد تا در ابهام آن سوی پنجره تاریک باز آمدن شوهر با بغلی پرآفتاب را در صبح نظاره کند.

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.