مادر سرشب هراسان از خواب پرید. برای یک لحظه چشمانش سنگین شدند و دیگر هیچ نفهمید. حالا که به خود آمده بود؛ دید هوا تاریک شده است. احساس کرد سردش است. دلش گرفته بود، بدتر از آن نگرانی کهنهای که این چند روز بر قلبش سنگینی میکرد، بدل به دردی جانسوز شده بود که توی وجودش میچرخید و یکجا بند نمیشد.
هنوز پسرش نیامده بود. چون بوی آشنای او را استشمام نکرد. صدای کلید را نشنید که توی قفل بچرخد. سایهای ندید و صدای او را نشنید، مگر همهمهای گنگ و ناآشنا. شاید باز هم جوانانی شعار میدادند، روی پشت بام. یا توی خیابان. دلش میخواست پسرش توی این کارها شرکت نکند. میترسید و برایش نگران بود، اما حتی یکبار هم در این باره چیزی به او نگفت. نه تذکری و نه پند و اندرزی، جوان آنقدر میفهمید که چهکاری برایش خطر دارد. بعد ناخودآگاه یاد روزی افتاد که پسرش خواب بد دیده بود. غروب بود و تازه نمازش را تمام کرده بود، داشت دعا میخواند که پسر گفت: «میخوام یک چیزی بگم، دیشب خواب بدی دیدم.»
اهمیت نداد و به دعا خواندن ادامه داد.
پسر دوباره گفت: «میدونم که خواب بود، اما میترسم... برام دعا میکنی؟»
خواست بگوید که همیشه برایش دعا میکند، اما این را نگفت. فقط سرش را تکان داد. بعد هم اضافه کرد: «پاشو نمازت را بخوان و فکرهای بد به خودت راه نده.» پسر نمازش را خواند، اما بعد تندی از خانه بیرون رفت.
حدس زد مانند همیشه نزد دوستانش میرود. نمیخواست بیشتر به این موضوع فکر کند. نمیخواست فکر بد به خودش راه بدهد، نمیخواست دلش شور بیفتد. اما افتاده بود، چند روزی بود که دلشوره و نگرانی کلافهاش کرده بود. به خصوص شبها. حالا هم تاریکی شب مانند پردهای سیاه روی پلکهایش افتاده بود و مانع دیدن شده بود. حجابی بود که نه چیزی میتوانست ببیند و نه کاری بکند. چادرش را روی سرش کشید، شاید برای این که بیشتر در پناه آن گم شود و چیزی نفهمد. صدای زنگ شنیده شد، سرش را بلند کرد و گوشها را تیز. اما چیزی نشنید. با خودش گفت شاید صدای زنگ همسایه است، مواقعی که خانه ساکت بود؛ صدای خفه زنگ همسایه از پشت دیوار شنیده میشد. تازه هنوز اول شب بود. پسرش به این زودی به خانه نمیآمد. همانطور نشسته؛ خودش را از روی حصیر خشک و سخت سجاده نماز؛ به سوی دیوار کشید و به دیوار سرد و صاف تکیه داد. احساس کرد خانه بزرگ اکنون سرد و خالی است. با این که تابستان بود، اما سردش بود، تنش مورمور میشد و حتی چانهاش نرم به هم میخورد. در سنگینی تاریکی شب، در خود مچاله شده بود.
بار دیگر چشمانش سنگین شدند. در فاصلهای اندک آدمهایی را دید که اطرافش جمع شده بودند. همسایهها و آشنایان اندوهگین، مردم کنجکاو که با نگاههای خاموش اطراف او را گرفته بودند همگی خاموش بودند اما از نگاهشان چیزهایی حدس زد. نگاههایی مملو از اندوه و بغض. نمیدانست اینها برای چه بود و نمیخواست بداند. نمیخواست هیچی بداند و چیزی را باور کند. اما لختی که گذشت؛ اندیشيد آیا اتفاق ناگواری افتاده است؟ اما چه اتفاقی؟ آیا فراموش کرده بود که پس از شهادت شوهرش؛ عادت داشت دعا کند، هر بار که نماز میخواند و یا سر به آسمان میگرفت؛ از خدا بخواهد مرگ، حضور دوبارهای در خانه پیدا نکند، مگر آن که ابتدا او بمیرد. از این موضوع جان میگیرد. دلش قرص میشود، چشمانش را باز میکند، با ناباوری پسر جوانش را میبیند که کنار سجاده نماز دراز کشیده است. خواست بپرسد چرا اینجا خوابیده است، اما چیزی نمیگوید. هیچکدام صحبتی نمیکنند. مدتی که گذشت پسر همانطور که دراز کشیده بود؛ پرسید: «چرا توی تاریکی نشسته بودی مادر؟»
ـ «تابستان روزها هوا دیر تاریک میشود، اما نمیدونم چرا امشب زود شب شد.»
ـ «به چه فکر میکردی؟»
و مادر پاسخ داد: «به هیچی!»
پسر میدانست مادر راست میگوید، او به چیزی نمیاندیشید، چون ایمان داشت و عشق. برای عاشق بودن و ایمان؛ نیاز به اندیشیدن نبود. وجود مادر خلاصه میشد در نیایش و دعا، مراقبت از زندگی جوان و نگهداری یادگاریهای پدر. آنها چه بودند: یک جلد قرآن کوچک، یک پلاک فلزی با زنجیرش، قابی منبت کاری که تمثال پدر با لباس جنگی در جبهه گرفته بود، چفیه و چکمه، با مقداری خرده ریزههای ترکش که از بدنش بیرون آورده بودند. همه آن چیزی که از پدر مانده بود. اینها همه توی اتاق میهمانخانه طبقه بالا است، جایی که همیشه در آن بسته است، مگر گاهی که میهمان یا کارمندی از ارگانی دولتی بیاید، یا مراسم خاصی باشد. مادر میگفت: «این خونه و وسایل اون اتاق تنها یادگاری منه. اونا امانت شهیده.»
جوان بارها خواسته بود خانه را خراب کند و جای آن ساختمانی مدرن و نو بسازد، اما مادر هر بار میگفت: «این خانه بیش از سی سال عمر داره و پدرت وصیت کرد آن را خراب نکنیم. اينجا بايد هميشه همینطور بماند.» و او از این «همين طور» ماندن بیزار بود. با این که همه ظاهر آن نو شده بود، اما از این خانه کهنه بدش میآمد. از در و دیوار و پلهها، حتا دیگر با لوازم و وسایل خانه که همه نو و مدرن بودند؛ مأنوس نبود، شاید به این خاطر که با خانه تناسبی نداشتند. ديگر حتی از برگزاری مراسم و ميهمانیهایی که همیشه برای برگزار شدن آن روزشماری میکرد؛ خرسند و شاد نمیشد. افطاریهای ماه مبارک با سفرهای رنگین و رایحه سنگین و کهنه نان و پنیر و سبزی. مهمانیهای نذری و شلهپزیها و آشپختنهای روزهای عزا، با بوها و مزههای تند و تیز و گاه تلخ. همه اینها در زندگی او گم شده بودند. دیر زمانی بود که پایش را به زیرزمین خانه نگذاشته بود. دیگر نه میلی به چاشنیهای خانگی داشت که مادر درست میکرد و در سرداب خانه نگه میداشت و نه اشتهایی به مزه ترشی و آبلیمو و خیارشور مادر. از هر چیز قدیمی بیزار بود.
مادر احساس او را میفهمید، اما چگونه از اینها دست بکشد. چگونه بگذارد جوان همه چیز را خراب کند. با خودش گفت؛ روزی که از روستا آمدم هیچ نداشتم، اما ایمان داشتم و اعتقاد. از صفر شروع کردم، از هیچ. و همهچی به دست آوردم، پدرت، تو، خانه، پول و مهمتر از همه آرامش و عزت و آبرو. حالا باز به نقطه صفر رسیدهام. هیچ ندارم. پدرت شهید شد، بعد بیپول شدم. بدون این که مرد دیگری را به زندگیام راه بدهم، به سختی کار کردم و با دشواریها ساختم. توی این مدت هر چه داشتم به پای تو ریختم، حالا چرا میخواهی خانه را خراب کنی؟
جوان ناراحت میشود، همان حرفهای همیشگی. همان نصیحتها، همان یادآوریها و مهم شمردن ارزشها. دیگر دوست ندارد تن به خواسته مادر بدهد. دوستانش را صدا میزند، همگی فرز و چابک میپرند توی حیاط . میدوند به سوی ستونها، به هر ستون لگدی میزنند. خانه با چند تلنگر فرو میریزد. گرد و خاکی غلیظ همه جا را میگیرد، طوفانی سهمگین از کنار دیوارها و میان ستونها همه چیز را به لرزه میاندازد. چهارستون خانه غژغژ میکند و تیرها میلرزد. خانه با همه جلال و جبروتی که سی سال برپا بود؛ مانند هیولایی پیر و فرتوت در هم میشکند.
مادر از ترس فریادی میکشد و برای چندصدمین بار مینالد: «وصیت پدر است که خانه را خراب نکنی؟»
اما پسر ساکت و آرام کنار سجاده نماز دراز کشیده است. مادر احساس میکند شاید خواب میبیند؟ سعی میکند جوان را بیدار کند. چندبار صدایش میزند، چون جوابی نمیگیرد؛ تصمیم میگیرد بلند شود و چراغ را روشن کند. اما پسر به آرامی می گوید: «نیازی به این کار نیست، تاریکی بهتر است.»
مادر چیزی نمیگوید و دوباره به دیوار تکیه میدهد. جوان این بار میگوید: «توی این سی سال؛ نسل ما گم شد. به همان میزان همه چیز ما هم محو شد. درسته مادر؟»
ـ «نمیدونم، شاید تو درست بگی!» نمیتواند از ریختن اشکهایش جلوگیری کند.
جوان میفهمد زیادهروی کرده است، برای این که از دلش بیرون بیاورد؛ به نرمیپرسید: «از من دلگیری که شلوغ بازی کردم؟»
ـ «نه مادر، تو هميشه آرام و سربزير بودی.» و لبخندی تلخ با لبهای بسته او آشنا میشود. مادر فهمید به راستی پسرش هيچوقت شر و شور نداشت. نه در کودکی و چه در نوجوانی. اما نمیدانست حالا که جوانیاش را داشت پشت سر میگذاشت؛ چرا این کارها را میکرد.
ـ «هوا چه تاریک شده است!»
راست میگفت، اطراف حسابی تاریک شده بود. صدای جیرجیرکها هم از توی حیاط شنیده میشد. هوا دمکرده و خفه شده بود.
ـ «تابستان هنوز از راه نرسیده چه گرمایی دارد.»
مادر گفت: «امشب باز هم بیرون میروی؟»
ـ «نه، من دیگر برای همیشه پیشت هستم. میتونی وسایلم را توی اتاق بالا بگذاری.»
ـ «منظورت چیه؟»
ـ «هیچ. میخواستم همین یک شبی که با هم هستیم، کمی حرف بزنیم.»
ـ «چه حرفی؟»
ـ «من چقدر شبیه پدر هستم؟»
ـ «آنقدر شبیه او هستی که گاهی شبها که به خانه میآیی؛ تو را با او اشتباه میگیرم. اگر ریش هم بذاری مانند سیبی که دو نیم شده، شدهاید.»
جوان نفهمید چرا از پدرش پرسیده بود. هیچ وقت تا حالا درباره پدر صحبت نکرده بود. شاید به خاطر اختلاف و شکافی که میان دو نسل بود. بارها دوستان پدرش یا هم رزمانش درباره جانفشانیها، از خودگذشتگیها و آرمانهای پدر سخن گفته بودند. اما هیچکدام برای او جالب نبود. شاید هم به خاطر این که وقتی پدر شهید شد او فقط شش ماهش بود. برای همین نه خاطرهای از او داشت و نه یادمانی. لابد او هم مردی بود مانند همه مردهای انقلابی مومن. مگر نه این که داوطلبانه در جنگ شرکت کرده بود. بعد هم در همان اول جنگ از ترکش خمپارهای شهید شده بود. بعدها که بزرگتر شد؛ فهمید اسم خیابان محلهشان را به نام آنها گذاشتهاند. این تنها چیزی بود که از پدر میدانست.
مادر دو لا میشود و قرآن را از میان جا نماز برمیدارد. انگشتانش بر اثر کهولت میلرزد. بعد هم احساس میکند بیحس و کرخت شدهاند. همچنان که قرآن میخواند، دودی غلیظ و بوی سوختگی از پنجره وارد خانه میشود. صدای تظاهرات خیابانی و فریادهایی هم از پشت بامها شنیده میشود. جوانی زیر پنجره ضجه و ناله میکند. مادر سرش را نزدیک میآورد و میپرسد: «خیلی کشته شدهاند؟»
پسر زمزمه میکند: «خیلی، و بیشترشان مثل من؛ توی زندان از مرض قانقارایا!»
بعد با خود واگویه میکند: اگر بهشت آن زندگی بود که پدر برایم ارمغان آورد، نمیخواهم یک بار دیگر به سعادت و خوشبختی فکر کنم. وقتی احساس میکنم که باید خانه قدیمی را خراب و چیز نویی روی ویرانههای آن بسازم؛ هیجانی شورانگیز مرا به ابدیت پیوند میدهد. گرچه دریغ از این که کمی دیر به این موضوع پی بردم.
دردی مادر را آزار میداد، چنان که از تحملش بیرون بود. چنین اتفاقی بیرون از تصورش بود. شهادت شوهرش در مقابل مرگ فرزندش؛ مانند نقشی روی پارچه کهنه رنگ باخته بود. احساس درماندگی گنگی میکرد. شاید به خاطر اینکه تا پیش از این؛ زمان را با شمارش نفسزدنهای جوان میشمارد، اما اکنون دیگر همه چیز را گم کرده بود.