والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






فاضل ترکمن

ته مانده‌های یک پرنده مرده

 

 

 

چه قدر بدم می‌آید از پدرم! یعنی از عکس پدرم... انگار تمام دنیا فحش و ناسزا بارم می‌کنند، وقتی چشمم به عکس قاب شد پدر بر‌ روی دیوار می‌‏افتد. شاید خنده‌دار باشد اما فکر می‌کنم حتی پدرم هم دارد به من فحش می‌دهد! تا حالا خیلی به سرم زده که قاب عکسش را بردارم و از پنجره بندازم داخل کوچه تا خرد شود شیشه‌هایش و من لذت ببرم و دلم خنک بشود از صدای شکستنش! بارها به خودم قول داده‌‌ام که امروز حتما این کار را می‌کنم اما دوباره دلم نیامده... نمی‌دانم چرا اما چشمم به روبان سیاه حاشیه قابش که می‌خورد، ترس برم می‌دارد و با خودم می‌گویم: «زورت به مرده رسیده نامرد؟!» یکبار به سرم زد که ربان سیاهی را که چند سالی است مثل کنه به قاب عکس پدرم چسبیده، بکنم بلکه بتوانم از شرش خلاص شوم. چه می‏دانم... فکر می‌کردم اینطوری می‌شود پدر را زنده فرض کرد و دیگر عذاب وجدان نگرفت اما دوست نداشتم خودم را گول بزنم. می‌خواستم پدر را همین طوری که هست؛ همینطور مرده و بی‌جان دور بیندازم! می‌خواستم حرمتش را با شیشه‌های قاب عکسش یک‌جا بشکنم... گاهی با خودم می‌گویم: «شاید اگر زنده بودی این قدر متنفر نبودم از تو!» ده، یازده ساله که بودم عاشقانه دوستش می‌داشتم. می‌توانم بگویم حتی می‌پرستیدمش اما خودم هم نمی‌دانم چرا بعد از مرگش این قدر زشت به نظر می‌رسد؟! گاهی مهربانی‌هایش را که مرور می‌کنم، خجالت می‌کشم از خودم و از اینکه بی‌معرفت هستم اما این فقط برای دو دقیقه است و بعد دوباره از او متنفر می‌شوم! دوست داشتم زنده بود... بر‌عکس مادر، من تحمل سرفه‌های خشک و چرک‌آلود لعنتی‌اش را داشتم. هر‌چند که هر سرفه‌اش مثل پتکی محکم بود که بر سرم کوبیده می‌شد! به‌خدا! از بس که دوستش داشتم. وقتی این‏ها را برای مادرم تعریف می‌کنم، می‌گوید: «تو دیوانه شدی!» یعنی اول یک آه سرد ترحم‌آمیز می‌کشد و بعد این را می‌گوید. من اما فکر می‌کنم مادر خودش دیوانه است نه من... یا دست کم اگر هم من دیوانه باشم، او صد‌ در صد از من دیوانه‌تر است! اصلا از مادر هم بدم می‌آید. او بود که پدرم را کشت! هیچ‏کس اما باور نمی‌کند حتی همین دکتر ابوالفضلی خل و چل که مادرم، ماهی یکبار مرا به زور به مطبش می‌برد تا مثلا روح و روانم را لیف و صابون بکشد؛ آن هم با چی؟! با یک مشت قرص رنگ‌ و ‌وارنگ لعنتی که جز یکی‌، دو بار هیچ‌وقت هیچ‌کدامشان را نخورده‌ام. این را هیچ‏کس نمی‌داند. چون هر‌ دفعه همه آن قرص‌های به ظاهر آرام‌بخش را یک‌جوری سر به نیست می‌کنم! وای‌ی‌ی که چه حال خوبی به من دست می‌دهد وقتی قرص‌ها را توی جوی آب خالی می‌کنم و به جوی دیوانه و پرتلاطم سر‌چهار‌راه، آرامش روانی می‌دهم؛ آن هم رایگان، نه مثل این دکتر ابوالفضلی پدر‌سوخته که نصف آنچه را که از پدر خدا‌بیامرزم به جا مانده توی کشوی منشی احمقش جا داده است! باورم نمی‌شود... گفتم خدا‌بیامرز؟! اما نه! من از او متنفرم... مردیکه بی‌خیال بی‌غیرت، هیچ فکر نکرد اگر بمیرد زن بدبختش باید چه خاکی توی سرش بریزد؟! حالا اصلا زنش به درک! گفتم که... او خودش قاتل پدرم بود... هنوز صدایش توی گوشم می‌پیچد وقتی که روزهای آخر عمر پدرم از پرستاری کردن خسته شده بود و مدام به من که یک گوشه بُق می‌کردم و بی‌اختیار می‌زدم زیر گریه، می‏گفت: «اگر دوستش داری، دعا کن بمیرد!» و بعد خودش هم هق‌هق گریه می‌کرد. من اما می‌دانم که چه بازیگر خوبی است مادرم! فیلمش بود، او به‌خاطر راحتی پدرم نبود که آرزوی مرگ شوهرش را می‌کرد بلکه فقط و فقط جانش به لبش رسیده بود، از بس که پدر را تر و خشک می‌کرد. اصلا به خاطر همین می‌گویم که مادرم قاتل پدرم است، چون او نفرینش می‌کرد، خودش البته می‌گوید: «این برایش دعا بود نه نفرین!» من اما باور نمی‌کنم... وای‌ی‌ی پدر! تو اصلا به من فکر نکردی؟ یعنی عقلی توی کله‌ات نبود که به چیزی فکر کنی! عزیزم! اگر عقل داشتی که مرا تنها نمی‌گذاشتی و بروی... برای همین است که فکر می‌کنم تو هم یک دیوانه واقعی بودی! راستش همه دیوانه‌ها همینطورند. خودشان را عاقل‌ترین آدم‌ روی کره زمین فرض می‌کنند و در کمال اعتماد به نفس و پر‌رویی، به همه جز خودشان برچسب دیوانگی می‌زنند. درست مثل همین دکتر ابوالفضلی! احمق فکر می‌کند دارد به من لطف می‌کند! نمی‌داند که چه قدر بدم می‌آید از آن لبخند‌های سرد و بی‌روحش. دلم می‌خواهد با مشت بزنم توی دهن گل و گشادش تا خون فواره بزند از سر و صورتش... کاش راهی بود که می‌شد از دستش خلاص بشوم. می‌دانی؟! از وقتی که پدر مرده دیگر حال و حوصله بحث‌ کردن ندارم. یعنی حتی اگر کسی تقاضا بکند که خودت را بزن یا بکش یا حتی چه‌ می‌دانم گوشت‌ جوجه‌تیغی سرخ کن و با سس درست شده از پهن سگ بخور! بدون تردید همین کارها را می‌کنم! چون هیچ جوابی توی مغزم نیست. هیچ جوابی برای مخالفت کردن با درخواست‌های احمقانه دیگران ندارم. برای همین وقتی مادرم در کمال بی‌رحمی می‌گوید: «پسرم! امروز از دکتر اعصاب برایت وقت گرفتم...» هچ‌چیزی نمی‌گویم و مثل گاو سرم را می‌اندازم پایین و همراهش می‌روم. خدای من! چه قدر دلم می‌خواست دیوانه شدن دکتر ابوالفضلی را به چشم ببینم! اصلا یکی از آرزوهای بزرگم همین است، چون فکر می‌کنم او با نگاهش، با مهربانی‌های کثیفش و با سوال‌های تکراری‌اش به بازی‌ام گرفته است. یکی نیست بگوید آخر بی‌شعور الدنگ! به‌ تو ‌چه که من شب چه ساعتی می‌خوابم؟! می‌خواهی با شب زنده‌داری‌های من چه چیزی را ثابت کنی؛ هان؟!

گاهی اوقات چیزهایی می‌خوانم که حسابی مزه‌ می‌دهد، مزه‌ یکی‏شان را هنوز خوب یادم هست: مزه آن دفعه‌ای که توی یکی از همین مجلات در‌پیت که گر و گر عکس بازیگران خوش‌تیب و چشم آبی را ولو می‌کنند روی جلدشان، خواندم: «در زندگی گاهی از منفورترین آدم‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کنی به تو منفعتی منحصر به فرد و تکرار نشدنی بخشیده می‌شود.» هرچه قدر به مخم فشار می‌آورم، یادم نمی‌آید این جمله را چه کسی گفته بود. اسمش سخت بود و من هم اصلا حوصله حفظ کردن اسم و فامیل مزخرف این خارجی‌ها را ندارم! واقعا نمی‌دانم وقتی یک بدبختی می‌خواهد این‌ها را صدا کند، چه طور حالش را دارد که این همه حروف اجق‌وجق را بالا بیاورد؟! به هرحال خواستم بگویم که این جمله در مورد دکتر دیوانه من هم صدق می‌کند. چون هر پدر‌سوخته‌ای که هست، لااقل با گواهی‌هایی که برای من نوشته و پرونده‌هایی که برایم ساخته، باعث شده که نزدیک به یک سال از مدرسه رفتن خلاص بشوم. خب... این آرزوی هر دانش‌آموز باهوش و دیوانه‌ای مثل من است! چه جالب! حتی دیگر خودم هم به خودم دیوانه می‌گویم. یعنی شیرین‌عقلی خودم را باور کرده‌ام؟! نه! فکر می‌کنم دلیلش این است که روزی صد‌بار این جمله‌ها را از دهان آدم‌های احمق دور و برم می‌شنوم: «دیوانه‏بازی درنیاور!» یا «دوباره به سرت زد پسره خل و چل...؟!» باور کن! گاهی به سرم می‌زند پدری از آنها در‌آورم تا تفاوت بین دیوانه و عاقل مظلومی مثل من را درک کنند. باید بفهمند که هیچ دیوانه‌ای از مرخصی‌های طولانی مدرسه‌اش به این خوبی استفاده نمی‌کند یا دست کم می‌توانم بگویم دیوانه‌های هم سن و سال خودم عمرا اینطوری باشند! عمرا مثل من خودشان را از صبح تا شب توی اتاقشان حبس کنند و شعر و داستان بخوانند و شعر و داستان بنویسند... اصلا دیوانه‌ها که مثل من هنرمند نمی‌شوند! مادر اما هیچ‌وقت نخواست این را بفهمد! اصلا بعید نیست به من حسودی‌اش بشود! عینهو نامادری‌ها... همیشه می‌گوید: «همین کتاب‌های لعنتی، عاطفی و غیر‌منطقی بارت آورده...» وای‌ی‌‌ی مادر حسود من! تو خودت صد بار به چشم خودت دیدی که وقتی پدر زنده بود چه قدر توی مدرسه جایزه برتر شعر و داستان منطقه را می‌گرفتم اما باز به هوای اینکه من دیوانه‌ام هی می‌خواهی قرص بریزی توی معده لعنتی‌ام!

 

خیلی خسته شدم... دوست دارم کسی را پیدا کنم که بیست و چهار ساعت یک ‌شبانه‌روز را برایش شعرها و داستان‌های تلخم را بخوانم و آنها هم حسابی تحت تاثیر قرار بگیرند و بعد مثل ابر بهار اوهو‌ اوهو گریه کنند! چه قدر خوشم می‌آید از ترحم دیگران. در ظاهر اینطور نشان نمی‌دهم اما به طرز عجیبی کمبود‌ محبت دارم... مگر چه اشکالی دارد؟! من که فکر می‌کنم هیچ آدمی توی دنیا پیدا نمی‌شود که کمبود‌ محبت نداشته باشد. اتفاقا یکی از همین شاعران نو‌پردازی که اخیرا فوت کرد، در یکی از شعرهایش گفته بود: «همه کمبود ‌محبت دارند...» این یکی اسمش خیلی آسان بود، چون ایرانی بود اما من باز هم چیزی به خاطر نمی‌آورم. انگار همان یکی، دو باری که به اصرار مادرم جلوی خودش چند تا از آن قرص‌های لعنتی را انداختم بالا، تاثیر خودش را گذاشته و باعث هنگ کردن مغزم شده... یکبار که عوارض جانبی‌شان را می‌خواندم، دیدم رویش نوشته شده بود: «کم‏حواسی شدید» می‌آورد... و این خیلی بد است و خیلی افسرده‌ام می کند وقتی نمی‌توانم چیزی را به یاد بیاورم؛ درست عین پیرمرد، پیرزن‌های آلزایمری! منی که روزگاری می‌توانستم بگویم «علی کوچیکه» در کدام صفحه دیوان شعر فروغ فرخزاد جا خوش کرده حالا دیگر هیچ چیز توی کله‌ام نمی‌ماند... ولی انگار نه! انگار فروغ را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم حتی اگر مریضی‌ام عود کند و شوک بزنند بهم... نمی‌دانم چرا اما یک‌جورایی دیوانه‌ام می‌کند! دیوانگی خوب‏ها...! می‌فهمی می‌خواهم چه بگویم؟! وقتی می‌خوانمش فکر می‌کنم: یکی، یک جایی، جتی شده زیر خاک، مرا دوست دارد... فکر می‌کنم یکی، حرف‌های دل مرا شعر کرده آنقدر که توی دلم غنج می‌زند... راست می‌گویم به‌خدا! «و کور شوم اگر دروغ بگویم» به قول خودش! وای‌ی‌ی پدر! چه قدر دوست داشتم... چه قدر دوست داشتم تو الان اینجا بودی تا دوباره دو ‌تایی، شب جمعه‌های آخر هر فصل به «ظهیرالدوله» می‌رفتیم و بعد روی قبرش شمع روشن می‌کردیم و من یواشکی توی دلم زمزمه می‌کردم :«پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی است...»

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.