والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مرضیه ستوده

ملکوت هفتم

 

در این عمارت هفت طبقه، آدم از هیچی تعجب نمی‌کند مثلا از این ‌که ما دوباره بچه می‌شویم و باز به ما پیشبند می‌بندند و قاشق قاشق حریره (چون دندان نداریم) دهانمان می‌گذارند و هیچ تعجب ندارد که ژنرالی بدون این ‌که خجالت بکشد تو شلوارش جیش کند و یا این‌ که هیچ شگفتی ندارد که زمان دورانی است و زیر این گنبد دوار، زندگی به تکرار خودش را قشنگ به واقعیت تحمیل می‌کند، با این وجود وقتی من را به طبقه‌ی هفتم منتقل کردند، هاج و واج مانده بودم. در طبقه‌های پایین‌تر سالخورد‌گان بسته به میزان و نوع بیماری‌شان ساکن‌اند.

این‌ بالا، توی راهروها به در و دیوار کیف‌ و کلاه‌های دخترانه آویزان است و قاب‌هایی که در آن انواع و اقسام سوییچ‌های اتوموبیل پلاستیکی رنگ وارنگ قرار دارد. در گوشه‌ی راهروها یکی دو فرمان و بوق ماشین هم روی یک پایه سوار است. ببینید عدم جنسیت تا طبقه‌ی هفتم هم حضور پیشرفته‌ای دارد. چون گاهی ماما سو پشت فرمان می‌نشیند و خشن دنده عوض می‌کند یا گاهی ژنرال کلاه کتان سفید دختربچه‌ها به سر، تمام قد به آدم تعظیم می‌کند و یک شاخه گل خیالی هدیه می‌دهد.

در ورودی با شماره رمز باز می‌شود و هر بار آدم باید به سختی خودش را سریع بچپاند تو، چون همیشه چند نفری مثل سیریش به در چسبیده‌اند و منتظرند تا در تکانی بخورد. می‌بینید غریزه‌ی آزادی حتی در ملکوت هفتم سیلان دارد. کمی بعد آدم دستش می‌آید که چطور خودش را باریک کند و از میانشان جاخالی دهد. کافی است به ماما سو بگویی هی! جوجو را ببین یا به سینیور سالوادوره بگویی بدو که گرفتمت.

بارها دیده‌ام که ماما سو به زبان چین و ماچین، ژنرال به زبان انگلیسی با لهجه‌ی غلیظ اسکاتلندی و سینیور سالوادوره به زبان گرم و نرم اسپانیایی خیلی جدی و حق به جانب با هم حرف می‌زنند. هر کدام از ذهن و زبان و نقش سینه‌ی خودش حرف می‌زند و خیال می‌کند طرف سراپاگوش است. وقتی دعواشان می‌شود و سیم‌ها قره‌قاطی اتصالی پیدا می‌کند، من یاد خودمان می‌افتم. و تا بوده همین بوده، مثلا هرازگاهی در هیئت افوزیسیون وقتی که سر بیدق یا کونه‌ی خیار با هم بحث می‌کنیم، من از دق یامون دلم می‌خواهد بپرم بغل رئیس جمهور وقت.

من این جا خیلی یاد خودم می‌افتم. شما چی؟ و آن شگفتی که اول گفتم شاید بیشتر به این دلیل است که در درونم کششی عجیب به حال و هوای ساکنین طبقه‌ی هفتم است. انگار مغناطیسی مرا می‌کشد به طرف ماما سو و فراری نگاهش که وقتی با در بسته روبروست سرش را برمی‌گرداند تا جوجو ببیند یا تمنایی در دلم می‌جوشد تا به سیالی ژنرال شوم و گلی خیالی هدیه بدهم به شما. یک بار وقتی دست‌هاشان را به روی هم تکان می‌دادند و از نقش سینه‌ی خودشان با هم حرف می‌زدند یکهو سینیور سالوادوره به من خیره شد و منتظر ماند تا جوابش را بدهم. وقتی برایش از "خوش به حال کفتری..." خواندم، محترمانه با سر تایید کرد.

چند روز پیش‌ها ماما سو از پشت در، تو چشم‌های من نگاهش فرار شد. اوج گرفت رفت پشت پنجره‌ی کلبه‌شان در سایگون و به برق آفتاب در پهنه‌ی شالیزار لبخند زد. بعد همانطور با لبخند چشم‌هاش را بست. باز من یاد خودم افتادم که با چشم‌های بسته لبخند می‌زدم. شب‌ها خودم را می‌زدم به خواب تا بابا بغلم کند بگذارد توی تشکم و هی ای پدرسوخته پدرسوخته بگوید و لحاف را دورم تا بزند. بازوهاش ستبر بود. آغوشش فضا داشت. اول من را روی دست بلند می‌کرد بعد توی فضای سینه‌اش جا می‌داد. وقتی من را روی دست بلند می‌کرد دیگر جاذبه‌ی زمین وجود نداشت و من به آسمان نزدیکتر بودم. امنیت آغوشش مثل برق آفتاب به سرعت نور در من جاری می‌شد و من با چشم‌های بسته لبخند می‌زدم.  

حالا هی راه بی‌راه می‌گویم تا از مصیبت غذا دادن به این‌ مادرمرده‌ها نگویم. مصیبتی است چون این‌ها غذا را تف می‌کنند و نوشیدنی را به سبک‌های مختلف مثلا فواره‌ای یا قطره قطره می‌پاشند بیرون. تا حالا چندین پرستار خودشان ملکوتی شده‌اند، زده به سرشان و گریه‏کنان فرار کرده‌اند. اما چندتایی هم مثل من و تی‌شان و شفیقه یک چیزی درونمان اوکی نیست و  انگار فقط به این‌ها که غذا بدهیم آن چیز درونمان اوکی می‌شود. یعنی اینطوری است که هر قاشقی که ژنرال تف کند بیرون، ما جری‌تر می‌شویم که دو قاشق دیگر بچپانیم توی دهانش. سینیور سالوادوره خیلی ناکس است؛ یک جوری دهانش را می‌جنباند که انگار دارد قورت می‌دهد ولی گوشه‌ی لپش نگه می‌دارد، آخرسر با هم می‌دهد بیرون. ولی من از او ناکس‌ترم بالاخره یک کاسه بستنی میوه‌ای به خوردش می‌دهم و اوکی می‌شوم. تی‌شان گاهی از خانه‌شان برای ماما سو غذای اصیل چینی می‌آورد که عین لجن دریا می‌ماند. باز ماما سو نگاهش راه می‌کشد. تی‌شان تا ته غذا را به ماما سو می‌خوراند و اوکی می‌شود.

وقتی پیشبندهاشان را می‌بندیم، کنسرت طبیعت به رهبری قاشق‌ها شروع می‌شود و هر کس از نقش سینه‌ی خود مادرش را صدا می‌کند. ماما، ماما، مامو، مامایی، موتر، موتی، ماتکا، ماماجی، نایی، آتی‌تی، ماما مامو ماما مامو... بعد که دیدند از ماما و مامو و ماماجی خبری نیست شروع می‌کنند تف کردن.    

ما هم البته ترفندهای خودمان را داریم. و هی توی بشقاب‌ها سرک می‌کشیم ببینیم کی به کجا رسیده. وقت ناهار بعضی بستگان‌شان می‌آیند اما اکثرا نیمه‌کاره ول می‌کنند می‌روند. آقای عالیم و حُسن‌یوسف پای ثابت هستند. وای آقای عالیم خیلی لازم دارد تا اوکی شود چون بعد از این‌که غذای زنش را می‌دهد، دوره راه می‌افتد هی بستنی میوه‌ای می‌چپاند توی دهان این و آن. شصت سال را دارد. زنش هم ملکوتی است، هم زمین‌گیر است. مصری‌اند. آقای عالیم شکل عمرشریف است با همان چشم‌های درشت و سیاه که همیشه توش قطره‌ای اشک می‌لرزد. البته موهاش سفید سفید شده، سبیلش را هم زده. متواضع و مهربان است. اما با همه‌ی مهربانی‌اش لج من و تی‌شان و شفیقه را درمی‌آورد. انگار مسابقه است هی بشقاب زنش را بلند می‌کند از دور به ما نشان می‌دهد که ببینید انقدر خالی شده. شفیقه می‌گوید کلک می‌زند، غذا را یک ور می‌کند یک گوشه اینطور به نظر بیاید. گاهی زنش هیچ نمی‌خورد. لب نمی‌زند. لب‌های قلوه‌ای خوش فرمش خاموش و بسته می‌ماند. آقای عالیم این شکست را تاب نمی‌آورد، سرافکنده می‌رود تو پارکینگ سیگار می‌کشد. در ماشینش را باز می‌گذارد، فرکانس جادوی بتهوون تا ملکوت هفتم می‌آید دا دا دا  دام... شفیقه از پشت پنجره زبانک می‌اندازد.

          آقای عالیم داده یک سه‌پایه‌ی تاشوی بلند برایش ساخته‌اند تا هنگام غذا دادن مسلط باشد. هی به من و شفیقه اشاره می‌کند که اگر یک وقت دلمان خواست سه پایه را برداریم ولی همه‌اش خودش می‌نشیند و یک سر و گردن از ما بالاتر تو بشقاب‌ها را سوک می‌زند. تقریبا نزدیک من می‌نشیند. هی از بتهوون و ویوالدی می‌گوید. میستر عالیم عضو افتخاری نمی‌دانم چی کنسرواتوآر تورنتو است. در فاصله‌ای که هزارسال طول می‌کشد تا زنش لقمه‌ای قورت دهد، انگشت‌های عضلانی مردانه‌اش را موزون تو هوا تاب می‌دهد. قطعه‌ای از پاییز ویوالدی را با دهان می‌زند. گفتم می‌شناسم آره گوش می‌کنم. بعد او از کرانه‌ی رود نیل می‌گوید، من از بلندای دماوند. دلتنگ می‌شویم. گاهی نامنتظر آفتاب تیغ می‌کشد و شعاع نور این‌جا آن‌جا انگار پروانه‌های طلایی بر سر و شانه‌‌ی ما و بعد باران ریز و تند می‌زند به جام پنجره، لحظاتی از مصیبتمان کنده می‌شویم و به معجزه‌ی آفتاب و باران نگاه می‌کنیم. آسمان تورنتو افق روشن و گسترده‌ای دارد با ستیغ آفتابش در همه‌ی فصل‌ها. من همه‌ی حواسم به میز گوشه‌ی سالن است که حسن‌یوسف دارد مادرش را غذا می‌دهد، شاید نگاهمان تلاقی کند. باران تند می‌شود و صدای بارش باران ما را به زیر آسمان فرا می‌خواند.

حسن‌یوسف سی سال هم ندارد. مادرش همچنان زمین‌گیر است و در ملکوت سیر می‌کند. بیماری بدی هم دارد از این‌ها که نمی‌توانند دفع کنند و بهشان کیسه وصل است. وای چه مصیبتی است بازکردن و تخلیه‌ی این کیسه‌ها. حسن‌یوسف یک کلام با هیچ کس حرف نمی‌زند. معلوم است خجالتی است. هیچ ازش نمی‌دانیم از روی اسم و فامیل مادرش و رنگ و آبشان حدس می‌زنیم فنلاندی یا نروژی باشند. من برای همین بهش می‌گویم حسن‌یوسف چون به طراوت و شق و رقی برگ‌های حسن‌یوسف است، چشم‌هاش دریا و ریشی خرمایی رنگ مثل حاشیه‌ی برگ‌های حسن‌یوسف آن طراوت گلگون را هاشور زده.

آقای عالیم ول نمی‌کند هی از سیزار فرانک می‌گوید. گفتم نمی‌شناسم. گفت وااا؟ گفتم وااالله. خب وا و والله را نمی‌شود به انگلیسی گفت ولی ما با دک و پوزمان به هم گفتیم. من دلم می‌خواهد حسن‌یوسف با من حرف بزند یا من را فقط یک نگاه بکند که نمی‌کند. همین سرش تو بشقاب مادرش است. بعد این آقای عالیم هی می‌گوید سیزار فرانک. حالا شما فکر می‌کنید چون آقای عالیم شصت ساله است و حسن‌یوسف سی ساله من اینطور می‌گویم. ولی من به دلیل دیگری می‌گویم. اصلا به سن و سال نیست که، به چه جور غذا دادن است.

حسن‌یوسف با آدابی ظریف و مینیاتوری با طمأنینه به مادرش غذا می‌دهد. چند دستمال سفید گلدوزی شده آماده دم دستش می‌گذارد. بعد غذا را در بشقاب شکل می‌دهد مثلا نخود فرنگی‌های سبز خوشرنگ را مخروطی می‌کند کنار ذرت‌های زرد. غذا را به شکل‌های هندسی و مساوی می‌برد و خوشگل کنار هم می‌چیند. مادرش حالت کت بسته دارد. دست به سینه خشک شده عین کنده‌ی درخت روی صندلی چرخدار است و آن کیسه ی بد بو کنارش. حسن‌یوسف با دست راست غذا می‌دهد و دست و بازوی چپش به تمامی دور کنده را می‌گیرد و بغل می‌کند. بازوهاش ستبر است. آغوشش فضا دارد.

 مادرش کور هم شده ولی عوضش دندان دارد فقط عیبش این است که دهانش را یک ذره کوچولو باز می‌کند. بدبختی این‌ که گاهی باز می‌کند و گاهی باز نمی‌کند. حسن‌یوسف اصلا خسته و بی‌تاب نمی‌شود. نگاهش به دهان مادر منتظر می‌نشیند تا قاشق آماده را آرام در آن حفره‌ی باریک فرو کند. درست لحظه‌ای که دهان نیمه باز غذا را به خود می‌گیرد، ابروی چپ حسن‌یوسف می‌پرد. لحظه‌ی قشنگی است مثل دم و بازدم هماهنگی دارد.

ولی لحظات دردناک هم پیش می‌آید مثلا به تناوب غذا می‌جهد گلوی کنده همین‌طور کت بسته تو هوا با حالت خفه‌گی سرفه می‌کند بعد صورت حسن‌یوسف شعله می‌کشد آنقدر سرخ می‌شود که می‌گویم الان خونریزی مغزی می‌کند. دستش را آرام جلوی دهان مادر نگه می‌دارد. فاصله‌ی دستش به اندازه است. یک ذره غذا بیرون نمی‌پرد. و اصلا دستش نمی‌لرزد. همین‌طور دستش را به حالت ایست نگه می‌دارد و با تکان تکان بازوی چپ، کنده را بیشتر در آغوش خود جای می‌دهد. وقتی سرفه آرام می‌گیرد با نزاکت دور دهان را پاک می‌کند.

ما حدس می‌زنیم حسن‌یوسف از بوی کیسه خجالت می‌کشد. تی‌شان می‌گوید دور تخت مادرش پر از بوگیرهای جورواجور است. وقتی کنده را بلند می‌کند تا توی تخت بگذارد، روی دست بلند می‌کند و لحظاتی کشدار همانطور نگه می‌دارد. انگار به خدا نشانش می‌دهد. دلم می‌خواست از این مرهم معطر که خانوم جون خودش درست می‌کرد برایش ببرم. خانوم جون تخم گشنیز و آویشن را با هل می‌کوبید و می‌سایید و دعای توسل می‌خواند. همیشه بوی خانوم جون توی دماغم بود و دعای توسل با آن قربان صدقه‌هاش  به همراهم. از روزگار گذشته این عادت به من مانده، شکمم را با آن خوب مالش می‌دهم، رایحه‌ی خوش و هاله‌ای از خانوم جون دورم را فرا می‌گیرد.

سوفیا که سوزنش گیر ‌کند، دلخراش و لاینقطع انالحق می‌زند وقتی که دیگر مورفین هم کارساز نیست، سرش را می‌گیرم به شکمم محکم فشار می‌دهم. سوفیا تو شکمم نفس‌های عمیق می‌کشد. نمی‌دانم افسون دعای خانم جون است یا عطر آویشن که سوفیا آرام می‌گیرد.

آقای عالیم راست می‌گوید سزار فرانک خیلی قشنگ است. من را برد خانه‌اش. خب خودم رفتم. گفت بیا سیزار فرانک گوش کنیم. از در که وارد می‌شوی داد می‌زند که زن توی خانه نیست. البته تمیز و مرتب بود. ولی یک طوری بود نمی‌دانم محزون بود یا بی‏صاحب یا من حس بدی داشتم. ولی موسیقی نرم بود و نوازشگر. شراب ریخت و سیگار هاوانا روشن کرد. کله‌هامان گرم شد. موسیقی ما را از خود می‌برد، می‌رماند باز به میانمان می‌کشید. جادو شده به هم وصل می‌شدیم، از هم نیرو می‌گرفتیم. موسیقی حال و هوای خوش روستا داشت، میان آوای همسرایان گاه صدای زنگ زنگوله‌ها از ورای زمان حیرت کودکی را در ما بیدار می‌کرد. انگشت‌هامان را درهم قلاب کرده بودیم و تو هوا تاب می‌دادیم. خنده‌مان گرفته بود.

سی دی که تمام شد آقای عالیم کنیاک ریخت و سرکشید ولی به من تعارف نکرد. بعد یادم داد که چطور موسیقی کلاسیک گوش کنم تا درونم اوکی شود. هوا تاریک شده بود اقای عالیم در هاله‌ای از دود سیگار پیدا و ناپیدا، حرکات دستش شکل‌های دلخواه در هوا می‌کشید. چشم‌های درشت سیاهش با انبوه موهای سفید سر جنگ داشت. کاش زمان همین‌جا می‌ایستاد و سیزار فرانک ما را به خود وا نمی‌گذاشت.

آقای عالیم رفت دستشویی و آمد. بعد من رفتم. دلم نمی‌خواست خودم را توی آینه نگاه کنم. بی‌اختیار در کابینت را باز کردم و زود بستم. ولی دیدم. جورواجور قرص‌های ویتامین‌ بود با از آن قرص‌ها. وقتی در کابینت را بستم چشمم افتاد به خودم. سنگینی غربت آوار شد روی سینه‌ام و حسی گنگ و گزنده گیجم کرد. در این فاصله آقای عالیم کاناپه را باز کرده بود و یک ملحفه گلدار نو، رویش پهن بود. آن حالت تواضعش رفته بود و هی سینه‌اش را می‌داد جلو، کم مانده بود قوقولی قوقو کند. با چانه‌اش کاناپه را نشان داد گفت: برای خودت خوب است. من هم با سر و چشم گفتم: دارمت.

بعدها شفیقه گفت که او را هم برده بوده به خانه‌اش. بعد از آن من باز هم خانه‌ی آقای عالیم رفتم تا گابریل فوره گوش کنم. ولی دیگر موسیقی ما را جادو نکرد و در معیت خود نگرفت.

 حالا هی راه بی‌راه می‌گویم تا نگویم از اول چی شد که این چنین این‌جا احساس خویشاوندی می‌کنم. همه چیز را که نمی‌شود در قالب کلام گفت. از سوفیا که می‌خواهم بگویم باید صورتم را بگذارم به زمین، دست بکشم به خاک ... سوفیا همسن و سال خودم است لاینقطع فریاد می‌زند جولیا نگاه کن... جولیا چشم‌هاتو بازکن... . نفسش که می‌برد زیر لب زبان می‌گیرد چشم‌هاتو بازکن...

 آن وقت‌ها که من یکٌه سوار دویدم بروم فردیت خودم را پیدا کنم، بچه‌ام ماند بیرون تو سرما یخ زد. این صدای من است که از گلوی سوفیا می‌زند بیرون. پسرم که خواب به خواب می‌رفت، با اشک با بوسه با التماس با طلب بخشش با داد با بیداد... چشم‌هاتو بازکن...

اتاق مادر حسن‌یوسف تاریک و سرد و لای پنجره کمی باز است. قاب عکسی برنزی با نگین‌های رنگی دورش مثل گوهر شبچراغ می‌درخشد. زن جوانی است که صورت شاداب بچه‌ها را دارد با موهای طلایی منگول منگول. شکل فرشته‌هایی است که زیر سقف‌های کلیسا جاودانه‌اند. این هم حتما حسن‌یوسف است که تو بغلش نشسته. چقدر شکل هم‌اند. حالا دو تایی مثل کنده. نه نگاه می‌کنند، نه حرف می‌زنند.

یک روز رفتم بوگیرها را جمع کردم. عصرها یا صبح‌های زود هم می‌روم شانه‌ها و پیشانی کنده را با مرهم معطر ماساژ می‌دهم. اتاق آکنده از بوی آویشن است. دعای توسل بلد نیستم بخوانم ولی قربان صدقه‌ها نقش سینه‌ام است. دستم تا خواب موها می‌رود و طره‌هاش تو انگشت‌هام تاب می‌خورد، منگول و خوش‌بو می‌شود.

وقت ناهار بود و برگزاری کنسرت طبیعت: ماما، ماما، مامو، مامایی، موتر، موتی، ماتکا، ماماجی، نایی، آتی‌تی، ماما مامو ماما مامو... سینیور سالوادوره داشت جان مرا می‌گرفت. هر چی خورده بود هی پوف می‌کرد.

ناگهان وزشی از امواج دریا بر پوستم نشست. تا برگشتم نگاهمان تلاقی کرد و ابرویش پرید. باورم نمی‌شد لبخند بزند.

وقت ناهار تمام شده بود و داشتیم ناهارخوری را برای شام آماده می‌کردیم که از اتاق مادر حسن‌یوسف صدای آلارم ویژه بلند شد. قبلا هم پیش آمده بود گاهی وقت جا به جایی، شلنگ کیسه درمی‌رفت. حسن‌یوسف سرخ شده بود و می‌لرزید. داشتیم شلنگ را وصل می‌کردیم که کنده تقلا کرد، کیسه دررفت و پاره شد و مایعی لزج و چسبناک شتک زد به سرتاپای ما. از بوی بد به حالت خفه‌گی سرفه می‌کردیم. حسن‌یوسف مثل آتشفشان مذاب از پله‌ها سرازیر شد. دنبالش دویدم. کنار سنگ‏چین باغچه پشت به دیوار نشسته بود زمین، دست‌هاش جلو صورتش و می‌لرزید. سرش را گرفتم تو شکمم محکم فشار دادم. چند تا نفس عمیق کشید و بازوهاش را حلقه کرد دورم.

آفتاب تیغ کشید و باران گرفت.

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.