مکان: تهران، خیابان سید جمالالدین اسدآبادی (یوسف آباد)، پایینتر از پمپ بنزین، حاشیهی غربی خیابان.
زمان: پانزده سال پیش، پنجشنبهای پاییزی، ساعت دو.
عبدالله کتوشلوار مشکیای که سال قبل برای عروسی خواهرش خریده بود، به تن داشت. پیراهنی که با کتوشلوار خریدهبود، دیگر وجود نداشت که قابل پوشیدن باشد. یکی دو ماه قبل تکهتکه و وسیلهی کار عبدالله شده بود. ناچار بود رو بیندازد به پسر همسایهشان، اکبر. با این که میدانست اکبر کفش مجلسی تمام چرمی هم به تازگی خریده، اما رویش نشده بود که آنها را برای یکی دو ساعت از او به امانت بگیرد. آخر وقتی میخواست پیراهن را بگیرد، اکبر به او خیلی خندیدهبود. شاید به خاطر سبیلی که عبدالله دیگر به صورت نداشت.
شاید درستتر این بود که عبدالله به جای گلهای مریمی که خریده بود تا پیت حلبیاش را با آنها پر کند، یک پیراهن یا یک جفت کفش چرمی برای خودش بخرد تا مجبور نباشد از چکمههای باغبانی مشکی و براقش خجالت بکشد. تنها حسن چکمههایش این بود که حاشیهی زردرنگ دور تا دورشان با پیراهن و پیت حلبیاش همرنگ بود.
صبح تا ظهر را کار نکرده بود. اول صبح رفته بود حمام نمره. برای اذان ظهر قرآن میخواندند که بیرون آمدهبود. پول شامپو و صابون و لیف و تیغ و واجبی را که حساب میکرد، اوستا حمامی گفتهبود:
- خیره ان شاءالله، عبدالله.
عبدالله گفته بود:
- خیره. قراره سر شب برم پیش مهندس که اگر مهندس قبول کنه و خدا بخواد از شنبه برم سر ساختمون ور دست داداشم.
دروغ نگفتهبود. اما برای پیش مهندس رفتن که حمام و اصلاح و گل و گلاب لازم نبود.
دل تو دل عبدالله نبود. از خانه که بیرون آمده بود، تو سر پایینی دره گرگی - جایی که امروز اتوبانهای کردستان و حکیم از زیر و روی هم میگذرند - هر که او را دیده بود، ریشخندش کرده بود. شاید به خاطر کتوشلوار و چکمههایش. یا شاید به خاطر پیت حلبی پر از گلهای مریمش. شاید هم به خاطر جای سرخ و سفید سبیل از ته تراشیده شدهاش.
آن کسی که نمیگذاشت قلب عبدالله آرام در سینه بتپد، قرار بود ساعت دو با گالانت قرمزش کنار خیابان یوسفآباد بایستد تا عبدالله به خیال خودش پیت گلهای مریم را تقدیم او کند.
هفتهی پیش عبدالله به او گفتهبود:
- اگه خونوادهتان رضا باشن، یک روزی را بگن که من هم به ننه و آقام بگم از شهرستان بیان دست بوسشون.
برای گفتن همین یک جمله جان داده بود. اگر هزار سال هم میگذشت، عبدالله این حرفها را بلد نبود که بزند. این حرفها را علی تعمیرکار - تعمیرکار سیار لوازم خانگی که پاتوقش همان حوالی پمپ بنزین یوسفآباد بود - به او یاد دادهبود. به او گفتهبود:
- سینهات رو صاف میگیری بالا. وقتی حرف میزنی هیزبازی در نمیاریها، زمین رو نگاه میکنی. آخر سر، اگر تونستی حرفت رو بزنی - که بعید میدونم - برای چند ثانیه زل میزنی تو چشمهاش و منتظر میمونی ببینی که چی میگه. چند ثانیه ها...، خیرهش نشی. اگر هم احیانا زد تو گوشت - اصلا هم بعید نیست که بزند - صورتت را بر میگردونی که اگر خواست دومی رو بزنه، بزنه اون ورش. این یکی، یک کم بعیده.
علی تعمیرکار گفته بود:
- یک وقت زد تو گوشت، باهاش یقه تو یقه نشیها، حالیته که؟
وقتی عبدالله حرفش را زد، از کشیده خبری نشد. حتی ردی از اخم و بیمحلی و چِندش هم در فرشته دیدهنشد. عبدالله در این یک سال اسم او را پیش خودش فرشته گذاشته بود. یک سال پیش، وقتی گالانت قرمز کنار خیابان ایستاد، اولین چیزی که عبدالله دیده بود، کفش سفید پاشنه بلندی بود که بندهای سفید با رگههای طلایی داشت. مثل کفش فرشتهها.
کف خیابان یوسفآباد با همهی برگهای زرد و دست اندازهایش شده بود قلب عبدالله. تندتر از قلب گنجشک میتپید. فرشته با همان کفشهای سفید پایش را گذاشته بود در قلب عبدالله. یک سال تمام، هر پنجشنبه حوالی ساعت دو، فرشته آمده بود و ماشین را سپرده بود به عبدالله که بشویدش. ساعت شش و نیم هم آمده بود و ماشین را برده بود. همین.
فرشته، معلم موسسهی سیمین کودکانی بود که در خیابان جهان آرا - تقاطع خیابان سی و دوم و جهان آرا قرار داشت. این را علی تعمیرکار گفته بود. میگفت:
- از پنجرهی خونهای که واسه تعمیر لباسشوییشون رفتهبودم، این دختر ژیگول رو دیدم که تو کلاس سربهسر بچهها میذاره.
شاید این چیزی را که میگفت، دیده بود اما با موتور هم فرشته را تعقیب کرده بود. از عابر پیاده و ماشینسوار و بقیهی ماشینشورها گرفته تا بقال و میوهفروش و بستنیفروش و تعویض روغنی، همه به فرشته نظر داشتند. حق هم داشتند.
هفتهی قبل که عبدالله هر چه سعی کرده بود شق و رق بایستد و نتوانسته بود و میخواست حرفهای خودش را بزند، که باز هم نتوانسته بود و آخر سر همان چند جملهای که از علی تعمیرکار یاد گرفته بود را دست و پا شکسته گفته بود، فرشته خندیده بود و گفتهبود:
- این جوری که نمیشه آقا عبدالله. باید کتوشلوار بپوشی، موهات رو هم آب و شانه کنی. یک دسته گل هم بذاری تو پیتت. آن وقت ببینم چی کار میتونم برات بکنم.
وقتی هم که فرشته نشسته بود تو ماشین، شیشه را پایین داده بود و گفته بود:
- سبیل. سبیلت رو هم بزن. من شوهر سبیلو دوست ندارم ها...
این یک جملهی آخر پسلرزهی زلزلهی یک سال پیش بود که در و دیوار دل عبدالله را بر سر عبدالله خراب کرده بود. شدت پسلرزه آنقدری بود که نشنید فرشته به او اعتراض میکند که چرا شیشهها هنوز پر از لک است. عبدالله خیره به موهای خرمایی فرشته مانده بود که فرشته بیخداحافظی رفت.
بعد از یک هفته، عبدالله سر خیابان پنجاه و چهارم - کمی پایینتر از پمپ بنزین - با پیت حلبی طلاییِ پر از گلهای مریم ایستاده بود. همان گلی که همیشه دستهای از آن روی صندلی کنار راننده، در گالانت قرمز فرشته بود. کنار خیابان ایستاده بود و به سیگار مگنایش پک میزد. باد پاییزیای که دود سیگار را با خود میبرد، زیر بینی عبدالله را قلقلک میداد.
فرشته نیامد. ماشینشورهای دیگر گفتند که صبح آمده و سراغ عبدالله را گرفته است. چون عبدالله نبوده، ماشینش را داده به ناصر که برایش بشوید.
میخواستند عبدالله را حرص بدهند. از این که دختری همچون فرشته هر پنجشنبه بیاید و ماشینش را فقط به عبدالله بدهد که برایش بشوید، به عبدالله حسادت میکردند.
فرشته نه آن روز آمد. نه هفتهی بعدش و نه هفتههای بعدترش.
یکیدو ماه بعد از آن که عبدالله سر ساختمان زیر دست برادرش مشغول کار شده بود، برای خودش کفش و پیراهن نو خرید و سری به آموزشگاه زبان زد. آنها هم از او خبری نداشتند. میگفتند از همان یکیدو ماه پیش بیخبر کلاسهایش را رها کرده و دیگر نیامدهاست. فقط عبدالله فهمید که اسمش فرشته بوده است. فرشته عزیزی.
مکان: صندلی که رویش نشستهاید یا تختی که روی آن دراز کشیدهاید و این داستان را میخوانید یا میشنوید.
زمان: پنجشنبه، ساعت دو.
عبدالله کت و شلوار پوشیده، با صورتی اصلاح شده، پیت حلبیای پر از گلهای مریم در دست دارد. در حالی که به سیگار مگنایش پک میزند، چشم دوخته به ماشینهایی که از بالای خیابان یوسفآباد سرازیر میشوند.
میتوانید همین حالا این داستان را کنار بگذارید و به دیدنش بروید.
با شما هستم؛ خانم فرشته یا فتانه یا... ممم... فاطمه، فروزان، فیروزه یا...
یلدای 88