اگر آن همه صدا نبود، شاید متوجه افتادنش روی سقف آشپزخانه میشدم. اما من آن وقت داشتم برای عصرانه نارین کتلتها را توی روغن سرخ میکردم. باران شدیدی هم میبارید و نارین مرتب غر میزد: «نمیشه این یک دفعه را نروی به این جلسهی کوفتی؛ آخه کی به من دیکته بگه؟»
بهش گفتم که درست صحبت کند؛ اما حواسم به صدای عجیبی بود که به فاصلهی هر چند دقیقه از یخچال بلند میشد و نگرانم میکرد که اگر توی این وضعیت که امیر هم نیست، یخچال موتور پیاده کند، چه کنم.
انگار پیرزن رفته بوده لواسان، پیش دوستهای بیوهاش. بعد چند بار تلفن کرده تا احوال پیرمرد را بپرسد، وقتی دیده کسی گوشی را جواب نمیدهد، دربستی گرفته و همین شبانه برگشته و پشت در خانه کلید را که چرخانده فهمیده آن طرف در کلید دیگری توی قفل هست که نمیگذارد در باز شود. آن وقت بوده که آمده سراغ من که تازه برگشته بودم و وسط بالکن، داشتم توی آن هوایی که بارانش تازه بند آمده بود و آسمانش هنوز ابر داشت، سیگار میکشیدم. در را که زد، خیال کردم امیر برگشته. کونهی سیگار را روی سنگ دیوارچین بالکن له کردم و در آپارتمان را باز کردم. کوچک و مرتب، پشت در ایستاده بود.
گفت: «میتونم از تلفنتون استفاده کنم.»
از جلو در کنار رفتم و گفتم: «بفرمایید.»
یکراست رفت سراغ تلفن. کتری برقی را روشن کردم و تا شمارهاش را بگیرد، یک فنجان چای سرهم کردم و برگشتم توی اتاق و دیدم نشسته روی مبل کنار میز تلفن. گفتم: «چیزی شده؟»
گفت: «دیروز تا حالا از عطایی بیخبرم. هرچی تلفن میکنم گوشی را جواب نمیده. گفتم: شاید خواب باشه، با زنگ تلفن بیدار بشه.»
فنجان را دستش دادم و گفتم: «گوشهاشون سنگینه حتما.»
گفت: «نه، آره سنگینه.»
گفتم: «میخواین زنگ بزنم آتش نشانی؟ یا به دخترتون؟»
با گیجی نگاهم کرد: «آتش نشانی واسه چی؟»
گفتم: «بیان در را باز کنن.»
«نه، راستش دو روز قبل که داشتم میرفتم لواسون با هم حرفمون شد. میگم شاید داره...»
بعد زود حرفش را قطع کرد. لبهاش محکم روی هم افتاد و خیره شد توی چشمهام. به نظر نمیرسید پیرمرد لجباز باشد. کمحرف بود. معمولا هم توی خودش بود. اما هروقت کسی، آشنایی را میدید، لبخند میزد و میایستاد و در حالی که کلمات نامفهمومی از دهانش خارج میشد، سرش را تکان تکان میداد. بعد آرام و بیعجله راهش را میکشید و میرفت و بعضی وقتها هم طوری، که فکر میکردم ممکن است روی یکی از پاهاش بخورد زمین. پرسیدم: «بیماریای، چیزی نداشتن؟ مثلا حواس پرتی یا...»
گفت: «نه، چرا، قند داشت. فشار هم داشت. پارسال هم سکته کرد.»
رفتم طرف تلفن: «بگذارید به آتش نشانی و اورژانس خبر بدهم.»
گفت: «نه. به دامادم زنگ بزنید. من الان فکرم کار نمیکنه.»
از پشت خط مرد با صدای خوابآلودی پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
و انگار که منتظر شنیدنش باشد، ساکت شد و گوش داد و بعد برای چند لحظه چیزی نگفت. گفتم: «الو؟»
بیرون آسمان رعدی زد و نور تند سفیدی از لای پردهها گذشت؛ پیرزن یک لحظه از جا پرید و بعد، باران تند و یکنواخت روی جام شیشهها ضرب گرفت.
مرد گفت: «لطف میکنید با آتش نشانی تماس بگیرید؟ من الن خودم را میرسونم.»
اپراتور آتش نشانی گفت: «باید با اورژانس تماس بگیرید، خانم.»
گفتم:«بله، ولی در قفل است، مطمئن نیستیم کسی داخل باشد یا نه.»
آدرس را گرفت و گفت: «الان میفرستم.»
آنوقت پیرزن داشت گریه میکرد: «بهش گفتم برو به جهنم. آخه دلم سوخته بود. نمیدونید که چی کشیدم این همه سال. ما همه چی داشتیم. خونه، مغازه، همه چیزمون رو به باد داد با حماقتهاش. حالا باید چشمم به دست داماده باشه.»
شانهاش را نوازش دادم.
گفت: «مرد خوبیهها، فقط بیعرضه است. از اول هم لقمهی هم نبودیم.»
با انگشت شست و اشاره از داخل عینک چشمهاش را مالید. بعضی اوقات صدای غرولندهای پیرزن را از طبقهی بالا میشنیدم.
گفتم: «مهم نیست. خودتونو ناراحت نکنید.»
بعد رفتم تا در اتاق خواب نارین را ببندم. بعدازظهری چقدر التماس کرده بود که امروز را بمانم خانه و تنهاش نگذارم. دستم به دستگیره بود و به کیف مدرسهاش روی میز تحریر نگاه میکردم که صدای زنگ بلند شد. پیرزن در جا ایستاد.
گفت: «ای وای!»
چند لحظه بعد دو تا جوان با لباسهای آبی از آسانسور پیاده شدند. یکیشان قد کوتاه و صورت بچهگانهای داشت با جعبه ابزار بزرگی که به دست گرفته بود؛ آن یکی کمی بلندتر بود با موهای تابدار سیاه، همان بود که گفت اپراتور سازمان، با اورژانس هم تماس گرفته؛ گفت که روال کارشان است.
کمی بعد، به سر و صدای آنها که محکم با اهرمی روی قفل میکوبیدند، یکی دو تا از همسایهها بیرون آمدند. آقای مهدوی ساکن واحد یک کمی ایستاد و نگاه کرد و بعد آرام چند جملهای با آقای فاضلی همسایهی طبقه دوم رد و بدل کرد و بیحرف از پلهها پایین رفت و صدای بسته شدن در آپارتمانش توی راهرو پیچید. آقای فاضلی هم توی آن پیژامای راه راهِ کهنه و پولوسکیدهاش پابهپا شد: «کاری از دست ما برمیآید؟»
چشمهای بزرگش گرد و حیرت زده بود.
گفتم: «الان دامادشان میرسد.»
او هم راهش را به طرف پایین پلهها کشید و رفت. بالاخره در باز شد. یکی از آتش نشانها، همان که قد بلندتر بود، رو به من کرد و با اشاره به پیرزن گفت: «اجازه بدهید اول ما وارد بشویم. شما اینجا بمانید.»
شانههای لاغر پیرزن را گرفتم. همانوقت در آسانسور باز شد و داماد پیرزن پیاده شد. چشمهای او هم مثل چشمهای آقای فاضلی بود. پرسید: «چی شده؟»
آسانسور داشت پایین میرفت.
جواب دادم: «نمیدانم. رفتند داخل.»
پیرزن با دیدن دامادش زد زیر گریه. دامادش بیتوجه به او، نزدیک در آپارتمان شد. قدمهای آخرش آرام و کند بود. داخل که رفت، در آسانسور دوباره باز شد و بوی تندِ عطر در فضا پر شد و دختر پیرزن در حالی که موبایل و سوییچ ماشین در دست داشت، توی پاگرد ظاهر شد: «چی شده؟»
چشمهای او از چشمهای آقای فاضلی و داماد پیرزن هم وحشت زدهتر بود. رو به پیرزن گفت: «بالاخره کشتیش؟ هان؟»
کلمهها توی هوا معلق میخوردند. پیرزن خودش را به من چسباند و صدایی شبیه ناله از ته حلقومش بیرون آمد. باز آسانسور پایین رفت. دختر روی پلهی اول چمبک زد و دستش را طوری جلوی دهانش گرفت که انگار با خودش چیزی میگوید. نگاهم روی انگشتهای سفید و ناخنهای بلند لاکخوردهاش بود که آسانسور بالا آمد و دو مامور سفیدپوش اورژانس پیاده شدند. توی دست یکی از آنها کیف آبیرنگی بود و روی کمربندِ آن یکی هم بیسیم سیاه بزرگی. پرسیدند: «کجاست؟»
و بعد هر دو وارد آپارتمان شدند.
پیرزن گفت: «بذارید ببینمش. آخه چی شده؟»
شانههاش را محکمتر گرفتم. دامادش از خانه بیرون آمد. لبهاش خشک و ترکخورده بود. از پیرزن پرسید: «تنها بود توی خانه؟»
پیرزن آرام زد توی سرش. دختر هم زد زیر گریه. مرد سیگاری آتش زد و کنار دیوار ایستاد. همانوقت یکی از آتش نشانها، یادم نیست کدامشان، بیرون آمد: «حالا میتونید برید داخل.»
پیرمرد کنار اجاق گاز بزرگ پنج شعلهی قدیمی گوشهی آشپزخانه افتاده بود. یاد کتلتها افتادم. یکی از مردهای سفیدپوش، همان که روی کمرش بیسیم داشت، نزدیک ما آمد. به اتیکت کوچک قرمزرنگ روی سینهی چپش نگاه کردم. دکتر بود: «شش هفت ساعتی هست که تمام کرده.»
و من باز به یاد کتلتها افتادم و یاد دیکتهی نارین که آنقدر دیر رسیده بودم که دیگر خوابش برده بود و نفهمیدم بالاخره خودش آن را نوشته یا منتظر مانده تا برگردم.
دکتر روی کاردکس چیزی نوشت و گفت: «ظاهرا فشار خونش بالا رفته؛ سرش گیج رفته و همینجا خورده زمین.»
پرسیدم: «ضربه سر شده؟»
«نه، دلیل مرگ ضربه نبوده.»
دخترش جیغ بلندی کشید و چنگ زد توی صورتش و روی یکی از مبلها که روکش چیت سفیدرنگی داشت، ولو شد. پیرزن کنار من، چسبید به دیوار و نشست روی زانوها. دامادش هم روی دو زانو بالای جنازه نشست. خون خشکیده و سیاهرنگی شبیه کرم کلفت بدریختی از زیر سوراخ بینی جنازه تا بالای لبها راه باز کرده بود. یادم افتاد به فیلمی که چند هفتهی پیش با امیر دیده بودیم و انگار اصلا دیالوگ نداشت. توی آن فیلم هر آدمی که قرار بود بمیرد، همینطور از بینیاش خون میآمد. آنوقت قبل از اینکه خودش بفهمد، دیگران آن را میدیدند. فیلم پر بود از رنگ و از نمای نزدیک صورت و یکجور ترس عجیبی که با همین یک قطره خون توی آدم میدوید. امیر گفته بود که این نماد مرگ است و به نظرم رسیده بود که این مزخرفترین نمادی است که میشود برای مرگ پیدا کرد.
دکتر صداش را کمی پایین آورد و گفت: «شاید میشده براش کاری کرد؛ اگر تنها نبود.»
آستین پیراهن سفیدش را تا روی آرنج پرمویش بالا زده بود و دستکش لاتکس به دست داشت. نفهمیدم چرا آن حرفها را به من میگفت. آتشنشانها وسایلشان را جمع کرده بودند و میخواستند بروند. گفتم: «حالا باید چه کار کنیم؟»
دکتر دستکشها را درآورد: «برای گواهی فوت آشنا دارید؟»
به داماد پیرزن نگاه کردم. داشت زیر برگهی گزارش آتش نشانها را امضا میکرد. اما پیدا بود که حواسش پیش ماست چون سرش را به نشانهی منفی تکان داد. من هم گفتم: «نه.»
«پس کسی را پیدا کنید. در غیر این صورت جسد میره پزشکی قانونی برای کالبد شکافی و گواهی دفن و کارهای اداری؛ میدانید که آن وقت معلوم نیست چقدر طول بکشه.»
«خود شما نمیتوانید؟»
دستکشها را توی سطلِ طلایی رنگِ کنار دیوار انداخت: «اجازهی این کار را نداریم. غیر قانونییه.»
آتش نشانها بیحرف از در خارج شدند. کسی از آنها تشکر نکرد. تکنسین همراه دکتر روی جسد را با پارچه سفیدی که انگار از روی یکی از مبلها برداشته بود، پوشاند و مشغول جمعآوری وسایل از دور و بر جسد شد. بعد دکتر پرسید: «شما نسبتی با مرحوم دارید؟»
«نه.»
داماد پیرزن نزدیک دکتر آمد و خودش را معرفی کرد.
دکتر کاردکس را جلوش گذاشت: «امضا کنید، لطفا.»
و باز گفت: «برای صدور گواهی فوت کسی را پیدا کنید حتما.»
آنها که رفتند. دختر جیغی کشید و خودش را روی جسد پدر انداخت: «بالاخره کشتی آقاجونم را. راحت شدی؟ به آرزوت رسیدی؟ حالا برو خوش بگذرون. برو باغ لواسون. برو پیش آن پیر کپکهای فسیل پرافاده. دیگه آزادی. برو دیگه!»
شوهرش نزدیک رفت و خواست که آرامش کند. پیرزن وسط کلمهها به هقهق افتاد.
«کجا رفته بودی این دو روز را. چرا آقاجونم را تنها گذاشتی. مگه نمیدونستی فشارش بالا میره. مگه نمیدونستی قندش بالا میره. مگه نمیدونستی قلبش درد میکنه.»
از طرف در آپارتمان صدایی آمد. آقای فاضلی و زنش بودند. که توی درگاهی ظاهر شدند: «آمدهایم ببینیم اگر کاری از دستمون برمیآد...»
ساکت شد، کسی هم چیزی نگفت. من جلو رفتم و گفتم: «شما پزشک آشنا سراغ دارید؟»
چشمهای گرد و بزرگ آقای فاضلی بیجواب خیره شدند به من. گفتم: «برای گواهی فوت.»
زنش که دست روی دست گذاشته بود گفت: «پسر خواهرم؛ دکتره.»
مرد به خودش آمد و تکرار کرد: «آره، آره. دکتره.»
جلوتر رفتم: «ممکنه خبرش کنید؟»
زن راه آمده را برگشت و گفت: «الآن زنگ میزنم بهش.»
و رفت. دختر داشت میگفت: «مگه تو نبودی که بهاش میگفتی بره به جهنم. مگه نبودی که میگفتی روزی برسه که اتاق خالی شو ببینی. مگه تو نمیگفتی بهش که به خاطر بیعرضگی و نفهمیش همهی عمرت عذاب کشیدی؟ مگه تو نبودی؟ هان؟ حالا راحت شدی.»
بعد رو کرد به من: «میدونید چی میگفت آقا جونم؟ میگفت آخه مگه دست منه؟»
به هقهق افتاد و تکرار کرد: «میفهمید؟ میخواست بمیره، اما نمیتونست.»
شوهرش شانهاش را گرفت و گفت: «تمامش کن!»
صدای ناله پیرزن در صدای بارش باران گم میشود؛ مثل صدای تنهایی در دل هیاهوی آدمها. از لای در نارین را میبینم که با لباس خواب ایستاده روی پلهی آخر: «مامان، بابایی هنوز برنگشته؟»
«اینجا سرده عزیزم. برو بالا. الآن میآم پیشت.»
از جاش تکان نمیخورد. برمیگردم و تصویر پیرزنی را میبینم که تکیه داده است به دیوار، و مردی که با لخته خونی دلمهبسته زیرِ بینی بلند و استخوانیاش افتاده کنار اجاق کهنه و دختری که اشک میریزد.
به نظرم میرسد همهی اینها را در خواب میبینم، آن هم در یک نیمروزی که قرار بوده جایی بروم و حالا دیگر نمیدانم کجا و به نظرم میرسد که آنچه میبینم فقط یک تصویر زنده است در یک قاب کوچک و من دیگر زمان را از دست دادهام و باید بیدار شوم تا به نارین دیکته بگویم و به امیر تلفن کنم و بپرسم هواپیمایش چهوقت مینشیند.
یلدای 88