والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






امیر مهاجر

سرما

 

 

صدای زنگ ساعت که برخاست، زن توی جا غلت زد. دقایقی پیش مرد بیدار شده بود، و حالا به سقف نگاه می‌کرد. زن دستش را دراز کرد و صدای ساعت را خاموش کرد، بعد لحاف را پس زد و نشست. مرد نگاهش کرد. موهای پریشان زن رو شانه‌هاش ریخته بود.

مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم!»

زن برخاست و کرکره‌ی پنجره را بالا کشید: «چه برفی!» و از اتاق بیرون رفت. مرد چشم‌هاش را بست. صدای سیفون که شنیده شد، مرد لحاف را پس زد و نشست لب تخت. زن رفت آشپزخانه و قهوه‌جوش را روشن کرد، بعد به اتاق بازگشت. مرد هنوز لب تخت نشسته بود.

زن لباس خوابش را درآورد و آن را به میخ آویزان کرد، بعد در کمد را باز کرد. گفت: «چی بپوشم؟» و ادامه داد: «تو این سرما...!»

مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم.»

زن لباس‌های تو کمد را به هم زد: «نمی‌خوای صورت بشوری؟»

مرد به سقف نگاه می‌کرد: «خسته‌م»

زن شلوار پشمی‌اش را از زیر لباس‌ها بیرون کشید.

مرد گفت: «دیشب خوب نخوابیدم.»

زن شلوارش را پوشید: «داره دیر می‌شه!»

مرد گفت: «می‌دونی چند ساله اینجا هستیم؟»

زن داشت بلوزش را از چوب‌رختی برمی‌داشت.

مرد ادامه داد: «از اینجا حالم به هم می‌خوره.»

زن گفت: «سه سال دیگه بازنشست می‌شی.»

«اونوخت شصت و پنج سالمه.»

«اونوخت می‌تونی هر کجا که دلت خواست بری.»

«با کدوم پول؟»

زن از اتاق بیرون رفت.

مرد گردن کشید: «فکر می‌کنی چه قدر به‌ یه بازنشسته می‌دن، هان؟»

زن تو دستشویی موهاش را شانه می‌زد.

مرد ادامه داد: «می‌دونی چی فکر می‌کنم؟ فکر می‌کنم اومدنمون اشتباه بوده.»

زن نوک مداد را رو ابروش کشید.

مرد گفت: «معتقدم باید تو همون مملکت می‌موندیم.» بعد گفت: «می‌شنفی چی می‌گم؟ می‌گم بهتر بود تو همون مملکت می‌موندیم.»

زن از دستشویی که بیرون آمد، رفت آشپزخانه تا برای خودش یک فنجان قهوه بریزد. گفت: «داره دیر می‌شه.»

مرد گفت: «شنیدی چی گفتم؟»

زن فنجان قهوه را روی میز گذاشت و نشست. گفت: «دیره.» و جرعه‌ای نوشید. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد: «بهتره پاشی یه آب بزنی به صورتت. مگه نمی‌خوای بری سر کار؟»

دانه‌های سفید برف تو قاب پنجره پیدا بود.

مرد گفت: «از کار حالم به هم می‌خوره.» و ادامه داد: «می‌خوام بمونم خونه. می‌خوام فکر کنم.»

زن پرسید: «به چی؟»

«نمی‌دونم.» مرد این را گفت و لحاف را رو صورتش کشید.

زن گفت: «سه سال بیش‌تر نمونده.»

مرد سرش زیرِ لحاف بود: «دیشب خواب بدی دیدم.»

زن جرعه‌ای قهوه نوشید، بعد فنجان را گذاشت رو میز کابینت. گفت: «باید برم. داره دیر می‌شه.»

صدای باز و بسته شدن در که شنیده شد، مرد لحاف را از صورتش پس زد. گفت: «رفتی؟» بعد نگاه کرد به سرما که پشت پنجره کمین کرده بود.

 

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 3 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.