صدای زنگ ساعت که برخاست، زن توی جا غلت زد. دقایقی پیش مرد بیدار شده بود، و حالا به سقف نگاه میکرد. زن دستش را دراز کرد و صدای ساعت را خاموش کرد، بعد لحاف را پس زد و نشست. مرد نگاهش کرد. موهای پریشان زن رو شانههاش ریخته بود.
مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم!»
زن برخاست و کرکرهی پنجره را بالا کشید: «چه برفی!» و از اتاق بیرون رفت. مرد چشمهاش را بست. صدای سیفون که شنیده شد، مرد لحاف را پس زد و نشست لب تخت. زن رفت آشپزخانه و قهوهجوش را روشن کرد، بعد به اتاق بازگشت. مرد هنوز لب تخت نشسته بود.
زن لباس خوابش را درآورد و آن را به میخ آویزان کرد، بعد در کمد را باز کرد. گفت: «چی بپوشم؟» و ادامه داد: «تو این سرما...!»
مرد گفت: «دیشب خواب بدی دیدم.»
زن لباسهای تو کمد را به هم زد: «نمیخوای صورت بشوری؟»
مرد به سقف نگاه میکرد: «خستهم»
زن شلوار پشمیاش را از زیر لباسها بیرون کشید.
مرد گفت: «دیشب خوب نخوابیدم.»
زن شلوارش را پوشید: «داره دیر میشه!»
مرد گفت: «میدونی چند ساله اینجا هستیم؟»
زن داشت بلوزش را از چوبرختی برمیداشت.
مرد ادامه داد: «از اینجا حالم به هم میخوره.»
زن گفت: «سه سال دیگه بازنشست میشی.»
«اونوخت شصت و پنج سالمه.»
«اونوخت میتونی هر کجا که دلت خواست بری.»
«با کدوم پول؟»
زن از اتاق بیرون رفت.
مرد گردن کشید: «فکر میکنی چه قدر به یه بازنشسته میدن، هان؟»
زن تو دستشویی موهاش را شانه میزد.
مرد ادامه داد: «میدونی چی فکر میکنم؟ فکر میکنم اومدنمون اشتباه بوده.»
زن نوک مداد را رو ابروش کشید.
مرد گفت: «معتقدم باید تو همون مملکت میموندیم.» بعد گفت: «میشنفی چی میگم؟ میگم بهتر بود تو همون مملکت میموندیم.»
زن از دستشویی که بیرون آمد، رفت آشپزخانه تا برای خودش یک فنجان قهوه بریزد. گفت: «داره دیر میشه.»
مرد گفت: «شنیدی چی گفتم؟»
زن فنجان قهوه را روی میز گذاشت و نشست. گفت: «دیره.» و جرعهای نوشید. بعد از پنجره بیرون را نگاه کرد: «بهتره پاشی یه آب بزنی به صورتت. مگه نمیخوای بری سر کار؟»
دانههای سفید برف تو قاب پنجره پیدا بود.
مرد گفت: «از کار حالم به هم میخوره.» و ادامه داد: «میخوام بمونم خونه. میخوام فکر کنم.»
زن پرسید: «به چی؟»
«نمیدونم.» مرد این را گفت و لحاف را رو صورتش کشید.
زن گفت: «سه سال بیشتر نمونده.»
مرد سرش زیرِ لحاف بود: «دیشب خواب بدی دیدم.»
زن جرعهای قهوه نوشید، بعد فنجان را گذاشت رو میز کابینت. گفت: «باید برم. داره دیر میشه.»
صدای باز و بسته شدن در که شنیده شد، مرد لحاف را از صورتش پس زد. گفت: «رفتی؟» بعد نگاه کرد به سرما که پشت پنجره کمین کرده بود.
یلدای 88