والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






چیستا یثربی

دخترم دوباره مرا به دنیا می‌آورد

 

یك مرد خوش‌تیپ و بی‌نقص، شبیه دانیل دی‌لوئیس، هنرپیشه مورد علاقه‌ام، یك خانه آرام در دل مزرعه‌ای سبز و زیبا و یك دختر خوب و سربه‌راه پر از انگیزه‌های شخصی برای رشد كردن. این تمام رؤیای من بود كه دخترم در بازی سیمز SIMS به تصویر می‌كشید.

او مرا ساخت، با چهره‌ای شبیه خودم. فقط كمی صاف‌تر و لاغرتر و بعد خودش را، دختری كوچك و غمگین كه آدم فكر می‌كرد كمی به او ظلم شده است. زندگی خوبی داشتیم. در آن خانه كوچك ییلاقی، با آرامش و چیزهایی كه دوست داشتیم؛ قدم زدن در باغ، بوییدن گل‌های تازه و دوست داشتن همدیگر.

اما من آرام نبودم. در آن بازی، حتی لحظه‌ای آرام نبودم. بیهوده فریاد می‌زدم. از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتم، بهانه می‌گرفتم و سطل زباله‌ همسایه را كه زن جدید همسر سابقم بود، روی زمین خالی می‌كردم. جیغ می‌كشیدم و از همه چیز شاكی بودم. یك موجود غیرقابل‌تحمل با صداهای ناهنجار در گلویش و شكم برآمده!

دخترم گفت: «باید برایت یك زندگی جدید بسازم.»

مرا طراحی كرد، خودش را و خانه‌مان را. برای من، مردی با تیپ دانیل‏‏دی‌لوئیس طراحی کرد كه مرد غریب صدایش می‌كردیم، چون در زندگی‌مان غریبه بود و كم‌كم آن مرد غریب در بازی دخترم، عاشق من شد و من هم به او علاقه پیدا كردم و ازدواج كردیم و بچه‌دار شدیم. اسم دختر نوزادم را صوفی گذاشتیم و اینها همه در بازی كامپیوتری سیمز دخترم رخ داد.

ما خوشبخت بودیم. صوفی پیانو می‌نواخت و مرد، یعنی همسرم، ویولونیست بود و در سیرك كار می‌كرد. شعبده‌بازی انجام می‌داد و من می‌نوشتم و مشاور روان‌شناسی بودم. كم‌كم آنقدر عاشق مرد غریب و خانواده‌ام شدم كه شب‌ها خوابشان را می‌دیدم و نگرانشان بودم. صوفی امسال به كلاس اول می‌رفت. در كدام مدرسه باید ثبت‌نامش می‌كردم؟

دخترم اصرار می‌كرد و می‌گفت: «مامان ببین در این بازی مجازی، چه خوشبختی! شوهر خوب كه تو را دوست دارد، خانه‌ای بزرگ كه سقف بالای سرت مال خودت است و یك بچه خوب...»

تصمیم گرفتم در این بازی بمانم. حالا من مانده‌ام و شما بازی را ادامه دهید...

 

امشب با شوهرم سالگرد ازدواجمان را جشن می‌گیریم. قرار است كه با هم به یك رستوران گران‌قیمت در شمال شهر برویم، همان‌ كه سال‌ها پیش رفته بودیم. هر دو به محل موعود، سر پیچ یكی از كوه‌های تهران رسیدیم. همان‌جا كه خورشید تازه درآمده بود. همان‌جا كه برای اولین بار همدیگر را دیدیم. آنجا ایستاده بود، با موهای بلوطی و وحشی كه روی صورتش ریخته بود و به خورشید نگاه می‌كرد. درست مثل دانیل دی‌لوئیس... هنرپیشه دلخواهم كه در فیلم آخرش، نواده موهیكان، نقش یك سرخپوست اصیل را بازی می‌كرد. من نفس‌زنان از سراشیب كوه پایین آمدم و او می‌گفت موهایم روی صورتم ریخته بود.

با هم قرار گذاشته بودیم كه حالا بعد از ده سال، مثل روز اول آشنایی‌مان رفتار كنیم؛ همان‌ روز پاییزی كه هر دو تصادفا سر ساعت شش صبح سر پیچ آن كوه سر در آوردیم و او، پدرت، موهایش را باد آشفته كرده بود و روی صورتش ریخته بود و ناگهان با قدم‌های مضطرب دختری كه داشت سراشیب تپه را به سرعت پایین می‌آمد، رویش را برگرداند و مرا دید... و بازی سیمز تو شروع شد دخترم؛ یك بازی كامپیوتری كه من در آن خوشبخت بودم.

هیچ‌كس نمی‌دانست كه آن لحظه طلایی تاریخی، در آن صبح پاییزی برای دو جوان كه از زمین و آسمان فاصله‌شان دورتر بود، به جایی زیر یك سقف برسد، جایی مثل خانه، كنار اجاق گرم و دو بچه قشنگ مثل تو و خواهرت.

من اول پدرت را دیدم یا او؟ مطمئن نیستم. او می‌گوید خودش و من می‌گویم خودم... این مهم نیست. مهم این است كه حالا می‌خواهم بعد از ده سال، آن روز و آن لحظه را بازی كنیم. كدام اول همدیگر را می‌بینیم؟ من بعد از ده سال و زایمان دو بچه، چاق‌تر شده‌ام. آیا می‌توانم سرازیری كوه را به آن سرعت پایین بروم؟ او در این سال‌ها به خاطر مشغله كاری، زیاد پشت میز نشسته و گودی كمر پیدا كرده و آیا می‌تواند ساعت پنج صبح از آن سراشیب تند كوه بالا برود؟

اما خودمان می‌خواهیم كه آن روز را دوباره بازی كنیم و باز مسئله مهم این نیست كه می‌توانیم از كوه بالا برویم یا نه. مهم این است كه باز با همان نگاه اول، عاشق هم خواهیم شد. مثل ده سال پیش... آیا او باز مرا زیبا خواهد دید؟ به قول خودش، شبیه دختركی كه از قصه‌ها فرار كرده بود و به كوه پناه آورده است و آنقدر عجله كرده است كه حتی موهایش را مرتب نكرده است و من هم او را بعد از این ده سال، به شكل دانیل دی‌لوئیس خواهم دید كه چون سرخپوستی با وقار، به خورشید می‌نگرد، گویی كه مثل خورشید، خدا را عبادت می‌كند...

و اگر نشود؟ اگر دیگر در آن لحظه طلایی شش صبح كه چشمانمان به هم می‌افتد، قلب‌مان نتپد، چه؟ نه حتما می‌شود. می‌خواهم برای تو و خواهرت تعریف كنم چگونه عاشق شدم و اگر نشود؟ نه حتما می‌شود. وگرنه نمی‌توانم وانمود كنم كه خوشبختم و نمی‌توانم برایتان آرزو كنم كه عاشق شوید تا مثل من خوشبخت شوید. حتما می‌شوید.

حالا درست همان روز دوشنبه است. ساعت نزدیك یك ربع به شش است. یك ربع دیگر من و پدرت همدیگر را می‌بینیم. سر همان پیچ پر از عطر ریحان وحشی. من حتی یك رژ كمرنگ هم به لب‌هایم نزده‌ام. عرق كرده‌ام. اسپره ندارم. درست مثل همان روز. كوله‌پشتی‌ دخترانه‌ای پشتم است و سرخوشانه می‌روم. قلبم می‌تپد. آیا رسیده است؟ آیا توانسته سربالایی تند كوه را همزمان با من بالا بیاید؟ یا شاید خیلی وقت است كه منتظر است؟

از بالا سایه‌اش را می‌بیینم و قلبم چنان می‌تپد كه گویی برای اولین بار عاشق شده‌ام. می‌رسم... ایستاده است. به نقطه‌ای در دوردست می‌نگرد. به خورشید شاید. آهسته از پشت‌سرش گام برمی‌دارم. برمی‌گردد. نگاه می‌كند. مرا نمی‌بیند. خدایا به كجا نگاه می‌كند؟ دانیل، عزیزم، همسرم، عشق سال‌های جوانی‌ام... این صحنه را كه قبلا واقعی بازی كرده بودیم. تو باید به من نگاه كنی. به من، به همسرت، به چیستا، به مادر دخترانت، اما چرا به من نگاه نمی‌كنی؟

او نگاه نمی‌كند و تو... تو... تو نیایش میمندی‌نژاد، خوب می‌دانی كه دانیل به كجا نگاه می‌‌‌كند. او به تو نگاه می‌كند. چون صاحب بازی تویی. و شاید منتظر است كه تو دستور بدهی چه كند. خدایا یك سال پیش بود كه این كامپیوتر را به خانه آوردم و تو تنهایی مرا دیدی نیایش، و غصه‌ها و نگرانی‌هایم را. پس برای من در سیمز، شوهری آفریدی و من خواهرت، صوفی را به دنیا آوردم. می‌دانستی كه دانیل دی‌لوئیس هنرپیشه را دوست دارم. فیلم آخرش، «خون به پا می‌شود» را دیده بودی. از روی تصویر او، شوهر مرا ساختی و بعد ما را به یك خانه‌ زیبا آوردی؛ خانه‌ای كه می‌دانستی همیشه آرزویش را داشته‌ام. خانه‌ای نزدیك كوه، در میان عطر وحشی ریحان...

نیایش، تو دانیل را ساختی و در این یك سال هر وقت كه فرصت داشتی، بازی را كامل كردی. صوفی من در این یك سال، یك نوجوان ده ساله شده است و تو، تو كه كلاس اول راهنمایی هستی، در زندگی مجازی من، یك زن كامل بیست‌ساله‌ و آرامی و درست برخلاف زندگی واقعی‌ات، احساس خوشبختی می‌كنی... و من و پدرت، دانیل، سر این كوه لعنتی، در این دوشنبه صبح زود چه می‌كنم؟ وقتی كه او اشتباهی، فقط بر اثر یك اشتباه كوچك انگشت تو روی موس كامپیوتر لعنتی‌ات، به جای اینكه به من نگاه كند، به صاحب بازی، به تو نگاه می‌كند! به تو نگاه می‌كند تا ببیند چه باید بكند و چون تو كاری نمی‌كنی، دست‌هایش را برایت تكان می‌دهد و از تو چیزی می‌خواهد كه من نمی‌فهمم. هیچ‏وقت از این بازی‌های كامپیوتری لعنتی سردرنیاورده‌ام.

به خانه برمی‌گردم. غصه دارم. شومینه را روشن می‌كنم. لباس‌های صوفی ده ساله‌ام به چوب رختی است و تو نیستی. دانشگاهی یا پیش دوستانت. شاید هم داری پیانو تمرین می‌كنی در دانشگاه... با آن موهای مشكی بلندت... نمی‌دانم... مهم سردی این خانه است. دانیل وارد می‌شود. آهسته كنارم می‌نشیند. هیچ‌كدام نمی‌خواهیم اول سر حرف را باز كنیم. می‌آید نزدیك من روی كاناپه می‌نشیند. می‌گوید: «چرا از كنارم گذشتی، حرف نزدی؟»

هیچ نمی‌گویم. حتی نمی‌گویم كه چرا به من نگاه نكردی؟ حتی نمی‌‌گویم تو وجود نداری عزیزم. تو زاده‌ ذهن خیال‌پرداز یك دختر بچه ده ساله‌ای كه تصمیم می‌گیرد در بازی كامپیوتری سیمز، مادرش را شوهر دهد.

برق می‌رود. كامپیوتر خاموش است و صفحه مونیتور، مثل قبر، تاریك است. دارم گریه می‌كنم. اما تو نیایش، به گریه من اهمیت نمی‌دهی. برق می‌آید و تو در بازی احمقانه‌ات دانیل را به من نزدیك‌تر می‌كنی. می‌گویم بس است بچه. من چهل‌ساله‌ام و دیگر هرگز ساعت شش صبح سر هیچ پیچ كوهی، اتفاقی برای من نمی‌افتد. حتی در دنیای مجازی تو... حتی در دنیای مجازی كامپیوترت، این اتفاق خنده‌دار است.

من خوشبختم. خانه‌ای كنار كوه، شوهری زیبا و دو بچه، نیایش و صوفی. من خوشبختم. در دنیای مجازی بازی تو، خوشبخت و آرام پیر می‌شوم. كنار مردی كه عاشقش هستم و مرا دوست دارد، حتی وقتی كه هرگز وجود ندارد... می‌خواهم كامپیوتر را بفروشم. حتی اگر تو فریاد بزنی دخترم... زندگی در خواب... روی صفحه مونیتور كامپیوتر... اینجا یك روزه، ده سال پیر می‌شوی... می‌پرسی: «مگر خوشبخت نیستی؟» می‌‌گویم: «اینجا... فقط در مانیتور!»

سیم كامپیوتر را از برق می‌كشم. مانیتور مثل قبر تاریک است.

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.