والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






رضا نجفی

چخوف نازنین و كارور

 

یا

چگونه می‏توان داستان مینی‏مال نوشت؟

 

 

 

ببینید من خودم هیچ‏وقت علاقه‏ای به مینی‏مالیسم نداشتم. با این حال، می‏خواهم از سر لجبازی برایتان داستانی مینی‏مال بنویسم.

چی؟ این مقدمه داستانی نیست؟ مینی‏مال هم نیست؟ آه ببخشید، می‏رویم سر اصل مطلب!

چخوف را در ذهنتان ترسیم كنید. می‏توانید؟ می‏توانید صد، نه، صد و چهار سال پیش را تصور كنید؟ آنتون پاولویچ را به یاد بیاورید با آن آثار معروفش و البته آن یاخته‏‏ها‏ی مرگبار درون گلو و ریه‏‏ها‏یش كه دارند او را آرام آرام به سوی مرگ می‏كشانند.

چی؟ كارور در این باره داستان دارد؟ بس كنید تو را خدا. كارور چه ربطی به داستان ما دارد؟ بله می‏دانم، كارور نویسنده بسیار بزرگی است، چندین كار مینی‏مال هم دارد، اما از من قبول كنید كه اتفاقا داستان چخوفش اصلا هم مینی‏مال نیست، جزو بهترین كارهاش هم نیست... باز هم دارم از داستان دور می‏شوم؟ باشد باشد. داستان را از همین جا شروع می‏كنیم: بیستم مه 1902 در ویلای چخوف در یالتا، آنتون پاولوویچ پشت میز نسبتا‌ بزرگی از چوب درخت غان، روبروی پنجره نشسته است.

چخوف با انگشتان دست چپش درست به سرزندگی همین انگشتانی كه اكنون خود شما دارید _ روی بسته كاغذ كاهی زرد رنگی ضرب گرفته و با دست راستش نوك قلم را لای دندان‏‏ها‏یش _ بله دندان‏‏ها‏یی به سرزندگی همین دندان‏‏ها‏یی كه اكنون خود شما دارید _ گرفته است.

روی میز فقط یك شیشه جوهر سیاه رنگ با در گشوده انتظار قلم را می‏كشد. آنتون پاولوویچ پشتش را به صندلی داده و بالشتكی پرشده از پرهای یك نوع بلدرچین روسی را حائل كمر و پشتی صندلی كرده است. پرزهای بینی او بی آنكه خودش بخواهد دارد بوی خاص و توصیف‏ناپذیری را به مشام می‏كشد، بوی بعد از ظهرهای ساكت و خلوت شهرستان‏‏ها‏ی روسیه، بوی بطالت شیرین... چی گفتید؟ این توصیفات مناسب داستان‏‏ مینی‏مال ‏نیست؟ مرده شور داستان ‏‏مینی‏مال ‏را ببرند، من مجبورم این بو را توصیف كنم، آخر آنتون پاولوویچ در همان لحظه با خودش داشت فكر می‏كرد باید این بو را در یكی از داستان‏‏ها‏یش به كار ببرد. باز هم قبول نمی‏كنید؟ بسیار خب، به درك! این توصیفات را هم حذف كنید.

بگذارید همان چخوف باشد با انگشتان دست چپش كه روی صحفه‏‏ها‏ی زرد رنگ ضرب گرفته است. از همان جا ادامه می‏دهیم: همسر آنتون پاولوویچ ینی اولگا لئوناردونا كنیپر _ اما دیگر بپذیرید كه این نام آلمانی واقعا كه نام غیرداستانی و حتی مسخره ای است: لئوناردونا كنیپر!! كاش چخوف زنی با اسمی‏ روسی پیدا كرده بود. بگذریم. چه می‏گفتم؟ بله اولگا لئوناردونا _ با آن لباس سفید و یك تكه‏اش كه بالاتنه چسبان و تنگ و دامنی چین‏دار و پفی داشت، داخل اتاق می‏شود و بی‏هیچ حرف و كلامی ‏لیوان لیمونادی روی میز چخوف می‏گذارد و دستی _ درواقع دست راستش را _ بر سر آنتون پاولوویچ به نوازش می‏كشد و باز دوباره به همان آرامی‏ بازمی‏گردد. خش خش پارچه دامنش شوقی مبهم در دل آنتون پاوولویچ بیدار می‏كند... آه بله بله یادآوری نكنید. می‏دانم، می‏دانم كه هیچ جزئیاتی را نباید در داستان‏ ‏مینی‏مال ‏آورد، بله باید حذف كرد، حذف كرد، همه چیز را تا آنجا كه می‏شود. لطفا به من یاد ندهید چطور داستان را بنویسم. باشد باشد حذف می‏كنم. می‏ماند چخوف و انگشتان دست چپش كه روی كاغذهای زردی ضرب گرفته است. از همین جا ادامه می‏دهم: فكرش را بكنید! صد و چهار سال بعد نویسنده‏ای دیگر با انگشتانی به سرزندگی و واقعیت انگشتانی كه اكنون خود شما دارید، روی بسته كاغذی _ البته احتمالا سفیدتر – ضرب خواهد گرفت و داستانی از شما خواهد نوشت، شما، شمایی كه سال‏‏ها‏ی سال پیش مرده‏اید و اكنون انگشتان و همه بدنتان پوسیده و غبار شده است!

خب داستان من به پایان رسید. بفرمایید. داستان مینی‏مالیستی نوشته شد به همین سادگی! حالا راضی هستید؟ بله، اصولا اگر هم داستان مینی‏مالیستی وجود داشته باشد، این نمونه بارز و برجسته آن است و من به راستی از همكاری شما در نوشتن این داستان سپاسگزارم.

 

یلدای 88

 



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.