1
پروانهها
در هیچ قفسی
ماندگار نمیشوند
این ورد را هر روز
شراب کهنهی لبهای تو
میریزد
بر چشمهای
کویریام .
2
شبهای
های و هوی پچپچهها بود
که تا صبح
تبخالهای ترس
بر سرتاسر
خلیج و جنگل و کویر
آن نیمههای شب
که هذیان شتک میزد
بر چالههای صورت یک ملت
و میماسید
بربرگهای زرنوشت کهنهی تاریخ
تا این همه زیان یک ملت
بار دیگر فربه کند
آن هیکل فریب
و باز
چرخ تراش
بر دندان کرم خوردهی این خاک
تا آن که مانده است
پاک ببرد از یاد
این خواب هشت سالهی پرتبخال
و تاریخ
دوباره بتواند
با این همه خون
اقیانوس را
آرام بر دوش بکشد.
7بهمن 88