والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






امید باقری

زلزله‌ 1 + 6 ریشتری


 

می‌گفتند صد و پنجاه سالی هست که یک درست و حسابی‌اش نیامده. همه منتظر بودند. وقتی آمد دیگر ول نمی‌کرد. وقت و بی‌وقت. صبح کله‌ی سحر، نصف شب، صلاه ظهر.

 

- آقا جون! من می‌دونم. به مرتضی علی کار خودشه! این بچه از همون اول هم آروم و قرار نداشت. چس مثقال بچه بود، سینه‌ی مادر خدا بیامرزش رو اون‌قدر گاز گرفته ‌بود، زن بی‌چاره تا وقتی این بچه از آب و گل در بیاد، هر شب هزار جور پماد و روغن می‌مالید نوک سینه‌اش. دیوار راست رو می‌رفت بالا. به روح مادر خدا بیامرزش قسم، این بچه اصلا انگار جن بود. هر وقتِ روز نگاهش می‌کردی داشت یک کرمی به آدم و غیر آدم می‌ریخت. تا هجده سالش بشه، قد چهار تا مردِ ده سر عایله پیر شدم. پیرم کرد. ذله‌م کرد. صبح دنبالش را بیفت که بره مدرسه، پایش به مدرسه نرسیده در می‌رفت. ظهر تُو کلانتری و شب هم باید دوره راه می‌افتادم، خسارت این و اون رو میدادم. یک عمر من رو پیش دوست و دشمن خجالت داد. خدا بیامرزدش اما آخرش هم خیر ندید. زنده‌اش یک جور دردسر بود، مرده‌اش هم یه جور دیگه. می‌بینی که وضعیت ما رو! ای خدا! این نکبت کفاره‌ی کدوم گناه نا کرده‌مون بود که یقه‌مون رو گرفت؟

 

- والا! من خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. یعنی چند سال پیش که ما از این محل رفتیم، به طور کل گم‌ش کردم. گم نکردم، خب، می دونید، زیاد با هم نمی‌جوشیدیم. علایق، سلیقهها؛ چی می‌گن؟ آهان، تفاهم. دبستان با هم بودیم اما... مممم... چه طوری بگم؟ متاسفانه تربیت درستی نداشت؛ انگار. مثل این‌که یک بار سر کلاس خانم معلم رو یک انگولک کوچیکی کرده‌بود و بعدش هم، ممم...؛ البته اون موقع ما بچه بودیم. بعدا که فکر کردم به این نتیجه رسیدم. یعنی اصلا تو کل ماجرا هم شک دارم که واقعا انگولکی اتفاق افتاده‌بود یا نه. بچه‌ها می‌گفتند. یکی دیده‌بود، به یکی دیگه گفته‌بود و دهن به دهن پر شده‌ بود. اما چیزی که خوب یادمه اینه که وقتی دبیرستان بودیم، خب؛ خیلی فوتبال بازی می‌کرد. خیلی. خیلی. مارادونایی بود. نه زیکو بود. مارادونا یکی دیگه بود. وقتی توپ می‌چسبید به پاش دیگه کسی نمی‌تونست توپ رو ازش بگیره. همیشه هم اول می‌گفت من دروازه اما همیشه تو دروازه حریف بود. گل هم می‌زد خجالت می‌کشید. نه این که فکر کنید خجالتی بود. گفتم که دبستان چی کارا می‌کرد. دبیرستان که دیگه... مممم... چی می‌گفتم؟

 

- برادر من! ایشون از همان اول ورود به دانشگاه مشخص بود که کمیتشان در هفت آسمان لنگ است. دانشجو مگر فوتبال بازی می‌کند؟ نه تنها فوتبال بلکه بسکتبال، والیبال، واتر پلو، نعوذبالله شطرنج. این‌ها بماند، می‌گوییم این‌ها ورزش بود. ورزش در دین و عرف نه تنها مقبول، بلکه سفارش شده‌ است. حالا کاری ندارم که به میانه‌روی در امور بیشتر سفارش شده. با این همه، ما متوجه نشدیم که  آرنولد خان دانشکده که شاگرد اول بود و ورزشکار و فعال دانشجویی و نویسنده‌ی چند نشریه‌ی دانشجویی، چه شد که به یک‌باره دانشکده را رها کرد و رفت مسافرکشی؟ به نظرم عاق اساتید بود. متاسفانه به هر بهانه‌ای اساتید را دست می‌انداخت و الحق تکه‌های آفتاب مهتاب ندید‏ه‎ای هم برای به سخره گرفتن اساتید داشت. بعدها شنیدم، در برج میلاد کارگر است و چون یکی دوباری دور از چشم بقیه خزیده رفته نوک برج، از آن‌جا هم اخراجش کرده‌اند. دیگر فراموش شده ‌بود تا این ‌که این مصیبت به سرمان آمد و ما هم از طریق رسانه‌ی ملی در جریان قرار گرفتیم.

 

- نه این که فکر کنید چیزی بین ما بوده، نه! به جون یک دونه دخترم که الان سوئد پیش باباشه، ما فقط با هم دوست بودیم. دوست‌های معمولی. اون موقع‌ها این‌جوری نبود که دختر پسرها آزاد باشند. پسر خوبی بود اما همه‌اش می‌خندید. با هزار هول و تکون بیا تو پارک، اون وقت اون هم همه‌ش بخنده؟ اون موقع نه این‌ که من بچه‌تر بودم، یک کم غم و غصه‌ام بیشتر بود. یعنی فک می‌کردم که بیشتر بود. نه این که الان غم و غصه نداشته ‌باشم، به جون کامی که می‌خوام دنیایش نباشه و الان راهِ دوره، به خدا کوه‌ام که تا حالا...؛ مرسی خدا از بزرگی کمتون نکنه. مسئله‌ی ما این بود که اون هیچ‌وقت هیچ‌وقت هیچ‌وقت غم و غصه تو دلش نداشت. همه‌اش می‌خندید. هِرهِرهِرهِر. آدم هم یه ظرفیتی داره دیگه. خود من الان اگر دوبار دیگه می‌گفتم، هِرهِر شما نمی‌گفتی، زهر مار؟ خب من هم آدم بودم... ممم. آدم هستم. من هم گفتم، زهر مار. حالا خوب نیست آدم پشت مرده حرف بزنه اما کلا یه چیزیش می‌شد. یک کم هیز بود. یک کم بیشتر از یک کم. یک کم هم - خدا مارو ببخشه - دستش ناپاک بود. من خیلی مقاومت کردم.

 

- آقای محترم! آقای دکتر! آقا من دردم رو به کی بگم؟ این آقا زنده که بود بماند، وقتی هم مرد این جوری ما رو عذاب می‌ده. همیشه باید از دست این مرد؛ نه! نامرد! تن و بدن ما بلرزه. به خدا روم سیاهه اما به کی بگم؟ شاید یکی تصویر من رو دید و دلش به رحم اومد و یک کاری برایم انجام داد. من الان خودم رو دکترهای زنان و زایمان جواب کرده‌ن. اون هم بدون دفترچه‌ی بیمه. همه رو آزاد رفتم. می‌دونی چه‌قدر پوله؟ آخه از کجا؟ بابا یکی نبود به این آقا بگه، آخه مرد؛ لااله الا ا...؛ چی بگم آقا؟ الان که دارم حرف می‌زنم تمام دل و روده‌م داره به هم می‌پیچه. این آقا آفتاب نزده یه سر می‌رفت. قبل از کار یه سر دیگه. هنوز خونه نرسیده، جوراب هاش رو نکنده یک سر. بعد شام یک سر. قبل خواب یه سر. بین خواب دو سر. والا خروس هم اگر بود این قدر فعالیت نداشت. خدا بیامرزدش اما سر جوونی ببینن چه بلایی سر من آورده؟ انگار شصت سالمه!

 

- بله داداش. من می‌شناسم. شناسم. من در جریان دیتِیلِ زندگی‌ش بودم. بچه تامینی بود. واسه هیجان‌ش این کار رو می‌کرد. همین‌جوری. خود من از وقتی بگیر بگیر شده گذاشتم کنار اما آمارش می‌رسید. چی؟ مگه شما خودت رو معرفی کردی؟ من عباسی‌م. نه! اسمم عباسِ. بله. والا این جور که رفقا گفتن داشته از دست مامور در می‌رفته که ناغافل تیر در می‌کنن؛ بنگ بنگ. نه اون بنگ. کیو کیو اینا. نچ. حالا مارو سوژه کردین‌ها. اصلا من حرف نمی‏زنم. اما با اجارتون یه خط شعر آماده کردم که اگه اجازه بدین می‌خونم. اوهوم. ...گ‌گ گ‌ ... اوهوم. گل چین روزگار عجب خوش سلیقه است/ می‌چیند از باغ گلی که به عالم نمونه است. نه! حضرت عباسی بعض شما نباشه گلی بود. فقط عیبش این بود که آروم و قرار نداشت. من مثل اون ندیده بودم. این اواخر دائم رو مورفین  بود اما انگار نه انگار. بچه‌ها هنوز از سر خاکش برنگشته‌ بودند که زمین تکون خورد. حالا ما می‌گیم ولی مسخره می‌کنید. چال کردن این آدم تو خاک بی ربط به تکون تکون‌های زمین نیست. حالا خود دانید. من می‌گم، تا دیر نشده درش بیارین آتیشش بزنید. از ما گفتن. نگی نگفتم. حالا دو روز دیگه می‌شینین می‌گین عباسی اون روز چی گفت. اما زود دیر می‌شه. کلا. خدا رو چه دیدی؟ شاید ما هم همین فردا رفتیم لا دست اون بابا.

 

28/11/88



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.