سپیده دمان و آینه عمر
وقتی سپیده دم
کمکم
آستینش را بالا میزند
و نارنج دیگری
از گریبان شب بر میدارد
و به هوا پرت میکند،
ماه نقرهیی
مثل نخستین سکه
در جیبهای کودکیام گم میشود
و آینه
با نگاه معنی داری میگوید
: نشناختمت-
- چقدر پیر شدهای!
گریز شبانه
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
سیاوش کسرایی
در گریز شبانه میگویم -
- نالهام را به کوه،
قصهام را به آبهای گریزان،
اشکهایم را
ساکت و پر ملال میریزم
-روی گلبرگ لالههای بیابان.
شاید از ابرهای سرد و عبوس
دختر دلنواز بارانها،
با پرند سپید ناز آید؟
شاید از کوره راههای گرم جنوب
باز چابک سوار قصهی تو
، استوار و نجیب و بیتشویش،
-با غرور گذشته باز آید .
مانده در یادت، هیچ،
، آیا،
، هیچ -
-رشتههای بلند زلف تو را
مثل زنجیرهای سخت و سیاه
روز میبافتم که نیمهی شب
-بیژن قصههای خویش شوم؟
اینک، اما هزار شعله مراست
لیک، پرواز را مجالی نیست
- با پر ناتوان خواستنم،
ور نه از کوهها و دریاها
از میان هزار آتش و خون
باز چابک سوار قصهی تو
با غرور گذشته میآمد.
7اسفند 88