والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






علی زوارکعبه

معرکه است؛ من وجدان ندارم

 

جنگ بین مذهبی-فرقه‌ای راه انداخته‌ام. معرکه است؛ 24عیار. می‌خواستم وجدانم را پیدا کنم که نشد. دچار عذاب نمی‌شود. مثل حلقه‌ی مفقوده‌ی داروین است. در ‌عوض یک زاویه‌ی‌ جالب رو به تاریخ باز کردم. متاسفانه تعریفی ندارد. از این زاویه اسامه‌بن‌لادنی هستم که هیتلر وجودی‌اش تیر می‌کشد. باید به خودم زمان بدهم. همه می‌توانند اشتباه کنند. هر نظری می‌تواند غلط باشد. جز تاریخ کسی نمی‌تواند قضاوت صحیح بکند.

دلایل جنگ واضح بود. متوجه حضورش نمی‌شدم. نصفه‌شب‌ها از خواب می‌پریدم و مثانه‌ام زرت‌وزورت پُرمی‌شد. روزها حس‌ می‌کردم، ‌چیز مهمی گم‌کرده‌ام. پیدایش نمی‌کردم. برنامه‌ی‌ هفته‌گی گمراهم کرده بود:

1.کلنجار رفتن با کارمند.

2.تامین منافع زندگی‌ زناشویی‌.

3.جمع کردن حواس‌ برای‌ رو نشدن دروغ‌ها.

4.حمل‌ونقل

5.آلودگی هوا

6.کلی دیگر.

اگر بخواهم بشمارم تا آخر سال تمام نمی‌شود. تا این‌که فهمیدم. بینگو! مشکل جلوی چشمانم ایستاده بود. نشسته بودم توی ایوان. سیگار دود می‌کردم. سه‌بسته بیش‌تر برایم نمانده بود. باید می‌رفتم دوبی. بی‌بهانه امکانش نبود. سیگارهایم را از آن‌جا می‌خرم. نازلی فکر می‌کند می‌روم دنبال یک لقمه نون. می‌روم از پی یک‌ریه دود. هه‌هه. توی همین فکرها بودم که‌ چیزی چشمک زد. نگاه کردم دیدم ساختمانی نوساز است. روبه‌رویم علم شده بود. سرتاسرش چراغ‌های چشمک‌زن پلیسی داشت؛ از آن آبی‌ها. با فاصله‌ زمانی‌های مشخص روشن،خاموش می‌شدند. می‌دانید چه جوری؟ یکی گوشه‌ی راست بالای ساختمان، دیگری وسط نما آن پایین و الی‌آخر. البته جوری مهندسی شده بودند که هیچ دو چراغی همزمان روشن نمی‌شد. شیروانی مضحک کبودرنگی هم داشت. شبیه چتری رونالدو بود وقتی کله‌اش را تیغ انداخته بود. باز هم نفهمیدم مشکل کجاست. فقط عصبی شده‌بودم. کم مانده بود با نازلی کتک‌کاری کنم. دکتر روان‌پزشکم گفت: "این حمله‌های عصبی کار دستت می‌دهد. آرام باش. خوش باش." نازلی زودتر از من متوجه شد. این مساله واقعا درخور توجه است: نازلی کندی حرکت دارد. در مقابل پدیده‌هایی که می‌بیند، علاقه‌ی خاصی به استفاده از ذهنش ندارد. به‌واقع مغزش یک جسم اسفنجی نیست. به‌واقع چیزی به‌ نام مغز در سرش وجود ندارد. هرکدام از اعضایش بی‌مغز کارش را انجام می‌دهد. مغز برایش اسبابی دست‌وپاگیر است. راحت‌تر این‌که: هر عضوی جمهوری خودمختاری‌ دارد که نیازی به کل‌ بزرگ را احساس نمی‌کند.

گفت: "ما را دارند زجرکش می‌کنند، نه زهره‌ترک".

گفتم: "به‌واقع من هم دقیقا همین احساس را دارم".

به‌واقع داشتیم راجع‌ به دو مقوله‌ی متفاوت صحبت می‌کردیم. هیچ‌کداممان از این واقعیت مطلع نبود. همین‌که نتیجه‌ها یکسان بود، کفایت می‌کرد. نازلی راجع‌ به زن ‌و شوهر سرایدار ساختمان نوساز صحبت می‌کرد. تازه از افغانستان آمده بودند. اولش سُنّی بوده‌اند و جزو طالبان. بعد اتفاقاتی می‌افتد که شیعه می‌شوند. در نتیجه فرار می‌کنند. حالا یک شهروند ایرانی هستند. حرف‌ و حدیث زیاد است. بعضی می‌گویند: "انقلاب روحی، دریافت حقیقت" و از این‌ حرف‌ها. بعضی می‌گویند: "بن‌لادن دستور می‌دهد که پسرشان را در ملاءعام سر ببرند. سر پسر کوچولو را با چاقوی کُند ‌می‌بُرند." من این‌ها را نمی‌دانم. یکی هم بود که می‌گفت: "ما را سیاه می‌کنند. هنوز سنی‌اند و طالبانی". هرچه بود، به سرایداری رضایت داده بودند.

نازلی گفت: "ببین چه جولونی می‌ده!"

مرد سرایدار را می‌گفت. هر شب توی یکی از طبقه‌ها می‌خوابید. به‌ واقع آن ساختمان چهارطبقه دارد. واحد سرایداری‌ توی پیلوت است. آن ‌زمان خالی بود. هنوز هم هست. مرد سرایدار هر شب، تلویزیونش را بغل می‌زد و توی یکی از طبقات می‌خوابید. این کار را در ملاءعام انجام می‌داد. چهارطبقه، پرده‌ای چیزی نداشت. زنش زیاد اهل جابه‌جایی نبود. شب‌های جمعه این‌کار را می‌کرد.

گفتم: "گناه من تنها نیست. باید یقه‌ی خیلی‌ها را گرفت".

من داشتم راجع ‌به کارمندم صحبت می‌کردم. ببینید من یک آدم خیلی پول‌دارم که نیازی به کار و این‌جور مسائل ندارد. پدر‌زنم از آن عوضی‌هاست. می‌گوید: "کار، جوهر مرد است". بیش‌تر زندگیش را صرف این خزعبلات کرده است. من هم رفتم یک ‌شرکتی راه انداختم که صدایش ببرد. یک‌نفر را هم استخدام کردم. کاری که می‌کنیم به‌واقع هیچ‌چیز نیست. البته کارمندم این ‌را نمی‌داند. فکر می‌کند قضیه خیلی جدی‌ست. جدا برای هیچ‌چیز خودش را هلاک می‌کند. مقصر خودم هستم:

1.حقوقی بالایی می‌پردازم.

2.قوانین دست‌وپا گیری گذاشته‌ام که برق از سه‌فاز آدم می‌پراند.

3.عادت کرده‌ام.

4.زندگی دیگری را تجربه می‌کنم.

قانون دوم را بعدا گذاشتم. می‌خواستم شرش را بکنم. قانون اول چسبانده بودش به میز. حاضر بود از همه‌چیزش بگذرد. حتی مردانه‌گی‏اش را نفی می‌کرد. مورد سوم ما را مثل دوقلوهای افسانه‌ای مرتبط کرده است. راجع‌ به قانون چهارم نمی‌خواهم صحبت کنم. هر آدمی حق سکوت دارد.

نازلی بلند شد. برای خودش قهوه ریخت. تنها دلیلی که طلاقش نمی‌دهم، همین مدل راه رفتنش است. خیلی خوب راه می‌رود. به‌ واقع پاهای من کمی پرانتزی‌ست. نمی‌توانم خوب قر و اطوار بریزم. به‌نظرم کار جالبی هم نیست!

گفتم: "موافقی با زندگی توی یک جزیره‌ی آرام و آفتابی؟"

نازلی قهوه‌اش را مزمزه کرد. گفت: "من از این‌جا جم نمی‌خورم. هواش آلوده‌س. ترافیکش سنگینه، مردمش تازه به‌دوران رسیده‌ان و با یه مدرک معتبر زبان می‌شه آدم خیلی مهمی شد."

داشت به من طعنه می‌زد. خودش پارسال یک مدرک معتبر زبان گرفت. من سر جلسه خوابم می‌گیرد. زبان انگلیسی‌ام خیلی بهتر از نازلی‌ست. وقتی فیلمی چیزی می‌بینیم، متوجه می‌شوم یاروها چه می‌گویند. نازلی مداما می‌پرسد: "این‌جا چی گفت؟ اون‌جا چی شد؟ اه صدبار گفتم زیرنویس‌دار بگیر". مشکل من در گرفتن مدرک برمی‌گردد به کودک درونم. کلا با سیستم آزمون و این‌جور مسائل مشکل دارد. به ‌واقع این مساله از کودکی در من نهادینه شده است. اگر توی متن ردپای این واقعیت را نمی‌بینید، دلیل دارد. نمی‌خواهم شائبه‌ی این مسئله پیش بیاید که جاسوسی، چیزی هستم. چون مشکل پیش‌آمده، جنبه‌های سیاسی- نظامی دارد. ناخواسته من با این مساله به آن دامن زده‌ام. حتی ممکن است بحث بوخن‌والد، گوانتانامو، آشویتس، ابوقریب و این‌حرف‌ها پیش بیاید. آدم عاقلی هستم. خودم را با این بازی‌ها باطل نمی‌کنم.

به نازلی گفتم: "لطفا برای منم قهوه بریز".

گفت: "تو در مقابل چی‌کار می‌کنی؟"

جواب‌دادم: "تا بهانه‌ای نباشد هر عملی غیرقانونی‌ جلوه می‌کند".

گفت: "کی به جلوه اهمیت می‌دهد؟"

تکرار کردم: "بهانه. بی‌بهانه آب هم نمی‌شود خورد."

دست‌هایش را به کمر زد. درست شبیه کوزه‌های سفالی شده بود. گفت: "بهونه بالاتر از این!!؟ هرروز جلوی چشم من جولون می‌ده".

اتفاق عجیبی افتاد. متوجه شدم راجع‌ به کارمندم صحبت نمی‌کند. به‌ واقع چون به جولان می‌گفت جولون و به بهانه، بهونه متوجه این مساله شدم. حرف‌هایش محور دیگری داشت. ما در دو مسیر مختلف حرکت می‌کردیم. با‌ این‌حال زیر یک سقف ادامه می‌دادیم. این‌که جولان یا جولون و بهونه یا بهانه چه دخلی به فهم من دارد از آن مسائل ازلی-ابدی‌ست. با یک‌بار زندگی کردن نمی‌شود به کنه‌اش رسید. از آشپزخانه آمدم بیرون. خودم را انداختم توی ایوان. هوا معرکه بود. آسمان هم خیلی جالب، سیاه دیده می‌شد و یک‌هو... ساختمان لعنتی به حرف آمد: "دارم روانی‌ات می‌کنم، نه؟" بعد دو تا چشمک زد. جای لنگ کار را پیدا کردم.

روان‌پزشکم گفت: "باید تمرکزت را بیش‌تر کنی. سعی کن از هرچیزی منتهای لذت را ببری. پَرش نکن. تنوع‌طلبی نکن".

خسته شدم. بهتر است با تمرکز سر‌ و ته قضیه را هم بیاورم. یک‌بار کارمندم گفت: "آدم مرفه نیازی به تمرکز پیدا کردن ندارد. این تمرکز است که او را پیدا می‌کند".

به‌هرحال؛ تمرکز کردم. مالک ساختمان را پیدا کردم. آقای کلیمی صاحب ساختمان است. در همسایه‌گی ما زندگی می‌کند. زیاد به شعارهایی مثلِ زندگی مسالمت‌آمیز مذاهب گونا‌گون در کنار یکدیگر توجه نکنید. از وقتی یادم هست آقای کلیمی دو لقب بیش‌تر نداشته است: "همان جهوده" و "اون یارو یهودی‌یه".

آقای کلیمی، پسری داشت که همان اول جنگ فرستاد جبهه. پسرش مفقودالاثر شد. ده‌سال بعد پلاکش را پیدا کردند. آقای کلیمی به همه‌ی محله شکلات و شیرینی داد. از شهادت پسرش خیلی راضی به‌نظر می‌رسید. چشمانش همراه خوبی نبودند. مدام خودشان را خیس می‌کردند. می‌گفت:"اشک شوق است". بعد از جنگ دو-سه‌باری ماموران شهرداری آمدند. می‌خواستند اسم پسرش را روی کوچه بگذارند. آقای کلیمی قبول نکرد. دو کوچه بالاتر،‌ جانبازی بود که بعد از جنگ شهید شد. آقای کلیمی به نفع خانواده‌ی آن‌ها کنار کشید. اسم ‌و فامیل‌ پسرش رفت توی یکی از کوچه‌های جنوب شهر. مردم آن کوچه زیاد موافق نبودند. اسم کوچه، مانی کلیمی بود. ساکنین کوچه گفته بودند: "روی عقایدمان تاثیر منفی گذاشته است". بعد از آن خبری از پسرش نشد.

نازلی گفت: "هر شب خواب می‌بینم یکی چاقو گذاشته بیخ گلوم".

پرسیدم: "قاتل را هم می‌بینی؟"

جواب داد: "نگفتم می‌کشدَم. گفتم چاقو گذاشته بیخ گلوم".

گفتم: "احساس می‌کنم از درون دارم می‌سوزم".

من چندان مذهبی نیستم. آن‌قدر که لازم است و دردسر ایجاد نمی‌کند؛ هستم. شب‌ها وقتی نازلی می‌خوابید، راجع ‌به مذهب فکر می‌کردم. توی ایوان می‌نشستم و به شهر نگاه می‌کردم. آقای کلیمی نگذاشت. رو‌به‌رویم یک مسجد بود. همیشه ریسه‌ای، چیزی از نمای آن آویزان بود. نگاه می‌کردم و آرام می‌شدم. آدم‌های عاقلی مثل من احتمالات را در نظر می‌گیرند. با خودم فکر می‌کردم؛ اگر آن دنیایی باشد، باید احتیاط کرد. به خودم نهیب می‌زدم. از خبیث شدن دوری می‌کردم. فکر می‌کردم وقتی بمیرم، مجلس ختمم را توی آن مسجد می‌اندازم. می‌دادم یک حاج‌آقای خوش‌بیان از محاسن‌ام صحبت کند. نازلی را می‌دیدم که از ناراحتی زیاد تا ابد بیوه‌ی من می‌شود. آقای کلیمی اجازه نداد. ساختمانش را جلوی دید من ساخت. دیگر مسجد را نمی‌دیدم. ساختمانش با آن چراغ‌های آبی مثل هواپیما بود. مداما حس بانجی چامپینگ داشتم. فکر می‌کردم بین آسمان و زمین گیر افتاده‌ام. باید کاری می‌کردم.

روان‌پزشکم گفت: "آدم‌های این قرن توی برزخ خودساخته‌شان گیر افتاده‌اند. جرات داشته باش. جسارت داشته باش".

رفتم بنگاهی محل. با احمدآقا صحبت کردم. گفت: "ساختمان را ساخته ولی نمی‌فروشد".

پرسیدم: "چرا؟"

گفت: "جهوده دیگه. قصد کرده تا ته‌اش پر کنه. زیر شش تومن نمی‏فروشد".

احمدآقا مداح هم است. پدرش هم بود. پسرش را هم تعلیم داده ولی مداحی نمی‌کند. بنگاه از پدرزن‌اش ارث رسیده. آقای کلیمی همیشه محرم-صفر‌ها خرج می‌دهد. زیاد با این کارش موافق نیستم ولی اظهار نظر نمی‌کنم. به‌نظرم هرکسی باید توی مذهب خودش فعالیت کند. به‌نظرم این کارش بوی سیاست می‌دهد. به‌نظرم این کار یک جور توهین است. به‌نظر مردم باید به این کارش اعتراض کنند. به‌نظرم لطف انجام هرکاری به یک‌بار انجام دادنش است. یک‌بار که توی دسته داشت سینه می‌زد احمدآقا گفت: "این دست و سینه‌ی تو هیچ‌وقت توی آتش جهنم نمی‌افتد". بعد هم گفت: "عشق حسین توی دل هر آدمی جای ‌دارد". و چندباری آقای کلیمی را نشان داد. آقای کلیمی از آن‌ به بعد به دست‌وسینه‌اش توجه خاصی دارد.

به مسجد که نگاه می‌کردم، دست‌هایم رو به آسمان می‌رفت و قلبم توی سینه آرام می‌گرفت.

رفتم در خانه‌اش. دچار حمله‌ی عصبی شده بودم. گفتم: "کلیمی جان، این چه‌کاری بود که کردی؟" و ساختمان را نشانش دادم. گفت: "این زمین را برای مانی خریده‌ بودم. دوست داشت برایش آپارتمان بسازم. دوست داشت زن بگیرد و با زن و بچه‌هایش توی این آپارتمان زندگی کند". گفتم: "آقا مانی‌ هم بود راضی نمی‌شد که سرایدار افغانی منزل یک ایرانی زن‌دار را زیر نظر بگیرد". گفت: "نابیناست.". گفتم: "تلویزیون نگاه می‌کند". گفت: "گوش می‌کند". گفتم: "فرقی هم دارد مگر؟" در را محکم به‌هم کوبید.

آقای کلیمی فکر می‌کرد، چشمش زده‌اند. احمدآقا می‌گفت بازار ملک خوابیده است. آقای کلیمی دنبال جادو جنبل رفته بود. می‌خواست کابالا یاد بگیرد. اعتقاد داشت با جادوی سیاه، زده‌اند توی سر ملکش. علم جفر را مطالعه کرده بود. گفته بود: "تغییر پلاک‌ها باعث این بدبختی شده است".

با کارمندم صحبت کردم. گفتم: Can you act?

با هم انگلیسی صحبت می‌کنیم. یک ‌جمعه برای تمرین وقت خواست. می‌دانستم آقای کلیمی آپارتمان را به‌ من نمی‌فروشد. تعصب خاصی روی دو افغانی داشت. می‌گفت: "مانی گفته به‌شان کمک کنم". زنم شکوایه درست کرد. اوضاع قاراشمیش شده بود. کلیمی 6 که هیچ متری 8 میلیون هم نمی‌فروخت. به کارمندم یک‌جمعه وقت دادم. رفت و هفته‌ی بعد پای قرارداد نشست. حسابی رفته بود توی جلد یک بورژوای اهل معامله. دو روز بعد کل ساختمان را به خودم برگرداند. جوری تربیتش کرده‌ام که فکرهای ناجور به‌سرش نزند. حالا صاحب آپارتمانم. هفته‌ی اول زن‌وشوهر افغانی را انداختیم بیرون. زنم از این‌که به درخواستش توجه کرده بودم، سر از پا نمی‌شناخت. مثل مادربزرگ‌ها دعا، ثنایم می‌گفت. چند روز بعد توی روزنامه‌ی حوادث خواندیم که زنش زده و یک ‌مرد ایرانی را کشته است. دستگیرش کرده بودند. زنم گفت: "من از اولم می‌دونستم". من هم می‌دانستم، نمی‌خواستم بترسانمش. روزنامه زیادی راجع‌ به قتل توضیح نداده بود. به‌نظرم همه‌ی زن‌هایی که کندی حرکت دارند، قاتلین بالفطره‌اند.

پشت چراغ قرمز بودیم؛ من و کارمندم. مرد افغانی را مشغول گدایی دیدیم. کارمندم گفت: "تا حالا افغانیه کور ندیده بودم". گفتم: "نابینا". ادامه دادم: "قبلا کار می‌کردند". کارمندم گفت: "گدایی هم نوعی کار است".

دیروز ماشین‌آلات گرفتم تا کل ساختمان را بیاورند پایین. زنم موافقت نکرد. گفت: "من دوست دارم توی آن آپارتمان زندگی کنم". قبول نکردم. گفتم: "من از خونه‌ی پدریم جم نمی‌خورم. هم کهنه‌سازه، هم خوبه، هم راحته و هم با افتخار ثابت می‌کنه که پشت بعضی آدما به جاهای قرصی وصله". فعلا دعوایمان شده. زنم رفته توی آن آپارتمان و من این‌جا دارم نامه‌ی آقای کلیمی را می‌خوانم. نوشته: "این اعلان جنگ است".

روان‌پزشکم گفت: "از خرافات و توهمات دور شو. منطقی باش. عاقل باش".

من طرفدار صلح و آرامش هستم. جواب آقای کلیمی را نمی‌دهم.

 

21/12/88



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.