چند تا از بومهای نقاشیام را برداشتم تا بوم ناتمام کتایون را میانشان پنهان کنم. از اتاق بیرون آمدم و کفشهایم را هلهلکی پوشیدم. مریم برای بار سوم یا چهارم پرسید که کجا میروی و من جواب دادم خانهی محمود. بیرون از آپارتمان نفس راحتی کشیدم که بالاخره این نقاشی کذایی را از خانهام خارج کردهام. کاش همان هفتهی پیش میدادم کتایون ببردش، اما آن روز برنامهام این بود که تکمیلش کنم چون به جایی رسیده بود که نیازی نباشد خود کتایون هم باشد. به هر حال زنگ زد گفت که همان نقاشی ناتمام خاطرهبرانگیزتر است.
در تاکسی رشتهی افکارم را ادامه دادم و به خلیلی که رسیدم، دوباره از خود پرسیدم چه تصویری از او بکشم. به نتیجهی خاصی نرسیدم. دوباره از میان بومها به نقاشی ناتمام زنی نیمهبرهنه نگاهکردم که قسمتی از شکمش آبی شده بود. زیر لب گفتم بدک نشده.
عصر شنبهی اول دیماه بود که کتایون آمده بود تا تمامش کنم. مریم خانهی دخترعمویش بود و فرصت خوبی بود تا این بار کتایون بیاید تا کار را ادامه دهم و همانطور که اصرار داشت، کارگاه نقاشیام را _ اتاقی دو در دو در خانهای هفتاد متری_ ببیند. گوشهی هال روی مبل دراز کشید و به نقطهای روی دیوار خیره شد. بیست دقیقهی اول به تکمیل کردن خطوط چهرهاش گذشت، تا اینکه آن اتفاق لعنتی افتاد. زنگ آیفون به صدا درآمد و هر دو از ترس اینکه مریم باشد، از جا پریدیم. کتایون محتاطانه پردهی پشت مبل را کنار زد و با ناباوری گفت که پلیس است. دوست داشتم در همان نیمدقیقهای که وقت بود، تابلویی از یک دادگاه بکشم که قاضیاش با خشونت تمام چکشش را _خیلی بزرگتر از حد معمول_ بر میز میکوبد و فریاد میکشد. تا به خودمان بجنبیم، همسایهها درب آپارتمان را باز کرده بودند و پلیس در راهپله بود. کتایون سرم داد زد و گفت چرا هیچ غلطی نمیکنی و وقتی کنارم آمد، دید که دارم تند تند پیراهنی آبی برایش میکشم. خندید و داد زد، اما من بیشتر ترسیده بودم و تمام خونسردیام ناشی از ترس بود. وقتی به در کوبیدند، فهمیدیم ماجرا خیلی جدی است. نقاشیاش را از روی سهپایه برداشت و در اتاق خواب پنهان کرد. ضربِ آرام روی در به صدای ممتد زنگ بدل شده بود. سریع رفتم کنار پنجره و روی صندلی میز ناهارخوری ایستادم و بوم آفتابگردانها را از دیوار کناری پایین آوردم و روی سهپایه گذاشتم. کتایون همانطور که پیراهن آبیاش را میپوشید، گیج و ساکت به من نگاه میکرد. هلش دادم روی مبل و گفتم بنشین و تکان نخور! نگاهی انداختم به دستها و لباسم که به اندازهی کافی رنگی شده بودند و در را که باز کردم سربازی جلو آمد، سرهنگ شكمگندهای دستش را سد کرد و عقب راندش و خودش با اجازه داخل آمد.
_ شما با این آقا نسبتی دارید؟
کتایون نصفهونیمه متوجه ایما و اشارههایم شد و جوابی نداد. سرهنگ محیط خانه را برانداز کرد و برای بار دوم و سوم سوالش را تکرار کرد. من هم با بیخیالی نگاهی به کتایون انداختم و سرسری گلبرگ باریک دیگری میان گلبرگهای آفتابگردان کشیدم.
_ نسبتی دارید؟
_ خیر، خانم اومدن تا نقاشیشونُ بکشم.
_ عجب... عجب... مصطفوی بیا داخل!
سرباز دیلاق بیریخت داخل آمد و به ما خیره شد. سرهنگ دور هال گشتی زد و به تکتک تابلوها دقیق شد. دوباره کنارم آمد و پرسید: “خانم هستن؟” گلبرگ را پررنگتر کردم و گفتم: “خیر، تشریف داشته باشید تا ده دقیقهی دیگه پیداشون میشه.” گفتم تیری است در تاریکی، بادا باد!
سرهنگ پشت سرم ایستاد، نفس گرمش را حس کردم، گفت:
_ تصویر این خانمُ میکشید؟
_ بله! ایرادی داره؟ پول ندارم که تو مرکز شهر یه کارگاه بزنم!
کمی آسمانش را آبیتر کردم.
_ این تصویر خانمه؟
بالاخره سوالی که منتظرش بودم را پرسید.
_ من در این خانم، اینُ میبینم.
سکوتی برزخی حاکم شد و سرهنگ که گویی خودش قربانی این سکوت شده باشد، گفت: عجب...! لحن و حیرت ابلهانهاش امیدوارم کرد که نقشهی بیدر و پیکرم عملی شده باشد و دقیقهای که گذشت و سر صحبت باز شد، تقریباً مطمئن شدم. رودرویم ایستاد، سرش را بالا گرفت، توی چشمهایم خیره شد و گفت: “عجیب است، چیزی که میبینی میکشی. شاید من هم بتونم این آفتابگردانها رو توی این خانم ببینم.” به سمت کتایون برگشت و اندام کشیده و درشتش را برانداز کرد و دوباره به من رو کرد. خواست چیزی بگوید. نگاهی به بوم انداخت و دوباره به کتایون که لبخند ماتی روی چهرهاش نشسته بود. برگشت و گفت: “زیباست!” نفهمیدم کتایون را میگوید یا نقاشی را. بلافاصله ادامه داد: “توی من چی میبینی؟... اگر اونجا نشسته باشم.” دور هال قدم زد و به تابلویی دقیق شد و گفت: “ یه روز هم نقاشی منُ بکش، ببینیم توی ما چه میبینی... و اما دربارهی ماجرای امروز! به شرطی که این دو تا تابلوی مستهجنُ پایین بیاری، میتونم نادیده بگیرمش و البته به این شرط که یه روز نقاشی منُ بکشی.”
تابلوها را پایین آوردم و قول دادم. دستش را فشردم و با بینزاکتی همانطور که وانمود میکردم تمرکزم را به هم زده، به بیرون هدایتش کردم. در راهپله به سربازش گفت که شمارهی همراهم را بگیرد.
سهشنبهی هفتهی بعدش بود که توی تاکسی نشسته بودم و چند بوم از جمله بوم نیمهتمام کتایون و وسایل کارم را همراه داشتم تا به خانهی کتایون بروم و قولم را عملی کنم. سرهنگ خلیلی گفته بود که ساعت نه شب آنجا است و نیم ساعت بیشتر وقت ندارد. در راه به او میخندیدم و چیزهای مختلفی که میتوانستم به خوردش دهم را تصور میکردم: کودکی گریان، کودکی شاد با پیراهنی ژولیده، یک خربزه، فیلی ترسو، پاکتی پر از میوه، پلیسی در ازدحام خیابان، چند پرتوی نور قرمز و آبی که در هم فرو شدهاند، یک ساعت مچی با بندی پاره و... تمامی نداشت!
وقتی از تاکسی پیاده شدم و وارد کوچه زنبق شدم، فهمیدم کاسهای زیر نیمکاسه است. الگانسی را با چراغهای خاموش دیدم که زیر درخت اقاقیایی درست جلوی آپارتمان کتایون پارک کرده بود. احتمالاً به خاطر وسایلی که همراهم بود مرا شناختند و چراغ دادند، نوربالای لعنتیاش تا عمق چشمهایم را سوزاند. همانطور مبهوت جلو آمدم تا اینکه مردی ژولیده با لباس شخصی پیاده شد و گفت که بروید بالا، سرهنگ منتظرتان است. وارد آپارتمان که شدم، همین که در را پشت سرم بستم، در راه پلهی تاریک به شک افتادم. ماجرا از چه قرار است؟ اولش حتی نمیتوانستم حدسی بزنم. فقط همی نقدر به ذهنم رسید که دست احتیاط تابلوی کتایون را جایی مخفی کنم و برای این کار جایی مناسبتر از فضای زیر پلهها در پارکینگ نبود. بعد از پلهها بالا رفتم و به پاگرد اول که رسیدم پاهایم سست شد. به ذهنم رسید که احتمالاً سرهنگ فهمیده که چه کلاهی سرش رفته و آمده تا تلافی کند، وگرنه چه لزومی دارد که سه نفر توی ماشین پلیس دم در ورودی مراقب اوضاع باشند. حتماً میخواهد شخصاً تصفیه حساب کند و رویش نمیشود به جایی شکایت کند تا سادهلوحیاش رو شود. در پاگرد دوم ایستادم و تصمیم داشتم برگردم اما به نظرم رسید درست نیست کتایون را تنها بگذارم، هرچند که عصبی بودم و تمامش را تقصیر او میدانستم. در عین حال میدانستم که راه فراری ندارم و آنها از ماشین پیاده میشوند و فرمان ایست میدهند. همچنین ممکن بود که به سرهنگ خبر داده باشند که من در راهپلهام. حتی برای لحظهای به ذهنم رسید که همسایهها را خبر کنم تا اگر برنامهی پنهانیای در کار است، دستوبال سرهنگ بسته شود. اما تا به خودم بیایم در طبقهی سوم پشت در واحد کتایون بودم. صدایی شنیده نمیشد. نیمدقیقهای گذشت و هنوز جرئت در زدن را به دست نیاورده بودم. شاید چند سرباز از جمله آن سرباز دیلاق، در را باز میکردند. شاید هم یک قاضی در را باز میکرد و همانجا محاکمهاش را شروع میکرد!
خیالات بدبینانهام همینطور ادامه داشت تا دستم را دیدم که شجاعانه به سمت در رفت. کتایون در را باز کرد. چهرهاش چیزی نشان نمیداد. آرایش داشت، شاداب و زیبا بود و روسری سیاهی به سر داشت. با خود گفتم اگر هم خبری باشد، کتایون بیخبر است.
در هال خانه سرهنگ را دیدم که شاد و شنگول نشسته و روی میزش پر از شیرینی و میوه است. از جایش تکان نخورد، دورادور سلامی رد و بدل کردیم. با دستپاچگی مقابلش ایستادم. سکوتی لعنتی حاکم شد، تا اینکه با صدای دری از پشت سرم از جا پریدم. پسربچهای را دیدم که از توالت بیرون آمد و همانطور که کمربندش را میبست، به سمت سرهنگ رفت. نفس راحتی کشیدم و با خود گفتم که او فرشتهی نجات است، چون وقتی پای کودکی در میان باشد، خبری از خیلی چیزها نیست. کتایون با لبخندی مادرانه مسیرش را دنبال کرد و بعد لبخندش را مثل دو شاخه گل میان من و سرهنگ تقسیم کرد.
سرهنگ به پسرش گفت: “ایشون آقای رضاپور هستن” به من رو کرد و گفت: “این هم عباس آقا فرزند کوچک بنده که شاگرد اوله و عاشق نقاشی.” پسرش جلو آمد و دست داد. سرهنگ گفت: “بریم سر اصل مطلب! آقا عباس اومدن تا نقاشی ایشونُ بکشی. خب همون طوری که شما به ما یه قولهایی دادین، ما هم یه قولهایی به تکپسرمون داده بودیم.“ گازی از خیار زد و حرفش را با دهان پر ادامه داد: “میدونم که قرار بود نقاشی منُ بکشی اما ما که میدونیم درونمون چی هست و چی نیست و خدا رو شکر بعد از پنجاه سال زندگی به اونجا رسیدیم که بدونیم کی هستیم و چی هستیم، یک بندهی مطیع و سربهراه که پا اون ور خط نمیذاره، راضی و کوشا و شاکر... شما جوونها که نمیتونین بگین توی ما چی میبینین!”
با ور رفتن با وسایلم حرفش را قطع کردم و دقیقهای بعد کارم را شروع کردم. سرهنگ بگو و بخندش با کتایون را از سر گرفت. کارم را همانطور که خواسته بود، نیم ساعته تمام کردم. آنقدر جذب چشم و ابروی سیاه کتایون شده بود، که حتی زمانی که نتیجهی کار را نگاه میکرد، چشم از کتایون بر نمیداشت. عباس خان هم نقاشی چهرهشان را دیدند و پسندیدند. کتایون هم خوشش آمده بود، ولی معلوم بود همانطور که سرسری سرهنگ را تحویل میگیرد، نقاشی را هم سرسری تایید میکند. خیلی دوست داشتم سرهنگ که میرود، من کنارش بمانم اما به گمانم شدنی نبود. خصوصاً اینکه سرهنگ موقع رفتن، با من خداحافظی نکرد.
با اصرار مرا به منزلم رساند. در ماشین گفت که دیگر با این آفتابگردانخانم خلوت نکنی که ممکن است دردسر درست شود.
21/12/88