والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






لیلا مشفق

یک شعر

 

 

تهران – آخرین خبر!

آستین این دکمه از نبضم خالی است.

در آزمایشگاه ردی از من نیست که پا نمی‌دهد

نگاه کن!

ژن‌هایم به مادری که برادر نداشت، برنداشت – باور نکن!

یک قدم نگذشته از اول این راه تحملم می‌خواهد از کدام سنگ پهلو بزند آخر؟

سنگ روی سنگ - بند- از کفش‌های جاده هم پشت پا!

نه!

نمی‌شود از هیچ کجای این کلمه دست روی دلم نگذاری؟

از هیچ کجای دلم دست روی این کلمه نگذار!

از کجای دستم این کلمه را گذاشتی روی دلم

که گوش تا گوش چشم تا زیر زبانت ... مززززه!

این علامت سوال را که بر غارت معکوس کشیده‌ای - معکوس کشیده‌ای؟

دندان این استخوان زخم - تر- می‌کند

بیا راه شیری‌ام را رصد کن!

حالا ساعت‌ها را خواب بخاراند، چطور است؟

تف توی آسمانی که ماه را نصف نمی‌کرد.

دستت ریخته توی آستین من

می‌خواهد از سینه بیرون بریزد تا کفش‌های تو برسد

لنگه به لنگه راه نیافتی خزر را به چشم‌های من جا بگذاری.

این بوسه امانت ماهیانی است که طوفان گرفته‌اند – مرد!

از این موج صدایی نیامد و گرنه قلاب از گوش- ماهی هم شنیدنی‌تر است.

(همین جا روایت را عوض می‌کنم)

از همین ویترین روبه‌رو هم که بپرسی:

عروسک‌ها این خیابان را هوایی کرده‌اند

که خط کشی‌ها مشق شب نخریده، گل فروش‌اند!

و پارک ، حیاط خلوت بی‌خانه‌ها است... هاس... ها... ‌ها...

آنقدر که بچه‌ها در نیمکت مفت، چنگش انداخته، راه می‌روند

هی راه می‌روند!!

هی راه می‌روند!!

(بروید خودتان از این حرف‌ها بزنید!)

قلاب گرفته‌ام، استوا توی دلت قد بگیرد، قد بگیرد.

از دیوار همسایه یک ستاره هم به آسمان برود، به آسمان برود

کافی‌ است به خودت چشمک بزنی!

این‌طوری...

 

 

 

 

22 فروردین 1389



نظر خوانندگان: 1 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.