حکایت آن پسر شجاع
انجام کار را چه شد انجام کار را؟ سرانجام آن شد که بانگ اهریمن پیچید: «سه نفر خیلی زیاده؛ یکیتونو سر ببرید، سرشو بکنید تو کیسه؛ کیسه رو بندازین تو دالون»
قربانی از پیش معلوم بود. دزد راهزن -که پیش از این محکوم به اعدام شده بود- به همین منظور فرستاده شد. باید سرش را میبریدند و میانداختند توی دالان که... به زاری افتاد. نشانده بودندش، گریبان دریده و برهنهتن، تا خونش را بریزند.
انجام کار را چه شد انجام کار را؟ در دل هراسی جَوید جانش و آن کهترین برادر از میان سه تن، اشک ریخت. اشک ریخت و به نفس افتاد که : «زینهار ده! این بر من مخواه! مکش!» دستهایش بسته بودند، نمیتوانست تکان بخورد. رام و مهار، به زانو کرده بودند و گریبانش دریده، سرش مثل سیب سرخی رسیده بر سر شاخ، نمایان برون زده بود از میان تن نحیف و تازیانه خوردهی سوختهاش.
سرانجام اما چنین شد که آن برادر مهترش، همان که دلیر بود و شجاع، نخستین پسر آسیابان، همان که بسیار مروت داشت و شهره بود به جوانمردی، همان که آمده بود از میان آن مردمان چشمترسیده و دللرزیده دست بالابرده بود، همان که آمده بود این همه راه تا درگاه اهریمن، همان برادر بزرگتر که چون دست بالا کرد، دختر آهنگر اشک ریخت بدون آنکه بداند، بدون آنکه بفهمد، مردمان بسیاری دلبستهی او بودند و امیدهاشان بود و آرزوهاشان بود و هستیشان بسته بود در دستی که بالا کرد همان برادر بزرگتر، که نگاهش سنگ آسیاب را خرد میکرد از سنگینی، سنگینی نگاهش افتاد روی تن زخم خورده و برهنهی برادر کوچک. برادر کوچک، نتوانست سرش را بلند کند که خیره به چشمانش بنگرد. او را چه میشد بعد از این همه رذلی و آدمکشی و خونریزی اینچنین نتواند نگاه دهقان میانقامت میانسالی را خیره بنگرد؟ چه بود در پستوی دور افتادهی گور به گور شدهی روحش، چه بود معصومانه و فراموششده زیر خروارها پستی و درندگی گستاخیاش که اینک نمیگذاشت آن موی جوگندمی و چهرهی جوانپیرشدهی برادرش را بنگرد آخر؟ چطور او که سرها بریده بود چونان که انار چینند، چطور او که چشمها بیرون کرده بود از لانهها چونان که مغز از گردو، اینک نمیتوانست دریده خیره شود در نگاه این دهاتی دهقان میانقامت میانهسال؟ چه بود در وجود میانبنیهی میانهسال این دهقان میانقامت میانهی میانهی میانهی... چه مرگی بود این مرگ؟ ای کاش دشنهای بود از پشت سر؛ یا تیغهای بود در دستان توانمند جلادی تنومند، فرود آمده بر گردنش در میدانگاه شهر. ای کاش نه خنجری بود در دست برادرش که بر گلویاش بمالد. ای کاش کشته بودندش، که با مرگ بیگانه نبود شبی، که هر شب در آغوشش خفته بود، که در هر خواب کابوسش بود. برادرش بانگ کرد که:
«سر فراز گیر!»
سر فراز گیر ای رذل ذلیل در خاک غلتیده. چه تلخ است چهرهات در خاک و خون و سوختگی پیچیده. برادر بزرگتر، که آن همه راه آمده بود، ترسهایی داشت. دلش رمیده از ترسها بود، ترسها. برادر مهتر، که سالها بود در جانش رمیدگی و گستاخی، زیر سنگینی خارهی آسیا خمیر شده بود، ترسها داشت در دل. ترسها داشت.
برادر کهتر معصومانه سرش را بلند کرد، طفیلیِ رذل راهزن، که چشمانش اشکآلود بود، زهرخندش زهرآلود.
به پایان ماجرا، خنجر آخته و برهنه در پنجهی برادر مهتر بود و چشم در چشمش نمییارست دوختن. برادر دلیر، برادر مهتر، پنجه سست کرد و خنجر فرو فتاد. چه ترسها که در سر نداشت، چه عشقها. مگو که نتوانست سر دزد راهزن را ببرد. مگو که مهر برادریاش جنبید. مگو که دلش نرم شد. که نشد، که نشد، که نشد. به زانو نشست در کنار قربانی بعد رو کرد به چهرهی سنگسیمای آن برادر دیگر، برادر میانی: «قضا را، دلت نجنبیدهاست بهر وی؟ نخواهی سر دادن به جای این نگون بخت را؟» برادر مهتر که شهره بود به شجاعت، چه ترسها که نداشت از مردن و خون دادن و فراموش شدن، چه ترسها که دیگر هیچ دخترکی برایش اشکی نریزد. چه ترسها، چه عشقها! احساس میکرد چه قدر حقیر شدهاست که چنین خواسته است.
این گونه شد که سرانجام آن برادر میانی، آرام به بالای سر آن دو طفل به زانو شده آمد. صورتش را در سنگ کنده بودند و خداوند نای در حلقش ننهاده بود. برادر دلیر، همان که شجاع بود و کبیر، که درد گریبانش را لمحهای نمیهلید، فغان کرد: «که را زهره باشد تو طرار نگونبخت را فریاد رسد به دادخواهی؟ سرت به جان خویش بازخرد؟» چه خیره نگریست سوی برادر میانی: «تو که نیستی، هستی؟» سخت بنگریست در صلبیت صورت بینقاب برادر میانی که ایستاده بود بر فراز سرشان. برادر دلیر، برادر مهتر، گریبانش چاک کرد تا به شانه، سر به پیش آورد. نالید: «مرا دل با تو نرم نباشد و هیچم آزرم نباشد کشتنت، که کشتهها کردهای و مفسدهای نگذاشتهای که در آن آغشته نباشی. مهریام نیست با تو. دریغ و دردا که در دل ندارم ریختن خون آن تنی که دردها بسیار کشیده، که دردها بسیار کشیدهام.» بعد سر بالا کرد و فریاد کرد: «بنگر تا این چیست که بر من می رود.» سرش را پیش آورد و زمزمه کرد: «بزن!»
این بود انجام پسر دلیر و شجاع آسیابان پیر. اندام بیجانش را رها کردند بیسر، که خوراک سگها شود. بعد از این سالهای سال گذشت بدون آنکه کسی بداند که سرش را بریدند و در کیسه کردند و کیسه را در دالان انداختند.
حکایت پسر میانی
انجام کار آن پسر میانی چه بود؟ همان که سالها تن آزموده کرده بود در مرارت و ممارست و ماهر در شمشیر زنی. همان که آمد و هیچ کس ندانست چرا. انجام کار آن پسر میانی چه بود که او را رغبتی به قحطی نبود، نه نصیبی از قحطیزدگان؟ همان که گام پیش نهاد و همراه آن دو دیگر برخاست انگار در جانش اخگر فرو ریخته باشند.
آندم که عاقبت هیولای عظیمالجثه، بار دیگر از دیگر سوی میدان، انگار سنگها از قله فروریزند، تگیدن گرفت سوی برادر میانی که رزماوری بود چابک، و همین که شاخ هیولا به میانش نزدیک شد، چست و سبک، تنش را تاباند تا بین او و تیزی شاخ هیولا بیش از یک نیم دست نماند و هماندم داسی از داسهایش در چشم چپ هیولا فرو کرد.
آخر تو را چه شد که نخواستی روی آن دستبستهی نگونبخت را که فرستاده بودندش تا مرده شود در این راه، نگاهی کنی؟ چه شد تو را که گویی از نهادت باشد، گویی سالهاست چشم به راهم داری، به آغوشم شتافتی، که نه حتا صدایی از نایات در آمد؟ چه شد تو را، که داس کشیدی به تندی و شولا به کنار زدی یک سویه و نقاب کشیدی به چهر که آیینت بود به گاه رزمیدن. وه! چه نقابی، چه نقابی! تو را نه نسبتی است با آدمیان: نه راه میرفتی که پا بر هوا مینهادی، جستان و خرم. چیست در نهادت؟ آتش؟ که اینچنین مکیده میشوی به رزمگاه مگر روغن چراغ باشد. چرا نمیهراسی از من: وحشت نامهربانْ خروشِ بدون ترحمِ گسترده در زره، مفرغ به پوستم شده، جانم خبیث و نحس، مردار خواهم آن تن نرمت به زیر پای، خرد و خمیر استخنت بشکنم به رنج؟ چیست این همه شهوت که کورت کرده انگار نه با چشم میبینی که با مشام میبویی. میجستمت که خواستنی بود و وقارت نه در دستها، که در داسهایات بود. هلال اندامت، منحنی معصوم خمیدهی ماهی بود که شبها با او سر کرده بودم. با توهمی از منحنی هلال او. با توهمی از هالهی منحنی هلال خمیدهی او، که تو اینک بیهیچ تلاشیاش داشتی.
سر آخر، سه داس با هم کشید، انگار سکه از پر شال کشد در کَفَش داس، پر بود. بوی هیولا که میآمد، رقصان میپیچید. هیولا عرقریز و شعله در چشم، یورش میآورد. در نگاه او اما، هیولا آرام بود و رام، مثل گردش سنگ رهاشدهی آسیا بر سینهی جادهی دهکده، که مردمان فغان کشیدند و گریختند و او آن را آرام و حلیم نگریست. چه مدور و منظم بود، چه آهسته و سنگین و پررخوت. آهنگ چرخیدنش را میفهمید نه با دیده که با دل. در نگاه او هیولا زیبا بود. بار دیگر شاخ هیولا راهی به اندامش نبرد و داس دستهایش چشم دیگری از هیولا بیعانه گرفت. هیولا را میفهمید. هیولا را میپسندید، میپرستید، میفهمید.
اما سر انجام کار آن برادر میانی، همان که سالهای سال پدر آسیابانش را رها کرد که او را گفت «از این خانه بیرون شو اگر این نمیپسندی!» همان که دهکدهی نکبت را رها کرد و همان که مردمان فلکزدهی کپکزدهی دهکدهی نکبتزده را رها کرد و گذاشت انگار پر کاهی باشد زمین و رفت، همان که رفت و گم شد این همه سال بدون آن که خبری از او بیاید و گفتند که در رزمگاه شاهی به نیزهی سواری دریدهاند میانش و گور به گور شدهاست، همان که پیش از آن که باشد فراموشش کردهبودند و مرده پنداشته بودندش، سالی میگذشت که بازگشته بود. لب به هیچ سخن به هیچکس به هیچروی نگشود. آن روز که خواستند مردانی راهی کنند که اهریمن را در بکوبند تا قحطی بردارد از دهکدهشان، که برادر دلیر و شجاع، پسر ارشد آسیابان تنها و بیهمرهی دست بلند کرد، که برادر کوچک و دزد و رذلشان را قربانی اهریمن کشان کشان آوردند، او نیز برخاست.
چرا من آمدم؟ مرا که در سر سوداهای بسیار بود و خواستم که مردان آهنین و معماران مرمرین و ماموران مردهدین مردهکنم من چرا آمدم؟ نیارستم دستش را تنها بالا دیدن، یا دلم هنوز بعد از این همه سال نرم بود با قحطیزدگان؟ نه؛ مرا عطشی بود، شهوتی بود در جَستن، در جُستن، در خستن. مرا جذبهای بود در خواستن، برخاستن.
سخت بود انجام کار و سرانجام کار خوب که به آن کور نامرده مینگریست دانست که هیچ گوشهای در پوستین هیولا خراشی نگیرد مگر به زیر گلو آن دم که شاخ زند و عریان شود. نشئه بود از بوی خون و چشمها بسته کرده بود از انصاف. دو داس به دست داشت که آخرینشان بودند. عرق از زیر نقابش میچکید و بیخراشی تا بدین جای کار رفیق نازنین را بیچشم کرده بود.
اینک که ختم کار میآید یاد داری که وقتی دست بالاکردی، پیرمرد، همینطور ناخواسته، دستت فشرد گویی لمحهای بخواهد که پیشاش بمانی همان جا؟ پوزخند میزنم از این یاد. میپندارم میشود بعد از این همه ماجرا هنوز دلش مرا بخواهد؟ چه خیال پوچی، چه خیال دوری، چه خیال دیری.
انجام کار را چه شد انجام کار را؟ هیولا، رها و رنجیده، چشم دریده، بار دیگر توفنده جوشید تا جان دستنایافتنیاش به شاخ بردارد. برادر وسطی که در رزمآوری خبره بود و در زندگی آواره، دستها به طرفین گشود انگار بخواهد یاردیرینی به آغوش گیرد. شاخ هیولا از میانش رمید آن طور که کوه برفپوش پوست زمین بگشاید. بخار گرم نفس هیولا پوست اشکمش خیس میکرد. خونش، مهربان و چسبان، چسبیده از تک تیز شاخ هیولا آویزان بود و قصد نداشت که رهاکند آن طفلک دردانهی بیچارهی گمشده را. نه آنقدر طول کشید که هیولا پلکی بر هم نهند. هر دو داس، انگار پیمان بسته باشند تا ابد در یکدیگر بپیچند، دو سر چنگال کژدمی شدند که از گوشتهی نرم گلوی هیولا فرورفتند و خزیدند و خرامان از بنا گوش او بیرون زدند که جفتی شاخ تازه باشند برایش.
انجام کارم چه شد انجام کار تو؟ بر هم نشستهایم و با هم پیوستهایم سخت به هم بستهایم. همبستر و همآغوش خفتهایم. سالهاست که با من رقصیدهای و با تو آمیختهام. اینک مرا سخت در آغوش گیر، ای خویش. اینک مرا سخت در آغوش گیر که سخت به تو نیازمندم. سخت در آغوشم بیفشر. مرا پاره کن، مرا قطعه قطعه کن. در تنت پیچیده میپسندم خویش را، که در نگاهت خیره میپسندم خویش را، که بر لبانت خنده میپسندم، در تمنایت مرده میپسندم خویش را!
سرانجام وقتی برادر کوچکتر، برادر دزد، برادر راهزن، ترسیده و زار، اشکریز و بهتزده از این همه بدبختی زود و برقآسا که یک نفس بر سرش میآمد، شوریده به جسد نیمجان آن دیگری رسید خواست که نقابش بردارد. برادر میانی که در رزمیدن چابک بود در جان دادن مشتاق، نه نفسی داشت اما جویده جویده، مرده و به جامانده اولین بار و نیز آخرین بار بانگ برآورد. بانگش طنینی داشت چنانکه مرثیهی شهدا کنند در شومی هجرتشان. «نقاب از رخم مگیر، که روزگار صورت بسته است مرا چهره در چهره، نقاب در نقاب، هزار در هزار و به زیر اندرش چهرگانی است بیشمار. نقابم مگیر از چهر برادرکم، که زیر اندر این نقاب وحشت است، نفرت است، سبعیت است، حریت است، صورت است. صورتهاست، سه صورت، چهار صورت. نقاب را که برداری، صورتها بینهایت است.»
اینگونه بود انجام آن پسر میانی که اندام او و هیولایاش در آغوش هم بخار شدند. فراموش شدند همانطور که هیچگاه به یاد آورده نشده بودند.
اهریمن
سرانجام اهریمنی که سالها بود که از سر بیحواسی فراموشش شده بود برایشان باران بفرستد به یادشان آورد. سرگرم بازیهایش بود و هرگز نیندیشید که آن فلکزدگان در آن همه نکبت میغلتند، که اهریمن دلمشغولهای خواستنیتری داشت تا مردمان فراموششدهی دهکدهای نکبتزده. اما آنها باران میخواستند و سفیرانی فرستادند که اهریمن از ایشان یادی آرد. اهریمن تنها و بیهیچکس، بر سریر سنگی تالار تارش به اندیشه شد که چرا سه تن فرستاند؟ بعد گمان کرد که یکیشان کفایت کند و دو دیگر گزافهاند، اضافهاند، افاضهاند. بازیگوش و سبکسر آن دو دیگر را برداشت، آسوده شد و آن مانده را خواست تا خواسته بازگوید.
بردار دزد، برادر راهزن، برادر زندهی ماندهي نکبت فلکزدهي عوضی
اما انجام کار آن برادر کهتر چه شد؟ چه مایهگریست و خواست که خداوند فقط یکبار دیگر به او فرصتی دهد. چه مایه توبه کرد که اگر فقط میتوانست صبح دیگری زنده باشد، دنیا گلستان خواهد کرد و یا اگر نشد، جان از این همه پلشتی، از اینهمه شوربختی باز خواهد کرد. چه مایه نفرین کرد زمین و زمان و خداوند را برای این بند و این شور بختی که اینک میخواست در کام اهریمنش قربانی کند. چه مایه تهی نگاه و بیمعنی به سیاهی سیاهچالهاش خیره ماند که شفق نحس صبحی صورت چرکمرده و خونمردهاش را بخواند برای مردن.
اینک که انجام کار میرسید برخاست و از درگاه گذشت و داخل شد.
اینک که انجام کار میرسید میاندیشید چه زجری بود، مردن به دست برادرش، به خنجر برادرش، که حتا نمیتوانست نابکار بداندش و از او کین به دل گیرد. برادرش چه قدر او را رذل میدانسته است.
سرانجام کار که میرسید دید که پردههای سیاه از سراسر سرسرا ساری و جاری، مثل رود آویخته بود تا روی زمین.
با خود میاندیشید خون برادر مهتر شجاع و دلیرش، خونبهایش شد. چه بیمعنی بود که خواهند رذلی چون او را قربانی کنند و آنگاه برادرش خون دهد بیهیچ مهری به جایش. کرخت بود. گریسته بود؛ او گریسته بود؛ آنهمه رذالت چگونه اشک شده بود؟ از خویش نفرت داشت و از غیر خویش.
عاقبت پردهها را عین دود سیاهی، یک به یک کنار میزد و گامهایش سرد و لمس روی پوست سنگهای زمین کشیده میشد.
سخت بود انجام کار. چرا، برادر میانیاش به شاخ هیولا دریده شد؟ نه او را نگریست و نخواست که نقاب از رخش برگیرد. چه مایه نقابها که بر صورتهاست. چه مایه سنگهای صورت شده که دیده بود.
چون به پایان رسید در دل سیاهی مردهی ظلمت تالار بلند سقفی که سقفش از سیاهی مردمک فزونی میگرفت، ابهت متعفن اهریمن محسوس بود.
عاقبت او رذل بود، همیشه رذل بود و رذلان او را رذل میدانستند رذیلانه.
بالاخره اهریمن رخ نمون کرد. دختر زیباروی چهاردهسالهی سیاهپوش، بالهایش سیاه، شاخهایش سیاه، یکدست تمام چشمش سیاه.
«خب بگو. یک آرزوتو برآورده میکنم. هر آرزویی!»
چه بسیار قحطیزدگان، چه بسیار نالهها برای نجات همگان، چه مرده برادران، چه بسیار اشکها برای فرصتی دوباره، خونبهای جاری از اندامهای پاره، چه عشقهایی، چه عشقهایی.
در درونش جوشید و آنگه بر زبانش رویید: «مرا پادشاهی این ملک میباید!»
سرانجام، برادر کوچکتر به آرزویاش رسید و به خوبی و خوشی سالیان سال حکومت کرد.
حکایت آن دهکدهی فراموششده
سرانجام آن دهکدهای که سالها بود فراموش شده بود، سالهای بعد هم فراموش شد. وقتی قحطی صدها سال ماند، وقتی باران نیامد، وقتی مردم آسیابان را سنگسار کردند که پسرانش فرار کردهاند و دهکده را به مرگ سپردهاند، وقتی آسیابان، دانست غم تحقیر و خیانت چیست و مرد پیش از آنکه سنگها بمیرانندش، وقتی مردمان را طاعون و جزام و بدبختی غرقه کرد، وقتی همه به سگخوری افتادند، به گربهخوری و موشخوری، وقتی همه به خودخوری افتادند، همه چیز مرد. این بود انجام کار دهکدهای که فراموش شده بود، فراموششده است، فراموشخواهد شد.
28/1/89