برای دوستان و همبازیهای دوران کودکی و نوجوانیم در سربندر
بهار بود و گندمیها تازه آمده بودند. گل اسبها هم. و آواز بلبلی که بیقرار میگشت، تنها نشاط دل ما بود.
گندمیها کنار جوی پشت خطوط قطار که زمستانها از آب باران پُر میشد مینشستند و آب خوردنشان تماشایی بود اما، بلبلها قرار نداشتند. زبان به کامشان نمیماند. میگشت و میگشت و اشرفی به پای گل اسبها میریخت.
کلاس هفتم بودیم. دو دستگاه از خانههای دولتی گمرکیها را، چسبیده به هم، مدرسه کرده بودند. نردههای آهنی میان حیاطهای آنها را برداشته بودند اما هنوز جای دویدن نبود. پشت، دو حیاط دیگر اما کوچکتر بود. توی یکی از آنها پنجرهی کلاس ما رو به کنار بزرگی باز میشد. همیشه سبز. با محمدحسین روی یک نیمکت مینشستیم. کنار هم و پشت به پنجره. تا پنجره به شاخ و برگهای انبوه کنار باز میشد، مخمل خیال را با خود به درختان بیشمار باغ سبزی میبرد. و به بیرون حیاطها و پشت نردههای آهنی خاکستری دور مدرسه. به بیابانی که تنها در بهار در لایهای از عطر و اشرفیها پنهان میشد.
کنار ایوان ایستاده بودیم. کمی دورتر که آقای مدیر از پنجره اطاقش نبیند. دیدیم از در وارد حیاط شد. گونی وزنهها را که اول کنار در مدرسه رها کرده بود از صدایش شناخته بودیم. مُسن بود. با هیکلی ورزیده. به ایوان که رسید همانجا ایستاد و جلوتر نیامد. کنار اولین ستون. آقای مدیر حتما او را هنوز ندیده بود. توی دفتر داشت از پنجره بچهها را میپایید. مرد کمی این پا آن پا کرد ولی هنوز مترصد نگاه مدیر بود که حالا از قاب پنجره با نگاه عبوس خود او را زیر نظر داشت. بعد لحظهای گذشت تا آقای مدیر راهرو را دور زد و به ایوان آمد. پیش از آنکه درست در مقابل او قرار گیرد، طرف خود را شناخته بود.
«چی می خوای؟»
حتما همین را گفته بود. اگر خیلی دور بودیم هم میشنیدیم. عدهای از بچهها رفته بودند وزنهها را دور از نگاه مضطرب او و چشمان پرخاشگر آقای مدیر سبک سنگین میکردند. مرد چیزی زیر لب زمزمه کرد و بعد نگاه مشوش خود را از زیر سنگینی بار نگاه آقای مدیر بیرون کشید و به بچهها انداخت. ما وقتی زیر بار آن نگاه میماندیم سر خم میکردیم. تشویش خاطر او بیشتر از حرفهای آقای مدیر بود تا شیطنت بچهها. سرانجام آقای مدیر فرصت نداد: «اینارو بچههای ما نمیخوان. برو جای دیگه نشون بده!»
پیش از آن مگر ما چه داشتیم؟ مگر نه تنها همان بیابان را، و گل اسبهایی که آنها را نه آقای مدیر و نه هیچکس دیگر، بلکه بهار به ما میداد. و آواز بلبلی شیدا را که وقتی مستانه در گلستان خیال میگشت، میخواست میل شکفتن هزار گل زیبا را در شاخسار پر از خار کنار هم حتا برویاند.
پهلوان پشت به آقای مدیر، به در حیاط نزدیک میشد. بچهها حالا دور شده بودند. وقتی رسید لحظهای ماند: «دیگر کسی خواهانش نیست». حتما از ذهن او هم گذشته بود. در تسلسل آهنگ سرد آهنها و در برابر چشمان ناباور ما. وقتی گونی را به گرده کشید و رفت.
هر کس داشت پنجزار گذاشت کف دست مبصر. خیلیها نداشتند. پنج قران خودش پنج تا نان میشد. پول را برای تماشای نمایشی پهلوانی میدادیم که عصر اجرا میشد.
نگاههای کنجکاومان از پنجرههای کلاس، بیرون و درون حیاط را میکاوید. دبستان بزرگ و حیاط آن فراخ بود. ششمیها داشتند نیمکتهای کلاسهای تعطیل شده را به حیاط میبردند و دورا دورِ هم میچیدند. حلقهی محصور درون نیمکتها میدان کوچکی میشد. مدرسه میان محله گمرکیها و محله ما بود. بیابان هم که همه جا را در خود محصور کرده بود. دیوار حیاط مدرسه چندان بلند نبود. از کلاس و ایوان که دو سه پله بالاتر از سطح زمین بود حتا ما هم ایستاده آن را میدیدیم: همیشه طوفان خاک که باد آنها را میآورد و به پشت دیوار مدرسه و همه جا، پشته پشته جمع میکرد. بجز زمستانها که از آب باران پر میشد. اما حالا روزهای آخر مدرسه بود. اوایل تابستان که همیشه باد در بیابان میگشت و خاکها را چون گلهای چموش به دور هم میپیچاند و به سوی خانهها یله میداد که دیگر خط کمربندی سده دیده نمیشد.
فضای ساکت و شیری رنگ عصرگاهی دیر یا زود در بستری از خاکها به شعلههای دور و رنگ باختهای مینشست. پهلوان داشت بساطش را روی زمین یله میداد، آرام. گرداگرد او اما در جمع ما، جرنگ جرنگ صدای آهنها را ذهن، بیقرار به عرصهی پر خروش دیگری میبرد. دور از آنچه اکنون در هیات فقیرانهی خویش دیر یا زود ظاهر میشد. بچهها میآمدند و تنگ هم روی نیمکتها مینشستند و چشم را با ولعی بیپایان به میدان میدوختند. انگار که بخواهند کشاکش آن را، خیلی پیشتر از آن که به عرصهی ظهور بپیوندد، به حیطهی چشمان بکشانند. سیم برق سفید چرکمردهای جایی از درون ساختمان مدرسه سر در میآورد، میآمد از زیر ردیف نیمکتها میگذشت و وسط میدان از دیرکی چوبی که زیاد هم بلند نبود بیرمق بالا میخزید تا حُباب شیشهای چراغ پشت آن پشت میخی میافتاد و سر خم میکرد. تا تاریکی نیامد حضور آن را حس نکرده بودیم. روشنایی ضعیفی که تا آمد، در حوضهی خود هیچ چیز ناگشودهای باقی نگذاشت: وزنه و زنجیرها، حلقهای فلزی و سیاه، کمربندی پهن با پولکهای نقرهای، و باز زنجیرها. و بعد در کشاکش با همهی آنها، تنها و یک تنه، مردی میانسال با سری تقریبا تاس و عضلاتی تکیده اما هنوز پا برجا. و هر چه بود در هیات سایهی خمیدهای ماند، زیر نور یرقان زدهی چراغ که تا آخر، یک آن هم او را رها نکرد.
جایی کنار منبع آب وسط میدان را انتخاب کرد. نزدیک عصر بود. عصری تابستانی. میدان خلوت بود. تا آنوقت تنها باد میدان داری میکرد. تنها و بی رقیب. خاکها را از گوشه کنار میربود، میآورد و بعد همه جا میگرداند. پیش از آنکه آنها را به درون کوچهای یله دهد، یا آنکه بیاید و شلاق وار بر سر و صورت ما بکوباند.
مسن بود. با قامتی اما ورزیده و کوتاه که به کندهای میمانست. بیزار از خاکها که گاهی سر و رویش را به شلاق میکشیدند، وزنهها را از گونی بزرگی که روی زمین ولو بود در میآورد و روی زمین و پهلوی آن میانداخت. پنجه در حلقهی وزنهای و بعد در حلقهی وزنهای دیگر و تاپ، همانجا آن را به زمین میکوبید. وزنه همانجا درون خاک میتپید و تکان نمیخورد. سرانجام رشتهی زنجیری را از گونی که بیرون کشید و جایی انداخت، جرنگ، فرصتی یافت تا قد راست کند و اطراف را کمی بپاید. تنها ما بودیم. همیشه و با همهی فصلها.
پهلوان پیراهن از تن در آورده بود. سوراخهای ریز و درشت زیر پیراهن سیاه رکابیش یکی دو سه جا به سوراخهای پهن و درشتتری نشسته بودند. دستهای کبوتر چاهی، لحظهای آرام آسمان خالی بالای سرمان را به مخمل بالها شستند و رفتند. حالا تک و توکی بزرگترها هم آمده بودند. از آنها که میآمدند و بی اعتنا میگذشتند. پهلوان دوری زد و دستها را به هم سایید. حالا نوبت میدانداری او بود. دست برد درون حلقه وزنهای را برداشت، آورد وسط میدان و تاپ، از همانجا آن را رها کرده زمین زد که درون گودی یی که درست کرده بود نشست. تاریکی اما لحظهای تا لحظهی دیگر از راه میرسید. پهلوان دوری زد و زیر لب چیزی خواند که همانوقت در باد گم شد. رفت باز دست در حلقهی همان وزنهای که آن را وسط میدان زمین زده بود برد، آن را از زمین بلند کرد و آرام آرام و آونگ وار با حرکتی موزون و بی شتاب از میان پاها که کمی آنها را از هم باز نگاه داشته بود گذراند و وزنه در هر حرکت بیشتر از پیش اوج گرفت تا وقتی که خوب یک بار بالا رفته بود آن را در هوا رها کرد و در هنگام پایین آمدن شانهی راست را زیر آن گرفت، بعد شانهی چپ را و... وزنه انگار که بخواهد تن رنجور دیواری سست را در هم فرو ریزد، هر بار که فرود میآمد، دل ما هری فرو میریخت تا تن کنده وار او را، و خم بر ابرو نمیآورد. خاکها هنوز بر سر و صورت ما میگشتند و غروب آرام دست در حلقهی زنجیرها میآویخت که بر گرد تن پیرمرد و بازوان و شانههای او گره خورده بود و با کوششی جان فرسا میخواست تن را از آن برهاند.
عبا دوباره معرکه گرفته بود. تا محمدحسین آمد گفت «عبا پهلوون اومده»، از حوض گنده تا میدان را مثل تیر دویدیم.
عبا را دوست داشتیم. قبل از آنکه محمدحسین بیاید من و علی داشتیم تیرکمانهایمان را که تازه درست کرده بودیم امتحان میکردیم. میخواستیم بدانیم کدامیک سنگ را تا آن دست آبهای ماندهی گودال که ما به آن حوض گنده میگفتیم میرساند. بعد از ظهری آخر پاییزی بود. آنوقت که غروبها هنوز نیامده، سایههای ابرها حضور مالوف و غم آلودهی خود را دیگر بر همه چیز میگستراندند. هیچوقت نفهمیدیم چرا عبا همیشه پاییز و یا زمستان میآمد. بار پیش هم که آمد یک همچه هوایی بود. خسته و غم آلود. شاید هم در حضور «گل صحراگرد» همیشه اینطور پیدا بود. تا میرسید اول گل صحراگرد را میخواند. تنها فرقی که میکرد عبا به آن تمی دیگر داده بود. همیشه هم میپرسید، از کوچک و بزرگ و به تمنایی که: «گل صحراگردِمه ندیدین؟»
نه، ما گل صحراگرد عبا را هرگز ندیده بودیم. تنها شنیده بودیم که عبا روزی، روزگاری عاشق بوده. کیانی شوفر پیکابی که ما را به ماهشهر میبرد و همیشه نوروز خرید عیدمان را جمله گی با ماشین او میکردیم تعریف کرده بود: «عاشقی اینجور سرش اوورد. جوونیش یلی بود.»
و حالا عبا بیابانگرد شده بود. به دنبال گل صحراگردش.
عبا گرچه برای معرکه گرفتن میآمد اما ما بیشتر با شوخیها و مزاحهای او ایاق بودیم. تقریبا همیشه هم بجز ما تماشاچی دیگری نداشت. بزرگترها، تک و توکی، میآمدند و میگذشتند.
نم نم بارانی ریز شروع به باریدان کرده بود. با محمدحسین و علی و هوشنگ و بچههای دیگر جایی کنار منبع آب عبا را دوره کرده بودیم. دو سه وزنه هم برای خالی نبودن عریضه روی زمین ولو بودند. نمایانگر نمایشی فقیرانه. عبا دست زده بود قد و رجز میخواند. گونیای که از ابتدا کسی به آن توجهی نکرده بود گوشهای افتاده بود و عبا هنوز آن را باز نکرده بود. گلوی گونی با بند گره خورده بود. عبا به طرف گونی رفت و بعد نگاه فاتحانهی خود را از آن گرفت و بر ما انداخت: «ش شیرِ بیابون، ش ش شیرِ درنده گرفتم...» و پیش از آنکه ما را بیشتر در تب و تاب انتظاری بیپایان نگاه دارد، بند گونی را سست کرد و گونی باز شده نشده، گربهی سر گندهی زردرنگی از آن سراسیمه و حیران مثل اینکه عبا او را به سیارهی ناشناختهای آورده باشد بیرون جهید و از میان پاهای ما راه بیرون جُست و گریخت و لحظهای بعد هیچ اثری از آن باقی نماند. یکی دوتا از کوچکترها روی زمین ولو شده بودند. بقیه از خنده ریسه رفته بودیم. مدتی گذشت تا دوباره بفهمی نفهمی حضور باد سرد و باران ریزی را که صورتمان را لیس میزد حس کردیم. عبا ولی فرصت نداد: «دددیروز خوابیده بودم پنج تا پیکاب و سه تا لاری روم رد شدن هیچیم نشد.»
لحظهای گذشت تا باز توانست خود را از موج خندههای ما بیرون کشید: «ززیر پ پل معشور خوابیده بودم...» و ما باز رفتیم. از انتهای میدان، از آنجا که تکهای از بیابان پیدا بود، تنها دیدم غروب که میآمد به غروب کرانههای دور میزد. به وقتی که دریا از افق خون گرفته در ابرها وقتی میبُرید، تشتی خونین را در دل آرام خود پنهان میساخت. آقای فرهادی میان یک لنگهی باز در خانه شان ایستاده بود و از دور ما را تماشا میکرد. خانهی آقای فرهادی توی «لِین» اولی و سر نبش و کنار میدان بود. آقای فرهادی معلم تاریخمان بود. پیش از آنکه آقای طباطبایی بیاید: «آقا اجازه. آقا بخدا نشد آقا. آقا بخدا خیلی خوندیم آقا» پسر سوزن بان ایستگاه راه آهن سربندر کهنه گفت، یک روز که تاریخ داشتیم، با همان نگاه مستاصلی که سراپای او را فرا گرفته بود. اما چه شد که آقای فرهادی به صرافت چیز دیگری افتاد نمیدانم.
عبا دو دست را بالای سر قلاب کرده بود و دو تا از بچهها را که کم سن و سالتر از ما بودند، هرکدام از حلقهای آویزان و شروع کرده بود به چرخاندن. چند دور که خورد حلقهی دستها را از هم باز کرد و بچهها گیج هر کدام جایی روی زمین ولو شدند. ما باز غش غش خنده را سر دادیم. آرام که شدیم عبا رفت حلقهای فلزی را از گونی دیگری که گوشهای بود بیرون آورد، آمد گذاشت وسط میدان روی زمین و کون زد درست وسط حلقه نشست. بعد شروع کرد خود را با حرکتی آرام و ملایم از حلقه بالا بکشد. حلقه آرام اما کند آهسته، آهسته از کمر و کشالههای ران، همانطور که پاها را تخت شکم چسبانده بود، به بالا سُر میخورد و اول خطوطی قرمز را که بعد تیرهتر میشد و رنگ میباخت بر کمر و بعد بر شانهها از خود به جای میگذاشت. چه قدر طول کشید نمیدانم. چهرهی عبا دیگر آرامش خود را در کلاف سر در گم دردی آشکار گم کرده بود. پیچ و تاب میخورد و انگار که هیچوقت از آن رهایی نداشته باشد دمی از تقلا باز نمیماند. عبا در تاریک و روشن نور عصر که آرام آرام میرفت به غروب نشیند هنوز خسته و پیگیر پای میفشرد. هر چه بیشتر در میلهی گرد فلزی و تنگ که حالا روشنی آن بیشتر در نور کمرنگ رو به غروب به چشم میآمد فرو میرفت، موجود رنجور و واماندهای را میماند که در حرکت معکوس زمان به اعماق ظلمات دایرهی جنین بنشیند. انگار ماه روشنی در شبی ماهتابی که آرام آرام و ذره ذره به دایرهی کسوف بخزد که، در انعکاس شرمگین خورده روشنایی ماندهی روز دیدم زلالی اشکی درون چشمهای محمدحسین گشت و میخواست فوران کند که از حاشیهی بیرونی میدان دریا را دیدم: «میخوای که دریا بیات و باز از سرمون بگذره؟...» به محمد حسین گفتم. توی دلم. بی آنکه بدانم دست انداخته بودم دور گردن رفیقم. آقای فرهادی هنوز ایستاده بود. از پای تخته سیاه و با نگاهی محتوم که ما را زیر نظر گرفته بود گفت: «بنویسید: بنویسید کار نشد ندارد. بالای دفتراتون بنویسین!» ما توی ذهنمان نوشتیم و پسر سوزن بان سربندر کهنه خلاص شد.
نگاه از میدان روبرو گرفتم که باد سرد بیابان را میآورد و تا دقایقی دیگر شاید دریا را هم: «...میخوای که باز بگن به غیر از دریای بیبدیل چشمان رفیقتان آیا دریایی هم هست؟»
تنها عبا شنید، پس از آن که خسوف شکسته شده و دریا بی هیچ درنگی باز گشته بود و برای حُسن ختام معرکه پشتک نرمی زد و آرام با کمر فرود آمد و همه باز غرق خنده شدیم.
رفیق بودیم. من و محمد حسین و هوشنگ و علی. میخواستیم سال آینده وقتی که پاییز میآمد با هم دبیرستان را شروع کنیم. کلاس هفتم را. توی دو تا از خانههای گمرکیها و به هم چسبیده که دیوار میانی حیاطهایشان را برداشته بودند اما هنوز جای دویدن نبود و پنجرهای که وقتی به کنار سبزی باز میشد، دل بیقرار را به باغ سبزی میبرد و بلبلی که وقتی میخواند اشرفی به پای گل اسبها می ریخت.
28/1/89