بالشهای خانهی بابابزرگ گرد و بزرگند. این یکی که زیرِ سرم گذاشتهام را به راحتی میشود با یکی دیگر شریک شد. هر دو نفر میتوانند کلههایشان را بگذارند رویش و خیالشان تخت باشد که تا صبح به هم نمیخورند. از آن طرف هم آنقدر سفت است که اصلا شک دارم هیچ کدامشان خوابش ببرد. بدون اینکه غلت بزنم، سرم را آرام میچرخانم به راست و به رختخوابهایی که کنارِ دیوار روی هم چیده شدهاند نگاهی میاندازم. اگر بخواهم یکی از بالشهای آن بالا را بردارم، مجبورم لااقل یک پایم را بگذارم آن طرف هیکل مجتبی. اینطوری ممکن است بیدارش کنم.
از این جور بالشهای سفت استوانهای، جز خانهی بابابزرگ هیچ جای دیگری ندیده ام. توی حیاط هیچ کدام دیگر از قوم و خویشهایمان هم قفس مرغ ندارد. قفسِ مرغ که نه... قفس خروس. خروس بابابزرگ سفید و جوان است و بس که مجتبی ملخ به خوردش داده وحشی شده. یک بار توی حیاط پرید به دختر عمویم مهناز. حالا هر وقت مهناز گذرش میافتد به حیاط، یکی از ما دو تا، خروسه را آغل میکند.
حالا توی حیاط بابابزرگ یک گوسفند هم هست. توی باغچه بستهاندش به تنهی گردو. البته به محض این که بابابزرگ از راه برسد، بیچاره کلکش کنده است. توی کوچه، لب جوی میبرند ذبحش میکنند. سر همین قضیه من و مجتبی از عصر حسابی تحویلش گرفتهایم. یک بند برگ تازه بهش خورانده و آب توی حلبی را برایش عوض کردهایم. توی این چند ساعتی که همه رفتهاند فرودگاه، هر کاری کردهایم که وقت بگذرد. حتی، در یک حرکت بچگانه، خروس را از قفسش در آوردیم که با گوسفنده جنگش بیندازیم. ولی مجتبی نتوانست نگهش دارد و او پرپرزنان از توی دستش پرید بیرون.
از وقتی که رفتند دو، سه ساعتی نشستیم روی پلهی اول طاق نصرت به حرف زدن. بعد سردمان شد و حوصلهمان سر رفت. از پیرمردی که آنطرف خیابان، جلوی بقالیاش، روی یک جعبهی نوشابه نشسته بود خواهش کردیم هوای طاق نصرتمان را داشته باشد. پیرمرد پرسید: «شما نواسههای حاج غلامرضایین؟» گفتیم بله. گفت: «ماشالا. ماشالا.» لبخند که میزد چشمهایش را آنقدر ریز میکرد که دیگر دیده نمیشدند. پرسید: «برا چی شما نرفتین استقبال؟» معلوم بود وقتی میخواستند راه بیفتند، او همینجا نشسته بوده و تماشایمان میکرده. میشد تصورش کنی که وقتی زنها و دخترهای فامیل دستشان را از میلهی کنار در میگیرند، پایشان را روی اولین پله میگذارند و هیکلشان را به زور میکشند بالا، او چشم دوخته است به باسنهایشان که توی قاب قرمز در مینیبوس ظهور کرده و غیب میشوند.
آن موقع متوجه حضور پیرمرد نشده بودم. همان موقع احتمالا عمه رحیمه داشته برای من و مجتبی و مادرم تعریف میکرده که پارسال دزد زده بود به طاق نصرت یکی از همسایهها و قالی دستبافتشان را با خودش برده بود. من تکیه داده بودم به دیوار زمخت سیمانی و نگاه میکردم به مینیبوس کرایهای عمو رضا و به فامیلهایمان که از در سمت چپم خارج شده و پس از عبور از پیادهرو و پریدن از روی جوی کوچک فاضلاب، پشت آن گم میشدند.
آن طرف شیشههای کلفت و تیرهی مینیبوس میشد ببینی که همه ذوق زدهاند و میخندند. عمو رضا خودش نشسته بود پشت فرمان و هرازگاهی که صدای بوق اتوبوسیاش را در میآورد، نگاه میکرد توی آینهی وسط و نیشش باز میشد. از کنارِ پنجرهی آخر دخترش مهناز داشت برایش -یعنی برای آینه- دست تکان میداد و بلندبلند چیزهایی میگفت که من نمیشنیدم. نفهمیدم چرا یکدفعه برگشت، از پنجره نگاه کرد بیرون و چشمش افتاد توی چشم من. ناخودآگاه سرم را انداختم پایین. درست وقتی به خودم آمدم و دوباره بالا را نگاه کردم، همان اتّفاقات تکرار شد. هر دو بار من درحال تماشا کردنش بودم و او با نگاهش مچم را گرفته بود. آرام زد روی شانهی خواهرم که نشسته بود کنارش. حس کردم مجبورم چیزی بگویم. داد زدم: «سوغاتیهای ما رو ندزدین!» مریم با اشاره پرسید: «چی؟» چند قدم آمدم جلو و دوباره داد زدم. ولی باز صدایم را نشنیدند. سرما حرکت صدا را کند و سنگین کرده بود. مریم در گوش مهناز چیزی گفت که شک دارم راجع به من بوده باشد. چون بعد از آن دیگر هیچ کدامشان نگاهم نکردند.
من این حرف مجتبی را که مهناز خوشگل نیست قبول ندارم. ولی آنموقع که این حرف را زد، گمانم حوصلهی جواب دادنش را نداشتم. راستش یک خردهاش هم تقصیرِ خودم بود. نشسته بودیم روی پلّهی اول طاق نصرت و داشتیم به هم میگفتیم که دوست داریم دوستدخترهایمان چه شکلی باشند. بعد من یکهو، بیمقدمه ازش پرسیدم دقت کرده مهناز توی ابروهایش دست میبرد؟
گفت: «نه خره، مدلش همینه» گفتم: «تو به من میگی؟ من قشنگ یادمه، دفعهی قبل که دیدمش خیلی پرپشت تر از این بود.» مدتی رفت توی فکر. بعد شانههایش را انداخت بالا و گفت: «به نظر من که خوشگل هم نیست... نه که خوشگل نباشه ولی هیچ چیز معرکهای هم نداره.» نمیدانم مجتبی تا به حال به آن فرو رفتگی معرکهی زیر گردن مهناز دقت کرده؟ درست همان جا که گردن و تنهاش به هم میچسبند، فرورفتگی ظریفی، قد بند انگشت دارد که بین دستکهای گره روسری و یقهی مانتواش قاب میشود. اینها را به مجتبی نگفتم.
پرسیدم: «به نظرت عمو رضا میدونه مهناز ابروهاشو بر میداره؟» گفت: «نمیدونم... اگه بفهمه هم فکر نکنم ناراحت بشه...» کف دستهایش را تندتند میمالید بغل رانها و پارچهی شلوارش خشخش صدا میکرد. حسابی سرد شده بود. گفتم: «اختیار دارین! اتفاقا مهناز خیلی از باباش حساب میبره.»
نگاه کرد. گفتم: «مشخصه دیگه...» درست یادم نیست بعدش چه گفتم. چیزی شبیه به این که از رفتارش مشخص است. از اینکه در برخورد با پسرهای فامیل محتاط و خجالتی رفتار میکند. و هیچ وقت نمیبینی بیاید طرفت، باهات شوخی کند، از درس و مشقَت بپرسد، یا حتی بهت لبخند بزند.
بعد از این که خروس بابابزرگ از توی دستهای مجتبی پرید بیرون، دوید وسط باغچه و شروع کرد به چینه برداشتن. وقتی خواستیم دوباره بگیریمش پا گذاشت به فرار. دور حیاط افتادیم دنبالش، یکیمان کیشاش میداد و آن یکی کمین کردهبود که بگیردش. یک بار موقع دویدن خوردم زمین. سرمای موزاییکها حسابی کف دستم را سوزاند.
هنوز هم خروس بابابزرگ توی حیاط است. شاید هم برگشته توی قفسش، پرهایش را پف داده و چرت میزند، یا منتظر است یک نفر برود در را به رویش ببندد. ولی مجتبی خواب است و اصلاً عین خیالش نیست که خروسه بپرد لب دیوار، فرار کند، یا قالی روی طاق نصرت را دزد ببرد. پتو را جمع کرده لای پاهایش و همینطور که نفس میکشد، گردی شکمش به آرامی بزرگ و کوچک میشود. عصر با صدای زنگ تلفن دست از تعقیب خروسه برداشتیم و از پلهها دویدیم بالا. عمه رحیمه بود. به پسرش گفت که هواپیما تأخیر دارد. گفت ممکن است امشب اصلاً نرسند. به سفارش او رفتیم سر یخچال نان و ماست چکیده برداشتیم و خوردیم. بعد هم آمدیم اینجا توی زیرزمین رختخواب پهن کردیم. خسته بودیم و حرف زیادی نداشتیم بزنیم. کمی بعد مجتبی خوابش برد.
هنوز بیدار بودم که شنیدم در حیاط باز شد و مردها و زنهای فامیل در حالی که با هم گپ میزدند و کفشهایشان تقتق صدا میکرد، وارد شدند. نزدیک شدند و از پلههای بالای سرم رد شدند. خواستم بلند شوم، ولی بعد ترجیح دادم بمانم زیر پتو و بازی پیشبینی ترکیدن حباب را ادامه دهم. مدتی است که گوش میدهم به صدایی مثل ترکیدن یک حباب که هرازگاهی فسفس یکنواخت بخاری گازی را به هم میزند. هیچوقت حدسم درست از آب در نمیآید. همیشه وقتی میترکد که فکر میکنی از وقت ترکیدنش گذشته است!
از پلههای زیرزمین صدا میآید. سرم را میکنم زیرِ پتو که مثلاً خوابم. در باز میشود.
_ ئه! اینجا که خوابیدن که!
_ او وووه! بابا آقا حالا کجا بخوابیم؟
_ بفرما آقا رضا! از عصر چند دفعه گفتم به اینا بفهمون ما شب تو زیرزمین میخوابیم!
_ هیس!
یواش حرف میزنند. من ساکتم. با خودم میگویم بلند شوم. طوری که انگار خواب بودهام و بیدارم کردهاند. بلند شوم بروم بیرون.
_ بابا آقا! حالا من کجا بخوابم؟
_ بخواب همینجا بابا!
_ ئه!!! چشم! دیگه چی؟؟؟
_ هیس! بگیرین بخوابین که صبح زود باید بیدار شیم بریم فرودگاه.
من ساکتم. زیر پتو، چشمهایم را هم بستهام. ولی میتوانم سایهی عمو رضا را حس کنم که از رویم رد میشود و میرود سمت رختخوابها. جورابش ساییده میشود به ملافهام. طپش نامنظم قلبم را، درست بیخ گلویم حس میکنم. سعی میکنم ضربآهنگش را پیدا کنم و یکدفعه این ترس کاذب برم میدارد که نکند حالا که بهش فکر کردهام قلبم از کار بایستد. ششهایم را از هوا پر میکنم و بعد بیصدا فوت میکنم بیرون. گمانم حالا پیدایش کردم. سعی میکنم نفسهایم را بلند و عمیق بکشم. درست مثل کسی که خواب است و گردی شکمش بزرگ و کوچک میشود.
28/1/89