چرا این زن باید تمام ساعات فراغتش را در فکر دوران از دست رفته جوانیش بگذراند و با یک بیحوصلهگی طولانی و خواب آور روبهرو شود؟ چرا نمیتواند لحظهای از آن دوران فاصله بگیرد؛ دستهایش را بالا بیاورد، به چروکهای روی پوستش نگاه کند و آن لایههای انباشته را به عنوان بخشی از وجود خودش بپذیرد؟ او فکر میکند که سرد شدن هوا و این بادهای تندی که میوزد، او را به یاد گذشتهاش میاندازد. همیشه در آخرین روزهای ماه دوم پائیز مانند پیرزن فراموشکار و بیصبری پشت پنجره میایستد و کمتر پیش میآید که با کسی حرف بزند. او فقط یک بچه دارد؛ دختر نوزده سالهای که به شکل دلهرهآوری زیباست و به همان اندازه نافرمان و قدرناشناس است. دختر تمام خطوط چهره مادر را به ارث برده. لبخندها و پوست چین خوردهاش به هنگام اندوه درست شبیه مادرش است. مادر دوست دارد گاهی به دختر بگوید که او شبیه سیب است. سیبی تازه و کوچک و سرخ که زن از داشتنش به خود میبالد و آنقدر دوستش دارد که برای آنکه دست کسی به آن نرسد، میخواهد آن را در صندوقی با محکمترین قفلها بگذارد و کلیدش را در دخمهای تاریک در دورترین رویاهایش پنهان کند. اما دختر لبخند میزند و گاهی میخندد. او زن را به اسم کوچکش صدا میزند و میگوید: «سیب اگه نور بهش نخوره میگنده.» دختر همیشه شاد به نظر میآید. با ظاهری دلنشین و اندامیکشیده و افکاری معمولی که هر لحظه حاضر است با لبخندی نرم دندآنهای مرتبش را نمایان کند. گویی او نمونهای تکرار ناشدنی از خلقت است که تنها به صرف فریب دادن باقی آدمها برای امیدوار ماندن به زندگیشان آفریده شده است. مادر بارها سعی کرده است به کارهای او توجه کند و ایرادی را پیش از وقوع یک اشتباه یا مشکلی دردسرساز متذکر شود. اما در دختر هیچ چیز جز کمیافراط در خوش گذرانی سزاوار سرزنش نیست. این میل که به عقیده زن یک تمایل افراطیست، اگر چه موجب اضطراب او میشود اما ته دلش راضی است. او تقریباً اطمینان دارد که دخترش تمامیعواطف انسانی را در موعد مقررشان تجربه میکند و احتمالاً خودش به تنهایی از پس هزینه تمام آن تجربهها برمیآید. اما این آزاد اندیشیهای به باور خودش نادر، بعضی شبها او را دچار کابوسهای دردناکی میکند. او بارها خواب دیده است که یک روز صبح زود دختر با لبخندی از آن گونه که در ذهن حک میشود و فراموش ناشدنی است، خانه را ترک میکند و دیگر بازنمیگردد. او در این کابوسهای دلهره آور حتی دیده است که دخترش در دامنه یک کوه پر برف در حالی که از دسته پرتعداد کوهنوردان جا مانده است و دانههای یخ زده برف روی مژههایش نشستهاند، طعمه خرس بی رحم و گرسنهای میشود و هیچ کاری از او ساخته نیست. او را در حال تصادف با یک اتومبیل استیشن سفید که سرویس یک مدرسه دخترانه است دیده و برای نجات فرزندش حتی نتوانسته فریاد بزند. کنار خیابان ایستاده و دیده که دخترهای مدرسهای یکی یکی از ماشین پیاده میشوند و به محض دیدن جسد دختر او جیغ میکشند و بعضیهاشان از حال میروند. اما با وجود تمام آن کابوسهای دهشتناکی که هر کدام به تنهایی میتواند او را از خوابیدن باز دارد و غرق در اشک کند، یکی از آنها - که فقط یک بار آن را دید – چنان اضطرابی به جان او انداخت که خیال میکند هیچ وقت نمیتواند آن را فراموش کند. یک بار در خواب از خرید روزانه بازگشته بود که متوجه صداهای آرام و مشکوکی شد. در خواب میدانست که دخترش هیچ وقت در آن ساعت از روز به خانه بازنمیگردد. (با تمام شدن ساعات درسی دانشگاه، زندگی دختر تازه به جریان میافتد. دختر عاشق سینه چاک بحث و جدلهای طولانی بر سر هر موضوعیست.) اما زن آشکارا میتوانست صدای دخترش را در میان آن آواهای نامفهوم تشخیص دهد. بستههای خرید را روی مبل گذاشت و چند بار نام دختر را صدا زد. صداها ناگهان خاموش شدند و زن شنید که صدای دخترش نیز آرام آرام محو میشود. او باز هم با صدای لرزانش نام دختر را به زبان آورد. با بیشتر شدن اضطرابش، صدایش نیز بالاتر میرفت تا جایی که در یک قدمیدر نیمه باز اتاق دختر تقریباً نام او را فریاد میزد. زن هرگز فراموش نکرده است که وقتی در را به عقب هُل داد منظرهای را دید که حتی از تصور کردن آن وحشت داشت. زن نظارهگر مغازله دخترش با مردی جوان و تنومند بود. اما آن دو او را نمیدیدند. پیش از اینکه واکنشی نشان دهد، دید که مرد سرش را بالا میگیرد و پوست صورت و چشمهایش به آرامیقرمز میشوند. بعد نوری عظیم از چشمان مرد بیرون میزند و او به دیوی ترسناک تبدیل میشود که چنگالی به اندازه دو دست یک انسان معمولی دارد و دُم بلندش تا زیر تخت دختر کشیده شده است. میشنید که صدای نالههای هوسناک دیو از صدای غرش درنده خوترین حیوانات هم وحشتناکتر است. تماس پوست زبر بدن او که شبیه پوست تمساح بود، خراشهای زیادی روی بدن دختر ایجاد کرده بود. اما دختر دستانش را دور شانههای دیو پیچانده بود و صورتش را به گونه پهن دیو چسبانده بود و گاهی لبهای او را میبوسید. بعد زن طوری که انگار توانسته است از کالبد خود بیرون بیاید، دید که از حال میرود؛ روی زمین میافتد و برخورد دستهایش به در اتاق، آن را به دیوار میکوبد.
پس از این کابوس نفسگیر شخصیت مادرانه زن تا حدود زیادی تغییر کرد. دخترش در نظر او گاهی به اندازه یک گناهکار کوچک و آب زیر کاه، پست و مزور جلوه میکرد و گاهی مانند یک کودک بی پناه در خور محبت و نوازش مینمود. زن سعی میکرد روی رفت و آمدها و روابط دختر با دوستانش کنترل بیشتری داشته باشد. تا چند ماه پس از آن شب سخت، هر بار چند لحظهای به مکالمات تلفنی دخترش با تلفنی که در اتاقش بود گوش میداد و بعد وقتی صدای درون تلفن را میشناخت گوشی را با احتیاط به سر جایش برمیگرداند. اما از قبل میدانست که هیچ احساسی حتی با وجود شدت هنگام وقوعش ماندگار نیست و شخصیتی که مدتیست آن را کنار گذاشته به زودی نزد او بازمیگردد. او باز هم به مادر آزاد اندیش و محبوبی تبدیل شد که حتی یک لحظه هم حاضر نبود آزادی دخترک عزیزش را فدای دلسوزیهای طاقت فرسا و بیهوده کند. میدانست که در صورت به کار بردن تمام توانش باز هم هیچ وقت نمیتواند از برخی وقایع سر درآورد و احتمالا تا پایان عمر، دخترک نازنینش تنها نیمه روشن زندگی خود را به او نشان خواهد داد. به زندگی معمولیش ادامه داد و باز هم بعضی شبها خوابهای بد دید. اما هیچ وقت آن خواب را برای کسی تعریف نکرد. نه برای دخترش و نه برای هیچ کس دیگری.
***
چند دقیقهایست که زن جلوی میز آرایش نشسته و از درون آینه به ساعت دیواری پشت سرش نگاه میکند. پنجشنبه هر هفته شوهرش که یکی از مهندسین اصلی یک پروژه طولانی مدت راهسازی در شمال است به خانه میآید و تا شنبه صبح میماند و وقتی هوا هنوز تاریک است و زن خواب و بیدار است با ماشینی که در کوچه منتظر اوست به محل کارش بازمیگردد. زن هر پنجشنبه ظهر با صورت آرایش کردهاش چند دقیقهای جلوی آینه مینشیند و بعد به محوطه باز و پر درختی در انتهای خیابانی که آپارتمان آنها در آن است میرود. آنجا اخیراً سر و سامانی گرفته و به شکل یک پارک جنگلی بزرگ درآمده. زن دوست دارد این ساعات پایانی انتظارش را در آنجا بگذراند و با تجربهای که در این سالها کسب کرده تقریباً بیست دقیقه پیش از رسیدن همسرش به خانه بازگردد و در حالی که مراحل اولیه تهیه یک شام مفصل را پشت سر میگذارد به استقبال شوهرش برود. در این روزهای آغاز سرما که او بیش از هر زمان دیگری درگیر عواطف چندگانه و مرموز خود میشود. این پارک جنگلی خلوت در ساعات پیش از غروب آفتاب برای او امنترین و آرامش بخشترین نقطه دنیاست. جایی که او میتواند با خودش خلوت کند و خود واقعیاش را در مناظر متعدد پارک ببیند و تصور کند که میتواند از بدنش بیرون بیاید و نگاهی به خودش که در کنار حوضچهها ایستاده بیندازد. او تقریباً هیچ وقت روی نیمکتها نمینشیند. دوست دارد کفشهای ورزشی سفیدش را بپوشد و مثل یک زن میانسال منظم و خوشبخت تند راه برود، عرق بریزد و به صورتهای پیرزنهایی که سگهایشان را برای شاشیدن به آنجا آوردهاند زُل بزند. چند نفر از آنها را میشناسد و با یکی از آنها دوست است. اما او هیچ چیز از پیرزن بلند قدی که با وجود موهای سفید رنگ نشده و پوست چروکش اندام به ظاهر جوان و سالمیدارد و یک طوطی پر جنب و جوش را روی دستها و شانههایش نگاه میدارد، نمیداند. فقط حدس میزند که پیرزن اندکی خُل وضع باشد؛ چون دو بار به او سلام کرده و او جوابی نداده است و یک بار هم سکههایی که از جیب مانتوی پیرزن افتاده بودند را به او داد و او باز هم چیزی نگفت. اما او حقیقتاً در خود کشش غریبی برای ارتباط با آن پیرزن حس میکند. جوانتر که بود باورش شده بود میتواند با هر کس که بخواهد ارتباط بگیرد و اگر اراده کند میتواند صمیمیترین دوست آن آدم شود. اما چند سالی میشود که او مهارتی را که مردم معمولاً به آن روابط عمومیمیگویند، از دست داده. همسر او نیز دقیقاً همین ناکارآمدی را احساس میکند. چند هفته پیش جریان با مزهای را برای زن تعریف کرد که اسباب خنده هر دو نفرشان شد. مرد گفته بود که وقتی در شهر محل کارش به یک آرایشگاه کوچک برای کوتاه کردن موها و اصلاح صورتش رفته بود، منتقد معروفی را ملاقات میکند که پیش از آن هر پنجشنبه شب او را در تلویزیون میدیده است. مرد بی اختیار به او سلام کرده و منتقد سر تکان داده. در تمام دقایقی که آنها روی صندلیهای آن آرایشگاه نشسته بودند، منتقد چنان قیافه عبوسی به خود گرفته بوده که مرد نتوانسته کلمهای به زبان بیاورد و مثلاً درباره برخی فیلمهای مورد علاقهاش با او حرف بزند. همسر زن پس از تعریف کردن این خاطره با عصبانیت دلبرانه و خنده داری داد زده بود که «مردک بی شعور تو هر هفته فقط داستان فیلمهای سانسور شده تلویزیون را تعریف میکنی و حالا انقدر قیافه میگیری؟ » بعد هر دو خندیده بودند. زن به یاد پیرزن بلند قد و محبوبش افتاده بود. اما یک کلمه هم درباره او حرف نزده بود.
زن بالای تپه کم ارتفاع و بی درختی میایستد و به اتوبانی که از زیر آن میگذرد نگاه میکند. سرما به صورتش میخورد و او لذت میبرد. او اکنون به دخترش فکر میکند. دختر یا به خانه رسیده و یا در راه است. به هر حال زن موبایلش را در خانه جا گذاشته. او فکر میکند که چه بیهوده نزدیک به دو سال پیش تلاش میکرده که خانهشان را بفروشند و به محله تازهای که برایشان غریبه است بروند. او این پارک جنگلی را طوری دوست دارد که گویی تنها مالک آن است. او گاهی واقعاً همین طور فکر میکند. بعضی اوقات چنان نگاههای خشمگینی به فضلههای آن سگهای پشمالو در پای درختان جوان این پارک میاندازد که انگار سگهای بی نوا و صاحبان سالخوردهشان بدون اجازه او وارد یک ملک خصوصی شدهاند. او از سگها – مخصوصاً سگهای کوچک و خانگی بدش میآید. این تنفر بیشتر به خاطر صاحبانشان است. او معتقد است آدمهایی که سگ دارند گاهی از حس کردن عمیقترین عواطف انسانی محرومند.
«این زبان بستههای چهارپای شاشو صاحبان اتو کشیدهشان را از سر و کار داشتن با آدمها دور نگه میدارند.»
زن فکر میکند که آدمیزاد باید به هر شکل مالکیت یک موجود زنده را به عهده بگیرد. بچهها بزرگ میشوند. اما سگها نه! او بر این اعتقاد پا فشاری میکند اما دلیلی برای اثبات آن ندارد و نیازی هم نمیبیند که داشته باشد. اگرچه گاهی به یاد میآورد در دوره کوتاهی از زندگیاش به سگها علاقهمند شده بود. در زندگی او مقطعی پیش آمد که او حتی تنهاتر از اکنون بود. هر روز با ساعتها بیکاری مواجه میشد. روی مبل که دراز میکشید. تمام استخوآنها و عضلات بدنش قفل میشد. چشمانش سنگین میشد و بعد نوبت به گونههایش میرسید تا سر و کرخ شوند. در آن دوران به فکر داشتن دوستی افتاده بود که بتواند با او حرف بزند اما نمیتوانست به زنهای اطرافش اعتماد کند و مردها طبق معمول و بیش از هر زمان دیگری دور از دسترس بودند. دوست داشت رفیقی داشته باشد کم حرف، صبور و مهربان با قدرت درکی غیر عادی و مثالزدنی. رفیقی که بودن و نبودنش به سادگی بشکنی کم رمق و بی صدا ممکن بود. در چشم به هم زدنی میآمد و روی مبل کناری مینشست و از آن سریع تر میرفت و ناپدید میشد. برای رفع نیاز خود حتی دست به کار شده بود. دو ماهی قرمز عید خریده بود که به شکلی غیر عادی بزرگ بودند. نامشان را گذاشته بود هیولاهای آکواریوم. ماهیها با هر بار باز و بسته کردن دهان خود به اندازه یک انگشت دانه آب توی آب ششهای خود میریختند و حرکت آرام بالهایشان گوشفیلهای کف آکواریوم را تکان میداد و صدای خفیفی مثل پیچیدن باد در گوش از آب بیرون میآمد. ماهیها شکمهای برآمدهای داشتند. شکمهای چاقی که پولکهای سرخ تنشان را در ناحیه شکم کم رنگ کرده بود. در عوض دایرهای نقرهای رنگ زیر پولکهای رنگ پریده میدرخشید انگار هر کدام مروارید بزرگی توی خود دارند. بعد از یک هفته زن که عادت کرده بود هر روز چند ساعتی شنای آرام و خوابآور ماهیها را تماشا کند تصمیم گرفت نامهای جدیتری برای ماهیها انتخاب کند. نامهایی که به هر کدامشان شخصیت منفردی ببخشد تا از این پس یافتن تغییر در رفتارشان ساده تر شود. همین یافتن اسامی تازه باعث شد زن بیدرنگ دریابد که یکی از ماهیها از دیگری بزرگتر است و حتی چشمهایش نشان میدهد که سن و سال بیشتری دارد. تکآنهای بدنش آرامتر و کم تعدادتر هستند و اغلب در میان سنگهای گوشه آکواریوم استراحت میکند. او را شاه سلطان حسین دوم نام گذاشت و ماهی کوچکتر و شاداب تر را دختر شاه سلطان حسین، ماه طلعت صدا زد. اما ماه طلعت زودتر از شاه سلطان حسین دوم مُرد. ماهیها بر خلاف ظاهر بیتفاوتشان نیاز به نگهداری داشتند. آبشان باید چند روز یک بار عوض میشد و غذای اندکی هم میخوردند که بیشتر حوصله غذادهنده را سر میبردند. باید خردههای کوچک نان میان انگشتان دست نرم میشد و به سادهترین شکل ممکن توی آب رها میشد تا ماهیها از هر چند تکه یکی را اتفاقی ببینند و با بیاشتهایی ببلعند. بعد تُفالههایی بیرون میدادند مثل نخهای چرک شدهای که از لباسی کهنه بیرون کشیده میشوند. بعد از ماهیها که کمتر از دو ماه دوام آوردند گمان کرد که به راز سگدوستی همسایههایش پی برده است. انزوا آدم را گول میزند. مطمئن شده بود که با گوشه نشینی از دنیای اطرافش فاصله گرفته و حالا به هیچ وجه نمیتواند درک درستی از آن داشته باشد. نمیتوانست جوانب زندگی روزمره را واقعا همان طور که هست بسنجد. تنها چشماندازش به جهان اطراف از درون چشمهای ضعیف خودش بود. و طبق یک مثل معروف، میدانست سواره هیچ گاه از حال پیاده خبر ندارد. به همین خاطر خود را خارج از چرخ زمانه تصور کرده بود. چرخی که هرگز نمیتوانست توصیف صحیحی از آن داشته باشد چون هیچ وقت بر آن سوار نبوده است. وقتی آدم منزوی میشود تمایلش را به آدمهای سرزنده از دست میدهد. مثل استادی بیسواد که از دانشجویی دانشمند و پرشور فرار میکند، از روابط معمولی با آدمهای هدفمند و نیمه موفق پرهیز میکرد. اما دریافته بود که در این انزوای دردناک تنها نیست. هزاران زن و مرد تنهای دیگری به این حیوانات زبان بسته پناه آورده بودند تا بطالت خود را به لوکسترین شکل ممکن تزئین کنند. فهمیده بود نگهداری از سگهای کوچک و بزرگ به معنی بیشتر احساساتی بودن نیست. به معنی پذیرفتن راحتاندیشی و تکثرگرایی تجدد نیست. حیوان دوستی از تجدد تنها بخش اندکی را به همراه دارد. مثل فلسفه رواقیون که از ذات تفریحجوی آدمی تنها راحتطلبی را به میراث برداشته و مثل مومنی که تنها بخشهایی از مذهب محبوبش را که به کامش شیرین میآید اجرا میکند، ناقص و مندرآوردی است. بعد از مدتی کوتاه باور داشت حیواندوستی پاداشی غیرضروری و نخنما برای فلسفهبافیهای آدمهای منزوی است. وعده سر خرمن است برای آدمهایی که هنوز ته دلشان به معصومیت حیوانات معتقدند.
سنگ بزرگی را از میان دو درخت کاج برمیدارد و به بلندترین نقطه تپه میآورد و روی آن مینشیند. در زمان کودکیش، زمینهای اطراف خانهشان خشک و بی صاحب بودند و او دوست داشت در آن زمینها بنشیند و دستهایش را روی خاک آنجا بکشد و سنگریزههای یک شکل را جمع کند. اخیراً پوست دست زن ترک میخورد و دردناک میشود. او دستهایش را روی خاک تپه نمیکشد. باد تندی میوزد و مجبور میشود دنباله گره روسریش را روی دهان و بینیش نگاه دارد. تا چند دقیقه دیگر شوهرش در یکی از همین ماشینهای اتوبان زیر پایش از جلوی این تپه میگذرد و به خانه میآید. امشب هر سه نفرشان دور هم مینشینند و حرف میزنند. شوهر او احتمالاً باز هم دلش میخواهد که یکی از فیلمهای قدیمیش را از کمد اتاقشان بردارد و با هم آن را تماشا کنند. زن حدس میزند که مرد امشب فیلم پاپیون را انتخاب میکند. او تقریباً مطمئن است که همگی به تماشای آن خواهند نشست و زودتر از همه دختر خسته میشود و به اتاقش میرود و آنجا بی سر و صدا به کاری که زن مطمئن است کتاب خواندن، ور رفتن با کامپیوتر و یا حرف زدن با تلفن نیست، مشغول میشود. بعد نوبت خود او میرسد که حوصلهاش سر برود. میداند که این اتفاق به محض رسیدن پاپیون به جزیره جزامیها برای او میافتد. یعنی درست زمانی که مرد غرق در فیلم شده است و چنان چشمهایش را به تلویزیون دوخته است که گویی جوانک آزادیخواه بیست سالهای برای اولین بار فیلم را تماشا میکند. میداند که همان موقع شروع به غُر زدن میکند تا مرد منصرف شود و علیرغم تمایلش موقعی که پاپیون سیگار را از مرد جزامی که چهره خود را در تاریکی پنهان کرده میگیرد، به سمت دستگاه دی وی دی برود و فیلم محبوبش را قطع کند. بعد مرد صورتش را به سمت او برمیگرداند و لبخند میزند و آخرین جملات راوی فیلم را پس و پیش میگوید و سرش را تکان میدهد. با وجود اینکه بارها آن فیلم را دیده است اما هیچ وقت نمیتواند آن جملههای پایانی را صحیح و پشت سر هم بگوید. فقط میتواند صدایش را کلفت کند و تقریباً فریاد بزند که: « پاپیون تا پایان عمر در آزادی زندگی کرد. » سپس آنها به اتاق خواب خواهند رفت و یک شیشه آب هم با خود خواهند برد. مرد فیلم را به کمدش بازمیگرداند و خودش را روی تخت پرت میکند. زن در اتاق را قفل میکند و لحظهای بعد هر دو خواهند شنید که دختر از اتاقش بیرون میآید و تلفن میزند. وقتی آنها از اتاق بیرون میروند تا به نوبت به دستشویی بروند، دختر تلویزیون را روشن میکند و برنامه جِری اسپرینگ شو را از یکی از شبکههای فرانسوی میبیند. بعد دختر ماهواره را خاموش میکند و یکی از سریالهای تلویزیون را ترجیح میدهد. مردی میان قد که ردای شیری رنگ و مندرسی پوشیده با چشمان سرمه کشیده و ریش پرپشت و سیاه به انبوه زنان مقنعه به سری که با طرحهای مصر باستان تزئین شده سلام میکند و زنان لبخند زنان و کرنش کنان زیر لب مجیز ِ او را میگویند و گاهی چشمکی حواله او میکنند تا مرد جوان خود را به پیرمردان طاس و شکمگندهای برساند که ابرو گره کرده اند و بددلانه به او چشم دوختهاند. دختر در ذهن خود خیالاتی را میپروراند که لبخند موذیانهای را روی صورتش سبز میکند. مرد رَداپوش بیاعتنا به پیرمردان کوتاه قد، از کنار مرد میانسالی که کلاه بزرگ بوقی شکلی به سر دارد و ریش زیر چانهاش را با نخهای زربافت تاب داده و روی صندلی فاخری نشسته میگذرد و روی سکویی میایستد که با سه پله به زمین متصل میشود. در آن بالا دور میلهی بلندی که سر به فلک برده و انتهایش معلوم نیست چرخی میزند و مانند دختر جوانی که در حرکات آرام بدن خود رازی سر به مهر دارد و گویی اکنون در آستانه فاش کردنش باشد انگشتان دست راستش را دور میله یکی یکی حلقه میکند و لرزشی خفیف به باسنش میدهد. لرزشی که چیزی نمیگذرد مثل ماری نرم و سریع تمام بدنش را فرا میگیرد و باعث میشود پاهای صندل پوشش از روی زمین بلند شوند. لحظهای بعد بیمهابا دور میله میچرخد و همزمان با این چرخش در میان تشویقهای زنان مقنعه پوش دسته موزیک از پشت سکو به جلوی صحنه میآیند و هر کدام با هیجان بسیار شروع به نواختن سازهایی میکنند که پشت دستههای پر زرق و برق گلهای مصنوعی پنهان شدهاند. مرد جوان ضمن چرخیدن دور میله دستهایش را رها میکند و با پا به میله آویزان میشود. سپس چشمکی برای یکی از نوازندهها میزند و با تاب دادن کمر خود از میله جدا میشود. وقتی یکی از زنان مقنعه پوش را که از حال رفته از آنجا دور میکنند مرد با حرکتی سریع و قوی گردنبند خود را پاره میکند و مرواریدهایش را به طرف زنان پرتاب میکند. در این میان پیرمردان شکم گنده هر لحظه عصبانیتر میشوند و مثل بازیگران منفور فیلمهای صامت ناشیانه خشم خود را با گاز گرفتن ناخنهای دست یا فشار دادن دندانهایشان روی یکدیگر آشکار میکنند... اما چیزی نمیگذرد که دختر به خودش میآید و شبکه تلویزیون را عوض میکند. باز هم سریال دیگری این بار با رنگ و لعاب کمتر و بازیگرانی رنگپریدهتر. در سریال زنی با چشمان اشکبار روبروی شوهرش میایستد و میگوید: «تو با گذشتههات فرق داری. من نمیتونم با مردی زندگی کنم که تا این حد تغییر کرده.» و بعد زیر گریه میزند و با چمدانی در دستش از خانه بیرون میرود و بچه دو یا سه سالهای که روی مبل نشسته و حرفهای مادرش را گوش میداده، جیغ میکشد و گریه میکند.
زن به یقین میداند که باز هم وقتی شوهرش خانه را ترک میکند، او در خواب و بیداری است و به خاطر قرصهای خوابآوری که میخورد هیچ چیز را به یاد نخواهد آورد. وقتی زن برای بیدار شدن تقلا میکند مرد نصف بیشتر راه بازگشت را پشت سر گذاشته. میان راه تونلها، سگهای ولگرد، رستورانهای زیادی با چراغهای کم سو و میز و صندلیهای پلاستیکی دیده و از وسط کوههای پر برفی عبور کرده. مرد عادت دارد همیشه از نیمههای پاییز منتظر عید شود. برای او عید مهمترین رویداد سالیانه زندگیاش است. با وجود اینکه به ندرت خاطره شیرینی از روزهای سال نو دارد اما با تمام وجود آن را دوست دارد. عشقی که بیشتر معطوف به جنبههای حسرت آلود عید است تا به خاطرات خوشی که میبایست از آن روزها در ذهن تهنشین شود. اما او این عشق توصیف ناپذیر را با کسی در میان نمیگذارد. تلاشی هم نمیکند دلایلی درخور گفتگو پیدا کند تا بتواند سرانجام راز دل تپنده خود را فاش کند. او اکنون در راه بازگشت به روزهای عیدی که در پیش است فکر میکند. آرزو میکند بتواند در طول تعطیلات سی و نه فیلم تازه ببیند و سیزده فیلم قدیمی را مرور کند. با فکر کردن به لحظه تحویل سال وارد تونل بلندی میشود که صدای کامیونها را تا حد دیوهای افسانه ای بلند و ترسناک میکند. مرد با خود حرف میزند. خودش را مجری محبوب یک برنامه نخبهگرای تلویزیونی میداند که در روزهای آخر سال برای طرفدارانش سخنرانی میکند. سرش را به پنجره اتومبیل میچسباند و با خودش زمزمه میکند: عید یک جشن بیکران است عزیزان. ساختمانی هزار طبقه است، با هزار سالن هرکدام به وسعت یک جشن دیرپایان و شاهانه. عید سالنهایی دارد با ستونهای بلند و عریض، سقفهایی که با خاطرات خوش گچ بری شده اند. ظریف و دقیق انگار که سقف خانه ای ابدی را تراشیده اند تا آرامگاه همیشگی تمام مردم خیر خواه و مهربان باشد. انگار آینههای دیوارهایش را از عمیقترین غارهای الماس بیرون کشیده اند. سنگهای کفش را از محکمترین کوها آورده اند و مرواریدهای لوسترهایش را از ته اقیانوس یافته اند. عید یک مهمانی پایان ناپذیر است. مهمانی هماهنگی که مردگان و زندگان هرازگاهی در راهروهایش یکدیگر را ملاقات میکنند. در اتاقهای کوچک و پرتعداد تعویض لباس زنها مادران و مادربزرگهای متوفیشان را مییابند، آنها را در آغوش میگیرند و در دامانشان از روی خوشحالی میگریند. مردها وقتی جامهایشان را به هم میکوبند تا صدای شادیشان را به گوش آسمان برساند پدران و برادران از دنیا رفتهشان را ملاقات میکنند. در این مهمانی دوستانی که سالها پیش از دنیا رفتهاند نقل مجلسند عزیزان. دست بر شانه رفیقی زنده در بادهگساری زیادهروی میکنند و دوشادوش زندگان راس زمان را جشن میگیرند. زمانی که در لحظه سال تحویل موقتا از معنا تهی میشود اما به حرکت بی روح خود ادامه میدهد و مثل کودکی که چشمانش را با دستمالی محکم بستهاند کورمال تمام اتاق را به دنبال هدیه تولدش میگردد تا کادو را بیابد. هدیه ای که همیشه برای زمان تکراری است. اول فروردین روزی که همه چیز برای زندگان و مردگان دوباره از نو آغاز میشود. درختها برگهای از دست رفتهشان را دوباره هدیه میگیرند. غبار یک سال از روی خیابانها پاک میشود و در صورت نیاز دوباره چالهای را با آسفالت پر میکنند تا همه چیز به نظر مرتب بیاید. پرندهها جفتگیری میکنند تا دوباره در همین موقع سال صدای باستانی سارهایی که در سوراخ دیوارهای شهر فرو میروند را بشنویم. جویهای باریک و خشک اگرچه کمرمق اما دوباره به جریان میافتند. روی تپهها سبزه میروید، آسمان دوباره نقش و نگاری پیدا میکند و تقویمها باز از صفحه اول شروع میشوند. اما اغلب فکر میکنیم که در این بین تنها انسان است که مجال دوباره شروع کردن را نمییابد. موهای سفیدش سیاه نمیشوند. استخوانها و غضروفهای خمیدهاش دوباره چالاک و سرحال نمیشوند، سلولهای مرده مغزش بیدار نمیشوند... دوستان عزیزم، من قویا باور دارم که ما زیباترین و صحیحترین عید ممکن در سرار جهان را داریم. بیایید این همدستی بینظیر و دقیق نیاکانمان با طبیعت را جشن بگیریم. در طول یک سال فصلها میگذرند و ما مبدا این تغییر را جشن میگیریم و تلاش میکنیم تا حد امکان زندگیمان را شبیه سیر منطقی طبیعت دگرگون کنیم که البته اغلب موفق نمیشویم. چون سال برای نو شدن منتظر هیچ کدام ما نمیماند. دوستان عزیز من، ممکن است چیزهایی که من میخواهم با شما درمیان بگذارم تکراری و معمولی باشد اما ازشما میخواهم به حرفهایم گوش دهید چون شما تنها دارایی من هستید. بیایید عید را برای امکانات بالقوهاش دوست داشته باشیم. بیایید عید را قربانی بیاستعدادی فطریمان در خوشگذرانی جمعی نکنیم...
از تونل بیرون میآید. نور آفتابی که به چشمانش میتابد آنقدر شدید است که اجازه ادامه خیالبافی را به او نمیدهد. گلویش را صاف میکند و سرش را طوری از روی شیشه ماشین برمیدارد که انگار مردی خشک و مقرراتی است و هیچ آرزویی جز زودتر رسیدن به محل کارش را ندارد. شش ساعت بعد، مرد که تازه به محل کارش رسیده به همسرش زنگ میزند و میگوید که در راه اتفاقی برای او افتاده که درست شبیه یک فیلم خیالی به نظر باورنکردنی میآید. او خاطرهاش را برای زن تعریف میکند و به سر کارش که در دامنه یک کوه سرسبز است میرود. آنجا در ساعت استراحت کارگرها بالای یک تپه سبز و پر پستی و بلندی میایستد و سعی میکند وانمود کند که پاپیون را سوار بر قایقی که از نارگیل ساخته شده روی امواج دریای خیالی پایین تپه میبیند. بعد سرش را با حرکات خشک و نا منظم تکان میدهد و لبخند میزند و گاهی از شدت احساسی که هنوز برای خودش ناشناخته است در رویای یک گریه طولانی و باشکوه غرق میشود. زن میداند که مرد هنوز آرزوی قدیمیش را فراموش نکرده. هنوز هم بدش نمیآید در کنار شغل اصلیاش، به عنوان منتقد سینما در مجلهای نقد بنویسد و یا گاهی در تلویزیون درباره فیلمها حرف بزند و رازهایی را از این فیلمها فاش کند که جوانکهای عاشق فیلم و سینما را به وجد میآورد. مرد عاشق بحث و جدلهای طولانی و جدی است و بارها با زن درباره این علاقه بی حد و اندازهاش حرف زده و او هم خندهاش گرفته. مرد وقتی خندههای زن را میبیند، باز هم از آرزوهایش حرف میزند. میگوید گاهی هم فکر میکند که ای کاش میتوانست یک شبکه تلویزیونی داشته باشد و یا دست کم مسئولیت گرداندن یک برنامه نقد و بررسی فیلم را به عهده او میگذاشتند. بعد خسته که میشود روی مبل مینشیند و از چیزهای دیگری حرف میزند. معمولاً ترجیح میدهد یکی از ماجراهایی را که در جاده برایش اتفاق افتاده تعریف کند. اگر دیگر چیزی برای تعریف کردن نباشد زنش را چند دقیقهای در آغوش میگیرد و روی شانهها و بازوهای او دست میکشد. ترجیحش این است که همسرش را وقتی به آرامی مشغول کاری است از پشت در آغوش بگیرد.
28/1/89