والــــس

والس: فضایی برای ادبیات و فلسفه صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  درباره‌ی ما
■  یادداشت
■  داستان
■  شعر
■  اندیشه
■  نقد و پژوهش ادبی
■  کتابخانه
■  ویژه‌نامه‌ها
■  خبر و گزارش
■  جایزه ادبی والس
■  آلبوم تصاوير
■  پیوندها
■  ارتباط با ما
■  رسم نوشتن
  RSS



 برنامه‌زمانبندی به‌روزرسانی والس






مهام میقانی

راهپیمایی کوتاه

 

چرا این زن باید تمام ساعات فراغتش را در فکر دوران از دست رفته جوانیش  بگذراند و با یک بی‌حوصله‌گی طولانی و خواب آور روبه‏رو شود؟ چرا نمی‌تواند لحظه‌ای از آن دوران فاصله بگیرد؛ دست‌هایش را بالا بیاورد، به چروک‌های روی پوستش نگاه کند و آن لایه‌های انباشته را به عنوان بخشی از وجود خودش بپذیرد؟ او فکر می‌کند که سرد شدن هوا و این بادهای تندی که می‌وزد، او را به یاد گذشته‌اش می‌اندازد. همیشه در آخرین روزهای ماه دوم پائیز مانند پیرزن فراموشکار و بی‏صبری پشت پنجره می‌ایستد و کمتر پیش می‌آید که با کسی حرف بزند. او فقط یک بچه دارد؛ دختر نوزده ساله‌ای که به شکل دلهره‏آوری زیباست و به همان اندازه نافرمان و قدرناشناس است. دختر تمام خطوط چهره مادر را به ارث برده. لبخندها و پوست چین خورده‌اش به هنگام اندوه درست شبیه مادرش است. مادر دوست دارد گاهی به دختر بگوید که او شبیه سیب است. سیبی تازه و کوچک و سرخ که زن از داشتنش به خود می‌بالد و آنقدر دوستش دارد که برای آنکه دست کسی به آن نرسد، می‌خواهد آن را در صندوقی با محکمترین قفل‌ها بگذارد و کلیدش را در دخمه‌ای تاریک در دورترین رویاهایش پنهان کند. اما دختر لبخند می‌زند و گاهی می‌خندد. او زن را به اسم کوچکش صدا می‌زند و می‌گوید: «سیب اگه نور بهش نخوره می‌گنده.» دختر همیشه شاد به نظر می‌آید. با ظاهری دلنشین و اندامی‏کشیده و افکاری معمولی که هر لحظه حاضر است با لبخندی نرم دندآن‏های مرتبش را نمایان کند. گویی او نمونه‌ای تکرار ناشدنی از خلقت است که تنها به صرف فریب دادن باقی آدم‌ها برای امیدوار ماندن به زندگیشان آفریده شده است. مادر بارها سعی کرده است به کارهای او توجه کند و ایرادی را پیش از وقوع یک اشتباه یا مشکلی دردسرساز متذکر شود. اما در دختر هیچ چیز جز کمی‏افراط در خوش گذرانی سزاوار سرزنش نیست. این میل که به عقیده زن یک تمایل افراطی‏ست، اگر چه موجب اضطراب او می‌شود اما ته دلش راضی است. او تقریباً اطمینان دارد که دخترش تمامی‏عواطف انسانی را در موعد مقررشان تجربه می‌کند و احتمالاً خودش به تنهایی از پس هزینه تمام آن تجربه‌ها برمی‌آید. اما این آزاد اندیشی‌های به باور خودش نادر، بعضی شب‌ها او را دچار کابوس‌های دردناکی می‌کند. او بارها خواب دیده است که یک روز صبح زود دختر با لبخندی از آن گونه که در ذهن حک می‌شود و فراموش ناشدنی است، خانه را ترک می‌کند و دیگر بازنمی‌گردد. او در این کابوس‌های دلهره آور حتی دیده است که دخترش در دامنه یک کوه پر برف در حالی که از دسته پرتعداد کوهنوردان جا مانده است و دانه‏ها‏ی یخ زده برف روی مژه‏هایش نشسته‏اند، طعمه خرس بی رحم و گرسنه‌ای می‌شود و هیچ کاری از او ساخته نیست. او را در حال تصادف با یک اتومبیل استیشن سفید که سرویس یک مدرسه دخترانه‌ است دیده و برای نجات فرزندش حتی نتوانسته  فریاد بزند. کنار خیابان ایستاده و دیده که دخترهای مدرسه‌ای یکی یکی از ماشین پیاده می‌شوند و به محض دیدن جسد دختر او جیغ می‌کشند و بعضی‏ها‏شان از حال می‏روند. اما با وجود تمام آن کابوس‌های دهشتناکی که هر کدام به تنهایی می‌تواند او را از خوابیدن باز دارد و غرق در اشک کند، یکی از آن‏ها - که فقط یک بار  آن را دید – چنان اضطرابی به جان او انداخت که خیال می‌کند هیچ وقت نمی‌تواند آن را فراموش کند. یک بار در خواب از خرید روزانه بازگشته بود که متوجه صداهای آرام و مشکوکی شد. در خواب می‌دانست که دخترش هیچ وقت در آن ساعت از روز به خانه بازنمی‌گردد. (با تمام شدن ساعات درسی دانشگاه، زندگی دختر تازه به جریان می‌افتد. دختر عاشق سینه چاک بحث و جدل‌های طولانی بر سر هر موضوعی‏ست.) اما زن آشکارا می‌توانست صدای دخترش را در میان آن آواهای نامفهوم تشخیص دهد. بسته‌های خرید را روی مبل گذاشت و چند بار نام دختر را صدا زد. صداها ناگهان خاموش شدند و زن شنید که صدای دخترش نیز آرام آرام محو می‏شود. او باز هم با صدای لرزانش نام دختر را به زبان آورد. با بیشتر شدن اضطرابش، صدایش نیز بالاتر می‌رفت تا جایی که در یک قدمی‏در نیمه باز اتاق دختر تقریباً نام او را فریاد می‌زد. زن هرگز فراموش نکرده است که وقتی در را به عقب هُل داد منظره‌ای را دید که حتی از تصور کردن آن وحشت داشت. زن نظاره‏گر مغازله دخترش با مردی جوان و تنومند بود. اما آن دو او را نمی‌دیدند. پیش از اینکه واکنشی نشان دهد، دید که مرد سرش را بالا می‌گیرد و پوست صورت و چشم‌هایش به آرامی‏قرمز می‌شوند. بعد نوری عظیم از چشمان مرد بیرون می‌زند و او به دیوی ترسناک تبدیل می‌شود که چنگالی به اندازه دو دست یک انسان معمولی دارد و دُم بلندش تا زیر تخت دختر کشیده شده است. می‌شنید که صدای ناله‌های هوسناک دیو از صدای غرش درنده خوترین حیوانات هم وحشتناک‌تر است. تماس پوست زبر بدن او که شبیه پوست تمساح بود، خراش‌های زیادی روی بدن دختر ایجاد کرده بود. اما دختر دستانش را دور شانه‌های دیو پیچانده بود و صورتش را به گونه پهن دیو چسبانده بود و گاهی لب‌های او را می‌بوسید. بعد زن طوری که انگار توانسته است از کالبد خود بیرون بیاید، دید که از حال می‌رود؛ روی زمین می‌افتد و برخورد دست‌هایش به در اتاق، آن را به دیوار می‌کوبد.

پس از این کابوس نفس‌گیر شخصیت مادرانه زن تا حدود زیادی تغییر کرد. دخترش در نظر او گاهی به اندازه یک گناهکار کوچک و آب زیر کاه، پست و مزور جلوه می‌کرد و گاهی مانند یک کودک بی پناه در خور محبت و نوازش می‌نمود. زن سعی می‌کرد روی رفت و آمدها و روابط دختر با دوستانش کنترل بیشتری داشته باشد. تا چند ماه پس از آن شب سخت، هر بار چند لحظه‌ای به مکالمات تلفنی دخترش با تلفنی که در اتاقش بود گوش می‏داد و بعد وقتی صدای درون تلفن را می‌شناخت گوشی را با احتیاط به سر جایش برمی‏گرداند. اما از قبل می‌دانست که هیچ احساسی حتی با وجود شدت هنگام وقوعش ماندگار نیست و شخصیتی که مدتیست آن را کنار گذاشته به زودی نزد او بازمی‌گردد. او باز هم به مادر آزاد اندیش و محبوبی تبدیل شد که حتی یک لحظه هم حاضر نبود آزادی دخترک عزیزش را فدای دلسوزی‌های طاقت فرسا و بیهوده کند. می‌دانست که در صورت به کار بردن تمام توانش باز هم هیچ وقت نمی‌تواند از برخی وقایع سر درآورد و احتمالا تا پایان عمر، دخترک نازنینش تنها نیمه روشن زندگی خود را به او نشان خواهد داد. به زندگی معمولیش ادامه داد و باز هم بعضی شب‌ها خواب‌های بد دید. اما هیچ وقت آن خواب را برای کسی تعریف نکرد. نه برای دخترش و نه برای هیچ کس دیگری.

 

                                                    ***

چند دقیقه‌ای‏ست که زن جلوی میز آرایش نشسته و از درون آینه به ساعت دیواری پشت سرش نگاه می‌کند. پنجشنبه هر هفته شوهرش که یکی از مهندسین اصلی یک پروژه طولانی مدت راه‌سازی در شمال است به خانه می‌آید و تا شنبه صبح می‌ماند و وقتی هوا هنوز تاریک است و زن خواب و بیدار است با ماشینی که در کوچه منتظر اوست به محل کارش بازمی‌گردد. زن هر پنجشنبه ظهر با صورت آرایش کرده‌اش چند دقیقه‌ای جلوی آینه می‌نشیند و بعد به محوطه باز و پر درختی در انتهای خیابانی که آپارتمان آن‏ها در آن است می‌رود. آنجا اخیراً سر و سامانی گرفته و به شکل یک پارک جنگلی بزرگ درآمده. زن دوست دارد این ساعات پایانی انتظارش را در آنجا بگذراند و با تجربه‌ای که در این سال‌ها کسب کرده تقریباً بیست دقیقه پیش از رسیدن همسرش به خانه باز‌گردد و در حالی که مراحل اولیه تهیه  یک شام مفصل را پشت سر می‏گذارد به استقبال شوهرش برود. در این روزهای آغاز سرما که او بیش از هر زمان دیگری درگیر عواطف چندگانه و مرموز خود می‌شود. این پارک جنگلی خلوت در ساعات پیش از غروب آفتاب برای او امن‌ترین و آرامش بخش‌ترین نقطه دنیاست. جایی که او می‏تواند با خودش خلوت کند و خود واقعی‏اش را در مناظر متعدد پارک ببیند و تصور کند که می‏تواند از بدنش بیرون بیاید و نگاهی به خودش که در کنار حوضچه‏ها‏ ایستاده بیندازد. او تقریباً هیچ وقت روی نیمکت‌ها نمی‌نشیند. دوست دارد کفش‌های ورزشی سفیدش را بپوشد و مثل یک زن میانسال منظم و خوشبخت تند راه برود، عرق بریزد و به صورت‌های پیرزن‌هایی که سگ‌هایشان را برای شاشیدن به آنجا آورده‌اند زُل بزند. چند نفر از آن‏ها را می‌شناسد و با یکی از آن‏ها دوست است. اما او هیچ چیز از پیرزن بلند قدی که با وجود موهای سفید رنگ نشده‌ و پوست چروکش اندام به ظاهر جوان و سالمی‏دارد و یک طوطی پر جنب و جوش را روی دست‌ها و شانه‌هایش نگاه می‌دارد، نمی‌داند. فقط حدس می‌زند که پیرزن اندکی خُل وضع باشد؛ چون دو بار به او سلام کرده و او جوابی نداده است و یک بار هم سکه‌هایی که از جیب مانتوی پیرزن افتاده بودند را به او داد و او باز هم چیزی نگفت. اما او حقیقتاً در خود کشش غریبی برای ارتباط با آن پیرزن حس می‌کند. جوان‌تر که بود باورش شده بود می‌تواند با هر کس که بخواهد ارتباط بگیرد و اگر اراده کند می‌تواند صمیمی‌ترین دوست آن آدم شود. اما چند سالی می‌شود که او مهارتی را که مردم معمولاً به آن روابط عمومی‏می‌گویند، از دست داده. همسر او نیز دقیقاً همین ناکارآمدی را احساس می‌کند. چند هفته پیش جریان با مزه‌ای را برای زن تعریف کرد که اسباب خنده هر دو نفرشان شد. مرد گفته بود که وقتی در شهر محل کارش به یک آرایشگاه کوچک برای کوتاه کردن موها و اصلاح صورتش رفته بود، منتقد معروفی را ملاقات می‌کند که پیش از آن هر پنجشنبه شب او را در تلویزیون می‌دیده است. مرد بی اختیار به او سلام کرده و منتقد سر تکان داده. در تمام دقایقی که آن‏ها روی صندلی‌های آن آرایشگاه نشسته بودند، منتقد چنان قیافه عبوسی به خود گرفته بوده که مرد نتوانسته کلمه‌ای به زبان بیاورد و مثلا‌ً درباره برخی فیلم‌های مورد علاقه‌اش با او حرف بزند. همسر زن پس از تعریف کردن این خاطره با عصبانیت دلبرانه و خنده داری داد زده بود که «مردک بی شعور تو هر هفته فقط داستان فیلم‌های سانسور شده تلویزیون را تعریف می‌کنی و حالا انقدر قیافه می‏گیری؟ » بعد هر دو خندیده بودند. زن به یاد پیرزن بلند قد و محبوبش افتاده بود. اما یک کلمه هم درباره او حرف نزده بود.

زن بالای تپه کم ارتفاع و بی درختی می‌ایستد و به اتوبانی که از زیر آن می‌گذرد نگاه می‌کند. سرما به صورتش می‌خورد و او لذت می‌برد. او اکنون به دخترش فکر می‌کند. دختر یا به خانه رسیده و یا در راه است. به هر حال زن موبایلش را در خانه جا گذاشته. او فکر می‌کند که چه بیهوده نزدیک به دو سال پیش تلاش می‌کرده که خانه‌شان را بفروشند و به محله تازه‌ای که برایشان غریبه است بروند. او این پارک جنگلی را طوری دوست دارد که گویی تنها مالک آن است. او گاهی واقعاً همین طور فکر می‌کند. بعضی اوقات چنان نگاه‌های خشمگینی به فضله‌های آن سگ‌های پشمالو در پای درختان جوان این پارک می‌اندازد که انگار سگ‌های بی نوا و صاحبان سالخورده‌شان بدون اجازه او وارد یک ملک خصوصی شده‌اند. او از سگ‌ها – مخصوصاً سگ‌های کوچک و خانگی بدش می‌آید. این تنفر بیشتر به خاطر صاحبانشان است. او معتقد است آدم‌هایی که سگ دارند گاهی از حس کردن عمیق‌ترین عواطف انسانی محرومند.

«این زبان بسته‌های چهارپای شاشو صاحبان اتو کشیده‌شان را از سر و کار داشتن با آدم‌ها دور نگه می‌دارند.»

زن فکر می‌کند که آدمیزاد باید به هر شکل مالکیت یک موجود زنده را به عهده بگیرد. بچه‌ها بزرگ می‌شوند. اما سگ‌ها نه! او بر این اعتقاد پا فشاری می‌کند اما دلیلی برای اثبات آن ندارد و نیازی هم نمی‌بیند که داشته باشد. اگرچه گاهی به یاد می‏آورد در دوره کوتاهی از زندگی‏اش به سگ‏ها علاقه‏مند شده بود. در زندگی او مقطعی پیش آمد که او حتی تنهاتر از اکنون بود. هر روز با ساعت‏ها بیکاری مواجه می‏شد. روی مبل که دراز می‏کشید. تمام استخوآن‏ها و عضلات بدنش قفل می‏شد. چشمانش سنگین می‏شد و بعد نوبت به گونه‏هایش می‏رسید تا سر و کرخ شوند. در آن دوران به فکر داشتن دوستی افتاده بود که بتواند با او حرف بزند اما نمی‏توانست به زن‏های اطرافش اعتماد کند و مردها طبق معمول و بیش از هر زمان دیگری دور از دسترس بودند. دوست داشت رفیقی داشته باشد کم حرف، صبور و مهربان با قدرت درکی غیر عادی و مثال‏زدنی. رفیقی که بودن و نبودنش به سادگی بشکنی کم رمق و بی صدا ممکن بود. در چشم به هم زدنی می‏آمد و روی مبل کناری می‏نشست و از آن سریع تر می‏رفت و ناپدید می‏شد. برای رفع نیاز خود حتی دست به کار شده بود. دو ماهی قرمز عید خریده بود که به شکلی غیر عادی بزرگ بودند. نامشان را گذاشته بود هیولاهای آکواریوم. ماهی‏ها‏ با هر بار باز و بسته کردن دهان خود به اندازه یک انگشت دانه آب توی آب شش‏ها‏ی خود می‏ریختند و حرکت آرام بال‏ها‏یشان گوشفیل‏ها‏ی کف آکواریوم را تکان می‏داد و صدای خفیفی مثل پیچیدن باد در گوش از آب بیرون می‏آمد. ماهی‏ها‏ شکم‏ها‏ی برآمده‏ای داشتند. شکم‏ها‏ی چاقی که پولک‏ها‏ی سرخ تنشان را در ناحیه شکم کم رنگ کرده بود. در عوض دایره‏ای نقره‏ای رنگ زیر پولک‏ها‏ی رنگ پریده می‏درخشید انگار هر کدام مروارید بزرگی توی خود دارند. بعد از یک هفته زن که عادت کرده بود هر روز چند ساعتی شنای آرام و خواب‏آور ماهی‏ها‏ را تماشا کند تصمیم گرفت نام‏ها‏ی جدی‏تری برای ماهی‏ها‏ انتخاب کند. نام‏ها‏یی که به هر کدامشان شخصیت منفردی ببخشد تا از این پس یافتن تغییر در رفتارشان ساده تر شود. همین یافتن اسامی‏ تازه باعث شد زن بی‏درنگ دریابد که یکی از ماهی‏ها‏ از دیگری بزرگ‏تر است و حتی چشم‏هایش نشان می‏دهد که سن و سال بیشتری دارد. تکآن‏ها‏ی بدنش آرام‏تر و کم تعدادتر هستند و اغلب در میان سنگ‏ها‏ی گوشه آکواریوم استراحت می‏کند. او را شاه سلطان حسین دوم نام گذاشت و ماهی کوچکتر و شاداب تر را دختر شاه سلطان حسین، ماه طلعت صدا زد. اما ماه طلعت زودتر از شاه سلطان حسین دوم مُرد. ماهی‏ها‏ بر خلاف ظاهر بی‏تفاوتشان نیاز به نگهداری داشتند. آبشان باید چند روز یک بار عوض می‏شد و غذای اندکی هم می‏خوردند که بیشتر حوصله غذادهنده را سر می‏بردند. باید خرده‏ها‏ی کوچک نان میان انگشتان دست نرم می‏شد و به ساده‏ترین شکل ممکن توی آب رها می‏شد تا ماهی‏ها‏ از هر چند تکه یکی را اتفاقی ببینند و با بی‏اشتهایی ببلعند. بعد تُفاله‏ها‏یی بیرون می‏دادند مثل نخ‏ها‏ی چرک شده‏ای که از لباسی کهنه بیرون کشیده می‏شوند. بعد از ماهی‏ها‏ که کمتر از دو ماه دوام آوردند گمان کرد که به راز سگ‏دوستی همسایه‏ها‏یش پی برده است. انزوا آدم را گول می‏زند. مطمئن شده بود که با گوشه نشینی از دنیای اطرافش فاصله گرفته و حالا به هیچ وجه نمی‏تواند درک درستی از آن داشته باشد. نمی‏توانست جوانب زندگی روزمره را واقعا همان طور که هست بسنجد. تنها چشم‏اندازش به جهان اطراف از درون چشم‏های ضعیف خودش بود. و طبق یک مثل معروف، می‏دانست سواره هیچ گاه از حال پیاده خبر ندارد. به همین خاطر خود را خارج از چرخ زمانه تصور کرده بود. چرخی که هرگز نمی‏توانست توصیف صحیحی از آن داشته باشد چون هیچ وقت بر آن سوار نبوده است. وقتی آدم منزوی می‏شود تمایلش را به آدم‏ها‏ی سرزنده از دست می‏دهد. مثل استادی بی‏سواد که از دانشجویی دانشمند و پرشور فرار می‏کند، از روابط معمولی با آدم‏ها‏ی هدفمند و نیمه موفق پرهیز می‏کرد. اما دریافته بود که در این انزوای دردناک تنها نیست. هزاران زن و مرد تنهای دیگری به این حیوانات زبان بسته پناه آورده بودند تا بطالت خود را به لوکس‏ترین شکل ممکن تزئین کنند. فهمیده بود نگهداری از سگ‏ها‏ی کوچک و بزرگ به معنی بیشتر احساساتی بودن نیست. به معنی پذیرفتن راحت‏اندیشی و تکثرگرایی تجدد نیست. حیوان دوستی از تجدد تنها بخش اندکی را به همراه دارد. مثل فلسفه رواقیون که از ذات تفریح‏جوی آدمی‏ تنها راحت‏طلبی را به میراث برداشته و مثل مومنی که تنها بخش‏ها‏یی از مذهب محبوبش را که به کامش شیرین می‏آید اجرا می‏کند، ناقص و من‏درآوردی است. بعد از مدتی کوتاه باور داشت حیوان‏دوستی پاداشی غیرضروری و نخ‏نما برای فلسفه‏بافی‏ها‏ی آدم‏ها‏ی منزوی است. وعده سر خرمن است برای آدم‏ها‏یی که هنوز ته دلشان به معصومیت حیوانات معتقدند.          

سنگ بزرگی را از میان دو درخت کاج برمی‌دارد و به بلندترین نقطه تپه می‌آورد و روی آن می‌نشیند. در زمان کودکیش، زمین‌های اطراف خانه‌شان خشک و بی صاحب بودند و او دوست داشت در آن زمین‌ها بنشیند و دست‌هایش را روی خاک آنجا بکشد و سنگ‏ریزه‌های یک شکل را جمع کند. اخیراً پوست دست زن ترک می‌خورد و دردناک می‌شود. او دست‌هایش را روی خاک تپه نمی‌کشد. باد تندی می‌وزد و مجبور می‌شود دنباله گره روسریش را روی دهان و بینیش نگاه دارد. تا چند دقیقه دیگر شوهرش در یکی از همین ماشین‌های اتوبان زیر پایش از جلوی این تپه می‌گذرد و به خانه می‌آید. امشب هر سه نفرشان دور هم می‌نشینند و حرف می‌زنند. شوهر او احتمالاً باز هم دلش می‌خواهد که یکی از فیلم‌های قدیمیش را از کمد اتاقشان بردارد و با هم آن را تماشا کنند. زن حدس می‌زند که مرد امشب فیلم پاپیون را انتخاب می‌کند. او تقریباً مطمئن است که همگی به تماشای آن خواهند نشست و زودتر از همه دختر خسته می‌شود و به اتاقش می‌رود و آنجا بی سر و صدا به کاری که زن مطمئن است کتاب خواندن، ور رفتن با کامپیوتر و یا حرف زدن با تلفن نیست، مشغول می‌شود. بعد نوبت خود او می‌رسد که حوصله‌اش سر برود. می‌داند که این اتفاق به محض رسیدن پاپیون به جزیره جزامی‌ها برای او می‌افتد. یعنی درست زمانی که مرد غرق در فیلم شده است و چنان چشم‌هایش را به تلویزیون دوخته است که گویی جوانک آزادی‏خواه بیست ساله‌ای برای اولین بار فیلم را تماشا می‌کند. می‌داند که همان موقع شروع به غُر زدن می‌کند تا مرد منصرف شود و علی‌رغم تمایلش موقعی که پاپیون سیگار را از مرد جزامی‏ که چهره خود را در تاریکی پنهان کرده می‌گیرد، به سمت دستگاه دی وی دی برود و فیلم محبوبش را قطع کند. بعد مرد صورتش را به سمت او برمی‌گرداند و لبخند می‌زند و آخرین جملات راوی فیلم را پس و پیش می‌گوید و سرش را تکان می‌دهد. با وجود اینکه بارها آن فیلم را دیده است اما هیچ وقت نمی‌تواند آن جمله‌های پایانی را صحیح و پشت سر هم بگوید. فقط می‌تواند صدایش را کلفت کند و تقریباً فریاد بزند که: « پاپیون تا پایان عمر در آزادی زندگی کرد. » سپس آن‏ها به اتاق خواب خواهند رفت و یک شیشه آب هم با خود خواهند برد. مرد فیلم را به کمدش بازمی‌گرداند و خودش را روی تخت پرت می‌کند. زن در اتاق را قفل می‌کند و لحظه‌ای بعد هر دو خواهند شنید که دختر از اتاقش بیرون می‌آید و تلفن می‌زند. وقتی آن‏ها از اتاق بیرون می‌روند تا به نوبت به دستشویی بروند، دختر تلویزیون را روشن می‌کند و برنامه جِری اسپرینگ شو را از یکی از شبکه‌های فرانسوی می‌بیند. بعد دختر ماهواره را خاموش می‌کند و یکی از سریال‌های تلویزیون را ترجیح می‌دهد. مردی میان قد که ردای شیری رنگ و مندرسی پوشیده با چشمان سرمه کشیده و ریش پرپشت و سیاه به انبوه زنان مقنعه به سری که با طرح‏ها‏ی مصر باستان تزئین شده سلام می‏کند و زنان لبخند زنان و کرنش کنان زیر لب مجیز ِ او را می‏گویند و گاهی چشمکی حواله او می‏کنند تا مرد جوان خود را به پیرمردان طاس و شکم‏گنده‏ای برساند که ابرو گره کرده اند و بددلانه به او چشم دوخته‏اند. دختر در ذهن خود خیالاتی را می‏پروراند که لبخند موذیانه‏ای را روی صورتش سبز می‏کند. مرد رَداپوش بی‏اعتنا به پیرمردان کوتاه قد، از کنار مرد میانسالی که کلاه بزرگ بوقی شکلی به سر دارد و ریش زیر چانه‏اش را با نخ‏ها‏ی زربافت تاب داده و روی صندلی فاخری نشسته می‏گذرد و روی سکویی می‏ایستد که با سه پله به زمین متصل می‏شود. در آن بالا دور میله‏ی بلندی که سر به فلک برده و انتهایش معلوم نیست چرخی می‏زند و مانند دختر جوانی که در حرکات آرام بدن خود رازی سر به مهر دارد و گویی اکنون در آستانه فاش کردنش باشد انگشتان دست راستش را دور میله یکی یکی حلقه می‏کند و لرزشی خفیف به باسنش می‏دهد. لرزشی که چیزی نمی‏گذرد مثل ماری نرم و سریع تمام بدنش را فرا می‏گیرد و باعث می‏شود پاهای صندل پوشش از روی زمین بلند شوند. لحظه‏ای بعد بی‏مهابا دور میله می‏چرخد و همزمان با این چرخش در میان تشویق‏ها‏ی زنان مقنعه پوش دسته موزیک از پشت سکو به جلوی صحنه می‏آیند و هر کدام با هیجان بسیار شروع به نواختن ساز‏ها‏یی می‏کنند که پشت دسته‏ها‏ی پر زرق و برق گل‏ها‏ی مصنوعی پنهان شده‏اند. مرد جوان ضمن چرخیدن دور میله دست‏ها‏یش را رها می‏کند و با پا به میله آویزان می‏شود. سپس چشمکی برای یکی از نوازنده‏ها‏ می‏زند و با تاب دادن کمر خود از میله جدا می‏شود. وقتی یکی از زنان مقنعه پوش را که از حال رفته از آنجا دور می‏کنند مرد با حرکتی سریع و قوی گردنبند خود را پاره می‏کند و مرواریدهایش را به طرف زنان پرتاب می‏کند. در این میان پیرمردان شکم گنده هر لحظه عصبانی‏تر می‏شوند و مثل بازیگران منفور فیلم‏ها‏ی صامت ناشیانه خشم خود را با گاز گرفتن ناخن‏ها‏ی دست یا فشار دادن دندان‏ها‏یشان روی یکدیگر آشکار می‏کنند... اما چیزی نمی‏گذرد که دختر به خودش می‏آید و شبکه تلویزیون را عوض می‏کند. باز هم سریال دیگری این بار با رنگ و لعاب کمتر و بازیگرانی رنگ‏پریده‏تر. در سریال زنی با چشمان اشک‏بار روبروی شوهرش می‌ایستد و می‌گوید: «تو با گذشته‏ها‏ت فرق داری. من نمی‌تونم با مردی زندگی کنم که تا این حد تغییر کرده.» و بعد زیر گریه می‌زند و با چمدانی در دستش از خانه بیرون می‌رود و بچه دو یا سه ساله‌ای که روی مبل نشسته و حرف‌های مادرش را گوش می‌داده، جیغ می‌کشد و گریه می‌کند.

زن به یقین می‌داند که باز هم وقتی شوهرش خانه را ترک می‌کند، او در خواب و بیداری است و به خاطر قرص‌های خواب‏آوری که می‌خورد هیچ چیز را به یاد نخواهد آورد. وقتی زن برای بیدار شدن تقلا می‏کند مرد نصف بیشتر راه بازگشت را پشت سر گذاشته. میان راه تونل‏ها‏، سگ‏ها‏ی ولگرد، رستوران‏ها‏ی زیادی با چراغ‏ها‏ی کم سو و میز و صندلی‏ها‏ی پلاستیکی دیده و از وسط کوه‏ها‏ی پر برفی عبور کرده. مرد عادت دارد همیشه از نیمه‏ها‏ی پاییز منتظر عید شود. برای او عید مهمترین رویداد سالیانه زندگی‏اش است. با وجود اینکه به ندرت خاطره شیرینی از روزهای سال نو دارد اما با تمام وجود آن را دوست دارد. عشقی که بیشتر معطوف به جنبه‏ها‏ی حسرت آلود عید است تا به خاطرات خوشی که می‏بایست از آن روزها در ذهن ته‏نشین شود. اما او این عشق توصیف ناپذیر را با کسی در میان نمی‏گذارد. تلاشی هم نمی‏کند دلایلی درخور گفتگو پیدا کند تا بتواند سرانجام راز دل تپنده خود را فاش کند. او اکنون در راه بازگشت به روزهای عیدی که در پیش است فکر می‏کند. آرزو می‏کند بتواند در طول تعطیلات سی و نه فیلم تازه ببیند و سیزده فیلم قدیمی‏ را مرور کند. با فکر کردن به لحظه تحویل سال وارد تونل بلندی می‏شود که صدای کامیون‏ها‏ را تا حد دیوهای افسانه ای بلند و ترسناک می‏کند. مرد با خود حرف می‏زند. خودش را مجری محبوب یک برنامه نخبه‏گرای تلویزیونی می‏داند که در روزهای آخر سال برای طرفدارانش سخنرانی می‏کند. سرش را به پنجره اتومبیل می‏چسباند و با خودش زمزمه می‏کند: عید یک جشن بی‏کران است عزیزان. ساختمانی هزار طبقه است، با هزار سالن هرکدام به وسعت یک جشن دیرپایان و شاهانه. عید سالن‏ها‏یی دارد با ستون‏ها‏ی بلند و عریض، سقف‏ها‏یی که با خاطرات خوش گچ بری شده اند. ظریف و دقیق انگار که سقف خانه ای ابدی را تراشیده اند تا آرامگاه همیشگی تمام مردم خیر خواه و مهربان باشد. انگار آینه‏ها‏ی دیوار‏ها‏یش را از عمیقترین غارهای الماس بیرون کشیده اند. سنگ‏ها‏ی کفش را از محکمترین کوها آورده اند و مرواریدهای لوسترهایش را از ته اقیانوس یافته اند. عید یک مهمانی پایان ناپذیر است. مهمانی هماهنگی که مردگان و زندگان هرازگاهی در راهروهایش یکدیگر را ملاقات می‏کنند. در اتاق‏ها‏ی کوچک و پرتعداد تعویض لباس زن‏ها مادران و مادربزرگ‏ها‏ی متوفی‏شان را می‏یابند، آن‏ها را در آغوش می‏گیرند و در دامانشان از روی خوشحالی می‏گریند. مردها وقتی جام‏ها‏یشان را به هم می‏کوبند تا صدای شادیشان را به گوش آسمان برساند پدران و برادران از دنیا رفته‏شان را ملاقات می‏کنند. در این مهمانی دوستانی که سال‏ها پیش از دنیا رفته‏اند نقل مجلسند عزیزان. دست بر شانه رفیقی زنده در باده‏گساری زیادهروی می‏کنند و دوشادوش زندگان راس زمان را جشن می‏گیرند. زمانی که در لحظه سال تحویل موقتا از معنا تهی می‏شود اما به حرکت بی روح خود ادامه می‏دهد و مثل کودکی که چشمانش را با دستمالی محکم بسته‏اند کورمال تمام اتاق را به دنبال هدیه تولدش می‏گردد تا کادو را بیابد. هدیه ای که همیشه برای زمان تکراری است. اول فروردین روزی که همه چیز برای زندگان و مردگان دوباره از نو  آغاز می‏شود. درخت‏ها‏ برگ‏های از دست رفته‏شان را دوباره هدیه می‏گیرند. غبار یک سال از روی خیابان‏ها‏ پاک می‏شود و در صورت نیاز دوباره چاله‏ای را با آسفالت پر می‏کنند تا همه چیز به نظر مرتب بیاید. پرنده‏ها‏ جفت‏گیری می‏کنند تا دوباره در همین موقع سال صدای باستانی سارهایی  که در سوراخ دیوارهای شهر فرو می‏روند را بشنویم. جوی‏ها‏ی باریک و خشک اگرچه کم‏رمق اما دوباره به جریان می‏افتند. روی تپه‏ها‏ سبزه می‏روید، آسمان دوباره نقش و نگاری پیدا می‏کند و تقویم‏ها‏ باز از صفحه اول شروع می‏شوند. اما اغلب فکر می‏کنیم که در این بین تنها انسان است که مجال دوباره شروع کردن را نمی‏یابد. موهای سفیدش سیاه نمی‏شوند. استخوان‏ها‏ و غضروف‏ها‏ی خمیده‏اش دوباره چالاک و سرحال نمی‏شوند، سلول‏ها‏ی مرده مغزش بیدار نمی‏شوند... دوستان عزیزم، من قویا باور دارم که ما زیباترین و صحیح‏ترین عید ممکن در سرار جهان را داریم. بیایید این همدستی بی‏نظیر و دقیق نیاکانمان با طبیعت را جشن بگیریم. در طول یک سال فصل‏ها‏ می‏گذرند و ما مبدا این تغییر را جشن می‏گیریم و تلاش می‏کنیم تا حد امکان زندگیمان را شبیه سیر منطقی طبیعت دگرگون کنیم که البته اغلب موفق نمی‏شویم. چون سال برای نو شدن منتظر هیچ کدام ما نمی‏ماند. دوستان عزیز من، ممکن است چیزهایی که من می‏خواهم با شما درمیان بگذارم تکراری و معمولی باشد اما ازشما می‏خواهم  به حرفهایم گوش دهید چون شما تنها دارایی من هستید. بیایید عید را برای امکانات بالقوه‏اش دوست داشته باشیم. بیایید عید را قربانی بی‏استعدادی فطریمان در خوشگذرانی جمعی نکنیم... 

از تونل بیرون می‏آید. نور آفتابی که به چشمانش می‏تابد آنقدر شدید است که اجازه ادامه خیالبافی را به او نمی‏دهد. گلویش را صاف می‏کند و سرش را طوری از روی شیشه ماشین برمی‏دارد که انگار مردی خشک و مقرراتی است و هیچ آرزویی جز زودتر رسیدن به محل کارش را ندارد.  شش ساعت بعد، مرد که تازه به محل کارش رسیده به همسرش زنگ می‌زند و می‌گوید که در راه اتفاقی برای او افتاده که درست شبیه یک فیلم خیالی به نظر باورنکردنی می‌آید. او خاطره‌اش را برای زن تعریف می‌کند و به سر کارش که در دامنه یک کوه سرسبز است می‌رود. آنجا در ساعت استراحت کارگرها بالای یک تپه سبز و پر پستی و بلندی می‌ایستد و سعی می‌کند وانمود کند که پاپیون را سوار بر قایقی که از نارگیل ساخته شده روی امواج دریای خیالی پایین تپه می‌بیند. بعد سرش را با حرکات خشک و نا منظم تکان می‌دهد و لبخند می‌زند و گاهی از شدت احساسی که هنوز برای خودش ناشناخته است در رویای یک گریه طولانی و با‌شکوه غرق می‌شود. زن می‌داند که مرد هنوز آرزوی قدیمیش را فراموش نکرده. هنوز هم بدش نمی‌آید در کنار شغل اصلی‏اش، به عنوان منتقد سینما در مجله‌ای نقد بنویسد و یا گاهی در تلویزیون درباره فیلم‌ها حرف بزند و رازهایی را از این فیلم‏ها‏ فاش کند که جوانک‏ها‏ی عاشق فیلم و سینما را به وجد می‏آورد. مرد عاشق بحث و جدل‌های طولانی و جدی است و بارها با زن درباره این علاقه بی حد و اندازه‌اش حرف زده و او هم خنده‌اش گرفته. مرد وقتی خنده‌های زن را می‌بیند، باز هم از آرزوهایش حرف می‌زند. می‌گوید گاهی هم فکر می‌کند که ای کاش می‌توانست یک شبکه تلویزیونی داشته باشد و یا دست کم مسئولیت گرداندن یک برنامه نقد و بررسی فیلم را به عهده او می‌گذاشتند. بعد خسته که می‌شود روی مبل می‏نشیند و از چیزهای دیگری حرف می‌زند. معمولاً ترجیح می‌دهد یکی از ماجراهایی را که در جاده برایش اتفاق افتاده تعریف کند. اگر دیگر چیزی برای تعریف کردن نباشد زنش را چند دقیقه‏ای در آغوش می‏گیرد و روی شانه‏ها‏ و بازوهای او دست می‏کشد. ترجیحش این است که همسرش را وقتی به آرامی ‏مشغول کاری است از پشت در آغوش بگیرد.

 

28/1/89



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 - استفاده از مطالب والس یا نقل آنها با ذکر منبع، یا لینک مستقیم امکان‌پذیر است.