1
آنگاه که خورشید میدمد و مهتاب را پس میزند
من زلف شعرهایم را
بارانی از شیشه و النگوی دست دخترکی فریبا میکنم
آنگاه که قلم موی در دست نقاشی
نوید بهار را بر بوم رنگین میآورد
من گردنبندی از کلام میشوم و
چهرهی پژمردهام را به دست درختی از برگ میسپارم.
آنگاه من گردنبندی از شعر را
در گردن باد میاندازم
و جنگ ظلمت پایان میپذیرد.
این منم
درختی بالا بلند
با خزان یکی میشوم و
کابوس غم را جا میگذارم و
شب دیجور ناوقت را،
به آسمان خوش رنگ فردا نوید میدهم.
2
من تلاطم دریایم
که هر روز و همیشه
دست در گردن خونبار غم میاندازم و
بامداد هر سحرگاه
نخستین پرتو خورشید، چون درخشش رنگین کمان
در جانم لانه میکند.
3
آدمی هست
قلب خود را میگشاید
از آن سو نیز
پرندهای نیست نکشته باشد
چشمهای نیست خشک نکرده باشد
گلی نیست پرپر نکرده باشد.
آدمی هست
پشنگ خون میتکد از قلبش
از کف دست و انگشتانش
آونگ ریختن فرو میریزد.
4
من و شعر
آینهی سپید سحرگاهیم
من و شعر
پرتو طلاییگون زمینیم
شعر میآید
چون آونگ بامدادان
چون شبنم
بر روی رنگ برگها
سبز و سپید
جلوهگری میکند
او میآید و مرگ نسیم عصرگاهان را نیز
چون درخت ارغوانی
تسلیم به خاک میکند.
*شاعر معاصر کردستان عراق
7 اردیبهشت 89