پلک میزنی
و هر چقدر برههایت را میشماری کم میآوری
به رویاهایت اخم میکنی
و عاقبت
با سمفونی فنرهای تخت اسیر می شوی
وسط کابوسهایت
جنگ چریکی میکنی
با بیمحلی دخترهایی
که یکی در میان به ریشت خندیدهاند
و چیزی نگذشته باید
ملافهی سفیدت رو به اهتزاز در بیاوری
لبخند بزن
روزی که آغاز میکنی
خیال آشفتهی شبی است که گذرندهای
و تعبیرش توی هیچ کتابی پیدا نخواهد شد
صدقهای بیانداز
و ساعتت را کوک کن
تا وقت خواب به موقع
از بیداری سنگینت بپری
7 اردیبهشت89