رضا فکر میکرد که بهترین انتخاب را کرده است؛ فکر میکرد بهترین دختر محل یعنی مومنترینشان را به زنی گرفته است. هستی را در راه مسجد انتخاب کرده بود؛ دختری چادری و همیشه حاضر در نمازهای جماعت مسجد محل. جشن عقدکنانشان که تمام شد، مهمانهای غریبه رفتند و فقط مهمانهای نزدیک برای شام ماندند. صدای اذان که از بلندگوی مسجد محل بلند شد رضا به عروسش گفت: «بریم مسجد نماز جماعت؟ اولین نماز زندگی مشترکمان!»
هستی که غرق آرایش، سر سفره عقد نشسته بود و هنوز میخندید گفت: «حوصله داری بابا!»
از این جواب هستی یکه خورد. هستی که تعجب او را دید گفت: «یه امشبه رو از دست بابام راحتم تو دیگه گیر نده!»
هستی این را که گفت تکیه داد به مبل و خیره شد به دختربچههایی که با ریتم آهنگ میرقصیدند. رضا هنوز به حرف هستی فکر میکرد که صدای مریم دخترعمهاش که مادر رضا را صدا میکرد او را به خود آورد. مریم دختر زیبایی بود و مثل همیشه مانتوی کوتاه اندامی پوشیده بود و روسریاش تا میانه سرش عقب بود. مادر رضا با چادرنماز و سجاده به طرف مریم آمد و مریم چادرنماز را سرش کشید. مادر رضا به او گفت: «التماس دعا!» مریم لبخند زد، زیر چادر نماز سفید با گلهای آبی کمرنگ مریم زیباتر شد. مریم بدون این که به کسی توجه داشته باشد، سجاده مادر رضا را زیر چادر گرفت و از در خارج شد.
28/2/89